جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط فوژان وارسته با نام [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 4,418 بازدید, 72 پاسخ و 32 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع فوژان وارسته
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط فوژان وارسته
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Apr
76
962
مدال‌ها
2

در تمام این مدت با ترسِ نهفته‌ای به او گوش دادم و چهره‌ام را در مفهوم حرف‌هایش، یکدست از شرم و حیای زنانه‌‌ام پوشاندم. وقتی دم فرو بست، چشم‌هایم را بستم و همه‌ی جسم را در معرض وزش بادی قرار دادم که از پنجره‌ی کنارم به داخل می‌آمد. هر چند دمای ملتهب و سوزانش، پوستم را به قرمزی شاه‌‌توت‌های پرچینِ باغِ درون حیاط اریک، در می‌آورد؛ اما وسیله‌ای شد تا پیراهنِ کرم رنگِ خیسم، خشک شود و از نمایان شدنِ بیش از حد اندامم، جلوگیری کند و بهای عفتم را بپردازد. وقتی سی دقیقه گذشت، به شهر رسیدیم. در بطن ورودمان، نگاهم مشتاقانه در این سکوت طولانی، غیر‌ باورترین صحنه‌های زندگی‌ام را به نمایش گذاشت. در این روشنایی روز؛ زبانِ درونم گوش‌ به زنگ و در ساده‌دلیِ منزه‌ای، همان باورنکردنی‌ها را هاج و واج آوا داد:

- خدایا چی بر سر گِمینا اُولسنو اومده؟!

خیلی ناپسند و به همین راحتی دوباره طعم غریبگی را چشیدم. در این‌جا، رسماً بیگانه‌ای بر ما حکم می‌راند و این موضوع تار و پودم را از هم می‌برید. تا آن‌ هنگام این جنگ در رجز خوانی‌های قهرمانان‌ و شجاعان به جنگ نرفته‌ی زالیپی، برایم بازگو می‌شد؛ که اتفاقاً پیروزش هم ما بودیم. اکنون در این اِشغال تقریباً یک ساله، مرگ ساختمان‌های بلندی را دیدم؛ که حتی بر آن بتن‌های ویران و نیمه ویرانشانِ در بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن، پرچم دشمن به اهتزاز در آمده‌بود و هیچ خبری از پیروزیمان هم، نبود. در عمقِ ساختمان‌های سالم نیز گروهی از نیروهای دشمن، وزارت‌خانه‌های پُر زور خود را بنا نهاده‌بودند و کشورم را اداره می‌کردند. حتی خیابان‌ها از قدم‌های گشت‌های آن‌ها در امان نبودند. مدام با آن لباس‌های نظامی کوتاه و خاکستری رنگ و اسلحه‌های آویزان از شانه‌شان، خیابان‌ها را از بالا تا پایین می‌گشتند و مدارک مردمانم را با آن لحنِ خشنشان می‌طلبیدند. تا حالا مردم کدام کشوری را دیده‌اید؛ که برای زندگی در خاک خود مجبور باشند بدون هیچ رجزی و با ترس و لرز برای دشمن، توضیح محترمانه‌ای را ارائه دهند؛ آن هم با شناسنامه‌ی ملی‌شان؟! راننده در هنگام عبور از دست‌اندازه‌های بازرسی سرش را کمی خم کرد تا با سقف برخوردی نداشته باشد. سپس با کلامی دیگر حواس مرا به سوی خود باز آورد:

- فقط این‌جا نیست که، وضعیت خیلی شهرای دیگه هم همینه.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Apr
76
962
مدال‌ها
2

برای تعبیر سخن بعدی‌اش، اتومبیل را پشت ایست بازرسی نگه داشت و مجوزِ عبوری را برای رفتن به خیابان راه‌آهن و تردد در همه‌جای شهر، به یکی از سربازهای نازی نشان داد. این تلاشی بود که هر روز برای جیره‌ای ناچیز در خاک خودش، انجام می‌داد و مسافرانی چون مرا بدون کاستن ذره‌ای از اعتمادش جا به جا می‌نمود و البته که دشمنانمان، با سخاوتِ پُر رویشان به این‌جور آدم‌ها که برایشان خطری نداشتند، این چنین برگه‌های مُهر شده‌ای را می‌دادند تا نانِ زن و بچه‌شان قطع نشود و از همین جا احترام‌ها را به این فضل بی‌کران و زننده‌شان، اضافه فرمایند. خوشبختانه و شاید هم بدبختانه، سرانجاممان در زیر آن نگاهای مشکوکش سرباز، عاقبت بخیر شد. اختیارات اعطاییش را انجام داد و اجازه‌ی رد شدن را داد. از روی احتیاط حرکتمان را از سر گرفتیم تا بی‌خود و بی‌جهت به دردسری نیفتیم. وقتی کاملاً از دیدشان محو شدیم، راننده گفتمانش را ادامه داد:

- می‌بینی داریم مثل برده‌ها زندگی می‌کنیم، راستی تو اهل کجای؟

برای لحظه‌ای از تغییرات خُلق و خویم فاصله گرفتم و با افسردگی‌ای، جوابی آرام و متضاد با محیطم را به او دادم:

- زالیپی، زالیپی آقا.

با ظهور یک لبخندِ بی ابهام بر روی لب‌های کلفتش، خیلی خوش‌اخلاق طوری که انگار به این ماجراها عادت کرده است، گفت:

آهان زالیپی، بیست دقیقه با روستای ما فاصلشه، فعلاً روستاهای سمت شرق یکم در امان موندن ولی به اونجاها هم می‌رسن.

این حرفش یخ سردی را در این گرمای وحشتناک به تمام تنم کشید و استخوان‌هایم را به هم فشار داد. برای این‌که از شر این قصه‌ی خوفناک خلاص شوم و بیش از این رو به گسستگی و انفصال نروم، بلند گفتم:

-خدا نکنه، امیدوارم همچین اتفاقی نیفته و هر چی زودتر شرشون رو کم کنن.

دستش را مشت کرد و جلوی دهانش گرفت تا صدای زمخت و گرفته‌اش را صاف کند. خیابان را دقیق زیر نظرش گرفت و به آهستگی با گلوی صافش گفت:

- امیدوارم، بفرما اینم ایستگاه راه‌آهن، باید بری از اون دکه بلیط بگیری.

خُرد‌ خرد فضای بیرون را نگاه کردم تا صحت حرفش را دریابم. با دیدن ایستگاه خودم را جمع و جور کردم و با پرداختن کرایه از اتومبیلش پیاده شدم و از او تشکر کردم:

- خیلی ممنون آقا، این لطفتون رو هرگز فراموش نمی‌کنم.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Apr
76
962
مدال‌ها
2

بعد از رفتن اتومبیل آن راننده‌ی ناشناس، قدرت و قرینگی را به پاهایم دادم و راق و خشک ایستادم؛ مثل یک گربه‌‌ی ساده‌لوح که دنیای خوراکی‌اش، دور آن تُنگِ بلوریِ ماهی‌های ریز؛ که درون طاقچه‌ی مغازهِ کفش‌فروشی قرار داشت، می‌چرخید و به امید لحظه‌‌ی شکستنش، بی‌نوا عمق نگاهش را بر نمی‌داشت؛ تا این دنیای شیرین را به کام گیرد. در فکر پنهانم، دو تصمیم را ترسیم کردم که آیا از این خط سیاه و پر از قیر، آهسته بگذرم؟ یا فراری را آغاز کنم برای رسیدن به آن دکه‌ی بلیط‌فروشی در رو به رویم! در این نیم روز سخت، شلوغیِ جمعیت اتومبیل‌ها هم با ترس آدمیان درآمیخته‌ بود و مهلتی برای عبور نمی‌دادند. سنگ فرش‌های معابر به طور وسیعی، زیرسُفره‌‌‌یِ آجرهای فرو ریخته‌ی ساختمان‌ها بودند و اگر دقت را از چشم‌هایت می‌ربودی، قطعاً در برخورد با آن‌ها، پنجه و مچ پایت را از دست میدادی. سرانجام درایتی به خرج دادم و تصمیم به فراری توام با حواسی کامل و یک نواخت ختم شد. برای این‌که کلاهم از سرم نیفتد، دست چپم را بر روی آن گذاشتم. ساک‌دستی را با دست راستم بالا آوردم و از میان اتومبیل‌ها با بوق ممتدشان و آدم‌های پیاده، از خیابان دو طرفه به سرعت فواره‌ای خروشان، گذشتم. به صف بلیط فروشی رسیدم و به آخر آن داخل شدم. پنج دقیقه‌ گذشت و نوبت من هم وارد بی‌حوصلگی‌ام گشت:

- آقا یه بلیط می‌خوام واسه کراکوف.

از بالای عینک‌هایش نگاهی هلاکت‌‌زده به سر و شکلم کرد و با تعجبی مستقیم گفت:

- واسه چی می‌خوای بری اونجا؟!

بدون ذره‌ای ترس و اضطراب، بی‌امان گفتم:

- می‌خوام برم دیدن دوستم.

چون می‌دانست سؤالش یک فضولی بی‌جا بود؛ در اثنای حرفم، مُهر را بر روی برگه‌ی بلیط زد و آن را به من داد. تابی به نوک سبیل‌های قهوه‌ای رنگ و رو به بالایش داد و عرض بیان کرد که:

-میشه پنج زلوتی.

پولش را پرداخت کردم و با وارد شدن به واگن ششم قطار، بر روی صندلی‌های قسمت عمومی آن نشستم. این تصمیم‌های بیم‌ناکم، با نفوذی جدی در سوراخ‌های پوست دستم، که محل رویش موهایم بود، بدنم را به سنگی ضعیف و در حال فرسایش تبدیل کرد. نگاه‌های زهرآلودِ زنان و مردان از برای کمی سن و سالم و حتی تنها بودنم، آرام و قرار را هم از من می‌دزدیدند. یقه‌ام را گرفتم و با خم کردن سرم، خود و صورتم را از آن‌ها، در زیر کلاهم نهان و مخفی کردم و بی‌خیالی را جایگزینش نمودم. بعد با قداستی بی‌ زرق و برق؛ مثل همین روکش زرد کم‌رنگ و چرم صندلی‌ها، همگی‌ام را به سمت پنجره چرخاندم و ساک‌دستی‌ام که روی پاهایم بود را، محکم‌تر گرفتم.

________________________________

راق: خشک و جدی ایستادن

زلوتی: واحد پول لهستان

 
آخرین ویرایش:
بالا پایین