جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط فوژان وارسته با نام [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 9,302 بازدید, 131 پاسخ و 40 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع فوژان وارسته
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط فوژان وارسته
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
136
1,500
مدال‌ها
2

نه شب بود و نه صبح، دقیقاً سر ظهر بود؛ زننده‌ترین ظهر جهان و ما بیداربیدار بودیم و خواب نبودیم، رویا هم نمی‌دیدیم! در این بیداریِ خام جرعه‌‌ای دیگر از مرگ، وحشی‌تر از قبل‌‌ها به همراه کدورتی غیرانسانی و خودشیفته به میان ما هجوم آورد و همین ظهر را به خاک‌وخون کشید و همه‌جا را تیره‌وتار کرد؛ تیره به مانند شب، یک شب بی‌مهتاب و بی‌ستاره، شبی که تا حالا کسی به چشم ندیده‌بود! در زیر اشعه‌ی ناب آفتابش بود که حرف‌های فرمانده‌آدام خیلی رک و غلیظ طعم خشم، نبرد و مفهوم خون‌ریختن را دادند و در باوری متروک و بسیار ناباور وقتی وارد گوش‌های سربازانش شدند، عقل و گُهشان با هم قروقاطی شد و مشتاقانه ما را به گلوله بستند! این واقعیت این‌چنین خونمان را از جان‌هایمان به مشت گرفت و رفت تا به عقاید آن کسی برسد که حسِ خودبرتربینی‌اش نسبت به همه‌ی موجودات، باعث می‌شد تا مجوز مرگ‌ها را صادر کند! همه‌ی این صحنه‌ها را در یک‌صدم‌‌ثانیه زندگی کردم؛ صحنه‌هایی که برای دیدنشان ۲۱سال بیشتر نداشتم. اینک در زیر سایه‌سار این جنازه‌های به خاک‌افتاده، دریافتیم که جنگِ درون این چهاردیواری بسیار بی‌رحم‌تر و جدی‌تر از جنگِ بیرون است و اینجا خانه‌ی پدری نیست، خانه‌ی خودت هم نیست، پس جایی برای زندگی تو نیست! انسانیت در اینجا مُرده‌است و رنگ جنایت در همه چیز نشت کرده و همه‌ جا قرمز شده‌است! همه به خود آمدیم و در حقارتِ زانوهایمان که بر زمین نشسته‌بودند، دست‌هایمان را در پشت سر قلاب کردیم و تسلیممان را تقدیم این مزدورانِ اسلحه به دست کردیم. بابت این احساس خواری و ترسی که قلب و دهانم را خشک کرده‌بودند، همچون ابر بی‌رعدوبرق از ته دل اشک ریختم. آن زن درحالی‌که بُن مژه‌های خودش هم به واسطه‌ی آب چشم‌هایش موج‌ و شکاف برداشته‌بودند، سعی می‌کرد تا مرا با تکرار این زمزمه‌اش دلداری دهد:

-آروم باش، نترس... من کنارتم، آروم باش!

در بین این دلداری بی‌سرانجامش، صدای سرباز‌ها بلندتر شد و با پرخاشگری از ما خواستند تا بسته‌‌ی لباس‌هایمان را از روی زمین برداریم و هرچه زودتر از جایمان بلند شویم و به راه بیفتیم. همان‌طور که گریه می‌کردم بسته‌ی لباسم را از روی زمین برداشتم و به همراه سایر همراهانم حرکت‌های آهسته و لغزانمان را از کنار این جنازه‌ها که حتی اجازه‌ی لمسشان را هم نداشتیم، کشاندیم. جسم و روحمان به قدری خسته و ضعیف شده‌بود که همین راه‌رفتن چنان زحمتی را از ما می‌بلعید که یک شیر نَر زخم‌دیده در زمان تعقیبِ کفتارها می‌کشید، ولی خب این‌طور راه‌رفتنمان هم به مزاق این سگ‌ها که به تازگی از نان صاحبشان چاق و هار شده‌بودند، خوش نیامد؛ از برای همین با قنداق اسلحه به شانه‌هایمان می‌کوبیدند و با کتک‌کاریشان خیلی سریع‌تر از پاهایمان، ما را به ساختمان شماره‌ی چهار بردند. داخل ساختمان چندین اتاق‌ بود. من و هفت‌ تن دیگر را به اتاق شماره‌ی ۲۲ آوردند. درون آن اتاق‌ و همه‌ی اتاق‌ها، جعبه‌های مستطیل شکلی طبقه‌طبقه تا نصف دیوارها و دورتادورشان میخکوب شده‌بودند و درون هر کدامشان یک ملحفه پهن بود و روی آن یک پتو و یک‌عدد بالش قرار داشت. گویا این جعبه‌های چوبی و سیاه‌رنگ تخت‌‌های خوابمان هستند! در نگاه ترسیده و غم‌دارمان، یکی از سربازهای ملازم گفت:

- لباس‌هاتون رو عوض کنین و برای تقسیم کارها و فهمیدن قوانین به بیرون بیاین.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
136
1,500
مدال‌ها
2

در این تقدیر شوم و جدیدم هر وقت که این آفریدگارانش، ما را دعوت به کاری می‌کردند، بدنم بدجوری شُل می‌شد و امیدم هم در زیر فرمان‌هایشان یخ می‌بست و فردایی را برای خود و همراهانم نمی‌دیدم! در یک حرکت نظامی هر سه‌نفرشان به سمت در چرخیدند و به بیرون رفتند. در را با شماتتِ دست‌هایی که سروکله می‌شکست بستند و در پشت آن منتظر ماندند تا ما با این فرصت پنج‌دقیقه‌شان، لباس‌هایمان را تعویض کنیم و خارج شویم. هر چند این یک تظاهرِ خالص به انسان‌های چشم‌‌پاک بود، ولی مهم این بود که ما باورش نداشتیم!‌ در خلوتی این اتاق بُن‌بست، پلک‌هایم آهسته‌آهسته ورق خوردند و حسرت را قاشق‌قاشق از تصویری که در نگاهم می‌کشیدند به ته حلقم ریختند، اما بر پلک‌هایم خورده‌ای نگرفتم؛ چرا که می‌دانستم اکنون قلمِ نقاشی دستِ دشمن است! این قلم بی‌بروبرگشت چشم‌هایم را در جایی نشاندند که بوی عرق و کهنگی در همه‌جا ریخته‌‌بود و نه تنها فضایِ اتاق، بلکه دیوارهایش هم به شدیدترین شکلِ ممکن بوی قرونِ وسطا را می‌دادند! بدتر از این درودیوار، تخت‌هایش بودند که چرک‌ها، رنگِ سیاهِ چوب‌هایش را به یک قهوه‌ای نچسب و زننده متمایل داده‌بودند و وجدان هر انسانی را به درد می‌آوردند. یعنی این‌ها می‌خواهند بگویند زندگی در اینجا همین است؟! نمی‌دانم این دیکتاتورها چه وردی می‌خوانند که این طویله را به راحتی محل خواب، محل زندگیمان کرده‌بودند! یکی از همراهانمان که نامش را به خاطر ندارم، به ختمِ کلاممان پایان داد و غم صدا را خیلی رک به فضا داد:

- از این وسایل معلومه ۲۴ نفر بدبخت دیگه‌ام اینجان!

آن زن، همان حامیِ من، رو به او گفت:

- معلومه پس فکر کردی فقط ما چند نفریم!

خشمش را لحظه‌ای به فنا داد و با لحنی غمگین‌تر ادامه‌ی جمله‌اش را ساخت:

- لابد الان اونا رو به کار گرفتن!

صدای در به یکباره به داخل نفوذ کرد! انگار این دردودل‌هایمان از لابه‌لایش به بیرون درز کرده‌بودند که این‌چنین یکی از ملازم‌ها با مشت خود خیلی محکم به در کوبید و با صدای مختص به فرماندهان کارکُشته داد زد که:

- حرف زدن ممنوع، کارتون رو انجام بدین و بیرون بیاین!

همگی از ترس، از غضب این آدمیان و نه از غضب خداوند، خفه‌خون گرفتیم. من لغ‌لغ و بدون کمکی، رفتم و روی یکی از تخت‌ها نشستم و شلوار پاره‌ام را بالا کشیدم تا زخم پایم را بازرسی کنم. روی قسمت بیرونی ساق پای راستم یک شکاف ایجاد شده‌بود و عمقِ گوشتم را با روحی که از من می‌دزدید و چانه‌ام را می‌لرزاند، نشان می‌داد. آن زن به آرامی نزدم نشست و با اندوهی تازه گفت:

- فعلاً با همین پارچه ببندش، حتماً اینجا بهداری یه چیزی داره، یسر با هم به اونجا میریم!

همین کار را با کمک او انجام دادم و پایم را دوباره با همان پارچه‌ی دامنش که نمادی از خون‌هایم شده‌بود، بستیم. می‌خواستم از این غم‌ها و درد و سوزش پایم، کوچه‌ی دل و نگاهم را بر روی همه ببندم و هیچ‌ک.س را به آن راه ندهم تا دق کنم و با آن مرگی شرافتمندانه را برای خود به ارمغان آورم و از این بدبختیِ بزرگ و نُه ساعته خلاص شوم، اما الان وقت بی‌کسی و تنها شدن نبود! من امید کسی بودم؛ امید یک انسان! من امید آلدنم بودم، پس خیلی بزرگ‌منشانه از این حس‌های مرگ گذشتم و همه‌ی دردهایم را به درون چشم‌هایم ریختم و آن‌ها را بیدار کردم تا بدانند یکی در بیرون از این درها منتظر من می‌باشد و همه‌ی این چیزها که می‌بینند واقعی هستند. چشم‌ها‌ی اشک‌آلودم را چرخاندم و باز با همان حسرت اولیه به جای خوابمان نگریستم. در این اتاق تَلخ و کوچک ۲۶ عدد تخت‌ِ خواب قرار داشت و همان ملازم‌ها تخت خالیِ شمار‌ه‌ی پنج در طبقه‌ی دوم را با لطفی «همینی که هست» نصیب من کردند و تخت‌های خالیِ همکفِ را به آن شش نفر همراهم دادند. یکی از بچه‌ها سراسیمه و قبل از تموم شدن وقتمان، یک ملحفه‌ای را برداشت و آهسته گفت:

- پاشید، زود باشین بیاین لباسامون رو عوض کنیم، الانه که این وحشی‌ها داخل بیان!

به نزدش رفتیم و ملحفه را جلوی یکدیگر گرفتیم و یکی‌یکی لباس‌های اسارتمان را پوشیدیم و از ساختمان خارج شدیم. آن‌ها ما را به وسط حیاط بردند و در آن‌جا به صف گذاشتند. در تلألو آفتاب که چشم را می‌خورد، یک سرباز جدید در بالای یک سکوی چوبی در پیش رویمان ایستاد و نطق فرمان‌ها و قوانین را صادر کرد:

- قبل از اعلام وظیفه‌ای که قرار انجام بدین اول براتون مقداری از قوانین رو می‌گم و مابقی رو هم از ملازم‌ها خواهین آموخت؛ قانون اول: خاموشی در اینجا ساعتِ هشت شبه و همه باید بدون کوچک‌ترین صدایی بخوابند و وقت بیداری هم ساعتِ چهار صبحه! قانون دوم: بعد از صرف هر وعده‌ی غذا به کارتون می‌پردازین، تأکید می‌کنم بدون هیچ حرف و اجتماعی!

لحظه‌ای سکوت کرد و کاغذ درون دست‌هایش را تا راست چانه‌اش بالا آورد و ادامه داد:

- در این لیست وظایفتون رو از قبل آماده کردیم، پس اسمتون رو می‌خونم تا با اون‌ها آشنا بشین! درضمن بعد از خوردن ناهار فوراً مشغول به کار می‌شین.

 
آخرین ویرایش:
بالا پایین