موضوع نویسنده
- Feb
- 193
- 1,295
- مدالها
- 2
یلدا ضربهای به مدارک انباشته شدهی روی میز زد.
- ببینین چه کردم، همه رو دیوونه کردم.
با شعفی مصنوعی، چشموابرو آمد.
- به نظرتون مشفق بهم تشویقی میده؟
سپهر پوزخند تمسخرآمیزی زد و همزمان همراهیاش کرد.
- حتماً بانو یلدا! احتمالاً مِنباب تشویق، دفتر ترجمهشون رو پیشکشتون میکنن.
سپس لحنش افول کرد. با چشم، به پروندهها اشاره زد.
- حالا جدی همهش تموم شد؟ اگه تموم شده قربون شکلت، بیا یه دستی برسون مدارک این جوجه دانشجوها رو تموم کنیم. جون یلدا لنگم!
یلدا شانه بالا انداخت و پشتچشمی برایش نازک کرد. سپس مشغول جمع کردن وسایلش شد.
- همینم مونده؛ اشکان دو ساعته که تو کوچه بالایی منتظره! زیر پای بچهم علف سبز شد. شما هم جمع کنین بریم، نامزد من که علاف کمکاری شماها نیست.
سپهر برای آنکه اذیتش کند، بیشتر روی صندلیاش لم داد.
- دو دقیقه صبر کن بذار این مجموعه رو ببندم، بعد علی کنیم.
یلدا، غرلندکنان مشغول جابهجا کردن زونکنهای روی میزش شد.
حوریا لبخند کمجانی به گفتههای زیرلبیاش زد. میدانست اگر تا دهدقیقه دیگر جمع نکنند، حسابی از خجالت جفتشان در میآید؛ به خصوص که پای اشکان وسط بود. کامپیوترش را خاموش کرد. لبخند بیفروغش با یادآوری قرار امروزشان، از لبهایش پر کشید. روز موعد فرا رسیدهبود؛ پایان یکهفته اولتیماتومی که به او دادهبودند.
دستبهسی*ن*ه به پشتی صندلی تکیه داد. سعی کرد ذهنش را به چیز دیگری معطوف کند. هنوز هیچی نشده نوک انگشتهایش یخ کردهبود. بیدلیل روی صندلیاش جابهجا شد و مردمکهایش را روی دکور آبی_خاکستری اتاق چرخاند. «پایان این بازی چی میشه؟ ما رو به کجا میرسونه؟»
چشمهایش از روی میزهایی که دورتادور اتاق چیده شدهبود، رد شد و روی قفسههایی نشست که پشت سر هر مترجم نصب شدهبود. تنها حُسن اتاق بیروحی که مشفق برایشان ساختهبود، دو گلدان بزرگ استوانهای بود که به فاصله یک متر از هم، کنار پنجرههای قدی غبارگرفته قرار داشت. پوزخندی به سلیقهی ناقص مشفق زد. «مرتیکه گدا، نکرده یه دیزاینر بیاره.»
شالش را بازتر کرد. احساس خفگی میکرد. اگر به مشفق میباختند... .
واقعاٌ چطور میتوانستند با کسی سرشاخ شوند که تمام عمر نزول خوردهبود و ککش نگزید؛ آشیانهی صدها خانوار را آوار کرده و در حالیکه از خرابههایش نان میخورد، پاچههای شلوارش هم خاکی نشدهبود؟!
دستش را به پسِ سرش رساند. احساس درد میکرد. دوسال پیش انگار همهچیز راحتتر بود؛ وقتی با نقشه پا در شرکت مشفق میگذاشتند، چنان از عاقبت کارشان مطمئن بودند که احدی یارای مقابله با آنها را نداشت. سرشان پر از شور جوانی بود و کلههایشان بوی قرمهسبزی میداد. به قول یلدا، میخواستند سهم خودشان را از گلوی دنیا بیرون بکشند. سری از روی کلافگی تکان داد. دوست نداشت به بعدش فکر کند؛ به بعد کاری که میخواستند انجام دهند. میخواست از دل این داستان عقب بکشد، به اندازه یک گام، اما یاد گریههای اشکان، خواهر مثل ماهش که سالها بود درگیر زندگی نباتی شدهبود، سپهری که سینا را در همین جریان از دست داد و حالا از آن برادر رشید همیشه ورزشکار، تنها یک پسر مفنگی ماندهبود؛ نمیگذاشت که او عقب بایستد.
با دستی که به شانهاش خورد، انگار که روح به تنش بازگشته باشد، از عالم افکارش خارج شد. یلدا داشت با شیطنت نگاهش میکرد.
- قشنگ تو یه جهان دیگه سیر میکنی؛ کجایی بابا! دهبار صدات زدم.
نگاهش از او کنده شد و روی سپهر نشست که پرسشآمیز خیرهاش بود. مشفق نباید قصر در میرفت. نه حالا که خودش زیربار مشکلات مالی داشت کمر خم میکرد؛ نه حالا که همهشان، سخت، نیازمند معجزه و تحولی در زندگیشان بودند؛ نه حالا که یلدا اندرخم کوچهی زمینگیری پدرش بود و او اندرخم عمل چشمهای خواهرش! وقت جازدن نبود. چهارنفری این راه را شروع کردهبودند، چهارنفری هم باید تمامش میکردند.
