جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط فوژان وارسته با نام [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 9,505 بازدید, 132 پاسخ و 40 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع فوژان وارسته
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط فوژان وارسته
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
137
1,517
مدال‌ها
2

نه شب بود و نه صبح، دقیقاً سر ظهر بود؛ زننده‌ترین ظهر جهان و ما بیداربیدار بودیم و خواب نبودیم، رویا هم نمی‌دیدیم! در این بیداریِ خام جرعه‌‌ای دیگر از مرگ، وحشی‌تر از قبل‌‌ها به همراه کدورتی غیرانسانی و خودشیفته به میان ما هجوم آورد و همین ظهر را به خاک‌وخون کشید و همه‌جا را تیره‌وتار کرد؛ تیره به مانند شب، یک شب بی‌مهتاب و بی‌ستاره، شبی که تا حالا کسی به چشم ندیده‌بود! در زیر اشعه‌ی ناب آفتابش بود که حرف‌های فرمانده‌آدام خیلی رک و غلیظ طعم خشم، نبرد و مفهوم خون‌ریختن را دادند و در باوری متروک و بسیار ناباور وقتی وارد گوش‌های سربازانش شدند، عقل و گُهشان با هم قروقاطی شد و مشتاقانه ما را به گلوله بستند! این واقعیت این‌چنین خونمان را از جان‌هایمان به مشت گرفت و رفت تا به عقاید آن کسی برسد که حسِ خودبرتربینی‌اش نسبت به همه‌ی موجودات، باعث می‌شد تا مجوز مرگ‌ها را صادر کند! همه‌ی این صحنه‌ها را در یک‌صدم‌‌ثانیه زندگی کردم؛ صحنه‌هایی که برای دیدنشان ۲۱سال بیشتر نداشتم. اینک در زیر سایه‌سار این جنازه‌های به خاک‌افتاده، دریافتیم که جنگِ درون این چهاردیواری بسیار بی‌رحم‌تر و جدی‌تر از جنگِ بیرون است و اینجا خانه‌ی پدری نیست، خانه‌ی خودت هم نیست، پس جایی برای زندگی تو نیست! انسانیت در اینجا مُرده‌است و رنگ جنایت در همه چیز نشت کرده و همه‌ جا قرمز شده‌است! همه به خود آمدیم و در حقارتِ زانوهایمان که بر زمین نشسته‌بودند، دست‌هایمان را در پشت سر قلاب کردیم و تسلیممان را تقدیم این مزدورانِ اسلحه به دست کردیم. بابت این احساس خواری و ترسی که قلب و دهانم را خشک کرده‌بودند، همچون ابر بی‌رعدوبرق از ته دل اشک ریختم. آن زن درحالی‌که بُن مژه‌های خودش هم به واسطه‌ی آب چشم‌هایش موج‌ و شکاف برداشته‌بودند، سعی می‌کرد تا مرا با تکرار این زمزمه‌اش دلداری دهد:

-آروم باش، نترس... من کنارتم، آروم باش!

در بین این دلداری بی‌سرانجامش، صدای سرباز‌ها بلندتر شد و با پرخاشگری از ما خواستند تا بسته‌‌ی لباس‌هایمان را از روی زمین برداریم و هرچه زودتر از جایمان بلند شویم و به راه بیفتیم. همان‌طور که گریه می‌کردم بسته‌ی لباسم را از روی زمین برداشتم و به همراه سایر همراهانم حرکت‌های آهسته و لغزانمان را از کنار این جنازه‌ها که حتی اجازه‌ی لمسشان را هم نداشتیم، کشاندیم. جسم و روحمان به قدری خسته و ضعیف شده‌بود که همین راه‌رفتن چنان زحمتی را از ما می‌بلعید که یک شیر نَر زخم‌دیده در زمان تعقیبِ کفتارها می‌کشید، ولی خب این‌طور راه‌رفتنمان هم به مزاق این سگ‌ها که به تازگی از نان صاحبشان چاق و هار شده‌بودند، خوش نیامد؛ از برای همین با قنداق اسلحه به شانه‌هایمان می‌کوبیدند و با کتک‌کاریشان خیلی سریع‌تر از پاهایمان، ما را به ساختمان شماره‌ی چهار بردند. داخل ساختمان چندین اتاق‌ بود. من و هفت‌ تن دیگر را به اتاق شماره‌ی ۲۲ آوردند. درون آن اتاق‌ و همه‌ی اتاق‌ها، جعبه‌های مستطیل شکلی طبقه‌طبقه تا نصف دیوارها و دورتادورشان میخکوب شده‌بودند و درون هر کدامشان یک ملحفه پهن بود و روی آن یک پتو و یک‌عدد بالش قرار داشت. گویا این جعبه‌های چوبی و سیاه‌رنگ تخت‌‌های خوابمان هستند! در نگاه ترسیده و غم‌دارمان، یکی از سربازهای ملازم گفت:

- لباس‌هاتون رو عوض کنین و برای تقسیم کارها و فهمیدن قوانین به بیرون بیاین.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
137
1,517
مدال‌ها
2

در این تقدیر شوم و جدیدم هر وقت که این آفریدگارانش، ما را دعوت به کاری می‌کردند، بدنم بدجوری شُل می‌شد و امیدم هم در زیر فرمان‌هایشان یخ می‌بست و فردایی را برای خود و همراهانم نمی‌دیدم! در یک حرکت نظامی هر سه‌نفرشان به سمت در چرخیدند و به بیرون رفتند و در را با شماتتِ دست‌هایی که سروکله می‌شکستند، بستند و در پشت آن منتظر ماندند تا ما با این فرصت پنج‌دقیقه‌‌ایشان، لباس‌هایمان را تعویض کنیم و خارج شویم. هر چند این یک تظاهرِ خالص به انسان‌های چشم‌‌پاک بود، ولی مهم این بود که ما باورش نداشتیم!‌ در خلوتی این اتاق بُن‌بست، پلک‌هایم آهسته‌آهسته ورق خوردند و حسرت را قاشق‌قاشق از تصویری که در نگاهم می‌کشیدند به ته حلقم ریختند، اما بر پلک‌هایم خورده‌ای نگرفتم؛ چرا که می‌دانستم اکنون قلمِ نقاشی و قدرت در دستِ دشمن است! این قلم بی‌بروبرگشت، چشم‌هایم را در جایی نشاندند که بوهایی از عرق و کهنگی در همه‌جا ریخته‌‌بودند و نه تنها فضایِ اتاق، بلکه دیوارهایش و مغزهای سازندگانش هم به شدیدترین شکلِ ممکن بوی قرونِ وسطا را می‌دادند! بدتر از این درودیوار، تخت‌هایش بودند که چرک‌ها، رنگِ سیاهِ چوب‌هایش را به یک قهوه‌ای نچسب و زننده متمایل داده‌بودند و وجدان هر انسانی را به درد می‌آوردند. یعنی این‌ها می‌خواهند بگویند زندگی در اینجا همین است؟! نمی‌دانم این دیکتاتورها چه وردی می‌خوانند که این طویله را به راحتی محل خواب، محل زندگیمان کرده‌بودند! یکی از همراهانمان که نامش را به خاطر ندارم، به ختمِ کلاممان پایان داد و غم صدا را خیلی واضح به فضا بخشید:

- از این وسایل معلومه ۲۴نفر بدبخت دیگه‌م اینجان!

آن زن، همان حامیِ من، رو به او گفت:

- معلومه، پس فکر کردی فقط ما چند نفریم!

خشمش را لحظه‌ای به فنا داد و با لحنی غمگین‌تر، ادامه‌ی جمله‌اش را ساخت:

- لابد الان اون‌ها رو به کار گرفتن!

صدای در به یک‌باره به داخل نفوذ کرد! انگار این دردودل‌هایمان از لابه‌لایش به بیرون درز کرده‌بودند که این‌چنین یکی از ملازم‌ها با مشت خود خیلی محکم به در کوبید و با صدای مختص به فرماندهان کارکُشته داد زد که:

- حرف‌زدن ممنوع، کارتون رو انجام بدین و زود به بیرون بیاین!

همگی از ترس، از غضب این آدمیان و نه از غضب خداوند، خفه‌خون گرفتیم. من لغ‌لغ و بدون کمکی، رفتم و روی یکی از تخت‌ها نشستم و شلوار پاره‌ام را بالا کشیدم تا زخم پایم را بازرسی کنم. روی قسمت بیرونی ساق پای راستم یک شکاف ایجاد شده‌بود و عمقِ گوشتم را با روحی که از من می‌دزدید و چانه‌ام را می‌لرزاند، نشان می‌داد. آن زن به آرامی نزدم نشست و با اندوهی تازه گفت:

- فعلاً با همین پارچه ببندش، حتماً اینجا بهداری‌ای یه چیزی داره؛ یسر با هم به اونجا میریم!

همین کار را با کمک او انجام دادم و پایم را دوباره با همان پارچه‌ی دامنش که نمادی از خون‌هایم شده‌بود، بستیم. می‌خواستم از این درد و سوزش پایم و از این غم‌ها، کوچه‌ی دل و نگاهم را بر روی همه ببندم و هیچ‌ک.س را به آن راه ندهم تا دق کنم و با آن مرگی شرافتمندانه را برای خود به ارمغان آورم و از این بدبختیِ بزرگ و نُه‌ساعته خلاص شوم، اما الان وقت بی‌کسی و تنها شدن نبود! من امید کسی بودم؛ امید یک انسان! من امید آلدنم بودم، پس خیلی بزرگ‌منشانه از این حس‌های مرگ گذشتم و همه‌ی دردهایم را به درون چشم‌هایم ریختم و آن‌ها را بیدار کردم تا بدانند یکی در بیرون از این درها منتظر من می‌باشد و همه‌ی این چیزها که می‌بینند واقعی هستند. چشم‌ها‌ی اشک‌آلودم را چرخاندم و باز با همان حسرت اولیه به جای خوابمان نگریستم. در این اتاق تَلخ و کوچک ۲۶‌عدد تخت‌ِ خواب قرار داشت و همان ملازم‌ها تخت خالیِ شمار‌ه‌ی پنج در طبقه‌ی دوم را با لطفی «همینی که هست» نصیب من کردند و تخت‌های خالیِ همکفِ را به آن هفت‌نفر همراهم دادند. یکی از بچه‌ها سراسیمه و قبل از تمام شدن وقتمان، یک ملحفه‌ای را برداشت و آهسته گفت:

- پاشین، زود باشین بیاین لباس‌هامون رو عوض کنیم، الانه که این وحشی‌ها داخل بیان!

به نزدش رفتیم و ملحفه را جلوی یکدیگر گرفتیم و یکی‌یکی لباس‌های اسارتمان را پوشیدیم و از ساختمان خارج شدیم. آن‌ها ما را به وسط حیاط بردند و در آن‌جا به صف گذاشتند. در تلألو آفتاب که چشم را می‌خورد، یک سرباز جدید در بالای یک سکوی چوبی در پیش رویمان ایستاد و نطق فرمان‌ها و قوانین را صادر کرد:

- قبل از اعلام وظیفه‌ای که قرار انجام بدین، اول براتون مقداری از قوانین رو می‌گم و مابقی رو هم از ملازم‌ها خواهین آموخت؛ قانون اول: خاموشی در اینجا ساعتِ هشت شبه و همه باید بدون کوچک‌ترین صدایی بخوابن و وقت بیداری هم ساعتِ چهار صبحه! قانون دوم: بعد از صرف هر وعده‌ی غذا به کارتون می‌پردازین، تأکید می‌کنم بدون هیچ حرف و اجتماعی!

لحظه‌ای سکوت کرد و کاغذ درون دست‌هایش را تا راست چانه‌اش بالا آورد و ادامه داد:

- در این لیست وظایفتون رو از قبل آماده کردیم، پس اسمتون رو می‌خونم تا با اون‌ها آشنا بشین! درضمن بعد از خوردن ناهار، فوراً مشغول به کار میشین.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
137
1,517
مدال‌ها
2

همه‌ مثل یک چوب خشک، منتظر بودیم و باز هم منتظر تا دریچه‌ی دهانش را با نام‌هایمان یکی‌یکی متبرک کند و تکلیفمان مشخص شود. چشم‌های کاه‌گِلی رنگش بر روی آن لیست با حوصله‌ی ملایمی در زیر اخمِ اَبروهای پیوسته‌اش به سمتِ پایین می‌رفتند و نِفرت را در جان و سطح صورتِ خسته و بی‌حوصله‌ی ما می‌چزاند. فضای وسیع این خِفت از لای بال‌های زردِ خورشید گاهی موج نگاه‌کردنمان را درهم می‌شکست و سرهایمان را به طرف جاذبه‌ی زمین می‌کشاند و جز لکه‌های سیاه چیزی در چشم‌هایمان رویت نمی‌شد. این انتظار با جسارتِ جسوری در ترسِ دلم یک سیروسیاحتِ مخصوصی به راه انداخته بود و گودی زیر چشم‌هایم را رخشان‌ودرخشان‌تر از دیروز نمایان می‌کرد. این هوای گرم هم در این روز رستاخیزِ عمرها، اصلاً کم نمی‌آورد و به مانند همیشه تنفرش را از من می‌خرید. از این وضعیت حالم بسیار خراب بود، مثل یک دکان بقالی که از امروز موش‌وگربه‌اش باهم ساخت‌وساز کرده‌باشند و در ادامه‌ی زندگی‌ام باید به مرور زمان شاهد خرابی و خورده‌شدن اجناس این دکان هم بشوم! در شکوفه‌های نا‌امیدی این جنگی که خودشان عصاره‌اش بودند، چندان امیدی برای داشتن یک شغل را نداشتم، اما اکنون این دیکتاتورها چنان اطمینانی در من حاصل کرده‌اند که مطمئنم تا چند دقیقه‌ی دیگر صاحب یک شغل ویژه با عنوان جذابِ بردگی می‌شوم! اکنون که در حدودِ ده‌دقیقه گذشته‌ بود و همین‌جور در گرداگرد سراچه‌ی عظمتِ جایگاهش نام‌هایمان را می‌خواند، صدای پاهایی در سمتِ راستمان شنیده‌شد و صداهای وحشتناکی که به آن پاها می‌گفتند:

- آهسته، از صف خارج نشین!

یا می‌گفتند:

- دِ جون بکنین تنه لش‌ها!

همگی سر را در پناه این وحشتِ همراه با اضطراب و هیاهو چرخاندیم و نگاهمان را به سوی آن صداها پیوست دادیم. سوگی دهن‌کج چنان با شدت خودش را بر فرق سرمان کوبید که گلویمان در شتابی ناهموار، راهروی نایش را بست تا این غم‌ها به قلبمان نرسند! عجب روزگاری بود که این‌چنین با هیکلِ هولناکش از میان نهری خفقان و جلبک‌‌زده، آینده‌ی بعدیمان را ترسیم می‌کرد! صدای آن پاها متعلق به گروه قدیمی‌تر اُسرا بودند و سربازهای نازی با صدای زمخت و خش‌دار خود داشتند آن‌ها را از درب متصل به دیوار وسط حیاط خارج می‌‌کردند. آن صفِ اندوه‌زده و بسیار طولانی، آهسته‌آهسته به ما نزدیک می‌شد. در آن نزدیکی دیدیم که پیاله‌ی سن‌هایشان مختلف است و در لبه‌های آن پیاله، دختران و پسران زیر ده‌سال نیز نشسته‌اند و در پشت سر مادران و یا خواهران و اقوام خود راه می‌روند. اگر خودم را جمع‌وجور نمی‌کردم سرگیجه و وحشت، اختیارم را از کفم خارج می‌کرد و مرا نقش بر زمین می‌نمود و دامنِ ترسم را در هوا برای همه تکان می‌داد و من از اینی‌که هستم، خواروخفیف‌تر می‌شدم! در صحنه‌ی روبه‌رو نیز خواننده‌ی ما در بی‌تفاوتی قابل ملاحظه‌ای نسبت به واقعه‌ی کناردستی‌اش، هم‌چنان نام‌هایمان را داشت می‌خواند که یک‌دفعه اعصابش بابت این بی‌حواسیمان آتش گرفت و در یک تشر به ما گفت:

- حواستون کجاست؟! به من گوش بدین!

دوباره و خیلی سریع سرها را از روی ترس و یک کتک‌کاری تازه به سمت او چرخاندیم و گوش‌ها را در صدای او قفل کردیم، اما ذهن‌هایمان در کجا سیر می‌کردند؟! در بساط آن صفِ بیچاره‌تر از ماها می‌چرخیدند! سربازها داشتند بدن‌های لاغر و رو به فرسایش آن‌ها را در یک حفاظت کامل، برای صرفِ ناهار به سالنِ غذا می‌بردند. هوا آنقدر خفقان بود که وقتی از پشتِ سرمان عبورشان دادند، هیچ‌کداممان جرأت سر چرخاندن و نگاه کردن به یکدیگر را نداشتیم و بعدها هم فهمیدیم که پشت آن دیوار پهن و بزرگ، محل بردگیمان است و تا چند دقیقه‌ی دیگر ما را به آن‌جا خواهند برد. سرانجام در این ایستادگی مطرود، نامم را در کنار عدد ۳۶۰ شنیدم و با افتخاری دل‌انگیز در پایان این انتظارِ نیم‌ساعته من و آن زن که او شماره‌ی سه بود، مسئول تأمین آذوقه‌های آشپزخانه شدیم!

 
آخرین ویرایش:
بالا پایین