- Dec
- 914
- 15,813
- مدالها
- 4
(بردیا)
نگاهم به متن پیام لیا آزاد بود که قرار فردا رو بهم یادآوری میکرد و ذهنم به تقلید از روزهای اخیر، پی اندک خاطرات و صحبتهایی که داشتیم، میچرخید. دست خودم نبود، انگار منتظر فرصت بودم تا لحظات خوب رو مرور کنم و چهرهی شیطون و موهایچتری روی پیشونیش که استایل جدیدش بود و حسابی بهش میاومد رو مجسم کنم! فعلاً نمیخواستم خودم رو بازخواست کنم؛ مگه صلح کردن چه ایرادی داشت؟ قرار نبود که تا ابد با لیا سر لج و لحبازی دنبال هم باشیم! لیا! انصافاً اسم زیبایی بود!
با شنیدن صدای سوزان، دکمهی کنار موبایلم رو فشردم تا صفحهش خاموش بشه، سرم رو بالا گرفتم و به سوگل سلام کردم. قیافهش مثل یک تیکه یخ بود! تا جایی که میدونم امروز با خواستگارش قرار داشته و مثل اینکه ساعاتی که سپری شده دلبهخواهش نبوده! سوزان خودش رو به سوگل رسوند و بیتوجه به حال نامساعد سوگل، با هیجان شروع به سؤالپرسیدن کرد. نگاهم بینشون رد و بدل شد. سوگل گردنش رو به سمتم چرخوند و با لحن محکمی گفت:
- بردیا! لطفاً برو توی اتاق!
و سریع نگاهش رو ازم گرفت. حس کردم بعد از شنیدن این لحن کوبندهی سوگل که خطاب به من بیان شدهبود، روی سرم شاخ دراومد! ناخواسته ایستادم اما با توجه به شناختی که از اخلاقش داشتم، ترجیح دادم فعلاً چیزی بهش نگم و فقط به خواستهش احترام بذارم. به سمت اتاقها چرخیدم.
- چیه سوگل؟ چیشده؟
من هم مثل سوزان خیلی دوست داشتم بدونم چیشده! ولی فعلاً حرفها، خواهرانه بود! یک قدم به جلو برداشتم که با شنیدن صدای سوگل، ناخودآگاه پاهام قفل شد و ایستادم.
- تو پسری به اسم ایمان میشناسی؟!
گوشهام تیز شد و هر چه خواستم به اتاقم برم تا ادامهی حرفهاشون رو نشنوم، نتونستم.
- ایمان؟! ایمان کاویان؟! نه! نه، من ایمان کاویان نمیشناسم!
حس مشهودی که در صدای سوزان جاری بود، استرس و اضطراب بود که تندتند کلمات رو به زبون میآورد. سرم رو به عقب چرخوندم. سوگل نفس عمیقی کشید و شالش رو از روی سرش برداشت. با صدای آرومی در جواب سوزان گفت:
- ایمان کاویان نه! کاویان فامیل مادرش بود، ایمان علیپور!
از این فاصله هم میتونستم ببینم که چشمهای سوزان تا آخرین حد ممکن باز شد. دهنش باز و بسته میشد، بدون اینکه کلامی ازش بیرون بیاد. سوگل دستی بین موهاش کشید. جدی بود اما لحنش نرم بود.
- سوزان! من نمیخوام توی کارای تو دخالت کنم، نه میخوام شماتت کنم نه نصیحت! در واقع بخوام هم نمیتونم، الان مغزم کار نمیکنه پس نگران نشو.
سوزان دستهاش رو در هم پیچوند و با تتهپته خطاب به سوگلی که سرش رو پایین انداختهبود، گفت:
- آخه... نمی... فهمم! مگه...مگه چی... چی... شده؟!
نگاهم به متن پیام لیا آزاد بود که قرار فردا رو بهم یادآوری میکرد و ذهنم به تقلید از روزهای اخیر، پی اندک خاطرات و صحبتهایی که داشتیم، میچرخید. دست خودم نبود، انگار منتظر فرصت بودم تا لحظات خوب رو مرور کنم و چهرهی شیطون و موهایچتری روی پیشونیش که استایل جدیدش بود و حسابی بهش میاومد رو مجسم کنم! فعلاً نمیخواستم خودم رو بازخواست کنم؛ مگه صلح کردن چه ایرادی داشت؟ قرار نبود که تا ابد با لیا سر لج و لحبازی دنبال هم باشیم! لیا! انصافاً اسم زیبایی بود!
با شنیدن صدای سوزان، دکمهی کنار موبایلم رو فشردم تا صفحهش خاموش بشه، سرم رو بالا گرفتم و به سوگل سلام کردم. قیافهش مثل یک تیکه یخ بود! تا جایی که میدونم امروز با خواستگارش قرار داشته و مثل اینکه ساعاتی که سپری شده دلبهخواهش نبوده! سوزان خودش رو به سوگل رسوند و بیتوجه به حال نامساعد سوگل، با هیجان شروع به سؤالپرسیدن کرد. نگاهم بینشون رد و بدل شد. سوگل گردنش رو به سمتم چرخوند و با لحن محکمی گفت:
- بردیا! لطفاً برو توی اتاق!
و سریع نگاهش رو ازم گرفت. حس کردم بعد از شنیدن این لحن کوبندهی سوگل که خطاب به من بیان شدهبود، روی سرم شاخ دراومد! ناخواسته ایستادم اما با توجه به شناختی که از اخلاقش داشتم، ترجیح دادم فعلاً چیزی بهش نگم و فقط به خواستهش احترام بذارم. به سمت اتاقها چرخیدم.
- چیه سوگل؟ چیشده؟
من هم مثل سوزان خیلی دوست داشتم بدونم چیشده! ولی فعلاً حرفها، خواهرانه بود! یک قدم به جلو برداشتم که با شنیدن صدای سوگل، ناخودآگاه پاهام قفل شد و ایستادم.
- تو پسری به اسم ایمان میشناسی؟!
گوشهام تیز شد و هر چه خواستم به اتاقم برم تا ادامهی حرفهاشون رو نشنوم، نتونستم.
- ایمان؟! ایمان کاویان؟! نه! نه، من ایمان کاویان نمیشناسم!
حس مشهودی که در صدای سوزان جاری بود، استرس و اضطراب بود که تندتند کلمات رو به زبون میآورد. سرم رو به عقب چرخوندم. سوگل نفس عمیقی کشید و شالش رو از روی سرش برداشت. با صدای آرومی در جواب سوزان گفت:
- ایمان کاویان نه! کاویان فامیل مادرش بود، ایمان علیپور!
از این فاصله هم میتونستم ببینم که چشمهای سوزان تا آخرین حد ممکن باز شد. دهنش باز و بسته میشد، بدون اینکه کلامی ازش بیرون بیاد. سوگل دستی بین موهاش کشید. جدی بود اما لحنش نرم بود.
- سوزان! من نمیخوام توی کارای تو دخالت کنم، نه میخوام شماتت کنم نه نصیحت! در واقع بخوام هم نمیتونم، الان مغزم کار نمیکنه پس نگران نشو.
سوزان دستهاش رو در هم پیچوند و با تتهپته خطاب به سوگلی که سرش رو پایین انداختهبود، گفت:
- آخه... نمی... فهمم! مگه...مگه چی... چی... شده؟!