جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 28,550 بازدید, 447 پاسخ و 68 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,415
48,221
مدال‌ها
3
با اشاره به چرخ گفتم:
- چرا آوردین اینجا؟
پریزاد این بار به من نگاه کرد.
- مامان چرخ قدیمی خودشو فروخت یه چی هم گذاشت روش برای مهری اینو گرفت.
ابروهایم کاملاً بالا پرید.
- برای مهری؟ چرا؟
شانه‌ای بالا انداخت.
- میگه مهری علاقه و استعداد خیاطی داره، حیفه بی‌خیال بشه.
به چرخ با چشم و ابرو اشاره کردم.
- اینو آوردین مهری خیاط بشه؟
- مگه ایرادی داره؟
سری تکان دادم.
- نه... ولی از کی یاد بگیره؟ اینجا که امکانات نداره.
- اون مدتی که خونه بودین مگه ندیدی مهری با مامان نشست پای چرخ؟ مامان میگه کلی چی یاد گرفته، میگه اینقدر زود می‌گیره که بقیه رو خودش با فیلم‌های خیاطی راه میفته.
متعجب از حرف پریزاد «واقعا‌ً؟» گفتم و پریزاد جواب داد:
- حتماً یه چیزی مامان دیده که میگه، حالا برش می‌داری در صندوقو ببندم؟
- خیلی‌خب... ولی اون بساط داخل ماشین چیه؟
خم شدم و چرخ را از صندوق برداشتم.
- اون؟ اون ماجراش فرق داره، بالش‌های شماست.
چرخ را از صندوق برداشتم و عقب رفتم.
- ما؟
پریزاد همراه با بستن صندوق گفت:
- تشک‌هاتونو قراره مرصاد پسر غفور بیاره.
چشمانم جای گرد شدن نداشت.
- چی میگی پری؟ مرصاد؟ فیلمه؟
پریزاد که از مقابلم رد میشد، ایستاد و برگشت.
- نه به جون خودم، مامان مگه براتون سه تا تشک و بالش درست نکرده بود؟ سه تا هم پتو برای هر کدومش گرفت، می‌خواست بیاره براتون، خب کی بهتر از مرصاد که ماشین باباش دستش بود و می‌خواست برگرده روستا.
درحالی‌ که همراه پریزاد به طرف در خانه قدم برمی‌داشتم. حرف‌های غفور یادم آمد.
- مگه با پسرای غفور در ارتباطید؟
پریزاد در آستانه‌ی در خانه قرار گرفت و برگشت.
- یه جوری میگی انگار چی شده، مامان دنبال کسی بود که مسیرش این‌وری باشه، به مرصاد زنگ زد، اون هم گفت ماشین باباش دستشه، مامان هم گفت وسایلتو برات بیاره، حالا تا شب می‌رسن.
با چشم به ماشین اشاره کرد و ادامه داد:
- ببین کلید روی صندوقه، وسایلا رو بیار داخل... من برم داخل که خیلی داغونم.
