- Apr
- 136
- 1,500
- مدالها
- 2
نه شب بود و نه صبح، دقیقاً سر ظهر بود؛ زنندهترین ظهر جهان و ما بیداربیدار بودیم و خواب نبودیم، رویا هم نمیدیدیم! در این بیداریِ خام جرعهای دیگر از مرگ، وحشیتر از قبلها به همراه کدورتی غیرانسانی و خودشیفته به میان ما هجوم آورد و همین ظهر را به خاکوخون کشید و همهجا را تیرهوتار کرد؛ تیره به مانند شب، یک شب بیمهتاب و بیستاره، شبی که تا حالا کسی به چشم ندیدهبود! در زیر اشعهی ناب آفتابش بود که حرفهای فرماندهآدام خیلی رک و غلیظ طعم خشم، نبرد و مفهوم خونریختن را دادند و در باوری متروک و بسیار ناباور وقتی وارد گوشهای سربازانش شدند، عقل و گُهشان با هم قروقاطی شد و مشتاقانه ما را به گلوله بستند! این واقعیت اینچنین خونمان را از جانهایمان به مشت گرفت و رفت تا به عقاید آن کسی برسد که حسِ خودبرتربینیاش نسبت به همهی موجودات، باعث میشد تا مجوز مرگها را صادر کند! همهی این صحنهها را در یکصدمثانیه زندگی کردم؛ صحنههایی که برای دیدنشان ۲۱سال بیشتر نداشتم. اینک در زیر سایهسار این جنازههای به خاکافتاده، دریافتیم که جنگِ درون این چهاردیواری بسیار بیرحمتر و جدیتر از جنگِ بیرون است و اینجا خانهی پدری نیست، خانهی خودت هم نیست، پس جایی برای زندگی تو نیست! انسانیت در اینجا مُردهاست و رنگ جنایت در همه چیز نشت کرده و همه جا قرمز شدهاست! همه به خود آمدیم و در حقارتِ زانوهایمان که بر زمین نشستهبودند، دستهایمان را در پشت سر قلاب کردیم و تسلیممان را تقدیم این مزدورانِ اسلحه به دست کردیم. بابت این احساس خواری و ترسی که قلب و دهانم را خشک کردهبودند، همچون ابر بیرعدوبرق از ته دل اشک ریختم. آن زن درحالیکه بُن مژههای خودش هم به واسطهی آب چشمهایش موج و شکاف برداشتهبودند، سعی میکرد تا مرا با تکرار این زمزمهاش دلداری دهد:
-آروم باش، نترس... من کنارتم، آروم باش!
در بین این دلداری بیسرانجامش، صدای سربازها بلندتر شد و با پرخاشگری از ما خواستند تا بستهی لباسهایمان را از روی زمین برداریم و هرچه زودتر از جایمان بلند شویم و به راه بیفتیم. همانطور که گریه میکردم بستهی لباسم را از روی زمین برداشتم و به همراه سایر همراهانم حرکتهای آهسته و لغزانمان را از کنار این جنازهها که حتی اجازهی لمسشان را هم نداشتیم، کشاندیم. جسم و روحمان به قدری خسته و ضعیف شدهبود که همین راهرفتن چنان زحمتی را از ما میبلعید که یک شیر نَر زخمدیده در زمان تعقیبِ کفتارها میکشید، ولی خب اینطور راهرفتنمان هم به مزاق این سگها که به تازگی از نان صاحبشان چاق و هار شدهبودند، خوش نیامد؛ از برای همین با قنداق اسلحه به شانههایمان میکوبیدند و با کتککاریشان خیلی سریعتر از پاهایمان، ما را به ساختمان شمارهی چهار بردند. داخل ساختمان چندین اتاق بود. من و هفت تن دیگر را به اتاق شمارهی ۲۲ آوردند. درون آن اتاق و همهی اتاقها، جعبههای مستطیل شکلی طبقهطبقه تا نصف دیوارها و دورتادورشان میخکوب شدهبودند و درون هر کدامشان یک ملحفه پهن بود و روی آن یک پتو و یکعدد بالش قرار داشت. گویا این جعبههای چوبی و سیاهرنگ تختهای خوابمان هستند! در نگاه ترسیده و غمدارمان، یکی از سربازهای ملازم گفت:
- لباسهاتون رو عوض کنین و برای تقسیم کارها و فهمیدن قوانین به بیرون بیاین.
آخرین ویرایش: