موضوع نویسنده
- Feb
- 46
- 275
- مدالها
- 2
***
«سه سال بعد»
درب آهنی و غولآسای زندان، با صدای سنگینی باز شد. نور با دستودلبازی خودش را به داخل کشاند و حوریا، قدمی به عقب برداشت. لحظه عجیبی بود. نفس کشید. شاید میخواست آزادی را با همه وجود به مشام بکشد، اما وزن رنج، چنان روی شانههایش افتاده بود که شریانهایش را برای این تنفس همراهی نکرد.
ته کفشش روی زمین سیمانی کشیده شد، گویی پاهایش برای بیرون رفتن از این مکان هیچ عجلهای نداشت. هوای بیرون بوی آزادی نمیداد، بوی غربت میداد، بوی تنهایی...
آسمان نیمه ابری بود و خورشید پشت لایه نازک ابرهای کبود قایم شده بود. درست مثل او که پشت دیوارهای سرد و بلند زندان گم شده بود.
بند بلند ساک کوچک و کهنهای که در دست داشت را روی شانهاش انداخت. این، همه توشه اش از زندان بود؛ چند دست لباس، یک جفت کفش، و دست نوشتههایی که نتیجه شب بیداریهایش بود.
از در بیرون زد. از کنار سربازی که با یونیفرم سبز رنگ، منتظر رفتن او بود، گذشت.
چشمهایش، بیهدف توی خیابان خلوت چرخ زد. شاید دنبال یک چهره آشنا میگشت. دنبال مادرش، حریر ، دوستهایش یا...
پوزخند سردی زد. همین! "یایی" وجود نداشت.
حس بیگانهای بود. هیچک.س این بیرون منتظرش نبود.
نگاهش به درخت پیری افتاد که آنطرف خیابان، کنار نردهها ایستاده بود. درختی که به واسطه عمر طولانیاش، زندانیهای زیادی را با همین ریشه برآمده و شاخ و برگهای خشکیده بدرقه کرده بود.
باد، موهای باز شدهاش را که شلخته از زیر شال نیمبندش بیرون زده بود، به پرواز درآورد. از حالا به بعد کجا میرفت؟ چه میکرد؟ نمیدانست.
برگهایی که با باد پاییزی به هوا رفته بودند و بلاتکلیف در مسیر وزش آن حرکت میکردند، او را یاد خودش میانداختند. سه سال پیش هم پاییز بود. و چه حکایتی داشت این پاییز غریبکش!
قدم برداشت، برای رسیدن به خانهای که احالیاش از یاد برده بودند امروز روز آزادیاش است. چقدر این دوری تاثیر داشت. انگار راست بود که میگفتند،《از دل برود هر آنکه از دیده برفت.》
برای تاکسی زردی که از سر خیابان رد میشد دست تکان داد. درست سه سال بود که برای هیچ تاکسیای دست بلند نکرده بود و گاهی چقدر همین چیزهای کوچک حسرتی بزرگ بود. بغض ناشیانهای بیخ گلویش نشست. هنوز به اندازه قبل شکننده بود، شکنندهای که اینبار پرده بزرگی روی احساساتش کشیده بود و تظاهر به ایستادگی میکرد. با این تفاوت که دیگر امیدی به بازگشت چیزی نداشت.
با ترمز تاکسی کنار پاهایش، در آن را باز کرد. جاده سرنوشت، پیش چشمهایش طویل و متروکه به نظر میرسید، فارغ از رهگذری که دستهایش را بگیرد و راه را نشانش دهد.
با گفتن آخرین آدرسی که از خانهشان داشت، سرش را به شیشه ماشین تکیه داد. صندلیهای ماشین، زواردررفته و کثیف بودند. قطعا اگر چند سال قبل بود چندشش میشد، ولی بهداشت بیش از حد ضعیفی که تجربه کرده بود، عادتهایش را تغییر داده بود. خیال سالهایی که پشت سر گذاشت، در ذهنش مرور شد. روزهایی که صبحش به امید رسیدن به شب شروع میشد و شبهایی که برای رسیدن به صبح لحظه شماری میکرد.
نفس دیگری کشید، توخالی و کجدار مریض! در این سالها تنها کسانی که به ملاقاتش میرفتند یلدا و مادرش بودند. یلدایی که نبود اشکان روز به روز سختترش میکرد و با هر بار آمدنش کیسهای امید به آغوشش میداد. امیدی که به زحمت میتوانست در نگاه خودش ببیند. آهی کشید و نظرش را به تصویر تار ساختمانها و درختهایی دوخت که به خاطر سرعت ماشین، یکی پس از دیگری از پِی هم میگذشتند.
تا آزادی اشکان و سپهر یکسال دیگر مانده بود و چقدر دلش تنگ دیدنشان بود. تنگ دیدن عزیزانی که تا آخرین توانشان پای او ایستادند و زورشان نرسید که نجاتش دهند.
نفهمید چقدر به روزهای گذشته فکر کرد، چقدر با خودش کلنجار رفت که با صدای "رسیدیم!" راننده سر بلند کرد. خانه همان خانه بود، کوچه همان کوچه، اما آیا خودش شباهتی به همان حوریای قبل داشت؟
کرایه را با پولهای مچاله شدهای که ته ساکش بود پرداخت کرد. پیاده شد. مقابل در آبی، با رد زنگی که بخشی از دروازه را جیگری کرده بود، ایستاد. دستهایش را بالا برد. روی دکمه آیفون را فشرد. لحظهای از حس آنکه حریر بدود و دروازه را برایش باز کند، قلبش زیر و رو شد. اما انتظار شیرینش با شنیدن صدای غریبهای که از پشت آیفون پاسخش را داد، به هیچ تبدیل شد.
