جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 705 بازدید, 43 پاسخ و 18 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
***
«سه سال بعد»
درب آهنی و غول‌آسای زندان، با صدای سنگینی باز شد. نور با دست‌ودل‌بازی خودش را به داخل کشاند و حوریا، قدمی به عقب برداشت. لحظه عجیبی بود. نفس کشید. شاید می‌خواست آزادی را با همه وجود به مشام بکشد، اما وزن رنج، چنان روی شانه‌هایش افتاده بود که شریان‌هایش را برای این تنفس همراهی نکرد.
ته کفشش روی زمین سیمانی کشیده شد، گویی پاهایش برای بیرون رفتن از این مکان هیچ عجله‌ای نداشت. هوای بیرون بوی آزادی نمی‌داد، بوی غربت می‌داد، بوی تنهایی...
آسمان نیمه ابری بود و خورشید پشت لایه نازک ابرهای کبود قایم شده بود. درست مثل او که پشت دیوارهای سرد و بلند زندان گم شده بود.
بند بلند ساک کوچک و کهنه‌ای که در دست داشت را روی شانه‌اش انداخت. این، همه توشه اش از زندان بود؛ چند دست لباس، یک جفت کفش، و دست نوشته‌هایی که نتیجه شب بیداری‌هایش بود.
از در بیرون زد. از کنار سربازی که با یونیفرم سبز رنگ، منتظر رفتن او بود، گذشت.
چشم‌هایش، بی‌هدف توی خیابان خلوت چرخ زد. شاید دنبال یک چهره آشنا می‌گشت. دنبال مادرش، حریر ، دوست‌هایش یا...
پوزخند سردی زد. همین! "یایی" وجود نداشت.
حس بیگانه‌ای بود. هیچ‌ک.س این بیرون منتظرش نبود.
نگاهش به درخت پیری افتاد که آن‌طرف خیابان، کنار نرده‌ها ایستاده بود. درختی که به واسطه عمر طولانی‌اش، زندانی‌های زیادی را با همین ریشه برآمده و شاخ و برگ‌های خشکیده بدرقه کرده بود.
باد، موهای باز شده‌اش را که شلخته از زیر شال نیم‌بندش بیرون زده بود، به پرواز درآورد. از حالا به بعد کجا می‌رفت؟ چه می‌کرد؟ نمی‌دانست.
برگ‌هایی که با باد پاییزی به هوا رفته بودند و بلاتکلیف در مسیر وزش آن حرکت می‌کردند، او را یاد خودش می‌انداختند. سه سال پیش هم پاییز بود. و چه حکایتی داشت این پاییز غریب‌کش!
قدم برداشت، برای رسیدن به خانه‌ای که احالی‌اش از یاد برده بودند امروز روز آزادی‌اش است. چقدر این دوری تاثیر داشت. انگار راست بود که می‌گفتند،《از دل برود هر آن‌که از دیده برفت.》
برای تاکسی زردی که از سر خیابان رد میشد دست تکان داد. درست سه سال بود که برای هیچ تاکسی‌ای دست بلند نکرده بود و گاهی چقدر همین چیزهای کوچک حسرتی بزرگ بود. بغض ناشیانه‌ای بیخ گلویش نشست. هنوز به اندازه قبل شکننده بود، شکننده‌ای که این‌بار پرده بزرگی روی احساساتش کشیده بود و تظاهر به ایستادگی می‌کرد. با این تفاوت که دیگر امیدی به بازگشت چیزی نداشت.
با ترمز تاکسی کنار پاهایش، در آن را باز کرد. جاده سرنوشت، پیش چشم‌هایش طویل و متروکه به نظر می‌رسید، فارغ از رهگذری که دست‌هایش را بگیرد و راه را نشانش دهد.
با گفتن آخرین آدرسی که از خانه‌شان داشت، سرش را به شیشه ماشین تکیه داد. صندلی‌های ماشین، زواردررفته و کثیف بودند. قطعا اگر چند سال قبل بود چندشش میشد، ولی بهداشت بیش از حد ضعیفی که تجربه کرده بود، عادت‌هایش را تغییر داده بود. خیال سال‌هایی که پشت سر گذاشت، در ذهنش مرور شد. روزهایی که صبحش به امید رسیدن به شب شروع میشد و شب‌هایی که برای رسیدن به صبح لحظه شماری می‌کرد.
نفس دیگری کشید، توخالی و کج‌دار مریض! در این سال‌ها تنها کسانی که به ملاقاتش می‌رفتند یلدا و مادرش بودند. یلدایی که نبود اشکان روز به روز سخت‌ترش می‌کرد و با هر بار آمدنش کیسه‌ای امید به آغوشش می‌داد. امیدی که به زحمت می‌توانست در نگاه خودش ببیند. آهی کشید و نظرش را به تصویر تار ساختمان‌ها و درخت‌هایی دوخت که به خاطر سرعت ماشین، یکی پس از دیگری از پِی هم می‌گذشتند.
تا آزادی اشکان و سپهر یک‌سال دیگر مانده بود و چقدر دلش تنگ دیدنشان بود. تنگ دیدن عزیزانی که تا آخرین توانشان پای او ایستادند و زورشان نرسید که نجاتش دهند.
نفهمید چقدر به روزهای گذشته فکر کرد، چقدر با خودش کلنجار رفت که با صدای "رسیدیم!" راننده سر بلند کرد. خانه همان خانه بود، کوچه همان کوچه، اما آیا خودش شباهتی به همان حوریای قبل داشت؟
کرایه را با پول‌های مچاله شده‌ای که ته ساکش بود پرداخت کرد. پیاده شد. مقابل در آبی، با رد زنگی که بخشی از دروازه را جیگری کرده بود، ایستاد. دست‌هایش را بالا برد. روی دکمه آیفون را فشرد. لحظه‌ای از حس آن‌که حریر بدود و دروازه را برایش باز کند، قلبش زیر و رو شد. اما انتظار شیرینش با شنیدن صدای غریبه‌ای که از پشت آیفون پاسخش را داد، به هیچ تبدیل شد.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
مردد، زبانش را با لب‌هایش خیس کرد.
- من... ببخشید من زنگ خونه پورانی رو زدم؟!
مکث زنی که پاسخ داده بود، اندکی طولانی شد.
- پورانی مستاجر قبلی این خونه بود. شما باهاشون چه نسبتی دارین؟ از شهرستان اومدین؟
حوریا از رگبار سوال‌هایش پا‌به‌پا شد. چه می‌گفت؟ می‌گفت،《دخترش هستم و تا به الان داشتم آب خنک می‌خوردم؟ مادرم هم در ملاقات‌هایش به من نگفته که خانه را عوض کرده؟》
از آخرین باری که مادرش به دیدنش آمده بود سه هفته‌ای می‌گذشت. حتما در همین روزهای اخیر جا‌به‌جا شده بودند؛ چراکه مادرش حرفی از تصمیم جا‌به‌جایی نگفته بود.
مجبور شد تایید کند. موبایل نداشت که با آن‌ها تماس بگیرد. بعد از گرفتار شدنش آن را به مادرش داده بود. باید یک‌طوری پیدایشان می‌کرد.
- بله! چند روزه که رفتن؟ شما آدرسی ازشون ندارید؟
آوای زن متعجب شد. اندکی مشکوک شد. مگر میشد این دختر از آشناهایش باشد و خبر نداشته باشد که آن‌ها مدت‌هاست که رفته‌اند؟!
- چند روز نیست دخترم. دوساله که رفتن.
حوریا آن‌قدر شگفت‌زده شد که تُن صدایش بی اراده بالا رفت. پرسشی تکرار کرد.
- دو سال؟
زن، ثانیه‌ای سکوت کرد و سپس با تردید گفت:
- چرا زنگ خونه خانم مختاری رو نمی‌زنی؟ هر چی نباشه اون‌ها فامیلن بیشتر از هم خبر دارن.
حوریا حس کرد چیزی در دلش فرو ریخته. خانم مختاری؟ دلش گواه بد داد. فامیل؟ آن‌ها که با هم صنمی نداشتند. سعی کرد خونسرد رفتار کند. هنوز که چیزی مشخص نبود، شاید این زن یک حرفی را روی هوا زده بود.
- بله بله! ممنون الان زنگ طبقه اون‌ها رو می‌زنم. ببخشید مزاحم شما شدم‌.
زن با "خواهش می‌کنمی" گوشی را گذاشت و حوریا فکر کرد چرا مادرش نگفته از این محل رفته است؟ هر بار که می‌پرسید حریر چه شد، خانه چه شد، هزینه‌ها را چطور می‌پردازی فقط یک کلام می‌گفت خدا بزرگ است، می‌رساند. تو نگران ما نباش!
و حوریا حالا نگران بود. نگران مخارجی که از ناکجاآباد حل میشد.
زنگ خانه خانم مختاری را زد. چقدر از این زن خوشش نمی‌آمد. نیمی از انگیزه‌اش برای پا گذاشتن در آن سرقت نحس همین زن بود.
طولی نکشید که نوای پسر بچه‌ای در بلندگوی آیفون پیچید.
بند ساک را در دست‌هایش فشرد. وقتی می‌رفت، صدای بارمان خیلی بچه‌گانه‌تر بود. چقدر بزرگ شده بود.
نمی‌دانست چه بگوید، چطور شروع کند. خودش را معرفی کند یا نه!
گلویش را صاف کرد و راست ایستاد. بی مقدمه پرسید:
- بارمان از حریر خبر داری؟
آن روزها به هوای حریر دائم زنگ خانه‌شان را میزد تا با هم بازی کنند.
بچه تقریبا کپ کرده بود. نمی‌دانست با چه کسی حرف می‌زند. با زرنگی کودکانه‌اش سوال کرد.
- شما؟
حوریا مستاصل لب گزید و بی‌اراده به انتهای کوچه نگاه کرد. شاید اینطور می‌خواست ذهنش را برای چیدن کلمات، کنار هم متمرکز کند.
- حوریام، خواهر حریر؟ شناختی؟
یکی آن‌طرف از بارمان چیزی پرسید که بچه هم مثل طوطی همان حرف‌هایی که شنیده بود را تکرار کرد.
با صدایی که پشت گوشی پیچید، می‌توانست حس کند یکی گوشی آیفون را از دست بارمان کشیده. سپس آوای پرشور خانم مختاری که درست مثل همان سال‌ها مصنوعی بود.
- حوریا تویی؟ خودتی دختر؟ بذار الان میام پایین!
و منتظر پاسخی از جانب او نشد.
طولی نکشید که خانم مختاری دروازه را باز کرد و با آن چادر گلدار سفید مشکی‌اش، بی‌مقدمه او را به آغوش کشید.
- وای دختر باورم نمی‌شه. چطور انقدر بی‌خبر؟ چرا به مامانت نگفتی؟
حوریا خودش را از میان دست‌های تپلش بیرون کشید و بااکراه لبخند کج‌و‌کوله‌ای تحویلش داد. از سرش گذشت،《باید به تو هم خبر می‌دادم؟》
- شما می‌دونید مامان و حریر کجا رفتن؟
خانم مختاری چشم‌هایش را دزدید. لبخند مضحکش را کش داد. دست‌هایش را به طرف او دراز کرد.
- حالا تو بیا یه چایی بخوریم بعدش میگم آقا منوچهر برسونتت.
حوریا ممانعت کرد. گامی به عقب برداشت. اتفاق احمقانه‌تر از این نبود که آدرس خانواده‌اش را نداشت. نیشخندی در سرش نشست. اگر می‌مرد اطلاعات بیشتری از مادرش داشت، تا الان که زندان بود.
- ممنون! فقط آدرسشون رو می‌خوام.
خانم مختاری لبه چادرش را نمادین جلو کشید و مردمک‌هایش را در حدقه چرخاند. این دختر هنوز مانند همان سال‌ها سرتق و زبان‌نفهم بود. دلیلی نداشت این مسئله را پنهان کند، بچه نبود که روحیه‌اش را از دست دهد. دختر بالغ بود. لوس بارش آورده بودند که تا دری به تخته‌ای خورد و خزان زندگی رسید، تاب نیاورد و خیطی به آن بزرگی بالا آورد. اما او هم کسی نبود که به این بچه‌ننه‌بازی‌ها بها دهد. تا حالا هم هاجرخانم اشتباه کرده بود که به او نگفته بود.
- خونه داییم زندگی می‌کنن. داییم رو که یادته؟
حوریا با وجود حدسی که زده بود، دلش هری ریخت‌. گنگ سرش را به نشانه ندانستن تکان داد و خانم مختاری با بدجنسی اضافه کرد.
- اِوا مگه نمی‌دونی هاجرجون با داییم ازدواج کرده؟
نگاه حوریا رنگ باخت؛ همانند جوجه پرنده‌ای که از لانه روی درخت به زمین افتاده باشد و شکارچی آن را برای دختر بازیگوشش هدیه برده باشد.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
روی مبل نشسته بود و در سکوت، به اطراف نگاه می‌کرد. خانه‌ای که حالا مادر و خواهرش در آن سکونت داشتند، با دیوارهای سفید و مبل‌های سلطنتی، هیچ‌جایی برای لوازم قدیمی که با خاطرات گذشته عجین بود، نگذاشته بود. همه‌چیز مثل یک صفحه سفید، مرتب و بی‌روح بود.
پرده‌های نازک روشن، به آرامی از پنجره‌ها آویزان بودند و نور ملایم روز را به داخل می‌کشاندند. روی میز ناهارخوری، یک گلدان کوچک با گل‌های خشک‌شده قرار داشت که به شدت با فضای خانه در تضاد بود.
هاجرخانم با سینی چای، از آشپزخانه خارج شد. هرچند تلاش می‌کرد چهره‌اش را آرام نگه دارد، ولی مردمک‌های مضطربش از میان چشم‌های نگرانش به حوریا می‌درخشید. انگار نمی‌خواست چیزی بگوید، اما چشم‌هایش پر از حرف بود. حوریا به فنجان چای نگاه کرد. بخار چای، به آرامی بالا می‌رفت و یک جایی میان زمین و آسمان محو می‌شد. احساس کرد فضای خانه با خانه‌ای که قبلاً با مادرش و حریر در آن زندگی می‌کردند، به شکل بی‌رحمانه‌ای متفاوت است.
هاجرخانم روی مبل روبرویی‌اش نشست و دستپاچه، شیرینی روی میز را برایش توی پیش‌دستی گذاشت. صدایش لرزش نامحسوسی داشت که سعی در قایم کردنش داشت. حوریا آن را حس می‌کرد.
- بخور عزیزم! کاش قبلش زنگ می‌زدی می‌اومدیم دنبالت! غریب از اونجا کوبیدی تا این سر شهر؟!
حوریا پوزخند زد. غریب؟ اگر غریب نبود که حالا در این خانه جدید، اینطور احساس پوچی نداشت. می‌خواست بگوید، 《ولی وقتی من و دیدی اشتیاقی برای اومدنم تو چشم‌هات ندیدم؟!》
اما حرفی نزد. خرمایی‌هایش را به حریر دوخت که با چشم‌های سرد و بی‌احساسش روی مبل تکی کنار دستش نشسته بود. با آن جوش‌های روی صورتش که نشان از بلوغش داشت، نگاهش به حوریا بود. هر بار که حوریا به او نگاه می‌کرد، چشم‌هایش را می‌دزدید. حوریا حس می‌کرد چیزی در این نگاه‌ها هست، اما نمی‌توانست دقیقاً متوجه شود. نمی‌فهمید چرا حریر اینطور با او غریبگی می‌کرد. در بدو ورودش آغوشی از طرفش دریافت نکرده بود و هیچ اثری از آن حریر مهربان چند سال پیش نبود. درست سه سال بود که او را ندیده بود. و او حالا سیزده سالش بود، اما طوری رفتار می‌کرد که انگار حوریا هیچ‌گاه برایش مهم نبوده.
نفس عمیقی کشید و سرش را بالا گرفت، نه به خاطر غرور، بلکه به خاطر اینکه نمی‌خواست احساساتش بیرون بریزد. گویی در دلش طوفان به پا بود.
هاجرخانم سر صحبت را باز کرد. فکر کرد حالا باید بابت این پنهان کاری چند ساله یک حرفی بزند.
- تو... من نمی‌تونستم تو اون وضعیت بهت بگم که چه تصمیمی گرفتم.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
چشم‌های حوریا روی مادرش ثابت ماند. توضیح خواسته بود؟ نخواسته بود. این وضعیت، این انتخاب، این پنهان کاری احتیاج به هیچ توضیحی نداشت.
همه احساساتی که در درونش فریاد می‌کشیدند را خاموش کرد، همانند یک درون ریزی افراطی!
لب باز کرد و آوایش به گوش خودش هم غریبه به نظر می‌رسید.
- من بهت حق میدم مامان!
حریر با شنیدن این جمله از طرفش، با نفرت رویش را از او برگرداند و او، دروغ گفته بود. هیچگاه این حق را به مادرش نمی‌داد، نه حالا، و نه ده سال دیگر! اما زندان همانند استادی سخت‌گیر به او یاد داده بود که همیشه مجبور نیست احساسات واقعی‌اش را به تصویر بکشد.
هاجرخانم لبخند لرزانی زد. سیبی از میوه‌خوری روی میز برداشت و خودش را با پوست گرفتنش مشغول کرد.
- بذار برات میوه پوست بگیرم، بعدش برو دوش بگیر که سبک بشی.
این صدا، این چشم‌ها، هیچ‌کدام برایش آشنا نبودند. گویی یک دنیای جدید، یک فاصله‌گذاری عجیب میان آن‌ها پیش آمده بود.
- شوهرت کجاست؟
هاجرخانم در حال قاچ کردن سیب‌ها، گفت:
- حاج رحیم تا عصری هجره می‌مونه. زشته مادر، شوهرت چیه؟
حوریا نیشخندی زد و تلخ شد. از تابلو فرش‌های متنوعی که جای‌جای خانه نصب بود، پیدا بود که خیلی هم به شغلش علاقه دارد. در دل آن را به سخره گرفت، "حاج رحیم!"
- باید بابا صداش کنم؟
هاجرخانم، دلگیر، پیش دستی را روی میز گذاشت. نیم نظری به حریر انداخت که خودش را با نخ گوشه تیشرتش مشغول کرده بود. این عادت کنایه هنوز از سر دخترش نیفتاده بود.
- همچین انتظاری ندارم، ولی حداقل احترام بذار. حریر عمو صداش می‌کنه. تو هم...
حوریا این‌بار زهرخند زد. با خودش فکر کرد، 《چه مکالمه شیرینی! بعد از آزاد شدنم داریم سر اینکه باید شوهر مادرم و چی صدا بزنم بحث می‌کنیم. 》
- اگه این راضیت می‌کنه حرفی ندارم.
هاجرخانم، ناراحت از جا برخاست و به طرف آشپزخانه رفت.
- تلخ شدی حوریا‌! چاییت و بخور، بعدشم برو دوش بگیر. لباس‌هات تو یک چمدون، زیر تخت حریره!
پس هنوز اندازه یک چمدان در این خانواده سهم داشت.
- قبلش گوشیم و می‌خوام. البته اگه هنوز دارینش.
سپس به طرف حریر برگشت.‌ دیگر عینک ته استکانی نمی‌گذاشت. یک عینک معمولی روی چشم‌هایش بود و این شاید تنها دلخوشی این دیدار سرد بود. پیش از آن‌که فرصت کند حرفی بزند، حریر با بدخلقی از کنارش بلند شد.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
یلدا دست‌هایش را گرفت و لبخند زد. دلش برای این لمس بی‌مانع لک زده بود.
- خوشحالم که الان بیرونی!
حوریا از نگاه گرمش حس خوبی پیدا کرد. بعد از آزادی‌اش تا به امروز که چهار روز از آن می‌گذشت، این اولین واکنش صادقانه‌ای بود که دریافت می‌کرد. دلش می‌خواست با کسی حرف بزند. تا خرخره پر از احساساتی بود که نه می‌خواست و نه می‌توانست آن را بیان کند.
افسوس بی‌اراده‌ای در نوایش هویدا شد.
- اما من خوشحال نیستم یلدا! این بیرون هیچ‌ک.س منتظرم نبود. بعضی اوقات فکر می‌کنم من بعد از اون دزدی باید می‌مردم.
نظرش را از میزهای اطراف که دختر پسرهای جوان روی آن نشسته بودند و با لاقیدی می‌خندیدند، گذراند. چقدر دوست داشت جای آن‌ها باشد.
یلدا با محبت دستش را فشرد. هنوز بعد از گذشت این سال‌ها، شرمنده‌اش بود. شرمنده این‌که آن‌ها را رها کرد و مانند بزدل بی‌بنیه‌ای پنهان شده بود. آن شب که آن‌ها را می‌بردند او در ماشین اشکان داشت جان می‌داد. یادش نمی‌رفت چه شب سیاهی را از سر گذراند وقتی آن‌ها را دستبند به دست درون ماشین پلیس بردند. تیره پشتش از آن خاطره تلخ لرزید و صورتش بی‌اختیار جمع شد.
- نگو حوریا، اینارو می‌گی بیشتر از خودم بدم میاد. بدم میاد که از شما گذشتم. بدم میاد که انقدر شجاعت نداشتم تا پای اشتباهم وایستم.
حوریا، با عمق دوست داشتنی که در وجودش نسبت به او داشت، نگاهش کرد. یلدا ثابت شده بود، حتی ذره‌ای از او دلگیر نبود.
- ولی دلخوشی من و اشکان و سپهر تو تموم این سال‌ها این بود که حداقل تو نجات پیدا کردی. که اگه تو هم گیر می‌افتادی ما همه جوره به اون مشفق لعنتی باخته بودیم.
یلدا نفس لرزانی کشید. خیره به گلدان وسط میز پوزخندی به طعم قهوه زد، همان اندازه گس!
- چقدر ادعای زرنگیمون میشد. نمی‌دونستیم اونه که داره ما رو به خاک سیاه می‌شونه، نه ما!
سپس شادی نمادینی به چهره‌اش بخشید تا از این حال و هوا در بیایند. با شیطنت گفت:
-بی‌خیال گذشته، بگو ببینم بابای جدید مورد پسند هست؟ بار شیشه‌اش رو زمین گذاشته یا هنوز دو قلو داره؟ برای ورود طوفانیت چه واکنشی داشت؟
حوریا خنده غمگینی کرد. مردمک‌هایش به سمت باریستایی رفت که برای خنداندن دوست‌هایش، با آهنگ پخش شده در کافه، شانه‌هایش را با مسخره‌بازی می‌لرزاند. چقدر شبیه سپهر بود.
- هنوز همونجوریه، ولی یلدا...
مردد بود. نمی‌دانست بگوید یا نه، ولی جز او کسی را نداشت. اگر حرف نمی‌زد دق می‌کرد.
- به ظاهر با موندنم تو اون خونه مشکلی نداره. وقتی من و دید رفتارش خیلی عادی بود. ولی... ولی من دیشب شنیدم که داشت با مامانم بحث می‌کرد. درست متوجه نشدم چی میگه اما مطمئنم در مورد من بود.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
با نگرانی دست در هم پیچاند.
- قطعا راضی نیست یک نون خور اضافه داشته باشه. اونم با سابقه سه سال حبس، که اگه تو بازار بپیچه حسابی اون دبدبه و کبکبه‌ای که برای خودش ساخته روی سرش آوار میشه. هر طوریه باید زودتر یک کاری دست و پا کنم تا از اون خونه بزنم بیرون!
یلدا با دلواپسی، دست دور فنجان قهوه‌اش حلقه کرد.
- ولی حتی اگه کارم پیدا کنی نمی‌تونی انقدر زود برای خودت خونه دست و پا کنی. پول پیش می‌خوای. وسیله خونه می‌خوای. اصلا من بگم رو گونی بخوابی ولی وسایل اولیه که باید داشته باشی.
حوریا با استیصال سرش را بین دست‌هایش گرفت.
-نمی‌دونم یلدا! من فقط می‌دونم یه چیزی تو اون خونه عادی نیست. رابطه من و مامان مثل قبل نیست. باهاش غریبه‌ام. انگار با هم رودربایستی داریم. حریر به شدت ازم فاصله می‌گیره. حتی اجازه نمی‌ده باهاش حرف بزنم. خیلی سعی کردم ازش بپرسم، باهاش ارتباط بگیرم، ولی اون دائم ازم فرار می‌کنه. یه جوری رفتار می‌کنه که باورم نمیشه این همون حریره سه سال پیشه، که خواهرمه! هر وقت مامان می‌اومد ملاقاتم ازش می‌پرسیدم چرا حریر و نمیاری می‌گفت بچه‌ست روحیه نداره. ولی حالا می‌فهمم اون نیومدن‌ها دلیل بزرگتری از روحیه بچگی داشت.
عاصی شده از آن همه فکر و خیال، موهایش را از روی صورتش به عقب راند.
-دارم دیوونه میشم یلدا!
یلدا با ناراحتی بازویش را فشرد.
- سخته، درک می‌کنم. ولی مجبوری فعلا کوتاه بیای. شما نیاز به زمان دارین. حریر تو سن بلوغه، شاید دلیل رفتاراش این باشه که دلش تنگ شده.
حوریا سرش را به چپ و راست تکان داد.
-نه یلدا، نه! من فرق دلتنگی و کینه رو می‌تونم متوجه بشم. حریر ازم کینه داره، اما نمی دونم برای چی؟!
یلدا با کلافگی از آن که نمی‌توانست توجیهی بابت این رفتارها بیاورد گفت:
- خیلی خب بیا بهش فکر نکنیم. امشبم بیا خونه ما تا هم به اونا فرصت بدی هم به خودت! همتون لازم دارین که به خودتون بیاین.
سپس از جا برخاست و کیفش را برداشت.
- پاشو دختر، پاشو که می‌خوام امشب با حرف‌هام سرت و ببرم.
حوریا ممانعت کرد.
- نمی‌خوام مزاحمت بشم. تو خودت شرایطت سخته! وضعیت بابات...
یلدا چشم غره‌ بانمکی به او رفت. خودش خم شد و کیفش را برداشت.
- بیخود بابای من و بهونه نکن. اون خوشحالم میشه ببینه تو اومدی.
برای این‌که تاثیر حرفش را بگذارد و مخالفتی از جانبش دریافت نکند اضافه کرد:
- انقدرم نمی‌خواد بی‌مادریم رو به روم بیاری. از پس یه مهمون ساده برمیام.
حوریا سریع خواست این سوتفاهم را برطرف کند که یلدا خندید.
- باشه بابا، شوخی کردم.بیا بریم انقدر نه نیار!
حوریا لبخند نیم‌بندی زد و از جا بلند شد. خودش هم نیاز به این فاصه داشت. با یک شب چیزی درست نمیشد، ولی حداقل فکرش آزادتر میشد. خواست گوشی موبایلش را از روی میز بردارد که با دیدن علامت پیام نخوانده، آن را باز کرد. شماره عجیب بود. فکر کرد حتما تبلیغاتی است. خواست آن را پاک کند که با دیدن کلمات نوشته شده، چشم‌هایش تا آخرین حد ممکن گشاد شد. 《در خونه‌ای رو زدی که فقط با خون بسته میشه، وقت تسویه حسابه!》
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
شب شده بود و همه جا غرق سکوت و تاریکی بود. حوریا روی تشکی که یلدا پهن کرده بود، کنار او دراز کشید.
تمام ذهنش درگیر چند کلمه‌ای بود که در آن پیام مشکوک ارسال شده بود.
سرش را به طرف یلدا برگرداند. دست‌هایش را روی شکمش چفت کرده و خیره به سقف بود. آهسته، با صدایی که خیلی بلند نباشد و به بیرون اتاق درز نکند، گفت:
- تو هم به همون چیزی فکر می‌کنی که من فکر می‌کنم؟
چشم‌های یلدا به طرفش برگشت. در نی‌نی مردمک‌هایش، حسی از وحشت رج میزد.
- من توانش و ندارم حوریا، نه حالا که لحظه شماری می‌کنم این یکسال کذایی بگذره تا دوباره اشکان کنارم باشه.
حوریا به خرس قهوه‌ای بزرگی که گوشه اتاق کوچک یلدا نشسته بود، خیره شد. اولین هدیه تولد اشکان بود، چقدر آن روز یلدا با وجود شادی غیرقابل وصفش، غصه خورد که جا برای گذاشتن این عروسک در خانه‌شان ندارد. اشکان هم با صبوری هزار روش برای نگه‌داری‌اش پیشنهاد داد و الحق هم که پشنهادهایش جالب بود. حالا از آن به عنوان مبل راحتی استفاده می‌کرد. نور بی‌جان ماه از پنجره به داخل می‌تابید و او، خوشبینانه پچ زد.
- شاید اشتباه فرستادن، هان؟
یلدا به پهلو شد. موهای گیس شده‌اش را در دست‌هایش گرفت. درحال باز کردنشان، بااسترس لب زد.
- کاش اینجوری باشه که تو میگی. من خیلی می‌ترسم حوریا! اگه این به گذشته و مشفق ربط داشته باشه یعنی فقط تو نیستی که تو خطری، همه‌مون تو خطریم!
حوریا، لب‌هایش را با زبان خیس کرد. باید اعتراف می‌کرد که خودش هم وحشت کرده؟
- آخه چرا مشفق باید همچین پیامی بده؟ ما که چیزی ازش ندزدیدیم. تازه به فرارشم کمک کردیم. تسویه حساب چی؟
یلدا دهان باز کرد که اظهارنظر کند، اما صدای زنگ پیام گوشی حوریا، اجازه دلخوش کردن به منطق گفته‌شان نداد. به هم نگاه کردند، مشوش و مضطرب!
دست یلدا زودتر از حوریا به سمت گوشی گذاشته شده کنار بالش رفت.
از هیجان، روی تشک نشست. رمز صفحه را زد. همه فکرش حول آن می‌چرخید که اگر فهمیدند حوریا آزاد شده، پس خیلی نزدیک‌تر از آن بودند که آن‌ها از پسش بربیایند.
چشم‌هایش مات صفحه ماند و آب دهانی که می‌رفت تا قورت دهد، وسط گلویش گیر کرد.
حوریا با دیدن او به آن حالت، به طرفش خم شد و نظرش را به پیام باز شده دوخت. همان شماره عجیب، اینبار با مضمونی ترسناک‌تر! 《بد کردی، ولی نمک گیر مایی! اندازه یک جفت چشم بهمون مدیونی!》
خرمایی‌های حوریا دو دو زد. نمی‌فهمید منظور از این پیام دو پهلو دقیقا چیست. قلبش از فکر به چیزی ‌که در سرش بود، پرتپش، کوبش گرفت.
تیله‌های یلدا به تابلوی عکسی که مادر و پدرش کنار حرم آقا امام رضا گرفته بودند، خیره شد. دلش می‌خواست مادرش زنده بود تا مثل کودکی‌اش که خواب بد می‌دید و در آغوشش می‌خزید، حالا هم میان بازوهایش پناه می‌برد تا هیولاهای ترس را فراری دهد.
- این یعنی چی حوریا؟ قراره چی بشه؟ بریم به پلیس بگیم؟
حوریا، گوشی را در مشتش فشرد. اگر فقط یک درصد خیالی که تاندول‌بار در مغزش عقب و جلو میشد درست بود...
- چی بگیم؟ با دوتا پیام چی رو می‌تونیم ثابت کنیم؟ این‌که از طرف مشفقه؟ از کجا معلوم اصلا از طرف اون باشه.
یلدا با عصبانیت پچ پچ کرد.
- پس چی؟ دست روی دست بذاریم که ایندفعه جونمون رو بگیرن؟
حوریا انگشتش را به نشانه "هیس!" روی بینی‌اش گذاشت.
- خیلی خب، چه خبرته؟ صدات میره بیرون بابات بیدار میشه. اون‌ها با تو کاری ندارن، فعلا روی صحبتشون منم!
یلدا با شماتت و دلخوری نگاهش کرد و حوریا خوب از نگاهش، پِی به منظورش برد. دست روی شانه‌اش گذاشت.
- باشه... هر چی تو بگی، فردا می‌رم پیش پلیس!
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
حوریا از عرض خیابان عبور کرد. بند کیفش را روی شانه‌اش بالاتر کشید و به طرف ایستگاه رفت. شب گذشته را تا خود صبح نخوابیده بودند و آفتاب طلوع نکرده، یلدا لباس پوشیده پا در یک کفش کرده بود که،《الا و بلا من هم باید همراهت باشم.》
آن‌قدر قسمش داد و التماسش کرد که توانست برای فقط یک روز پشیمانش کند. صلاح نمی‌دید یلدا در این مسیر همراهش شود. می‌ترسید تحت تعقیب باشد و با این کار پای یلدا را هم گیر کند. حتی هنوز نمی‌دانستند این پیام‌ها نشانه چیست و با چه هدفی ارسال می‌شود. به همین جهت به تنهایی راهی خانه شد تا مدارکش را بردارد و حالا، مدارک به دست، راهی راه کلانتری بود. وقتی از خانه بیرون میزد حریر خواب بود و مادرش در حال آماده کردن صبحانه بود. چند بار به زبانش آمد تا موضوع را با او در میان بگذارد، ولی در آخر، چهره پر از آرامش مادرش، مانع از تصمیمش شد.
شالش را روی سر جلوتر کشید. گویی این سال‌هایی که گوشه آن خراب شده می‌پوسید، زندگی برای همه در جریان بود، و منظورش از این "همه" دقیقا مادرش بود‌؛ شاید چون انتظار این همه آسودگی از طرف او را نداشت.
گام‌هایش را تندتر برداشت. دلشوره‌ای بی‌امان ته دلش بالا‌وپایین می‌شد. مارگزیده بود و حقیقتا از ریسمان سیاه و سفید واهمه داشت. واهمه آن‌که اینبار پایش را جایی گیر کنند که به سه سال حبس ختم نشود؛ به خصوص که اشکان و سپهری نبودند تا گناهش را سبک‌تر کنند.
منتظر تاکسی، دل‌دل کرد. با پای راستش روی آسفالت ضرب گرفته بود. دستش را برای تاکسی سبزی که از دور می‌آمد تکان داد که گوشی در جیبش لرزید. نفس سنگینش را با تشویش بیرون فرستاد. آرزو می‌کرد پیام از طرف یلدا باشد. دست درون جیبش برد. جرات باز کردن صفحه را نداشت. تاکسی، مقابل پاهایش ایستاد و او با تعلل، جعبه پیام‌هایش را باز کرد. نوشته شده بود،《 هوا روشنه، مراقب سایه‌ها باش. مبادا پاهات از خط بیرون بزنه. 》
تپش قلبش به آنی بالا رفت و هول کرده به دور و بر نگاه کرد. این پیام چه معنایی می‌داد؟ یعنی کسی داشت تعقیبش می‌کرد؟ اما هیچ فرد مشکوکی در اطرافش نمی‌دید. راننده تاکسی غر زد:
- داری استخاره می‌کنی خانم؟ بیا بالا دیگه!
دستش به طرف دستگیره آن رفت که دوباره گوشی در دستش لرزید. اینبار نوشته شده بود،《ایمیلت رو چک کن.》
مانند کسی که دستش به آتش خورده باشد، فوری عقب کشید. راننده تاکسی با آن موهای فر و سبیل‌های کم پشتش، در حالی که صدایش را بالا می‌برد گفت:
- بر مردم آزار لعنت!
ماشین با صدا از حوریا دور شد. با قدم‌هایی که به لرزه افتاده بود، روی صندلی ایستگاه نشست. حدس این‌که ممکن است با صحنه خوبی در ایمیلش مواجه نشود، سخت نبود.
نمی‌دانست بعد از آن همه مصیبت و تاریکی، این دیگر چه زالویی بود که به جانش افتاده.
صفحه ایمیلش را باز کرد. نام فرستنده مشخص نبود و این، بیشتر او را به تب و تاب می‌انداخت. ایمیل با موضوع 《دِین قدیمی》 برایش ارسال شده بود. آن را باز کرد. چند عکس بود، بدون هیچ توضیح اضافه‌ای! روی گزینه دانلود زد و دستش بی‌اراده، شلوار جینش را در چنگ گرفت. اولین عکس باز شد. تخت بیمارستان بود و دختری که روی آن دراز کشیده بود. صورت دختر مشخص نبود، ولی او انگار می‌دانست قرار است با چه چیز مواجه شود. نفسش در سی*ن*ه حبس شد. عکس دوم را باز کرد. اینبار تصویر ده ساله حریر، با آن چشم‌های بسته به وضوح قابل تشخیص بود. عکس بعدی را باز کرد. فشارش افتاد و نوک انگشت‌هایش یخ کرد. باز هم تخت بیمارستان، حریر، و سایه مردی که قامتش با کت و شلواری راه راه، در پنجره مشخص بود. قامت مرد، هیچ شباهتی به مشفق نداشت و این، بیم بیشتری به دل حوریا انداخت. سایه، پشت مرد را نشان می‌داد و حوریا نمی‌توانست هیچی حدسی راجع‌به چهره‌اش داشته باشد. ضربان قلبش به حدی بالا رفت که می توانست ادعا کند صدایش را می‌شنود.
با عجله از جا برخاست و راهش را به طرف خانه‌شان کج کرد. باید می‌فهمید، باید می‌فهمید چه کسی پول عمل چشم‌های حریر را داده.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
نفس‌نفس‌زنان در را باز کرد. تمام مسیر رسیدن به خانه را طوری دویده بود که ریه‌هایش منت ذره‌ای اکسیژن را می‌کشیدند.
از همان‌جا بلند صدا زد، با نوایی که ته‌مایه آن، از بغض می‌لرزید.
- مامان!
هاجرخانم، در حالی که لباسی دستش بود، از اتاق بیرون آمد. مشخص بود در حال تا کردن لباس بود.
نگران پرسید:
- چیه مادر؟ چرا پریشونی؟
حوریا کفش‌هایش را درآورد. دور خودش چرخید. گیج بود. نمی‌دانست چطور سوالش را بپرسد که مادرش متوجه اصل داستان نشود.
کیفش را روی جاکفشی گذاشت و پیش رفت. برای اولین بار آرزو می‌کرد کاش مادرش زودتر با آن پیرمرد ازدواج می‌کرد که پول چشم‌های حریر را هم از او می‌گرفت. کنار مادرش، جلوی در اتاق خواب متوقف شد. اتاق‌های این خانه کنار هم بودند و او برای آن‌که حریر متوجه مکالمه‌شان نشود، پچ زد.
- مامان تو پول عمل و از کجا آوردی؟
اخمی ناشی از ندانستن به پیشانی هاجرخانم نشست.
- بهت که گفتم، خدا رسوند.
آوای حوریا، بی‌ملاحظه، کاملا خارج از اراده بالا رفت. صورتش گر گرفته و تارهای صوتی‌اش، به ارتعاش افتاده بود.
- من می‌خوام بدونم کدوم خدا رسوند‌، از کجا رسوند، چجوری رسوند.
ابروهای هاجرخانم به وضوح در هم شد. بی‌اهمیت، به او پشت کرد و وارد اتاق‌خواب شد.
-کفر نگو خدا قهرش می‌گیره. سر صبح جنی شدی. اون از اول صبحت که بدون توضیح اومدی بدون توضیحم رفتی، اینم از حالا...
حوریا، قطره اشکی که کاسه چشم‌هایش را پر کرده بود، با پشت آستین مانتویش پاک کرد. نمی‌توانست خوددار باشد. بنیه شخصیت نازک‌نارنجی‌اش از سال‌ها پیش هنوز کنج خانه رفتارهایش جا مانده بود.
- کفر چی؟ دارم می‌پرسم پول عمل چشم‌های حریر و از کجا آوردی؟ تو اصلا به من فکر می‌کنی؟ یا فقط فکر اینی که خونه حاج‌آقا رو گرم کنی.
هاجرخانم، با چهره‌ای به ظاهر خونسرد، پای کشوی لباس‌ها نشست. شروع به تا کردن تیشرت درون دستش کرد.
- درست صحبت کن حوریا! یادت ندادم با بزرگترت اینجوری حرف بزنی.
حوریا به گریه افتاد. ترس، تنش، تهدیدهایی که می‌شد، عکس‌هایی که دیده بود، هیچ‌کدام اجازه نمی‌دادند او عاقلانه فکر کند. حالا دیگر صدایش تفاوتی با فریاد نداشت. از دست خودش شاکی بود، شاکی بود که با بی‌فکری دست به کاری زد که نتیجه‌اش ختم شد به جایی که ایستاده بود.
- آره، یادم ندادی، دزدی هم یادم نداده بودی.
دست‌هایش را باز کرد. اشک‌هایش به راحتی صورتش را خیس کرده بودند.
- ولی دیدی چی شد؟ واسه خاطر یه دزدی ناموفق سه سال زندان بودم، زندان مامان!
روی سی*ن*ه‌اش کوبید.‌
- من دارم سکته می‌کنم مامان، اون پول و از کی گرفتی؟
هاجرخانم نفسی کشید، لباس درون دستش را مچاله کرد و همانطور درون کشو ول کرد. هر چه تلاش می‌کرد که دخترهایش در آسایش باشند، این اتفاق نمی‌افتاد.
- یه خَیر از طرف مددکار اجتماعی بیمارستان متوجه وضعیت حریر شد، حاضر شد پول عملش رو بده.
حوریا دست به پیشانی‌اش گرفت.
- وای مامان، وای مامان تو چقدر ساده‌ای...
پیش از آن‌که مادرش دهان باز کند، حریر جای او جواب داد. خشمگین، بی‌ادبانه، و تا حدود زیادی طلبکار!
- تو همیشه فکر می‌کنی تو این خانواده همه چیز رو می‌دونی، نه؟ اما هیچ وقت نفهمیدی که مامان به خاطر تویی که اینجایی، به این وضعیت رسید.
حوریا ناباور به طرفش برگشت. متوجه نشده بود او کی از اتاقش بیرون آمده.
هاجرخانم هشدار داد.هرگز نمی‌خواست حوریا متوجه مسئله‌ای شود که خیلی وقت بود از آن می‌گذشت.
- برو تو اتاقت حریر!
حریر پُرتر و عاصی‌تر از آن بود که به حرف مادرش گوش کند.
- چرا ساکت باشم، چرا؟ ساکت باشم که وسط خونه وایسته و سر تو داد بزنه؟ که واسه روزهای سختت بازخواستت کنه؟
سپس رو به حوریا کرد.
- فکر کردی وقتی رفتی همه چی خوب بود؟ من مدت‌ها گوشه بیمارستان بودم. مامان برای مخارجمون مجبور شد...
هاجرخانم از جا بلند شد.
- بسه حریر، گفتم برو توی اتاقت!
حریر شانه حوریا را که هاج‌و‌واج مانده، دنبال شنیدن ادامه جمله بود، هُل داد‌.
- من بچه نیستم. از همون روزی که مامان کلیه‌اش و فروخت که صاحبخونه بیرونمون نکنه دیگه بچه نیستم.
خرمایی‌های حوریا، حیرت کرده، دو دو زد. حس می‌کرد اشتباه شنیده.
هاجرخانم داد زد.
- حریر!
سد چشم‌های حریر شکست. گریه‌اش باصدا و دردناک بود.
- تو چه می‌دونی که چی به سر ما اومده، چه می‌دونی که به خاطر اون دزدی ما تا کجاها رو دیدیم. از اینجا برو! وقتی تو نیستی همه چی بهتره. عمو درسته پیره، درسته به مامان نمیاد، ولی در عوض از تو بهتره، از تو باوفاتره، از تو خانواده‌تره...
به طرف اتاقش دوید و پیش از آن‌که داخل شود، لرزان گفت:
- شرط عمو این بود که هیچوقت تو نیای تو این خونه، ولی وقتی اومدی انقدر مرد بود که بیرونت نکنه. اما من نمی‌خوام این سقف و به خاطر تو...
هاجرخانم فریاد کشید. قلبش داشت آتش می‌گرفت. حوریا کبود شده بود.
- گفتم خفه‌شو!
حریر در اتاق را محکم بست و حوریا احساس کرد سی*ن*ه‌اش تنگ شده است. انگار همه اثاث خانه به سمتش هجوم می‌بردند. ساعت، مبل، در، دیوار...همه چیز!
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
***
دیار کاپشنش را از تن کند. ساکش را پای تخت گذاشت و خسته، بند ساعتش را باز کرد. بی آن‌که پیراهنش را درآورد، روی تخت دراز کشید. همه روحش درد می‌کرد.
نگاهش روی سقف سفید ثابت ماند. هیچ حالش خوب نبود. از رفتن پدرش چهل روزی می‌گذشت و او، دقیقاً حال سربازی را داشت که مقَرش را از دست داده. دکمه‌های پیراهنش را یک‌به‌یک باز کرد. حتی فرصت نکرده بود برای آخرین بار او را در آغوش بگیرد و شانه‌های فرتوتش را با دلگرمی بفشارد. بار خبر از دست رفتنش چنان سنگین بود که تا به شهرشان برسد کمرش تا شده بود.
با شنیدن صدای زنگ گوشی، بی‌حوصله دست دراز کرد. نام مادرش روی صفحه‌ای که روشن و خاموش میشد باعث شد افکار پریشانش را در پستوی ذهنش مبحوس کند.
تماس را برقرار کرد و گوش به نوای پرمهرش دوخت.
- سلام مادر! رسیدی خونه؟ شام خوردی؟
هنوز از راه نرسیده نگران بود. گویی با از دست رفتن پدرش، ترس از دست دادن آن‌ها را هم داشت. باید دروغ می‌گفت دیگر، نه؟
- سلام عزیزم! آره خوردم.
سعی کرد حرف را عوض کند.
- دیانا کجاست؟ صبحی استرس امتحانش رو داشت، تونست بهش برسه؟
صدای روحی‌خانم، آن‌طرف خط، چندان سردماغ نبود.
- باهاش حرف بزن دیار، امتحان بهانه‌ست. از فکر بابات در نمیاد. دائم به هر طریقی بحث و می‌کشه بهش! داره رضا رو هم اذیت می‌کنه. نه می‌ذاره این مادر مرده بهش نزدیک بشه، نه می‌ذاره ازش دور بشه.
دیار، دو طرف شقیقه‌اش را با دست فشرد. پیشانی‌اش داغ بود. دیانا به پدرش وابستگی شدیدی داشت. رفتارهایش دور از ذهن نبود.
- اذیتش نکن. بذار به پذیرشش برسه. رضا از پسش برمیاد.
آه روحی‌خانم دردناک بود.
- نمی‌دونم به کدوم خونه خدا سنگ زدم که بخت من و اینجوری نوشته. اون از بابای خدا بیامرزت که نزدیک به چهل سال عذاب جبهه و جنگ رو کشید، آخرشم همون ترکش‌های جا مونده جونش رو گرفت. اون از تو که...
دیار میان حرفش پرید. نمی‌خواست به اینجای قصه برسند. با این یادآوری میانه خوبی نداشت و سه سال بود که خودش را به آن راه میزد. روحش توان مقابله با زخم‌های گذشته را نداشت.
مکالمه را با خداحافظی سرسری‌ای به پایان رساند. پلک‌هایش را ثانیه‌ای روی هم گذاشت و اجازه داد نوای بارانی که به در شیشه‌ای تراس می‌خورد با صدای بی‌رحمانه رعدوبرق، اندک تکسینی برای ذهن ناآرامش باشد.
از بی‌خوابی این اواخر، پس سرش تیر می‌کشید و اگر فقط ذره‌ای به افکارش پروبال می‌داد، جان ته‌مانده آرامش درون سرش را می‌گرفت. دستش رفت تا پیراهنش را از تن بیرون بکشد که آوای زنگ واحدش، مانع شد.
دستش برگشت و دکمه‌های باز شده را دوباره بست. از جا برخاست. منتظر هیچ مهمان ناخوانده‌ای نبود.
 
بالا پایین