فقط سر تکان دادم و پریزاد داخل رفت. نگاهم را از شیشه به عقب ماشین دادم که رختخواب‌پیچ زرد در آن مشخص بود. ابروهایم را بالا دادم و لبم را جمع کردم. گویا همان‌طور که غفور گفته بود‌ مادر‌ واقعا‌ً مرصاد و امیرحافظ را زیر چتر حمایت خود گرفته‌بود. انگشتانم زیر سنگینی چرخ خیاطی درد گرفت. هوفی کشیدم و ترجیح دادم فکر کردن به رفتار مادر را به وقت دیگری بسپارم. چرخ را داخل حیاط گذاشتم و بعد از خالی کردن ماشین پریزاد، درهای آن را قفل کردم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,415
48,221
مدال‌ها
3
هنوز ساعتی از آمدن مادر و پریزاد نگذشته‌بود که برای عرض تسلیت به خانه‌ی حاج‌بشیر رفتیم. در تمام مدت حاجی و همسرش از خاله‌بتول حرف زدند، مهری اشک ریخت و من نگران حال او در حسرت اینکه نمی‌توانم او را در آغوش کشیده، نوازش کرده و دلداری دهم، حرص خوردم. برای خاطر مهری داوطلب کمک در برگزاری مراسم چهلم شدم و حاج‌بشیر هم استقبال کرد و گفت که من هم به واسطه‌ی مهری که به گونه‌ای نوه‌ی خاله هست، از صاحبان عزا محسوب میشوم و برنامه چهلم را با ما درمیان گذاشت. مادر و پریزاد تا روز چهلم هم یک دم مهری را تنها نگذاشته و‌ در همه امور مراعات او را کردند. روز قبل از مراسم با حاجی به قبرستان رفتم تا سنگی را که برای مزار خاله سفارش داده‌بود را نصب کردند. در تمام مدت به سنگ چشم دوخته‌بودم و نام بتول اباذری زیر نگاهم بود، اما به جای آن چهره‌ی خاله در ذهنم نقش می‌بست. هنوز باورم نشده‌بود که از میان ما رفته است. همه‌چیز برایم گنگ بود.
روز مراسم من زودتر از بقیه خودم را به مسجد رساندم تا کمکی برسانم. مهری به همراه مادر و پریزاد با حلواهایی که پخته بودند، یک‌ساعت بعد آمدند. مسجد را زنانه-مردانه کردیم. کم‌کم همه اهالی آمدند. امور داخل مسجد را به چاووش و یحیی سپردیم تا به کمک صنم و زن حسام پذیرایی‌ها را انجام دهند. سیدمیرزا شروع به صحبت از مرگ و آمادگی برای آن کرد و دقیقه‌ای طول نکشید صدای گریه‌ای از قسمت زن‌ها بلند شد. من صدا را خوب می‌شناختم، مهری بود. وقتی کاری از دستم برنمی‌آمد، شنیدن گریه‌اش آزارم می‌داد؛ پس خودم را به حاج‌بشیر که بیرون مسجد روی چارپایه‌ای نشسته‌بود، رساندم. کنار دستش ایستاده، دستانم را در بغل جمع کرده و همزمان که به افراد «خوش‌آمد» می‌گفتم به حرف‌ها و خاطرات او‌ از خاله‌بتول گوش می‌دادم. حاج‌بشیر به وضوح غمگین بود، اما اشک نمی‌ریخت و غم خود را با یادآوری خاطرات خواهرش تسکین می‌داد. می‌گفت به خاطر صاحب عزا بودن داخل مسجد نرفته، اما مشخص بود غم دلش سنگین شده‌بود که تحمل شلوغی را نداشت، چراکه مدام از رفتن خودش حرف میزد. حرف‌های سیدمیرزا که تمام شد، صدای تلاوت قرآن توسط دانیال به گوش رسید. اما تمام حواس من به صدای گریه‌های زنانه‌ای بود که از میان همهمه‌ها و صحبت‌ها به گوشم می‌رسید. تنها کسی که در چهلم خاله‌بتول داغش تازه بود مهری من بود. بوی گلاب به مشامم می‌رسید، اما تأثیری در آرام‌ کردنم نداشت. من نگران دلدارم بودم که اکنون غم عالم روی قلبش بود و نمی‌توانستم کنارش باشم.
بعد از مسجد، مراسمی هم در قبرستان بر سر مزار برقرار شد. تعداد کمتری از مردم حاضر در مسجد به قبرستان هم آمدند. سر مزار، مادر و پریزاد مهری را احاطه کرده‌بودند، تا آرامش کنند. آنقدر شیون و زاری او‌ را به هم ریخته‌بود که برای من هم ناشناس می‌آمد. بیشتر از نوحه‌خوانی سیدمیرزا حال خراب مهری قلبم را فشرد و چشمانم را اشکی ساخت. بالای مزار من کنار حاجی ایستاده و یحیی هم به جمع ما پیوسته بود. سمت راست سیدمیرزا ایستاده نوحه‌خوانی می‌کرد و دورتادور، مردان و زنان عزادار ایستاده‌بودند. زنان بی‌صدا با نوحه اشک‌ ریخته و‌ مردان بغ‌کرده و غمگین ایستاده‌بودند. پایین مزار مهری، مادر، پریزاد و‌ مونس‌خانم نشسته‌بودند و گرچه همه اشک می‌ریختند، اما مهری بود که گهگاه شیون می‌کرد و بقیه سعی داشتند آرامش کنند. دورتر از جمعیت جمیله ایستاده و پخش خیرات را نظارت می‌کرد که توسط چاووش و دانیال و صنم انجام‌ می‌گرفت.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,415
48,221
مدال‌ها
3
در تمام مدت نگاهم روی مهری بود که صورت سفیدش از زخم ناخن‌هایش سرخ شده و چشمانش به خون نشسته‌ و آنقدر پف‌کرده بودند که دیگر اثری از آن یاقوت‌های سیاه مشخص نبود. تمام لباسش خاکی شده بود و روسری سیاهی را به عادت گذشته پشت گردنش گره زده بود نتوانسته بود مانع فرهای جادوییش شود و طره‌ای پریشان روی صورتش آمده بود. قلبم از دیدن وضغیتش رشته‌رشته شده‌بود، اما نمی‌توانستم حرکتی کنم. گویا اشک‌هایش تمامی نداشت که تا انتهای مراسم یک‌ریز خاله را صدا زد و اشک ریخت‌. وقتی مردم کم‌کم خداحافظی کرده و رفتند، حاجی و یحیی هم عزم‌ رفتن کردند تا حاجی کمی در قهوه‌خانه استراحت کند. من به خاطر مهری ماندم. همه رفته بودند که مادر و مونس‌خانم او را بلند کرده و به خانه بردند. چقدر دوست داشتم خودم‌ زیر بغل مهری را بگیرم و ببرم. افراخانم و‌ جمیله به کمک صنم و‌ چاووش و دانیال وسایل را جمع کردند و بردند و من ماندم که چشم به مزار دوخته بودم. پریزاد کنارم‌ قرارم‌ گرفت.
- بریم داداش؟
درحالی‌ که کنار قبر می‌نشستم، گفتم:
- بذار یه فاتحه‌ی دیگه بخونم، من به این زن مدیونم.
فاتحه‌ای خواندم. پریزاد پرسید:
- این قبر کیه؟
به طرف پریزاد که پای مزار قربان ایستاده‌بود سر چرخاندم و بعد ایستادم.
- شوهر خاله‌بتول... پدربزرگ مهری.
پریزاد سر تکان داد و تا پایین مزار دیگری که بعد از مزار قربان بود، رفتم و ایستادم.
- اینجا هم مزار یوسفه، پدر مهری.
پریزاد «آخی!» گفت و کنار من آمد. فاتحه‌ای زیر لب خواندم. پریزاد گفت:
- بیچاره جوون هم بوده.
نگاهم را به تاریخ‌های ولادت و فوتی که روی مزار حک شده‌بود دوختم؛ فقط بیست‌وشش‌سال! با حسرت «اوهومی» گفتم و پریزاد ادامه داد:
- خاله هم اومد پیش شوهر و بچه‌ش.
سر تکان دادم.
- درسته، اما مادر واقعی یوسف اون جلو دفنه.
همزمان با «کجا؟» گفتن پریزاد با انگشت به طرف مزار فرخ‌لقا اشاره کردم. درحالی‌که به همان طرف گام برمی‌داشتم ادامه دادم:
- دیروز حاجی همه رو نشونم داد.
هر دو به طرف مزار فرخ‌لقا رفتیم و بعد از خواندن فاتحه‌ای پریزاد گفت:
- مهرزاد اینا دیگه قوم و‌ خویشای تو حساب میشن، باید بیایی سر مزارشون.
دستانم را در جیب‌های شلوارم فرو کردم و با سر تکان دادن تأیید کردم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,415
48,221
مدال‌ها
3
پریزاد نگاهش را به مزار دوخت و گفت:
- بیچاره مهری!
جوابی ندادم. لحظاتی هر دو در سکوت چشم به مزار دوختیم. من دلم به طرف مهری پر می‌کشید، اما می‌دانستم ممکن است الان اطراف او را زن‌ها پر کرده باشند که رفتن تعلل کردم. لحظاتی بعد پریزاد به طرف من سر چرخاند.
- داداش! حواستو بیشتر از قبل به مهری بده، اون حساس و شکننده‌س، معلومه وابستگی شدیدی به خاله داشته.
نگاهم را به او دوختم.
- حواسم بهش هست.
به طرف خروجی قبرستان دست دراز کردم و گفتم:
- بریم؟
پریزاد با تکان دادن سرش هم قدم من شد و لحظاتی بعد که آرام از در قبرستان خارج می‌شدیم گفت:
- مهرزاد می‌دونی ما برای چی اومدیم؟
کمی به طرفش سر چرخاندم.
- مگه واسه خاطر خاله‌بتول نیومدین؟
پریزاد ابرو بالا انداخت.
- نه دقیقا... قبل این ماجرا هم مامان می‌خواست بیاد، فقط منتظر بود برگردید خونه.
چشم به مسیر روبه‌رو دوختم.
- برای خیاطی؟
پریزاد هم به روبه‌رو نگاه کرد.
- نه... مامان هنوز دلش باهات صاف نشده... اون میگه تو مهری رو...
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:
- می‌فهمی چی میگم که؟
منظور پریزاد را خوب می‌فهمیدم. رفتار خشک مادر را خودم هم حس کرده‌بودم. او هنوز دست از مسئله‌ی زدن مهری برنداشته‌بود. پریزاد ادامه داد:
- می‌گفت خودش باید بیاد مراقب باشه و مطمئن بشه که تو واقعاً مهری‌ رو اذیت نمی‌کنی، شاید هم بخواد تا وقتی اینجاس رأی مهری رو بزنه، اگه ببینه اذیتش... .
به طرفش سر چرخاندم و میان حرف پریزاد پریدم.
- ولی من مهری رو دوست دارم.
هر دو ایستادیم و او گفت:
- می‌دونی من نمی‌خوام قاطی مسائل زندگی شما بشم، اصلاً نمی‌خوام ذهنمو مشغول این چیزایی که مامان میگه بکنم، اون میگه تو شبیه بابایی.
نگاهش را به بوته‌های کنار جاده که در شیب خیز رودخانه بودند، دوخت و ادامه داد:
- من چیزی از بابا یادم نمیاد، فقط اندازه‌ی اینکه بابا وقتی از سر کار برمی‌گشت دستاش پر خرید بود و بین خریداش همیشه یه چیزی برای من داشت، آبنباتی، شکلاتی، چیزی.
نگاهش را به طرف من چرخاند. مردمک‌هایش لرزان شد.
- من یادم نمیاد با تو چطور رفتار می‌کرد، ولی مامان میگه چون بابا تو رو میزد تو یاد گرفتی...
دوست نداشتم ادامه دهد. کمی اخم کردم و‌ میان کلامش رفتم.
- بقیه درمورد بابا اشتباه می‌کنن.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,415
48,221
مدال‌ها
3
سریع سرش را بالا و پایین تکان داد و باز از من نگاه گرفت و درحالی که شروع به راه رفتن می‌کرد، گفت:
- همیشه غصه می‌خوردم چرا چیز زیادی از بابا یادم نمیاد.
همپای او قدم برداشتم و او ادامه داد:
- اما‌ الان نمی‌دونم... شاید باید خوشحال باشم از اینکه چیزی یادم نمیاد که بابا رو توی ذهنم‌ خراب کنه.
بغض صدایش را درک می‌کردم. من هم بعد از این همه سال هنوز دلتنگ پدر بودم.
- پری‌جان! بابا اصلاً آدم بدی نبود، اون فقط با بقیه فرق داشت، گاهی منو تنبیه می‌کرد، اما خب تقصیر خودم بود، خطا می‌کردم. بابا که از سر نفرت منو نمیزد، منو دوست داشت و من هم اینو از همون موقع می‌دونستم. مشکل مامان و بقیه اینه که نمی‌خوان قبول کنن بابا می‌خواست منو اصلاح کنه.
پریزاد سری به اطراف تکان داد:
- شاید حق با تو باشه، ولی من نمی‌خوام به این موضوع که بابا چرا این کارو‌ می‌کرد فکر‌ کنم، می‌خوام برام همون بابای مهربون بمونه.
نفسی با حسرت کشیدم.
- بابا رو‌ هیچ‌کـس درک‌ نکرد، نخواستن که بفهمن.
بعد از لحظاتی سکوت لحن پریزاد یکدفعه از گرفتگی درآمد و گفت:
- ولی من یه چیزی رو خوب می‌فهمم.
من که نگاهم را به زمین دوخته بودم، سر بلند کرده و به او‌ نگاه کردم.
- چی؟
دستم را گرفت.
- اگه واقعاً بابا مثل تو بوده، پس حتماً بابای خوبی بوده.
هم از عملش و هم‌ از حرفش متعجب شدم و با ابروهای بالا رفته به او نگاه کردم و او همان‌طور که کنارم راه می‌آمد، ادامه داد:
- درسته بعضی وقتا روی اعصاب من میری و من از عصبانیتت واقعا‌ً می‌ترسم، اما همیشه برام همون مهرزادی هستی که وقتی بابا رفت و من دلتنگش بودم، بغلش شد امن‌ترین جای دنیا.
ایستاد نگاه لرزانش را به من دوخت و با بغض گفت:
- من یادم نمیره که توی سخت‌ترین لحظات زندگیم تو کنارم بودی.
جوابش‌ را با لبخند دادم و او گفت:
- موقعی که هیچ‌کـس حواسش به من هفت‌ساله نبود تو منو سرپا کردی، منو می‌گرفتی توی بغلت و اینقدر فشار می‌دادی که از هیچی نترسم. تو داداش خیلی خوبی بودی.
دست دیگرم را روی دستی که به دستم داده‌بود گذاشتم و گفتم:
- چون تو خواهرم بودی، چون می‌دونستم چه غمی روی دلته، خودمم همونقدر غصه‌دار بابا بودم.
لب‌هایش را فشرد و سر تکان داد و بعد از لحظاتی که چشم به درختان و بوته‌های خیز رودخانه داد، برگشت و‌ گفت:
- ازت یه چیزی می‌خوام، برای مهری هم همون‌طوری باش و نذار تنهایی غصه بخوره، اون غیر تو هیشکی رو نداره که بتونه کمکش کنه.
لبخندی زدم.
- مطمئن باش! نمی‌ذارم‌ مهری غصه بخوره. مهری زنمه و من دوستش دارم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,415
48,221
مدال‌ها
3
به خانه که رسیدیم مادر تنها درون آشپزخانه بود. از او سراغ مهری را گرفتم و گفت که در اتاق است، اما حال خوبی ندارد. وارد اتاق که شدم، او را نشسته روی تخت دیدم؛ درحالی‌ که روسری سفیدرنگی که نوار گیپوری حاشیه‌اش بود را در دست داشت. این روسری سوغاتی سفرمان بود که مهری برای خاله‌بتول خرید. چقدر زمان خریدنش ذوق داشت! در را بستم و پیش رفتم.
- مهرآواجان؟
سر بلند کرد.
نگاهش سرخ و پلک‌هایش پف‌کرده بود. آنقدر اشک ریخته‌بود که دیگر صورتش جان نداشت، گرچه ناخن‌های کوتاه صورتش را زخم نکرده بود، اما شیارهای سرخی روی آن به جا مانده‌بود. روسری را کمی بالا گرفت تا به من نشان دهد.
- من اینو برای خاله خریدم.
بدون آنکه حرفی بزنم کنارش نشستم. دوباره چشم به روسری دوخت.
- قبل اینکه شما بیاین، فقط یه بار توی زندگیم هدیه گرفتم؛ اون هم وقتی بود که خاله رفت مشهد و برام سوغاتی آورد. خیلی خوشحال شدم.
بغض کرد.
- من هم می‌خواستم براش سوغاتی بیارم و خوشحالش کنم.
بغضش شکست.
- اما نتونستم... اصلاً اون موقعی که اینو‌ می‌خریدم زنده نبود.
گریه نگذاشت بیشتر حرف بزند. روسری را به صورتش چسباند و زار زد. دستم را از پشت گردنش رد کردم. درحالی‌که روسری را از دستش می‌گرفتم، صورتش را به خودم چسباندم.
- تا هر وقت که آروم بشی می‌تونی گریه کنی.
گریه‌هایش بلندتر شد. دستش را روی شانه‌ام گذاشت و بیشتر خودش را به من نزدیک کرد. روسری را روی عسلی گذاشتم و دستم را دور کمر او انداختم. روی سرش را بوسیدم و آرام گفتم:
- تو نوه‌ی خوبی برای خاله بودی اون ازت راضیه.
میان گریه گفت:
- چرا تنها شدم؟
گره روسری سیاهش را باز کردم تا کامل از دور گردنش جدا کنم و گفتم:
- تنها نیستی، من کنارتم، تا همیشه.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: اوین
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,415
48,221
مدال‌ها
3
دستی که روی شانه‌ام گذاشته‌بود را محکم‌تر کرد و همان‌طور که سرش در آغوشم بود، با گریه گفت:
- من می‌ترسم، منو تنها نذارید.
خستگی نایی در بدنم نگذاشته‌بود. کامل در آغوشم کشیدمش و همراهش روی تخت دراز کشیدم.
- ترس چیه دختر خوب؟ قرار نیست تنهات بذارم.
همان‌طور که روی سی*ن*ه‌ام نگهش داشته‌بودم، موهایش را از حصار کش آزاد کردم و بعد انگشتانم را در فرهایش گرداندم تا گریه کردنش آرام شد و بعد از لحظاتی گفت:
- هرچی گفتین گوش میدم، زن خوبی براتون میشم، منو ول نکنین.
به پهلو‌ چرخیدم و او‌ را کنارم‌ گذاشتم. به صورتش چشم دوختم و اشک‌هایش را پاک‌ کردم.
- تو زن خیلی خوبی هستی، چرا فکر می‌کنی من ازت راضی نیستم؟
بینی‌اش را بالا کشید.
- آخه بعضی وقتا مجبور‌ میشید منو بزنید تا خوب بشم.
سریع انگشتم را روی لبش گذاشتم.
- هیس!
چشمانش درشت شد و من آرام‌تر گفتم:
- دیگه این حرفو‌ نزنیا! می‌دونی مامان اگه از زبونت بشنوه چی میشه؟
انگار تازه متوجه موضوع شده باشد با دلهره سر تکان داد:
- چشم، چشم، اصلاً هیچی نمیگم.
کمی مکث کرد و بعد آهسته گفت:
- ولی اگه شلاق شما‌ رو ببینه چی؟
با همان صدای پایین گفتم:
- نترس اون توی صندوق‌عقب ماشینه، تو فقط حواست به خودت باشه یه وقت از دهنت نپره، مامان اگه بفهمه واویلاست.
متفکر و آرام‌تر گفت:
- حواسم‌ هست... مادر اگه بفهمه بد میشه... نمی‌ذاره من پیش شما‌ باشم.
با دست موهایش را عقب دادم و گفتم:
- آفرین.‌‌.. مامان نمی‌دونه من چقدر تو رو دوست دارم، نمی‌دونه اگه یه وقت تنبیهت می‌کنم از دوست داشتن زیاده. تو عزیز منی، اگه یه وقت هم زدمت فقط به خاطر بهتر شدن خودت بوده.
- می‌دونم آقا شما‌ حق دارین.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: اوین
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,415
48,221
مدال‌ها
3
لحظاتی در سکوت نوازشش کردم و بعد گفتم:
- مامان فکر می‌کنه اگه تو رو از من جدا کنه بهتره، اما این اشتباهه، من و تو باید پیش هم باشیم تا بتونیم زندگی کنیم، هیچ‌کدوممون تنهایی نمی‌تونه زندگی کنه.
- آقا من جایی بدون شما نمیرم. به مادر هم‌ میگم که می‌خوام پیش شما‌ باشم.
- لازم نیست بگی، می‌دونی مادر خیلی تو‌ رو‌ دوست داره، واسه خاطر تو‌ چرخ‌خیاطی گرفته آورده تا خیاطی یاد بگیری.
- می‌دونم آقا... من هم مادرو خیلی دوست دارم، به شما هم قول میدم زودِ زود خیاطی یاد بگیرم.
دستی را که درون موهایش فرو کرده‌بود را بیرون کشیده و‌ روی صورتش گذاشتم.
- می‌دونم دختر بااستعدادی هستی و زود همه‌چی‌ رو‌ یاد میگیری.
بالأخره بعد از چند وقت لبخندش را دیدم.
- واقعاً من زود یاد می‌گیرم؟
اخمی نمایشی کردم.
- حرف آقامعلمتو قبول نداری؟ وقتی میگم زود یاد می‌گیری حتماً یه چی می‌دونم.
لبخند پهن‌تری زد.
- شما هرچی بگین درسته.
پشت انگشت اشاره‌ام را با احتیاط به صورتش کشیدم.
- آفرین دختر خوب!
خیره در چشمان سیاه به خون نشسته‌اش آرام گفتم:
- می‌دونی چقدر دوستت دارم؟ اونقدری که حاضرم هر کاری بکنم تا ازم دور نشی.
انگشتم از روی گونه‌اش به طرف طره‌موی بازیگوشی رفت که از کنار شقیقه‌اش پایین آمده‌بود. آن را پشت گوشش رساندم و بعد لاله‌ی گوشش را به آرامی بین دو انگشت شست و اشاره‌ام لمس کردم.
- اینقدر عاشقتم که اگه یه روزی یکی خواست تو رو ازم جدا کنه دنیا رو بهم بریزم و نذارم، حتی اگه خودت هم بخوای بری، شده حبست می‌کنم، اما نمی‌ذارم از کنارم جم بخوری.
لاله‌ی گوشش را رها کرد و گفتم:
- تو تا همیشه باید پیش من بمونی.
خودش را پیش کشید و صورتش را به آغوشم چسباند.
- حاضرم منو با زنحیر ببندید، اما همین‌جا کنار خودتون نگه دارید.
هر دو دستم را دور او حلقه کردم و محکم‌تر آغوشم فشردم و کنار گوشش آرام گفتم:
- پس تا ابد اسیر خودمی.
با تکان دادن صورتم کنار گوشش را قلقلک کردم و او به خنده افتاد. دست برنداشتم تا صدای خنده‌اش بلند شد. برای زندگی نوای شیرین خنده‌های او کافی بود.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: اوین
بالا پایین