بیمقدمه و بااطمینان گفت:
- منم هستم.
- ببینین چه کردم، همه رو دیوونه کردم.
با شعفی مصنوعی، چشموابرو آمد.
- به نظرتون مشفق بهم تشویقی میده؟
سپهر پوزخند تمسخرآمیزی زد و همزمان همراهیاش کرد.
- حتماً بانو یلدا! احتمالاً مِنباب تشویق، دفتر ترجمهشون رو پیشکشتون میکنن.
سپس لحنش افول کرد. با چشم، به پروندهها اشاره زد.
- حالا جدی همهش تموم شد؟ اگه تموم شده قربون شکلت، بیا یه دستی برسون مدارک این جوجه دانشجوها رو تموم کنیم. جون یلدا لنگم!
یلدا شانه بالا انداخت و پشتچشمی برایش نازک کرد. سپس مشغول جمع کردن وسایلش شد.
- همینم مونده؛ اشکان دو ساعته که تو کوچه بالایی منتظره! زیر پای بچهم علف سبز شد. شما هم جمع کنین بریم، نامزد من که علاف کمکاری شماها نیست.
سپهر برای آنکه اذیتش کند، بیشتر روی صندلیاش لم داد.
- دو دقیقه صبر کن بذار این مجموعه رو ببندم، بعد علی کنیم.
یلدا، غرلندکنان مشغول جابهجا کردن زونکنهای روی میزش شد.
حوریا لبخند کمجانی به گفتههای زیرلبیاش زد. میدانست اگر تا دهدقیقه دیگر جمع نکنند، حسابی از خجالت جفتشان در میآید؛ به خصوص که پای اشکان وسط بود. کامپیوترش را خاموش کرد. لبخند بیفروغش با یادآوری قرار امروزشان، از لبهایش پر کشید. روز موعد فرا رسیدهبود؛ پایان یکهفته اولتیماتومی که به او دادهبودند.
دستبهسی*ن*ه به پشتی صندلی تکیه داد. سعی کرد ذهنش را به چیز دیگری معطوف کند. هنوز هیچی نشده نوک انگشتهایش یخ کردهبود. بیدلیل روی صندلیاش جابهجا شد و مردمکهایش را روی دکور آبی_خاکستری اتاق چرخاند. «پایان این بازی چی میشه؟ ما رو به کجا میرسونه؟»
چشمهایش از روی میزهایی که دورتادور اتاق چیده شدهبود، رد شد و روی قفسههایی نشست که پشت سر هر مترجم نصب شدهبود. تنها حُسن اتاق بیروحی که مشفق برایشان ساختهبود، دو گلدان بزرگ استوانهای بود که به فاصله یک متر از هم، کنار پنجرههای قدی غبارگرفته قرار داشت. پوزخندی به سلیقهی ناقص مشفق زد. «مرتیکه گدا، نکرده یه دیزاینر بیاره.»
شالش را بازتر کرد. احساس خفگی میکرد. اگر به مشفق میباختند... .
واقعاٌ چطور میتوانستند با کسی سرشاخ شوند که تمام عمر نزول خوردهبود و ککش نگزید؛ آشیانهی صدها خانوار را آوار کرده و در حالیکه از خرابههایش نان میخورد، پاچههای شلوارش هم خاکی نشدهبود؟!
دستش را به پسِ سرش رساند. احساس درد میکرد. دوسال پیش انگار همهچیز راحتتر بود؛ وقتی با نقشه پا در شرکت مشفق میگذاشتند، چنان از عاقبت کارشان مطمئن بودند که احدی یارای مقابله با آنها را نداشت. سرشان پر از شور جوانی بود و کلههایشان بوی قرمهسبزی میداد. به قول یلدا، میخواستند سهم خودشان را از گلوی دنیا بیرون بکشند. سری از روی کلافگی تکان داد. دوست نداشت به بعدش فکر کند؛ به بعد کاری که میخواستند انجام دهند. میخواست از دل این داستان عقب بکشد، به اندازه یک گام، اما یاد گریههای اشکان، خواهر مثل ماهش که سالها بود درگیر زندگی نباتی شدهبود، سپهری که سینا را در همین جریان از دست داد و حالا از آن برادر رشید همیشه ورزشکار، تنها یک پسر مفنگی ماندهبود؛ نمیگذاشت که او عقب بایستد.
با دستی که به شانهاش خورد، انگار که روح به تنش بازگشته باشد، از عالم افکارش خارج شد. یلدا داشت با شیطنت نگاهش میکرد.
- قشنگ تو یه جهان دیگه سیر میکنی؛ کجایی بابا! دهبار صدات زدم.
نگاهش از او کنده شد و روی سپهر نشست که پرسشآمیز خیرهاش بود. مشفق نباید قصر در میرفت. نه حالا که خودش زیربار مشکلات مالی داشت کمر خم میکرد؛ نه حالا که همهشان، سخت، نیازمند معجزه و تحولی در زندگیشان بودند؛ نه حالا که یلدا اندرخم کوچهی زمینگیری پدرش بود و او اندرخم عمل چشمهای خواهرش! وقت جازدن نبود. چهارنفری این راه را شروع کردهبودند، چهارنفری هم باید تمامش میکردند.
بیمقدمه و بااطمینان گفت:
- منم هستم.
آخرین ویرایش: