جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 11,938 بازدید, 190 پاسخ و 32 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
193
1,295
مدال‌ها
2
یلدا ضربه‌ای به مدارک انباشته‌ شده‌ی روی میز زد.
- ببینین چه کردم، همه رو دیوونه کردم.
با شعفی مصنوعی، چشم‌‌وابرو آمد.
- به نظرتون مشفق بهم تشویقی میده؟
سپهر پوزخند تمسخرآمیزی زد و همزمان همراهی‌اش کرد.
- حتماً بانو یلدا! احتمالاً مِن‌باب تشویق، دفتر ترجمه‌شون رو پیشکشتون می‌کنن.
سپس لحنش افول کرد. با چشم، به پرونده‌ها اشاره زد.
- حالا جدی همه‌ش تموم شد؟ اگه تموم شده قربون شکلت، بیا یه دستی برسون مدارک این جوجه دانشجوها رو تموم کنیم. جون یلدا لنگم!
یلدا شانه بالا انداخت و پشت‌چشمی برایش نازک کرد. سپس مشغول جمع کردن وسایلش شد.
- همینم مونده؛ اشکان دو ساعته که تو کوچه بالایی منتظره! زیر پای بچه‌م علف سبز شد. شما هم جمع کنین بریم، نامزد من که علاف کم‌کاری‌ شماها نیست.
سپهر برای آن‌که اذیتش کند، بیشتر روی صندلی‌‌اش لم داد.
- دو دقیقه صبر کن بذار این مجموعه رو ببندم، بعد علی کنیم.
یلدا، غرلندکنان مشغول جابه‌جا کردن زونکن‌های روی میزش شد.
حوریا لبخند کم‌جانی به گفته‌های زیرلبی‌اش زد. می‌دانست اگر تا ده‌دقیقه دیگر جمع نکنند، حسابی از خجالت جفتشان در می‌آید؛ به خصوص که پای اشکان وسط بود. کامپیوترش را خاموش کرد. لبخند بی‌فروغش با یادآوری قرار امروزشان، از لب‌هایش پر کشید. روز موعد فرا رسیده‌بود؛ پایان یک‌هفته‌ اولتیماتومی که به او داده‌بودند.
دست‌به‌سی*ن*ه به پشتی صندلی تکیه داد. سعی کرد ذهنش را به چیز دیگری معطوف کند. هنوز هیچی نشده نوک انگشت‌هایش یخ کرده‌بود. بی‌دلیل روی صندلی‌اش جابه‌جا شد و مردمک‌هایش را روی دکور آبی_خاکستری اتاق چرخاند. «پایان این بازی چی میشه؟ ما رو به کجا می‌رسونه؟»
چشم‌هایش از روی میزهایی که دورتادور اتاق چیده شده‌بود، رد شد و روی قفسه‌هایی نشست که پشت سر هر مترجم نصب شده‌بود. تنها حُسن اتاق بی‌روحی که مشفق برایشان ساخته‌بود، دو گلدان بزرگ استوانه‌ای بود که به فاصله یک متر از هم، کنار پنجره‌های قدی غبارگرفته قرار داشت. پوزخندی به سلیقه‌‌ی ناقص مشفق زد. «مرتیکه گدا، نکرده یه دیزاینر بیاره.»
شالش را بازتر کرد. احساس خفگی می‌کرد. اگر به مشفق می‌باختند... .
واقعاٌ چطور می‌توانستند با کسی سرشاخ شوند که تمام عمر نزول خورده‌بود و ککش نگزید؛ آشیانه‌ی صدها خانوار را آوار کرده و در حالی‌که از خرابه‌هایش نان می‌خورد، پاچه‌های شلوارش هم خاکی نشده‌بود؟!
دستش را به پسِ سرش رساند. احساس درد می‌کرد. دوسال پیش انگار همه‌چیز راحت‌تر بود؛ وقتی با نقشه پا در شرکت مشفق می‌گذاشتند، چنان از عاقبت کارشان مطمئن بودند که احدی یارای مقابله با آن‌ها را نداشت. سرشان پر از شور جوانی بود و کله‌هایشان بوی قرمه‌سبزی می‌داد. به قول یلدا، می‌خواستند سهم خودشان را از گلوی دنیا بیرون بکشند. سری از روی کلافگی تکان داد. دوست نداشت به بعدش فکر کند؛ به بعد کاری که می‌خواستند انجام دهند. می‌خواست از دل این داستان عقب بکشد، به اندازه یک گام، اما یاد گریه‌های اشکان، خواهر مثل ماهش که سال‌ها بود درگیر زندگی نباتی شده‌بود، سپهری که سینا را در همین جریان از دست داد و حالا از آن برادر رشید همیشه ورزشکار، تنها یک پسر مفنگی مانده‌بود؛ نمی‌گذاشت که او عقب بایستد.
با دستی که به شانه‌اش خورد، انگار که روح به تنش بازگشته باشد، از عالم افکارش خارج شد. یلدا داشت با شیطنت نگاهش می‌کرد.
- قشنگ تو یه جهان دیگه سیر می‌کنی‌؛ کجایی بابا! ده‌بار صدات زدم.
نگاهش از او کنده شد و روی سپهر نشست که پرسش‌آمیز خیره‌اش بود. مشفق نباید قصر در می‌رفت. نه حالا که خودش زیربار مشکلات مالی داشت کمر خم می‌کرد؛ نه حالا که همه‌شان، سخت، نیازمند معجزه و تحولی در زندگی‌شان بودند؛ نه حالا که یلدا اندرخم کوچه‌ی زمین‌گیری پدرش بود و او اندرخم عمل چشم‌های خواهرش! وقت جازدن نبود. چهارنفری این راه را شروع کرده‌بودند، چهارنفری هم باید تمامش می‌کردند.
بی‌مقدمه و بااطمینان گفت:
- منم هستم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
193
1,295
مدال‌ها
2
در حال شانه‌کردن موهای مواج و بلندش، زیرلب، آهنگ بی‌سرو‌تهی را با خود زمزمه می‌کرد. پریشان بود‌. نمی‌دانست چرا با وجود همه‌ی توجیهات توی سرش، نمی‌توانست آن بخش از مغزش را که مربوط به دیار میشد، خاموش کند. وقتی به او فکر می‌کرد، انگار در دلش رخت می‌شستند.
قلبش می‌گفت «به خاطر عشقت هم که شده، نباید قبول می‌کردی. فکر می‌کنی اگر دیار بفهمد، تو را خواهد بخشید؟»
عقلش می‌گفت «اصلا گور بابای عشق و همه داستان‌هایش؛ فکر کردی انجام این کار آسان است؟ اگر گیر بیفتی، چه کسی می‌خواهد کمک خرج مادرت باشد؟ حریر چه می‌شود؟»
حسی مرموز از درونش، موزیانه اظهارنظر می‌کرد.«آن‌قدر آیه یأس نخوانید، حالا وقت این حرف‌ها نیست‌. قرار نیست دیار هیچ‌وقت متوجه این موضوع شود. قرار هم نیست گیر بیفتم. نمی‌توانم دست روی دست بگذارم که خواهرم کور شود، یا مادرم برای مخارج ما با یک پیرمرد ازدواج کند.»
با شنیدن صدای در، دست از کار کشید. بُرسش را روی دراور گذاشت. خودش را در آیینه برانداز کرد. غم نهفته در چشم‌هایش، سنخیتی با صورت آرایش کرده‌اش نداشت. هوفی کشید و با کلافگی دست به موهایش برد تا آن‌ها را ببندد، اما میانه راه متوقف شد؛ دیار عاشق موهای بلندش بود‌.
نفس‌عمیقی کشید تا به خودش مسلط باشد. سپس از اتاق خارج شد. با دیدن دیار که مشغول جابه‌جا کردن خوراکی‌ها بود، لبخند بی‌اراده و تلخی زد. دیار نمونه کامل یک مرد دلخواه برای هر دختری بود؛ همان اندازه امن، همان اندازه حمایت‌گر، همان اندازه... .
- چرا اونجا ایستادی باوانم؟ بیا زودتر شام بخوریم برسونمت که دیر بشه، مامانت حسابی شاکی میشه.
وقتی این‌طور به‌خصوص او را می‌خواند، یادش می‌رفت که می‌خواست چه بگوید. پیش رفت. «اگر دیار بفهمه، من رو می‌بخشه؟» سرش را تکان داد. سعی کرد لحظات خوشش را با این فکروخیال‌های بیهوده، به خودش زهر نکند.
- تو‌ خودت کار داری که دوست داری من رو زود برسونی، واِلا که مامانم بهانه‌ست.
سپس جعبه پیتزا و سالادسزار را از روی کنسول برداشت.
دیار لبخند زد. حض برد از بوی خوش شامپویی که از میان آبشارش خودنمایی می‌کرد.
- داری تو دهنم حرف می‌ذاری.
نوشابه‌ها را به دستش داد. چشم‌هایش از تاپ قرمزی که حوریا به تن کرده‌بود، عبور کردند. حسابی به تنش نشسته‌ و جلوه‌ی پوست سفیدش را دوچندان کرده‌بود.
حوریا زبان‌درازی کرد.
- حرف دلته دیارخان! من فقط بازگوش کردم.
دیار خندید. دستش را گرفت و او را یک‌ضرب به طرف خودش کشید. با قرار گرفتن او میان آغوشش، دست دور کمرش انداخت. با شیطنت پچ‌پچ کرد:
- خب عزیزم شما فکر نمی‌کنی، با این بلبل زبونی‌هاتون ممکنه به جای شام شما رو بخورم؟
با خباثت، لحنش را آرام‌تر کرد. اغواگرانه ادامه داد:
- با این موهای باز خوشبو، لباس نه‌چندان مناسب، به نظرت نباید یکم محتاط‌‌تر جوابم رو بدی؟!
حوریا از برخورد نفس‌های او زیر گلویش، قلقلکش آمد. خندید. همزمان دست روی سی*ن*ه‌اش گذاشت؛ درست جایی بالای قلبش! برای آن‌که او را ببیند سرش را عقب برد. قد خودش کوتاه نبود، ولی دیار زیادی بلند بود.
- فعلاٌ که بدرقمه فاز امانت‌داری گرفتی، انقدر که صندوق امانات بانکم تا این اندازه متعهد نیست‌.
دیار از بالا ‌که به خرمایی‌های درشتش نگاه می‌کرد، دوست داشت سال‌ها در همین زاویه نگهش دارد. پارادوکس چشم‌هایش، با خال گوشه‌ی لبش، نسبت به او بی‌طاقتش می‌کرد. حوریا راست می‌گفت؛ اگر به قول او، این حس امانت‌داری نبود... .
آب دهان قورت داد. گاهی‌اوقات خویشتنداری در مقابل او برایش سخت بود. با آن‌که همین حالایش هم محرم بودند، اما دوست نداشت قبل از عقد اتفاقی بیفتد. همیشه هم سعی می‌کرد قرارهایش با حوریا بیرون از خانه باشد؛ مبادا افسار امیال سرکشش از دستش رها شود. بوسه‌ی پرمحبتی روی موهای حوریا کاشت. از او جدا شد و برای آزاد کردن نفس سنگین‌شده‌اش، حرف را عوض کرد:
- گفتم شاید پیتزا نخوری، برات سالاد هم گرفتم.
حوریا با شیطنت به چهره‌ی سرخ‌شده‌اش خیره شد. وقتی این‌طور خودداری می‌کرد، دلش می‌خواست اذیتش کند.
- استاد بهشون برخورده؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
193
1,295
مدال‌ها
2
دیار از بی‌پروایی‌اش به خنده افتاد. جعبه پیتزا را باز کرد و به طرف اویی که روبرویش می‌نشست، گرفت. برای عوض کردن بحث، موضوعی را که می‌خواست دم رفتنش بگوید، باز کرد:
- احتمالاٌ مجبورم برای مقاله‌م سه‌هفته‌ای رو به منطقه محروم برم. این سه‌‌هفته هم از فردا شروع میشه. وقتی برگشتم برات یه سوپرایز عالی دارم.
دست‌های حوریا که می‌رفت تا پیتزا را به درون دهانش ببرد، از خبر بی‌مقدمه‌اش، میان زمین‌وآسمان خشک شدند. سه‌هفته نباشد؟ یعنی چیزی حدود یک‌ماه؟ آن هم از فردا؟
- کجا؟ چرا به من نگفتی؟
دیار ظرف سالاد را باز کرد. فاکتورگرفته از اخم‌های درهمش، کاملاٌ عادی گفت:
- پس الان دارم چی میگم؟
حوریا پیتزا را به درون جعبه‌اش بازگرداند. دلگیر نگاهش کرد.
- مگه خودت الان فهمیدی که باید بری؟ تو برای اینکه بخوای مقاله‌ات رو کامل کنی، حداقل از یک‌ماه پیش برنامه ریختی. بعد الان به من میگی؟
لب‌هایش را گاز گرفت تا خودش را کنترل کند. دیار بعضی‌اوقات ناجوانمردانه معادلاتش را به هم می‌ریخت. نسبت به برخی مسائل، طوری خونسرد عمل می‌کرد که اوبه خودش شک می‌کرد. برای هیچ کارش با او مشورت نمی‌کرد، مگر کاری که به‌طور مستقیم با خودش در ارتباط بود. وقتی هم اعتراض می‌کرد، سعی می‌کرد از موضوع رد شود؛ انگار که مسئله خاصی نبوده و او بی‌خودی حساس شده‌است.
- من برای تو کی‌ هستم دیار؟ یک دوست معمولی؟ چون آدم دوست صمیمیش رو هم در جریان یک‌سری از کارهاش قرار میده، چه برسه به نامزدش!
دیار سعی کرد ملایم‌تر برخورد کند. حوریا که نمی‌دانست اصل داستان از چه قرار است. خودش هم سه‌روز پیش فهمیده‌بود.
- از من به دل‌نگیر عزیزم، خودمم سه‌روز پیش فهمیدم که این مقاله نیاز به تحقیق حضوری داره.
کاسه چشم‌های حوریا پر شد. لب‌هایش به لرزش افتادند. خسته شده‌بود، نه فقط از رفتارهای دیار، بلکه از همه‌چیز‌!
- باشه، سه روز پیش فهمیدی، باور می‌کنم. چرا همون سه‌روز پیش نگفتی؟
دیار با دیدن صورت گُر گرفته‌اش، از جا برخاست. نمی‌دانست این قضیه تا این اندازه برایش مهم است. همیشه آنقدر درگیر کاروزندگی‌اش بود که فرصت نکرد روحیه دخترها را بهتر بشناسد. تا قبل از حوریا اصلاٌ کسی وارد زندگی‌اش نشده‌بود که او یاد بگیرد. کنار صندلی‌اش زانو زد و دست‌هایش را گرفت.
- من نمی‌دونستم این قضیه برات مهمه. داری گریه می‌کنی؟ ببینمت؟
اشک‌های حوریا بی‌محابا فرو می‌ریخت؛ در حالی‌که به‌جای نگاه کردن به مردمک‌هایش، خیره به یقه لباسش بود. دیار پشیمان از بحثی که پیش از غذا به راه انداخته‌بود، پشت دست‌هایش را بوسید.
- آخه دورت بگردم، چرا خودت رو اذیت می‌کنی؟ چرا انقدر مسائل کوچیک رو برای خودت بزرگ می‌کنی؟ گفتن سه‌روز پیش من با الان، چه فرقی به حال تو داره؟
حوریا ناراحت از آنکه او متوجه اصل داستان نمی‌شود، دست‌هایش را از دست‌های او بیرون کشید.
- مشکل همینه که فرقش رو نمی‌فهمی، فکر می‌کنی هیچ فرقی نمی‌کنه.
دیار صبوری کرد. دوباره دست‌هایش را گرفت و پشت آن را نوازش کرد. احتمال می‌داد روحیه‌اش بابت چشم‌های حریر و فشاری که رویش است به هم ریخته باشد.
- باشه قربونت برم، تو بگو من بدونم. فرقش چیه؟
صدای گریه‌ی حوریا بلندتر شد.
- فرقش اینه که من می‌فهمم برام ارزش قائلی، بهم توجه می‌کنی. ولی تو اینجوری نیستی. غدی، مغروری، فقط به خودت فکر می‌کنی. انقدر برای کارهات به هیچ‌ک.س توضیح ندادی که خیال می‌کنی به نامزدت هم نباید توضیح بدی.
هق زد و ادامه داد:
- بهت گفتم من بابا ندارم، خاطرات نوازشش انقدر ازم دوره که بعضی اوقات یادم میره بودن یه مرد تو خانواده چه شکلیه؛ تو گفتی من مثل پدرت ازت مراقبت می‌کنم. هم نامزدت می‌شم، هم بابات می‌شم؛ به من تکیه کن! ولی همه‌ش در حد همون حرف موند. تو حتی مثل یه نامزد معمولی هم کنارم نیستی، چه برسه به اینکه بخوای دو تا نقش رو همزمان بازی کنی. ما الان یه‌سال و سه‌ماه که با همیم ولی تو... .
دیار، مستاصل بلند شد. تحت هیچ شرایطی طاقت گریه‌های حوریا را نداشت. دلش می‌خواست وقتی او گریه می‌کند سر خودش را به دیوار بکوبد. به آغوشش گرفت و عذرخواهی کرد.
- هیش! باشه عزیزدلم! ببخشید، گریه نکن. قول میدم دیگه اینجوری نشه. بهم گوش بده، حوریا! من خودمم تازه فهمیدم قربونت برم.
صورتش را میان دست‌هایش گرفت. بارها و بارها او را بوسید.
- اصلاٌ بعدش رو شنیدی؟ گفتم برات یک سوپرایز عالی دارم. به جون مامان روحی، به جون خودت، انقدر خوشحالت می‌کنه که یادت میره. اصلاٌ من از این به بعد هروقت خواستم جایی برم به تو خبر میدم، فقط دیگه گریه نکن!
حوریا آرام‌تر شده‌بود. دلش برای استیصال و تقلای دیار سوخت. می دانست بابت دل پرش از زندگی، تا این حد حساس شده‌است. فین‌فینی کر د. با دلخوری پرسید:
- کجا می‌خوای بری؟
دیار با سرانگشت‌هایش، اشک‌هایش را پاک کرد. در دل به قربان چشم‌های سرخ و لب‌های لرزانش رفت. او برای این دختر میمرد.
- یه روستایی هست نزدیک به مرز خراسان جنوبی، باید برم اونجا! با چندتا از بچه‌ها می‌ریم. سه‌هفته هم بیشتر طول نمی‌کشه.
تیله‌های خرمایی‌رنگ حوریا، میان قهوه‌ای‌های دیار دودو زد. با جرقه‌ای که در ذهنش خورد، برای یک‌آن از فضای موجود دور شد. فکرش به سرعت ،همانند جورچینی، معادلات را کنار هم چید. دیار سه‌هفته می‌رفت؛ سه‌هفته‌ای که آن‌ها می‌توانستند برنامه مشفق را پیاده کنند. قبل از آن‌که برگردد، همه‌چیز تمام شده‌بود. این‌طوری برایشان بهتر هم میشد. به هرحال دیار مرد باهوشی بود و ممکن بود با بودنش بوهایی از داستان ببرد.
آنچنان در فکر فرورفته‌بود که اشک‌هایش بند آمده و حالت صورتش عوض شده‌بود. سپس بی‌مقدمه و بی‌فکر گفت:
- پس مراقب خودت باش!
ابروهای دیار بالا پرید. چنان از این تغییر ناگهانی متعجب شد که ذهنش قفل کرد. حاضر بود قسم بخورد در این دقایقی که حوریا به چشم‌هایش نگاه می‌کرد، جای دیگری سیر می‌کرد. مرد خرفتی نبود، ولی نمی‌دانست این تغییر موضع یک‌باره را پای چه چیز بگذارد؟!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
193
1,295
مدال‌ها
2
حوریا با دست‌های گره‌کرده و پر از تشویش، به دوروبرش نگاه کرد. سر مشفق پایین بود؛ در حال خواندن مدارکی که او ترجمه‌اش کرده‌بود. بی‌جهت پابه‌پا شد. همه تنش از استرس یخ زده‌بود. در دل، لعنتی بر سپهر و یلدا فرستاد که این ماموریت خطیر را برعهده‌ی او گذاشته‌بودند. هرچند که چاره‌ای نبود؛ در این بازی هرکس مسئولیت خودش را داشت. سپهر مسئول پراندن فیوزها، او مسئول برداشتن کلید و یلدا... .
می‌دانست کلید اتاق مشفق کجاست؛ همیشه جای ثابتی داشت. پوست لبش را از داخل دهان جوید. سعی کرد حواس خودش را پرت کند. خرمایی‌هایش را از روی تابلوهای نصب‌شده بر دیوار که هر یک کشوری را نشان می‌دادند، به روی مبل‌های چرم دسته‌بلند نشاند.
نفس نامحسوسی کشید. جلوتر رفت. عقربه‌های ساعتِ مربع‌شکل اتاق، به کندی پیش می‌رفت. انگار خیال نداشت از نوک برج ایفلی که تصویرش در آن طراحی شده‌بود، یک اینچ آن‌طرف‌تر برود. در سر، شروع به شمردن کرد.
« یک! » دستش در جیب مانتو پاییزه‌اش نشست و خمیر را لمس کرد. آب دهان قورت داد. ته حلقش گویی خاکستر پاشیده‌بودند.
« دو! » با پای راست روی زمین ضرب گرفت. این اتاق، تنها اتاقی بود که مشفق کلیدش را حتی به نگهبان هم نمی‌داد؛ واِلا سپهر، باقی کلیدها را با دوزوکلک از چنگ آبدارچی در آورده‌بود. سرفه‌ای مصلحتی‌ کرد. باز هم شمرد: « سه! » همه‌ی زندگیشان بند همین اتاق بود. کاش که نقشه‌شان درست پیش می‌رفت!
« چهار! » مشفق خودنویس خاکستری‌رنگش را میان انگشت‌هایش چرخاند. حوریا پلک‌هایش را بازوبسته کرد و به عنوان آخرین شماره، شمرد: « پنج! » در یک ثانیه، فضا با صدای سوت‌مانندی خاموش شد و او با وجود دانستن اصل ماجرا از جا پرید.
مشفق نوچی کرد. برگه‌ها را روی میز گذاشت. غر زد:
- ای بابا! الان چه وقت برق رفتن بود.
ساعت نزدیک به پنج عصر بود و هوای پاییز هم که عاشق تاریکی!
مشفق صدایش را بالا برد.
- خانم جواهردوست!
هنوز این دردش درمان نشده، جیغ‌های بلندوبی‌وقفه‌ی یلدا، همچون آژیر در کل سالن پیچید. حوریا کف دست‌های عرق‌کرده‌اش را به مانتویش کشید. مشفق نگاه متعجبی به او انداخت. دهان بازنکرده‌بود که در اتاق به ضرب باز شد. سپهربا لحنی به ظاهر مضطرب، آب‌و‌تاب داده گفت:
- یکی از سرورها اتصالی کرده، فکر کنم داره آتیش‌سوزی میشه.
مشفق با عجله از پشت میز چوبی‌اش بلند شد. به طرف در پا تند کرد. سپهر، دو انگشت دستش را به معنای دودقیقه فرصت، کنار پاهایش نگه داشت. در تاریک‌روشن اتاق، نگاه ملتمسی به حوریا انداخت. سپس دستِ راستش را پشت مشفق گذاشت و در حال هدایت کردنش به بیرون، در را بست.
حوریا نفس متزلزلی کشید. به سمت کتی که به آویز مجاور به پنجره آویزان بود، گام برداشت. شروع به گشتن جیب‌های کت کرد. ضربان قلبش از هزار عبور کرده‌بود. با ذهنی خالی‌شده از همه‌چیز و پر از ترس، جیب بعدی را هم گشت. نفسش از خالی‌ بودن جیب‌ها بند آمد. در دل، خدا‌خدا کرد. التماس کرد: «خدایا همین یه‌بار، می‌دونم کارم اشتباهه، ولی تو رو خدا!» عرق سرد از پیشانی‌اش شره گرفت و چشم‌هایش پر از آب شد.
ناامید از نبودن کلید، دستش را به طرف جیب کوچکی که زیر یقه‌‌ی کت طراحی شده‌بود، برد. در کمال خوشبختی اما، نوک فلزی آن را با سرانگشتانش لمس کرد؛ همان‌جا بود. با نفس‌های منقطع، خمیر را از جیب مانتویش درآورد. چشم‌هایش مانند یویو، بین ساعت و در و دست‌هایش می‌چرخید. بااحتیاط کلید را بین خمیر گذاشت و دو طرفش را روی هم فشرد تا ردش حک شود. لعنتی! دست‌هایش می‌لرزید. سعی کرد به‌درستی کارش را انجام دهد تا نتیجه دردسری را که کشیده‌بودند، به فنا ندهد. دعا نبود که بلد باشد و زیرلب نخوانده باشد. کلید را با ملایمت از بین خمیر درآورد و با شالش آن را تمیز کرد. فقط یک حرکت اشتباه کافی بود تا زندگی چهارنفرشان، با هم به تاراج برود. مجدد آب دهان قورت داد. حلقش کویری بود، انگار بزاق در دهانش ترشح نمیشد. دستپاچه داشت کلید را در جیب پایینی کت می‌گذاشت که در میانه‌ی راه حواسش جمع شد و تا خواست آن را به جای اصلی‌اش برگرداند، صدای در، خون را در رگ‌هایش منجمد کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
193
1,295
مدال‌ها
2
صدای سپهر ولی، شریان‌هایش را آزاد کرد. با هول‌ و‌ وَلا پچ‌ زد:
- یکی رفته فیوز رو بزنه، بیا بیرون!
حوریا نفس‌نفس‌زنان دست روی قلبش گذاشت، لب زد:
- وای سپهر... وای سپهر از دست تو!
سپهر بااسترس به ساعت اشاره کرد:
- بدو حوریا، وقت نداریم!
حوریا به سرعت کلید را سرجایش برگرداند. خمیر را در مشتش پنهان کرد و به طرف در تقریباٌ دوید. به محض خارج شدن آن‌ها از اتاق، برق‌ هم آمد. تیله‌های حوریا به سمت سپهر برگشت؛ همزمان با گذاشتن خمیر در جیبش، برای آن‌که مطمئنش کند اثر کلید را برداشته، پلک روی هم گذاشت.
سالن خلوت بود، حتی صدوقی، منشی دفتر هم پشت میزش نبود. همههمه از طرف اتاق ترجمه شنیده میشد.‌ سرکی در اتاق کشید. با دیدن کامپیوتر یلدا که نیمی از سیم پشتش سوخته‌بود، خنده‌اش گرفت. به یُمن وجود اشکان که قبلاٌ برق خوانده‌بود و جریان‌ها را می‌شناخت، این نمایش را درست کرده‌بودند. اشکان، تمام شب گذشته را صرف یلدا کرده‌بود تا به او یاد دهد چطور آتش‌سوزی راه بیندازد که کسی آسیب نبیند. عجیب این پسر باهوش بود و چه حیف که نتوانست به جایگاه واقعی‌اش برسد. مشفق دست‌هایش را پشت کمر قفل‌کرده و با ابروهای گره‌خورده، بالای سر تاسیساتی ساختمان ایستاده‌بود.
نگاه نگران یلدا به طرفش برگشت و او با سر تکان دادنی، دلش را قرص کرد. از همین فاصله هم می‌توانست آزاد شدن نفس‌هایش را ببیند. باقی بچه‌ها هم طی جو پیش آمده، هر کدام نظری می‌پراندند.
اشکان خمیر را از دستش گرفت و درون ظرف پلاستیکی‌ای که با خودش آورده‌بود، گذاشت.
- دم هر سه‌تاتون گرم! ترکوندین، من این بیرون داشتم پس می‌افتادم.
یلدا خندید. برای آنکه به همه‌شان دید داشته باشد، روی صندلی شاگرد کج نشست.
- من همه‌ش استرس داشتم یکی سپهر رو موقع دست‌کاری فیوزها ببینه.
سپهر به پشتی صندلی تکیه داد. با حالت خودپسندانه‌ای قلنج گردنش را شکاند. می‌دانست یلدا از این کار متنفر است و به عمد انجامش ‌می‌داد.
- داداشت رو دست کم گرفتی. یادت که نرفته اینی که جلوت نشسته یه‌بار برگه امتحانی کش رفته و آبی از آب تکون نخورده.
حوریا با اضطراب خندید.
- این مسئله با برگه امتحانی یکیه؟!
هنوز هم با فکر به کاری که امروز کرده‌بودند، تپش قلب می‌گرفت.
- ولی وقتی بی‌هوا اومدی تو، من اشهدم رو خوندم، گفتم به حتم مشفقه!
سپهر غش‌غش خندید. سپس شیشه را پایین کشید تا هوای آزاد وارد ماشین شود.
- راست میگه، قیافه‌ش خدا بود. تو اون تاریکی عین میت سفید شده‌بود.
یلدا، به اشکان که روی صندلی راننده نشسته و آرنجش را به فرمان تکیه داده‌بود، نگاه کرد.
- ولی قبول کنین، کار حوریا از همه‌مون سخت‌تر بود. من جاش بودم قطعاٌ یه گندی می‌زدم.
با گفته یلدا، هر چهارنفرشان به هم زل زدند. خوب می‌دانستند امروز چه کار خطرناکی را از سرگذراندند. با چشم‌هایی که هیجان در آن سوسو میزد به خنده افتادند. سپهر صاف‌تر نشست. دلهره‌ی نشسته بر انتهای خنده‌شان را حس می‌کرد. ابرو بالا داد و چشمکی زد.
- ولی خودمونیم، خوب کله‌خرایی هستیم.
حوریا، شالش را که به دور گردنش افتاده‌بود، سر کرد. امروز که در شرایطش قرار گرفته‌بود، بیشتر می‌فهمید کارشان تا چه اندازه می‌تواند ترسناک باشد. برای جلوگیری از افکار منفی‌اش، پرسید:
- خب قدم بعدی چیه؟ تا قبل از برگشت دیار باید این کار رو تموم کنیم. می‌دونین که ده روز دیگه بر‌می‌گرده.
نگاهشان به طرف اشکان چرخید. گویی همه‌شان منتظر جواب او بودند. بالأخره او بزرگترین عضو گروهشان و البته تا حدود زیادی مغز متفکرشان بود. اشکان تغییر رشته‌ای بود، به همین خاطر سه سالی با آن‌ها تفاوت سنی داشت.
اشکان به ته کوچه‌ی تاریک زل زد.
- باید تا جمعه صبر کنیم که نگهبان ساختمون مرتضوی باشه.
رو به سپهر پرسید:
- تنهاست دیگه، نه؟
سپهر لب‌هایش را با زبان تَر کرد.
- آره! شب‌های جمعه شیفت اون و یعقوبیه! از ساعت دوازده تا سه مرتضوی، بعدش هم یعقوبی!
حوریا، دست به هم پیچاند. با فکر به آن شب هم، ترس به جانش می‌افتاد.
- اگه زمانی که پیش‌بینی کردی، درست نباشه چی؟
سپهر با اطمینان سر بالا انداخت.
- امکان نداره. من دوماهه زیرنظرش گرفتم. درست از ساعت دووربع تا دوونیم یا دووچهل پشت دوربین‌ها نیست. میره نماز شب می‌خونه.
حوریا، دست روی قلبش گذاشت. عمیقاً احساس ناراحتی می‌کرد. خنده مأیوسانه‌ای کرد.
- ولی اگه گیر بیفتیم مرتضوی هم به دردسر میفته. ممکنه فکر کنن هم‌دستمونه!
یلدا سرش را به طرفین تکان داد. او در این داستان خوشبین‌ترین بود.
- نه حوریا... نه! ما گیر نمیفتیم.
سپهر حرفش را تأیید کرد. بیشتر از همه نگران بود و بروز نمی‌داد.
- حق با یلداست. با آتیش‌سوزی فرمالیته امروز جلوی اون همه چشم، امکان نداره کسی شک کنه. همه فکر می‌کنن همون اتصالی باعث آتیش سوزیه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
193
1,295
مدال‌ها
2
روی تخت‌فلزی‌ دراز کشید. صدای جیرجیر ملایم تخت، انگار فریاد می‌کشید که: «من هم مثل تو خسته‌ام!» خنکای نسیم پاییزی از میان پنجره‌ی نیمه‌باز، پرده‌ی صورتی‌رنگ را تکان می‌‌داد. هوا مطبوع و دلپذیر بود، آوای ماشین‌هایی که از خیابان بالایی رد می‌شدند، دور و محو بود. نفس کشید. در دل احساس سنگینی می‌کرد. مردمک‌هایش را چرخاند. فضای اتاق به لطف سخاوت ماه، تاریک‌روشن بود. نگاهش روی حریر ماند؛ تخت‌هایشان درست مقابل هم قرار داشت. حریر بالش را از زیر سرش برداشته و به عادت همیشه، به آغوش گرفته‌بود. از نحوه خوابیدنش، لبخندی به طعم لیموشیرین زد؛ در ابتدا شیرین و درنهایت اما، تلخ! نگاه از روی او برداشت. کاش که این آخرهفته‌ی کذایی به خیر می‌گذشت. دلش می‌خواست هر طور که شده پول عمل را جور کند؛ طاقت اذیت شدن حریر را نداشت. ندایی از درون برایش پچ زد: «این کار فقط برای حریر است؟ »
پاسخ آن صدای موذی را نداد و به سقفِ سفید خیره شد. می‌دانست عملشان اشتباه است، اما وقتی فردی مثل مشفق چندین خانواده را به خاک سیاه می‌نشاند و جامه از تنشان می‌کند؛ وقتی هیچ قانون و منطقی جلودارش نبود، مجبور می‌شدند خودشان نقش قاضی را بازی کنند؛ حکم کنند و تاوان بگیرند. آهی کشید. قطره اشکی از گوشه‌ی چشم‌هایش چکید. از خودش پرسید: « آنقدر خوش‌شانس هستیم که در اجرای این حکم، گیر نیفتیم؟ »
هرچند که او غصه‌‌ی گیر افتادنش را نمی‌خورد، غصه‌‌ی بعد از گیر افتادنش را می‌خورد؛ که حریر و مادرش بعد از او چه می‌شوند؟ دیار چه‌‌ می‌شود؟ دست روی پیشانی‌اش گذاشت. «وای دیار..‌.‌ وای که اگر می‌فهمید، حتماً تا ابد قیدش را میزد.»
پلک بست. اشک‌هایش همچون مرواریدهای درشتی که از کیسه‌ی اشرافی بر خاک بیفتند، بر روی گونه‌هایش می‌غلتیدند.
در ظاهر همه‌چیز همانطور پیش می‌رفت که آن‌ها می‌خواستند، ولی ته‌دلشان راضی نبود؛ همچون به دام افتادگانی که جبر روزگار را پذیرفته و پا در مسیر اشتباهی گذاشته‌بودند. هق خفه‌ای زد. کاش به سیزده‌سالگی‌اش برمی‌گشت؛ آن‌وقتی که پدرش زنده بود و حریر تازه به دنیا آمده‌بود؛ آن‌وقتی که از شوق یک تازه‌وارد، نوای خنده‌شان تا هفت خانه آن‌طرف‌تر هم می‌رفت. دست روی دهانش گذاشت، مبادا صدای گریه‌اش حریر را بیدار کند. لعنت به آن تصادف شوم؛ آمد و همچون راهزنی در بیابان، اندک خوشی‌شان را ربود. و حالا درست یازده‌سال بود که او نوای پرمهر پدرش را نداشت. همیشه سعی می‌کرد قوی باشد‌، اما از درون هنوز همان دختر بچه‌ی لوس نیازمند نوازش بود.
پر از افسوس، شماره دیار را گرفت. نیاز داشت که با یکی حرف بزند، یکی از جنس او! حرف بزند تا مطمئن شود که دیار هست، صدایش هست، نوازشش هست، آرامشش هست... . نوای ملایمش باعث شد، گوشی را بیشتر به گوشش بچسباند.
- هنوز بیداری عزیزدلم؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
193
1,295
مدال‌ها
2
فس‌فسی کرد و از خیالش گذشت، چقدر عاشق این مرد است.
- برام حرف می‌زنی دیار؟ دلم گرفته!
دیار، ثانیه‌ای مکث کرد. سپس لحنش لطیف‌تر از برگ گل شد.
- دخترم، چرا چند روزیه گرفته‌ست؟
پس فهمیده بود. این مرد خیلی بیشتر از خیلی، او را می‌شناخت و کاش می‌دانست چقدر دوستش دارد.
- دیار تو من و دوستم داری، مگه نه؟
آوای پشت خط مطمئن بود.
- مگه میشه تو رو دوست نداشت آخه گیانم!‌
وقتی این‌گونه او را می‌خواند و فقط و فقط برای او از کلمات کُردی استفاده می‌کرد، می‌خواست تا قیام قیامت در حوالی‌اش پرسه بزند. لب گزید تا گریه‌اش شدت نگیرد. بی‌فکر پرسید:
- اگه من کار اشتباهی بکنم بازم دوستم داری؟
سکوت دیار، طولانی شد. از سوال حوریا ترسید. نمی‌فهمید چرا این پرسش، دلهره به جانش انداخت. او دختری نبود که برای لوس‌بازی از این دست سوال‌ها بپرسد. گره میان ابروهایش افتاد.
- حوریا اتفاقی افتاده؟ چیزی هست که بخوای به من بگی؟
حوریا می‌خواست جیغ بکشد. فریاد بکشد و بگوید «آره، می‌خوام بگم. بگم که دارم یک کاری می‌کنم. بگم که اگه تو بفهمی شاید ولم کنی، بگم که...»
عوض همه حرف‌هایی که در دلش بود، خنده‌ای غیرطبیعی‌ تحویلش داد. خنده‌ای که ته دلش خالی و پر از درد بود.
- آره! می‌خوام بهت بگم که خیلی دوست دارم. به اندازه‌ی همه‌ی روزهایی که کسی رو دوست نداشتم، به اندازه همه روزهایی که نمی‌دونستم عشق چیه، به اندازه بی نهایت دیار! باش دیار، همیشه باش.
دیار دلشوره گرفت. ابراز علاقه بی‌هنگام حوریا، دلِ گرفته‌اش، گریه‌های بی‌دلیل این اواخر، مهربانی‌های بیش از اندازه‌اش در هر تماس، همه‌اش باعث میشد حس خوبی نگیرد. او را بیشتر از خودش می‌شناخت‌. در حالت عادی روحیه نسبتاً پرشور و جنگ‌طلبی داشت. این رفتارهای تازه، او را از حوریای همیشگی فرسنگ‌ها دور می‌کرد.
هر چه فکر منفی بود به سرش هجوم برد. در نهایت، فکر مضحکی که از چرخه سرش عبور می‌کرد، این بود که نکند قصد خودکشی دارد. برای آن‌که روی این زالوی جان گرفته درون مغزش خط بزند، گفت:
- می‌دونی که تو هر شرایطی پشتتم، چه کنارت باشم چه نباشم. باید دیار مرده باشه که تو فکر کنی ممکنه نباشم. مگه من و کشته باشن که حضورم رو پشت سرت نبینی باوانم!
حوریا دست روی قلبش گذاشت. هنوز مثل اوایل رابطه‌شان وقتی دیار برایش حرف میزد تپش قلب می‌گرفت.
ممکن نبود از او بگذرد، نه؟
- تو که باشی همه‌چی خوبه!
آوای دیار اینبار جدی شد. نوعی تحکم آغشته به ترس در آن بود. گویی ندانسته می‌دانست که یک‌جا، یک خبرهایی هست.
- حوریا مراقب خودت باش تا من برگردم، خب؟ هر چی که نگرانت می‌کنه رو خودم درست می‌کنم، خب عزیزم؟
حوریا پلک بست. به خوبی می‌دانست که دیار همیشه همین‌طور برایش گفته، اما این‌بار... این‌بار همه‌چیز متفاوت بود. دیر بود، خیلی دیر بود برای آن‌که دیار بتواند همه نگرانی‌هایش را درست کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
193
1,295
مدال‌ها
2
دیار تلفن را قطع کرد و گوشی را زیر چانه‌اش نگه داشت. فکرش حسابی درگیر شده بود. نمی‌دانست رفتارهای حوریا را پای استرس و فشار برای چشم‌های خواهرش بگذارد، یا... یا مسئله دیگری که او نمی‌دانست چیست، ولی حسش می‌کرد.
از روی صندلی حصیری درون تراس بلند شد و دستش را به نرده‌های مشکی تکیه داد. هنوز در مهر ماه بودند، اما امشب از آن شب‌های سرد بی‌هویت بود، که سوز بر تیره پشتش می‌نشاند.
خیره به گلدان‌ خشک شده ساختمان روبرویی، ذهنش، شروع به تفسیر رفتارهای حوریا کرد.
او می‌ترسید که ترک شود، اما چرا؟
چشم‌های حریر چه ربطی به رابطه‌ی آن‌ها داشت؟ دو دستش را کلافه از میان موهایش عبور داد و سپس، پس گردنش نگه داشت.
سعی کرد پازل‌های نامرتب درون سرش را جور دیگری حل کند. از خودش پرسید، «حوریا باید چیکار کنه که باعث بشه من ترکش کنم؟»
شقیقه‌اش تیر کشید، از جوابی که به خودش داد. فقط در صورتی که پای فرد دیگری در میان بود این امکان وجود داشت.
فک‌هایش غیرارادی چفت شد. این یک مورد اصلا به ذات این دختر نمی‌خورد. دیار به خود اعتماد داشت. یقین داشت دختری که انتخاب کرده، هیچ‌گاه درگیر خ*یانت یا عشق دیگری نخواهد شد. هر گمان دیگری شاید درست بود ولی این یک قلم... .
پس قضیه چه بود؟ چه داستان دیگری می‌توانست باعث شود حوریا وحشت جدایی از او را داشته باشد.
به ستوه آمده از این به جایی نرسیدن، نفس عمیقی کشید و آن را با درماندگی فوت کرد.
صدای باز شدن در تراس، او را از عالم خودش بیرون کشید. شهیاد، با چهره‌ای خواب‌آلود و اخمی که نشان از کلافگی داشت، در آستانه در ایستاد. با حالتی که معلوم بود از سرما به خود می‌لرزد، گفت:
- چته تو سرما ایستادی؟ دو ساعته داری فکر می‌کنی. بیا تو بابا، چاییدی!
دیار هیچ تکانی نخورد. نگاه آشفته‌اش در صورتش دو‌دو زد. نمی‌توانست به سادگی از واکنش‌های عجیب و غریب حوریا بگذرد. به واسطه شغل و حرفه‌اش هر نشانه کوچکی برای او هشدار به حساب می‌آمد. بی‌حوصله گفت:
- گیرم شهیاد، بی‌خیالم شو!
ابروهای شهیاد بالا پرید. چیزی در لحن دیار، او را نگران کرد. برای لحظه‌ای، سکوت کرد و بعد با کمی مکث پرسید:
- عمو خوبه؟ اوضاع خونه روبراهه؟
دیار، دستش را روی نرده‌های فلزی گذاشت. سرمای فلز، از پوستش رد شد و تا مغز استخوانش نشست. سرش را تکان داد.
- آره، مشکل از خونه نیست.
شهیاد به در تراس تکیه داد. آن‌طور که با رکابی ایستاده بود، لرزش گرفت. با تردید پرسید:
- با حوریا دعوات شده؟ از این عادت‌ها نداشتین؟!
دیار، شستش را به حالت دورانی گوشه شقیقه‌اش فشرد. سردرد گرفته بود.
- نه! فقط نگرانم. این روزها یه جوریه، استرس داره. تحت فشاره! من الان باید کنارش باشم، نه اینجوری خودم و پنهون کنم فکر کنه تهران نیستم.
شهیاد نفسش را آهسته بیرون داد. دستش را روی شانه دیار گذاشت و با لحنی که سعی داشت آرامش‌بخش باشد، به او تسکین داد.
- از روی خوشی که خودت رو پنهون نکردی مرد مومن! دستور گرفتی. چند روز دیگه هم مهره مشفق و دار و دسته‌اش سوت میشه. تو این چند روز می‌خواد چه اتفاقی بیفته؟!
دیار، نگاهش را از او گرفت و به دوردست دوخت. درخت چنار که حالا سایه‌اش زیر نور چراغ خیابان کشیده شده بود، شبیه هیولایی عظیم به نظر می‌رسید که چنگال‌هایش را برای گرفتن چیزی باز کرده است. شهیاد راست می‌گفت، در این چند روز که اتفاقی نمی‌افتاد، می‌افتاد؟
غافل از آن‌که دقیقاً قرار بود در همین چند روز اتفاقاتی بیفتد که، هیچکدامش در معادلات او نمی‌گنجید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
193
1,295
مدال‌ها
2
***
حوریا دستکش‌های مشکی رنگ را به دستشان داد. باد، زوزه‌کشان خودش را از درزهای ماشین به داخل می‌کشاند و باعث میشد لرز به تنشان بشیند. لرزی که نه فقط از سرما، که بخشی‌اش بابت وحشت نهفته در قلب‌هایشان بود. صدای برگ‌های خشکیده‌ای که به ساز باد به رقص درآمده بود، به وهم‌شان دامن میزد.
ماشین‌شان درست نزدیک به در پشتی شرکت پارک شده بود. قسمتی که بریدگی داشت و سایه شاخه‌های درخت بلوط، از حیاط خانه‌باغی که عمرش به بیش از چند دهه می‌رسید، پراید فرسوده اشکان را به آغوش گرفته بود.
ساعت از یک‌و‌نیم شب گذر کرده بود و زمان زیادی تا لحظه موعود نمانده بود. نور چراغ‌های عَلم شده در کوچه، شبح‌های لاغری از ساختمان‌های شیشه‌ای بر روی آسفالت انداخته بودند.
آوای طنزآمیز سپهر، هر سه نفرشان را از جا پراند.
- رخ‌ها همه گرخیده‌، دل‌ها لرزیده ...وای به احوال ما!
یلدا با مشت، به شانه او که پشت‌سرش نشسته بود کوبید.
- چه مرگته، قلبم اومد تو دهنم!
سپهر خندید و لودگی کرد. دخترها حسابی اضطراب داشتند و باید فضا را برایشان راحت‌تر می‌کرد.
- نرفته تو اینی، بری تو که پس می‌افتی. چته بچه؟
اشکان، یقه ژاکت مشکی‌اش را بالاتر کشید و دست‌هایش را بغل گرفت. به سپهر اشاره زد که وقتش است تصمیمی را که گرفته‌اند، بازگو کند.
سپهر، مردد نگاهی بینشان چرخاند که حوریا بی‌طاقت پرسید:
- چیه؟ چرا چشم‌و‌ابرو میاین؟ چیزی هست که ما نمی‌دونیم؟
یلدا با نگرانی، کلاهی که به سر کرده بود را عقب راند. موهای جمع شده‌اش در کلاه، پس گردنش را می‌خاراند و اذیتش می‌کرد.
- جون به لب شدیم، بگین دیگه!
چهره سپهر جدی شد. اول به یلدا نگاه کرد و سپس، مردمک‌هایش را به حوریا دوخت. این فقط یک احتمال بود. با مکث گفت:
- ما قرار گذاشتیم...
سیبک گلویش بالا و پایین شد. این کوچکترین کاری بود که باید در حق این دوستی می‌کرد.
- من و اشکان تصمیمون این شد که، اگه امشب گیر افتادیم، شماها رو فراری بدیم.
یلدا انگار که فشارش افتاده باشد، روی صندلی ولو شد. غده‌ای همچون سنگ، از قلبش بالا آمد و وسط گلویش نشست. ضربانش کُند شد.
- یعنی چی؟ اشکان؟
اشکان، دست‌های او را گرفت. شاید این آخرین شبی بود که این‌طور راحت لمسش می‌کرد. تشویش، امان از سلول‌های روحش گرفته بود.
- یعنی همین! درک کن یلدا، بابا و مامانت فقط تو رو دارن. من و سپهر اگه گیر بیفتیم اتفاق خاصی نمیفته، ولی اگه تو و حوریا... .
حوریا میان حرفش پرید. خشمگین بود. گویی توده‌ای ابری شکل، سراسر شریان‌هایش را در برگرفته بود. نفسش به زور بالا می‌آمد. حالا که حرف از گیر افتادن شده بود، یاخته یاخته تنش تمنای عقب نشینی داشت.
- این تصمیم چهارنفرمونه، من نمی... .
سپهر شانه‌های او را که برافروخته بود، در دست گرفت. تن صدایش محکم و با صلابت، بالا رفت.
- این دست تو نیست.
سپس، لحظه‌ای خاموش ماند و نوایش فروکش کرد.
- شما به خاطر ما اومدین تو این بازی، روا نیست پاتون گیر بشه.
حوریا احساس می‌کرد نوک بینی‌اش تیر می‌کشد. نیش اشک، پشت پلک‌هایش را داغ کرده بود. وقتی حرف میزد، آوایش متزلزل بود. از این تصمیم یک‌طرفه عصبی بود.
- ما به خاطر خودمون اومدیم، نه بخاطر شما! من واسه خواهرم کردم، یلدا هم واسه باباش!
اشکان، با موریانه‌هایی که به جان مغز و قلبش افتاده بودند و از درون داشتند پِی جانش را می‌خوردند، با ظاهری بی‌انعطاف لب زد:
- این شرط اومدنتونه! قبول نکنین، نمی‌‌ذاریم بیاین.
حوریا و یلدا به هم نگاه کردند. پر از شک و بی‌قراری بودند.
سپهر شانه‌های حوریا را فشرد تا تردید را از قلبش بدزدد.
- قول بده حوریا! برای حریر و مادرت، برای دیار؛ تو که نمی‌تونی از اون‌ها بگذری، می‌تونی؟
قطره اشک درشتی از چشم‌های یلدا چکید. انتخاب سختی را پیش رویشان گذاشته بودند. او از هرکسی می‌توانست بگذرد، ولی از اشکان، نه! حوریا را راضی می‌کردند، او که راضی نمی‌شد.
اشکان از چشم‌هایش خواند و پیش از آن‌که بخواهد لب باز کند، دست روی لب‌های ملتهب از گریه‌اش گذاشت. می‌دانست یلدا تا چه اندازه دختر ترسویی است. اگر درصدی گیر می‌افتاد کابوس زندان او را می‌کشت.
- این حق انتخاب نیست یلدا، اجباره!
حوریا، پایین هودی زغالی رنگش را چنگ زد. لازم نبود که خیلی با آن‌ها روراست باشد، هان؟ یک "موافقم" مصلحتی که به جایی برنمی‌خورد، می‌خورد؟
- من... من قبول می‌کنم.
یلدا، ناامید به پشتی صندلی تکیه داد. گویی قلبش را در کوره گذاشته بودند، رگ‌هایش شعله می‌کشید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
193
1,295
مدال‌ها
2
در حالی که چشم‌هایشان دائم به اطراف می‌چرخید، خمیده و بااحتیاط، وارد اتاق شدند. روی همه دوربین‌های شرکت را با چسب چسبانده بودند و حالا فرصت اندکی داشتند تا نگهبانی متوجه تصاویر غیرعادی درون مانیتورها نشود.
نور ماه به سختی از پنجره‌های بلند و باریک، روی پارکت‌ نشسته بود.
تنها صدای تیک‌تاک ساعت دیواری، که در گوشه اتاق به دیوار متصل شده بود، در فضا می‌پیچید و یلدا پچ زد.
- فقط سیزده دقیقه وقت داریم.
کف دست‌های حوریا عرق کرده بود و با وجود دستکشی که به دست داشت، نم آن را حس می‌کرد. خرمایی‌هایش به طرف گاوصندوق کشیده شد. گوشه‌ اتاق، پشت میز چوبی بزرگ، متعلق به مشفق تعبیه شده بود.
اشکان به طرف آن پا تند کرد و کنار گاوصندوق زانو زد. هیچ فرصتی برای معطل کردن نداشتند. سپهر، نور گوشی‌اش را روی شماره‌هایش گرفت.
یلدا، کنار در ورودی، با صفحه روشن موبایلش که ثانیه‌شمار را نشان می‌داد، کشیک می‌کشید و حوریا مسئول ریختن بنزین، دور تا دور اتاق بود. نقشه همین بود؛ که پس از سرقت پول و مدارک مهم، با یک آتش سوزی فرمالیته، همه چیز را پیچیده‌تر نشان دهند.
در دل حوریا محشر کبری برپا بود. احساس آشوب، در او می‌پیچید و سق دهانش را خشک می‌کرد. انگار هر لحظه ممکن بود صدای قدم‌هایش همه را خبردار کند و او را لو بدهد.
بوی بنزین همه‌جا را برداشته بود و سپهر به سرفه افتاد.
یلدا "هیش!" مضطربی گفت و بی‌تاب، پابه‌پا شد.
- ساکت! الان یکی می‌شنوه.
حوریا با خالی‌کردن آخرین قطره بنزین، به طرفشان رفت و مشوش زمزمه کرد:
- چی شد؟ باز نشد هنوز؟ وقت نداریم.
چشم‌های اشکان، از بوی تند بنزین، سرخ شده بود. اخم کرد؛ نمی‌فهمید چرا باز نمی‌شود.
- نمی‌دونم چه مرگشه، باز نمیشه. تو مطمئنی این همون رمزی بود که میزد؟
سپهر، کف زمین نشست و دست او را به عقب راند. آوایش خفه بود. به بو آلرژی داشت و همه گلویش به خارش افتاده بود. با تخسی گفت:
- اون دوربین لعنتی همین عدد و نشون داد. مگه اینکه تو این دو هفته تصمیم گرفته باشه این کوفتی رو تغییر بده.
حوریا داشت پس می‌افتاد. دستش را بند پشتی صندلی کرد. پاهایش می‌لرزید و هیچ اراده‌ای روی کنترلشان نداشت. تقریبا دو هفته پیش، سپهر یک دوربین مخفی کوچک، با آدامس به زیر میزش چسبانده بود که رمز گاوصندوق را بفهمند. اگر این یک مورد اشتباه میشد، همه زحمتشان به باد می‌رفت.
اینبار اشکان گوشی را نگه داشت تا سپهر خوب بتواند عددهای روی گاو صندوق را ببیند.
- خیلی خب، تو بزن! شاید من تمرکز نداشتم.
انگشت‌های سپهر روی اعداد نشست و با فشردن هر یک از آن‌ها، یک جان از جان حوریا کم میشد. در دل اعداد را تکرار می‌کرد. "هفت...پنج...یک...هشت...دو..."
سپهر سرش را به عقب برگرداند و نگاهشان کرد. دل در دل هیچکدامشان نبود، تنها یک عدد دیگر مانده بود.
سپهر آب‌دهان قورت داد. حوریا اظهارنظر کرد.
- شاید توی فیلم بد دیدیم، شاید عدد آخر سه نباشه، دو رو بزن، یا مثلا یک!
اشکان باامید تایید کرد.
- راست میگه! دست‌های مشفق روی عدد آخر بود. ما نمی‌دونیم دقیق سه بود یا دو! تو دو رو بزن، شاید گرفت.
سپهر، انگشت‌های متزلزلش را به طرف شماره دو برد و روی آن را فشرد. نفسشان در سی*ن*ه حبس شده بود و احساس می‌کردند اگر پلک بزنند، همه‌چیز خراب می‌شود.
که به یکباره، در گاوصندوق، با صدای "تگی" باز شد. انگار به آن‌ها دنیا را داده باشند، برای اولین بار از سر شب، لبخند شادی روی لب‌هایشان شکفت و سپهر با شوق تکرار کرد.
- تو معرکه‌ای دختر، تو معرکه‌ای! به خدا جات تو ایران نیست.
اشکان از تکه کلام مسخره‌اش در این شرایط حساس، با دلهره خندید. زیپ کوله مشکی‌اش را باز کرد و دستش را درون گاوصندوق برد.
حوریا از هیجان، در گاوصندوق را تا انتها باز کرد و از دیدن آن همه دلار روی هم تلنبار شده، گویی از مهلکه گریخته باشد، باری از روی قلبش برداشته شد. با همه خطاکار بودنش، خدا را شکر کرد.
اشکان تند‌تند همه‌چیز را در کوله می‌ریخت و نوای گام‌های شتاب‌زده یلدا هم او را از حرکت باز نداشت.
یلدا به دهانه در رسید و با قلبی که هزار در هزار میزد، وحشت زده گفت:
- بچه‌ها من یک نور قرمز دیدم... ‌.
نفسش بند رفت و دستش روی سی*ن*ه‌اش نشست.
- یکی... یکی... تو ساختمونه... .
لال شده، مغزش برای یافتن کلمه سی*ن*ه خیز می‌رفت.
- نور لیزر... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا پایین