«سه سال بعد»
درب آهنی و غولآسای زندان، با صدای سنگینی باز شد. نور با دستودلبازی خودش را به داخل کشاند و حوریا، قدمی به عقب برداشت. لحظه عجیبی بود. نفس کشید. شاید میخواست آزادی را با همه وجود به مشام بکشد، اما وزن رنج، چنان روی شانههایش افتاده بود که شریانهایش را برای این تنفس همراهی نکرد.
ته کفشش روی زمین سیمانی کشیده شد، گویی پاهایش برای بیرون رفتن از این مکان هیچ عجلهای نداشت. هوای بیرون بوی آزادی نمیداد، بوی غربت میداد، بوی تنهایی...
آسمان نیمه ابری بود و خورشید پشت لایه نازک ابرهای کبود قایم شده بود. درست مثل او که پشت دیوارهای سرد و بلند زندان گم شده بود.
بند بلند ساک کوچک و کهنهای که در دست داشت را روی شانهاش انداخت. این، همه توشه اش از زندان بود؛ چند دست لباس، یک جفت کفش، و دست نوشتههایی که نتیجه شب بیداریهایش بود.
از در بیرون زد. از کنار سربازی که با یونیفرم سبز رنگ، منتظر رفتن او بود، گذشت.
چشمهایش، بیهدف توی خیابان خلوت چرخ زد. شاید دنبال یک چهره آشنا میگشت. دنبال مادرش، حریر ، دوستهایش یا...
پوزخند سردی زد. همین! "یایی" وجود نداشت.
حس بیگانهای بود. هیچک.س این بیرون منتظرش نبود.
نگاهش به درخت پیری افتاد که آنطرف خیابان، کنار نردهها ایستاده بود. درختی که به واسطه عمر طولانیاش، زندانیهای زیادی را با همین ریشه برآمده و شاخ و برگهای خشکیده بدرقه کرده بود.
باد، موهای باز شدهاش را که شلخته از زیر شال نیمبندش بیرون زده بود، به پرواز درآورد. از حالا به بعد کجا میرفت؟ چه میکرد؟ نمیدانست.
برگهایی که با باد پاییزی به هوا رفته بودند و بلاتکلیف در مسیر وزش آن حرکت میکردند، او را یاد خودش میانداختند. سه سال پیش هم پاییز بود. و چه حکایتی داشت این پاییز غریبکش!
قدم برداشت، برای رسیدن به خانهای که احالیاش از یاد برده بودند امروز روز آزادیاش است. چقدر این دوری تاثیر داشت. انگار راست بود که میگفتند،《از دل برود هر آنکه از دیده برفت.》
برای تاکسی زردی که از سر خیابان رد میشد دست تکان داد. درست سه سال بود که برای هیچ تاکسیای دست بلند نکرده بود و گاهی چقدر همین چیزهای کوچک حسرتی بزرگ بود. بغض ناشیانهای بیخ گلویش نشست. هنوز به اندازه قبل شکننده بود، شکنندهای که اینبار پرده بزرگی روی احساساتش کشیده بود و تظاهر به ایستادگی میکرد. با این تفاوت که دیگر امیدی به بازگشت چیزی نداشت.
با ترمز تاکسی کنار پاهایش، در آن را باز کرد. جاده سرنوشت، پیش چشمهایش طویل و متروکه به نظر میرسید، فارغ از رهگذری که دستهایش را بگیرد و راه را نشانش دهد.
با گفتن آخرین آدرسی که از خانهشان داشت، سرش را به شیشه ماشین تکیه داد. صندلیهای ماشین، زواردررفته و کثیف بودند. قطعا اگر چند سال قبل بود چندشش میشد، ولی بهداشت بیش از حد ضعیفی که تجربه کرده بود، عادتهایش را تغییر داده بود. خیال سالهایی که پشت سر گذاشت، در ذهنش مرور شد. روزهایی که صبحش به امید رسیدن به شب شروع میشد و شبهایی که برای رسیدن به صبح لحظه شماری میکرد.
نفس دیگری کشید، توخالی و کجدار مریض! در این سالها تنها کسانی که به ملاقاتش میرفتند یلدا و مادرش بودند. یلدایی که نبود اشکان روز به روز سختترش میکرد و با هر بار آمدنش کیسهای امید به آغوشش میداد. امیدی که به زحمت میتوانست در نگاه خودش ببیند. آهی کشید و نظرش را به تصویر تار ساختمانها و درختهایی دوخت که به خاطر سرعت ماشین، یکی پس از دیگری از پِی هم میگذشتند.
تا آزادی اشکان و سپهر یکسال دیگر مانده بود و چقدر دلش تنگ دیدنشان بود. تنگ دیدن عزیزانی که تا آخرین توانشان پای او ایستادند و زورشان نرسید که نجاتش دهند.
نفهمید چقدر به روزهای گذشته فکر کرد، چقدر با خودش کلنجار رفت که با صدای "رسیدیم!" راننده سر بلند کرد. خانه همان خانه بود، کوچه همان کوچه، اما آیا خودش شباهتی به همان حوریای قبل داشت؟
کرایه را با پولهای مچاله شدهای که ته ساکش بود پرداخت کرد. پیاده شد. مقابل در آبی، با رد زنگی که بخشی از دروازه را جیگری کرده بود، ایستاد. دستهایش را بالا برد. روی دکمه آیفون را فشرد. لحظهای از حس آنکه حریر بدود و دروازه را برایش باز کند، قلبش زیر و رو شد. اما انتظار شیرینش با شنیدن صدای غریبهای که از پشت آیفون پاسخش را داد، به هیچ تبدیل شد.