جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 31,507 بازدید, 567 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
(بردیا)

نگاهم به متن پیام لیا آزاد بود که قرار فردا رو بهم یادآوری می‌کرد و ذهنم به تقلید از روزهای اخیر، پی اندک خاطرات و صحبت‌هایی که داشتیم، می‌چرخید. دست خودم نبود، انگار منتظر فرصت بودم تا لحظات خوب رو مرور کنم و چهره‌ی شیطون و موهای‌چتری روی پیشونیش که استایل جدیدش بود و حسابی بهش می‌اومد رو مجسم کنم! فعلاً نمی‌خواستم خودم رو بازخواست کنم؛ مگه صلح کردن چه ایرادی داشت؟ قرار نبود که تا ابد با لیا سر لج و‌ لحبازی دنبال هم باشیم! لیا! انصافاً اسم زیبایی بود!
با شنیدن صدای سوزان، دکمه‌ی کنار موبایلم رو فشردم تا صفحه‌ش خاموش بشه، سرم رو بالا گرفتم و به سوگل سلام کردم. قیافه‌ش مثل یک تیکه یخ بود! تا جایی که می‌دونم امروز با خواستگارش قرار داشته و مثل اینکه ساعاتی که سپری شده دل‌به‌خواهش نبوده! سوزان خودش رو به سوگل رسوند و بی‌توجه به حال نامساعد سوگل، با هیجان شروع به سؤال‌پرسیدن کرد. نگاهم بینشون رد و‌ بدل شد. سوگل‌ گردنش رو به سمتم چرخوند و با لحن محکمی‌ گفت:
- بردیا! لطفاً برو توی اتاق!
و سریع نگاهش رو ازم گرفت. حس کردم بعد از شنیدن این لحن کوبنده‌ی سوگل که خطاب به من بیان شده‌بود، روی سرم شاخ دراومد! ناخواسته ایستادم اما با توجه به شناختی که از اخلاقش داشتم، ترجیح دادم فعلاً چیزی بهش نگم و فقط به خواسته‌ش احترام بذارم. به سمت اتاق‌ها چرخیدم.
- چیه سوگل؟ چی‌شده؟
من هم مثل سوزان خیلی دوست داشتم بدونم چی‌شده! ولی فعلاً حرف‌ها، خواهرانه بود! یک قدم به جلو برداشتم که با شنیدن صدای سوگل، ناخودآگاه پاهام قفل شد و ایستادم.
- تو پسری به اسم ایمان می‌شناسی؟!
گوش‌هام تیز شد و هر چه خواستم به اتاقم‌ برم تا ادامه‌ی حرف‌هاشون رو نشنوم، نتونستم.
- ایمان؟! ایمان کاویان؟! نه! نه، من ایمان کاویان نمی‌شناسم!
حس مشهودی که در صدای سوزان جاری بود، استرس و اضطراب بود که تندتند کلمات رو به زبون می‌آورد. سرم رو به عقب چرخوندم. سوگل‌ نفس عمیقی کشید و شالش رو از روی سرش برداشت. با صدای آرومی در جواب سوزان گفت:
- ایمان کاویان نه! کاویان فامیل مادرش بود، ایمان علی‌پور!
از این فاصله هم می‌تونستم ببینم که چشم‌های سوزان تا آخرین حد ممکن باز شد.‌ دهنش باز و بسته می‌شد، بدون اینکه کلامی ازش بیرون بیاد. سوگل دستی بین‌ موهاش کشید. جدی بود اما لحنش نرم بود.
- سوزان! من نمی‌خوام توی کارای تو‌ دخالت کنم، نه می‌خوام شماتت کنم نه نصیحت! در واقع بخوام هم نمی‌تونم، الان مغزم کار‌ نمی‌کنه پس نگران نشو.
سوزان دست‌هاش رو در هم پیچوند و با تته‌پته خطاب به سوگلی که سرش رو‌ پایین انداخته‌بود، گفت:
- آخه... نمی... فهمم! مگه...‌مگه چی... چی... شده؟!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
چرخی به بدنم دادم و‌ یک قدم جلو رفتم. جو عجیب و بدی جریان داشت که همچنان علتش رو نمی‌فهمیدم.
- موبایلتو ‌چک کن، فکر کنم متوجه بشی...‌ فقط بدون که اون به اصرار مامانش سر قرار با من اومده‌بوده و زیاد هم صحبت نکردیم، از این بابت ناراحت نباش.
یک‌ قدم جلو رفت و ادامه داد:
- من میرم استراحت ‌کنم، خیلی خسته‌م.
به سمت اتاقش رفت و چند لحظه‌ی بعد، صدای بسته شدن در اتاقش توی خونه‌ی ساکت ما پیچید. جملات رو به زبون فارسی شنیده‌بودم اما حقیقتاً نیاز به ترجمه داشت! پسری که برای آشنایی با سوگل قرار داشت، سوزان رو می‌شناخت؟! نگاهم به روی صورت رنگ‌پریده‌ی سوزان چرخید که به زمین چسبیده‌بود و تکون نمی‌خورد. آروم جلو رفتم که یک‌دفعه‌ای سوزان از جا پرید و به سمت موبایلش که روی میز تلویزیون بود، هجوم برد.
شاید برای یک دقیقه، چشم به صفحه‌ی‌ موبایلش دوخته‌بود! در نهایت «هین» بلندی کشید، موبایلش رو همون‌جا رها کرد. بلافاصله به گریه افتاد و با قدم‌های‌تند به سمت راهرو‌ی اتاق دخترها رفت. کف دستش رو به صورت مکرر به در اتاق سوگل می‌کوبید.
- سوگل؟ سوگل جونم؟ خواهش می‌کنم... درو باز کن تا... تا با هم صحبت... کنیم! سوگل... به روح بابا... من خبر... نداشتم!
گریه‌های بی‌تاب و بلند سوزان، نگرانی رو به وجودم تزریق کرد. خودم رو به سوزانی که همچنان به در اتاق سوگل چسبیده‌بود، رسوندم. با دیدن من، چشم‌های خیسش رو به نگاهم دوخت و عاجزانه گفت:
- بردیا! بگو... سوگل... درو باز کنه... من... نمی‌دونستم خواستگارش... ایمانه! بگو درو... باز کنه تا باهاش... حرف بزنم.
الان فقط یک فرضیه وجود داشت؛ پسری به اسم ایمان که خواستگار سوگل بود، دوست‌پسر سوزان بوده! که صددرصد این فرضیه، واقعیت بود! در حال حاضر نمی‌تونستم به عمق فاجعه فکر کنم، اون هم وقتی سوزان، این شکلی زیر دست‌هام می‌لرزید و ملتمسانه سوگلی رو صدا می‌زد که انگار جوابی برای سوزان نداشت و قفل درش رو باز نمی‌کرد.
- باشه سوزان، یه دقیقه آروم باش لطفاً!
حتی نمی‌دونستم در جوابش چی‌ باید بگم! فقط تونستم بغلش کنم تا این حجم از استرسی‌ که به جونش افتاده‌بود و بدنش رو به لرز انداخته‌بود، کم بشه. خیلی پیچیده بود، سوزان اهل روابط اجتماعی با پسرها نبود! حتی توی‌ جمع بچه‌های دانشکده هم شرکت نمی‌کرد. این یعنی با پسری به اسم ایمان، رابطه‌ی عاشقانه داره که حالا به این اندازه ترسیده!
- سوزان!
با شنیدن صدای بلند سوگند،‌ سوزان به‌ وحشت افتاد؛ حتی من هم از لحن کوبنده‌ی‌ سوگند ترسیدم. سوزان فدمی عقب رفت و هق‌هق‌کنان به سوگندی که ابتدای راهرو ایستاده‌بود، خیره شد.
- چه‌خبره؟ هان؟! سوگل‌ چی می‌گفت؟ زود باش برام توضیح بده!
و کیف توی دستش رو‌ روی زمین پرت کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
- سوگل که درست حسابی برام توضیح نداد! فقط می‌خوام بدونم خواهرزاده‌ی دوست آقاجون چرا باید تو رو بشناسه؟! چرا سوزان؟
چشم‌های ‌سوگند، خشم‌‌ رو فریاد می‌زد! آهسته به سمتمون می‌اومد‌ و سوزان به همون میزان، ازش فاصله می‌گرفت.
- دیگه پسر توی این شهر نبود؟! تو باید بری با فک و فامیل دوستای آقاجون، رفیق بشی؟ تو به آبرومون فکر نکردی؟ آره سوزان؟
- سوگند، ولش کن!
صدای فریاد سوگل بود که از پشت در بسته‌ی اتاقش شنیده شد. سوگند اما از مرز آروم بودن، رد شده‌‌بود. با صدای بلند گفت:
- نمی‌تونم، باید برام توضیح بده که چرا این کارو‌ کرده!
و جلو اومد که مانعش شدم و نذاشتم به سوزان گریون، بیشتر از این نزدیک بشه. تا حالا به این اندازه سوگند رو عصبانی ندیده‌بودم و نمی‌تونستم حرکت بعدش رو پیش‌بینی کنم. پس احتیاط، شرط عقل بود.
- برو کنار بردیا، می‌خوام باهاش حرف بزنم!
دست‌هام رو روی بازوهاش گذاشتم و وادارش کردم که تکون‌ نخوره. سعی کردم جوری باهاش صحبت کنم که قانع بشه.
- سوگند تا آروم نشی که نمی‌تونی با سوزان حرف بزنی! آروم باش توروخدا!
حرف‌هام زیاد مؤثر‌ نبود؛ صدای گریه‌های سوزان بالا رفت و سوگندی‌ که انگار آروم‌ناپذیر بود، ابروهاش عمیقاً در هم گره خورد و توی صورتم غرید:
- نمی‌تونم آروم باشم! خواهر احساساتی من، چرا باید بره با خواهرزاده‌ی‌ دوست آقاجون رفیق بشه؟ اصلاً چطوری؟! من جواب آقاجون و خانم‌کاویان‌ رو چی بدم؟!
سوزان جرأت صحبت نداشت و من‌ هم هیچ‌وقت به این اندازه، کلمات رو گم‌ نکرده‌بودم! سوگند رو آروم می‌کردم؟! اون هم وقتی که به این نگرانی‌ها حق می‌دادم؟ دوباره بازوش رو فشردم.
- سوگندجان! این بچه داره سکته می‌کنه، الان صحبت کردن باهاش هیچ فایده‌ای نداره، تو آروم شو بلکه سوزانم آروم بگیره.
فشاری به دست‌هام وارد کرد، اون‌قدر زورش زیاد بود که دست‌هام شل شد و از روی بازو‌هاش افتاد.
- بیخود! من که نمی‌خوام بزنمش، فقط می‌خوام باهاش صحبت کنم، پس به جای بچه‌بازی و‌ گریه کردن، بیاد جلو و به من بگه جریان چی بوده؟
نه! سوگند هیچ‌جوره کوتاه نمی‌اومد. به سمت سوزان برگشتم، بلکه اون کوتاه بیاد! اما توی همین چند دقیقه، چشم‌هاش حسابی ملتهب شده‌بود و رنگ صورتش با دیوار پشت سرش که بهش چسبیده‌‌بود، یکی شده‌بود، اگه می‌خواست هم نمی‌تونست صحبت کنه!
- چیه؟ چی‌شده؟! صداتون تا پایین میاد! عزیزجون بی‌نهایت نگران شده!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
با شنیدن صدای باراد، فرشته‌‌ی‌ نجاتم، نگاهم از روی صورت سوگند به پشت سرش کشیده‌ شد. باراد حیرت‌زده ایستاده‌بود و نگاهش بین دخترها می‌چرخید. سوزان از فرصت لحظه‌ای پیش اومده و غفلت سوگند، استفاده کرد و با قدم‌های سریع خودش رو به اتاقش رسوند. با شنیدن صدای بسته شدن در اتاقش، سوگند تکون محکمی خورد و پشت در اتاق سوزان قرار گرفت. کف دستش رو محکم به در کوبید.
- درو باز کن سوزان! این اداها برای چیه؟ زود باش برام تعریف کن ببینم چه غلطی ‌کردی! من باید به بقیه جواب پس بدم.
دستم رو به کمرم زدم و کلافه به باراد نگاه کردم. از هیچ قسمت قضیه خبر نداشت و گیج‌تر از من به نظر می‌رسید. خودش رو به سوگند رسوند و مثل من ازش خواست که آروم بگیره اما این درخواست‌ها سوگند رو عصبی‌تر‌ می‌کرد!
- نمی‌تونم باراد، مغزم داره منفجر میشه، باید همین الان با سوزان حرف بزنم!
باراد حیرون و از همه‌جا بی‌خبر، با چشم‌هایی که از کاسه بیرون زده‌بود‌، بهش خیره شد و در جوابش گفت:
- باشه! فقط میگم آروم صحبت کن، به خدا عزیزجون خیلی ترسیده! صداتون رو می‌شنوه.
سوگند لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست و نفس‌های عصبیش رو محکم بیرون فرستاد. باراد نگاهم کرد و با صدای آرومی پرسید:
- مگه چی‌شده؟!
قبل از اینکه من حرف بزنم، سوگند به سمتش چرخید و مقابلش ایستاد. این‌دفعه تُن صداش رو پایین آورد اما کلمات، همچنان کوبنده از دهنش خارج می‌شدند.
- خواهر دوست آقاجون میاد خواستگاری سوگل و حالا می‌فهمیم پسرش دوست سوزانه! می‌فهمی؟ با سوگل رفته سر قرار و گفته من خواهرتو می‌شناسم‌ و با هم دوستیم! سوگل جزئیاتو برام تعریف نکرد که بدونم... حالا من چطور آروم بگیرم باراد؟ من جواب عزیزجون و آقاجون رو چی بدم؟
باراد لبش رو به دندون گرفت و نگاه حیرت‌زده‌ش رو به من دوخت. سری به نشونه‌ی‌ تأسف تکون دادم. درسته، خیلی اوضاع پیچیده‌ و غیر قابل باوری بود!
- من کم گذاشتم باراد؟ من برای این دختر کم‌ گذاشتم؟! شاید نباید ازدواج می‌کردم! شاید ازدواج من باعث شد، بره با پسر مردم رفیق بشه! همش تقصیر منه که جای مادر نداشته‌مون رو براش پر نکردم!
دوباره به سمت اتاق سوزان چرخید.
- تو که میای بیرون، مگه تا ابد می‌تونی اونجا بمونی؟ پس به جای این لوس‌بازیا، بیا به من بگو جریان چیه تا بدونم چه غلطی باید بکنم!
دستم رو به گردنم گرفتم. درد خفیفی رو بین عضلاتم، از قسمت زیر گوش تا شونه‌م حس می‌کردم.
- این حرفا چیه می‌زنی دختر؟ هیچ‌کَس مقصر نیست! سوزان هم باید توضیح بده اما یکم بهش زمان بده! خواهش می‌کنم بیا بشین.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
باراد گفت و دستش رو دور شونه‌ی سوگند انداخت. برخلاف میل دختر‌ سرکش و عصبانیمون، اون رو به سمت مبل‌ها برد و به من اشاره کرد تا پایین برم و به عزیزجون سر بزنم. جهت قدم‌هام رو به سمت پله‌ها کج کردم و در همین حالت، موبایلم رو از جیب شلوارم بیرون کشیدم. باید به فرهود خبر می‌دادم؛ تنها کسی که می‌تونست آتیش سوگند رو خاموش کنه، فرهود بود. البته زیاد مطمئن نبودم، چون تا به حال به این اندازه سوگند رو خشمگین ندیده‌‌بودم، اما به‌هرحال شوهرش بود و بهتر از من و باراد می‌دونست چطور باید با سوگند حرف بزنه. در قالب یک پیام، براش نوشتم که زودتر به خونه بیاد. احتمالاً بعد از دیدن پیامم نگران می‌شد و سریعاً خودش رو می‌‌رسوند. راستش نمی‌دونستم چطور باید برای این داستان، ‌مقدمه‌چینی کنم، امیدوارم فرهود زیاد نگران نشه!
آخرین پله رو پایین رفتم و خودم رو به عزیزجون رسوندم. حق با باراد بود، پیرزن بیچاره رنگ به رو نداشت و زیر لب با خدای خودش صحبت می‌کرد.
- احوال عزیزجون خوشگل من؟
نگاهش رو به طبقه‌ی بالا دوخت و در جوابم گفت:
- بردیا پسرم، چی‌شده؟ چرا‌ این‌قدر سروصدا می‌اومد؟ اتفاق بدی افتاده مادر؟ بچه‌هام حالشون خوبه؟
مقابلش ایستادم و به خودم اشاره کردم.
- الان حال من چطوره؟ ببین چقدر خوبم! هم سالمم هم می‌خندم!
خندیدم و ادامه دادم:
- بقیه هم‌ مثل من! فقط عزیزجون نمی‌دونم چرا وقتی یه چالش کوچیک پیش میاد، این دخترا اول وارد راه گیس و گیس‌کشی‌ می‌کشن!
دوباره خندیدم و نگاه نامطمئنم‌ رو به چشم‌هاش دوختم. ابروهاش به پایین خم شده‌بود و غم توی نگاهش موج می‌زد.
- آخه چرا پسرم؟ دخترای من که خیلی آرومن!
دستم رو به گردنم گرفتم و لبم رو اسیر دندون‌هام کردم. حق با سوگند بود! بازگو کردن این قضیه، خیلی بد بود، خصوصاً اگه عزیزجون این قصه رو از زبون مادر پسره می‌شنید! حتماً خجالت‌زده می‌شد، چون مثل چشم‌هاش به ما‌ اعتماد داشت!
- بردیا مادر، کمک کن من برم بالا!
ای وای! همین کم بود! جلو رفتم و مقابل پاهاش زانو زدم.
- دورت بگردم، برای چی خودتو اذیت می‌کنی؟ باور کن موضوعی نیست که بخوای به خاطرش جوش بزنی! لطفاً بسپار به خود دخترا و بذار خودشون این قضیه رو حل کنن، اگه شما بری بالا خجالت‌زده میشن.
- آخه خیلی دلم شور می‌زنه پسرم!
سرم رو خم کردم و روی دست‌های چروکش رو بوسیدم. قربون دلش برم که این‌قدر به دل ما نزدیک بود.
- نه دورت بگردم، آروم باش! می‌خوای کمکت کنم بری توی اتاقت؟ یکم به خودت استراحت بده، به‌ وقتش سوگند میاد و باهات صحبت می‌کنه.
زیاد راضی نبود اما کمکش کردم تا بلند بشه و به اتاقش بره. خدا رو شکر که آقاجون خونه‌ نبود. نمی‌دونستم دوباره خشم سوگند منفجر میشه یا نه، اما امیدوارم حداقل صداش به گوش آقاجون نرسه که اون، هیچ‌‌جوره توجیه نمیشه!
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
(دل‌آرا)

پاهام رو توی شکمم جمع کردم و دستم رو دور زانوهام حلقه کردم. زیاد پیش می‌اومد که دور هم بشینیم و به قول بردیا، جلسه‌ی بارش‌افکار برگزار کنیم. منتهی این‌بار برخلاف همیشه، زیاد حس خوبی جریان نداشت، جلسه‌مون در سکوت سپری می‌شد و هر کسی چشم به نقطه‌ای نامعلوم دوخته‌بود. سوگند، دست به سی*ن*ه، با ابروهایی که قصد جدا شدن از هم نداشتند و روی پیشونیش خط انداخته‌بودند، بدون اینکه حرفی بزنه، به فرهودی که کنار گوشش، زمزمه‌کنان مشغول صحبت بود، گوش سپرده‌بود. همین که آروم‌تر به نظر می‌رسید، جای شکرش باقی‌بود. زمانی که از فرودگاه به خونه برگشتم و جو‌ متشنج رو دیدم، اون‌قدر شوکه شدم که مثل بقیه‌ی بچه‌ها، یک‌ گوشه نشستم و فقط به غرغرهای سوگند گوش دادم. به وسیله‌ی فرهود، یکم کنترل شده‌بود و فعلاً یک ساعتی هست که چیزی نگفته. سرم رو به سمت بردیا که کنارم نشسته‌بود، چرخوندم و از ته دل، زمزمه کردم:
- بردیا؟ چقدر سوزان گناه داره.
صورتش رو به سمتم چرخوند و نگاه خسته و غمگینش رو به چشم‌هام دوخت. بردیا بیشتر از بقیه، فشار نامتعادل و سنگین امشب رو به دوش کشیده‌بود.
- بدشانس بود، بد شد.
رابطه‌ی سوزان به شکل بدی رسوا شده‌‌بود و حالا ما سوزان و سوگلی رو داشتیم که همچنان از توی اتاق‌هاشون بیرون نمی‌اومدند و سوگندی بود که زیر بار سنگینی مسئولیت این دو خواهر، سرگردون شده‌بود و به دنبال راه‌حلی برای کنترل اوضاع می‌گشت.
- الان من به عزیزجون چی‌ بگم؟ بگم خواستگار سوگل، شده خواستگار سوزان؟! بگم به جای این، اون یکی رو‌ می‌خوان؟
با شنیدن جمله‌های سوگند، لبم رو به دندون گرفتم. بغض گلوم رو می‌فشرد؛ واقعاً باید چیکار می‌کردیم؟!
- مطمئنی که پسره قصدش ازدواجه؟! شاید یه دوستی ساده بینشون بوده.
با شنیدن جمله‌ی فربد، چشم‌های سوگند درشت شد و دستش رو محکم به روی ران پاش کوبید.
- ای وای راست میگی! اگه آبروی سوزان رو ببره چی؟ اگه این داستانو گردن سوزان بندازه چی؟!
سؤال زیاد داشتیم اما جواب‌ها رو پیدا نمی‌کردیم. هم‌فکری هم انگار امشب پاسخگو نبود. سوزان با احساس من، گیر چه پیچ‌وخمی افتادی!
- سوگل!
با شنیدن صدای بلند سوگند، از جا پریدم و دستم رو روی سی*ن*ه‌م مشت‌‌ کردم.
- آروم باش سوگند، چرا داد می‌زنی؟
در جواب تشر فرهود، با حرص گفت:
- خب یکیشون باید از اتاق بیرون بیاد و درست‌حسابی قضیه رو تعریف کنه تا ببینیم چیکار باید بکنیم، اینجوری که نمیشه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
فرهود دست‌هاش رو به سمت پایین حرکت داد‌ و با آرامش در جوابش گفت:
- باشه عزیزم، فقط به خاطر عزیزجون و آقاجون آروم صحبت کن.
سوگند پوفی‌ کشید و سرش رو به پشتی مبل تکیه داد. نگاه سنگینی بینمون رد و بدل شد و به سکوتمون ادامه دادیم تا زمانی که صدای باز شدن در اومد و سوگل از اتاقش بیرون اومد. نگاه هممون، دنباله‌ی مسیر راه رفتن سوگل شد. روی مبل تک‌نفره‌ی‌ خالی نشست و نگاهش رو بینمون چرخوند. خدای من! گریه کرده‌بود؟ زیر چشم‌هاش گود و تیره شده‌‌بود و قیافه‌ش مثل یک تکه یخ، بی‌حس‌ بود. بردیا درست گفته‌بود، سوگل خیلی به هم ریخته به نظر می‌رسید.
- حالت خوبه سوگل‌جان؟
نگاهش به سمت صورت فرهود کشیده شد و در جوابش، به آرومی سرش رو تکون داد.
- آره خوبم، لازم بود به خودم مسلط بشم، بعد بیام باهاتون صحبت کنم.
موهای بیرون مونده از کش، که کنار صورتش رها شده‌‌بود رو پشت گوش زد. به هم ریخته و نامرتب بود! صداش رو صاف کرد و از اونجایی که سؤال‌ها شفاف و واضح بود، قبل از اینکه کسی چیزی بپرسه، خودش شروع به صحبت‌کرد:
- خب! طبیعتاً رفتم سر قرار تا با پسره صحبت کنیم، ظاهراً پسر بدی به نظر نمی‌رسید اما کلاً شاکی بود و از اینکه مامانش این قرار آشنایی رو ترتیب داده‌بود، زیاد خوشحال نبود، خواستم قرارمون رو کنسل کنم که فکر‌کنم برحسب احترام، ازم خواست بمونم و حرف بزنیم و موقعی که از خانواده‌مون گفتم، متوجه میشه که این خانواده رو‌ می‌شناسه و... .
مکث کرد و نگاهش رو به سوگند دوخت.
- با سوزان در ارتباطه، من باور نکردم تا زمانی که عکس اخیرشون رو نشونم داد... سوگند تو نباید باهاش دعوا کنی، من خیلی با کارای احساسی سوزان مخالفم، همیشه بودم و هستم! اما می‌دونی که چقدر حساسه و نباید دست روی نقطه‌ضعفش بذاری.
دوباره نگاهش رو بینمون چرخوند و گفت:
- همش همین بود! راجع به پسره هم نمی‌تونم نظر بدم، چون از زاویه‌ی‌ دیگه‌ای دیدمش و خیلی زود هم دعوامون شد و نشد درست باهاش صحبت کنم، پس اون قسمتش رو به خودتون می‌سپارم.
سوگند خودش رو جلو کشید و با غصه در جواب حرف‌های سوگل گفت:
- وقتی عزیزجون و آقاجون بشنون، خیلی بد میشه! هیچ توجیهی نمی‌تونم براشون آماده کنم.
سوگل لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست و مجدد به سوگند نگاه کرد. انگار جواب‌ها رو توی ذهنش چیده‌بود که با مکثی کوتاه، سریع به سؤالات سوگند جواب می‌داد.
- نگران نباش،‌ این قسمت قضیه رو باید پسره مدیریت کنه، باید بگه که سوزان رو دورادور دیده و انتخابش اونه و ترجیح میده با سوزان آشنا بشه، نیازی نیست همه، قصه‌ی دوستی‌شون رو بفهمن.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
لبم رو از حصار دندون‌هام آزاد کردم و با ناراحتی پرسیدم:
- آخه کجا می‌تونن همدیگه رو دیده باشن؟ پسره، خواهرزاده‌ی دوست آقاجونه!
چشم‌های سوگل به سمت من چرخید و شونه‌هاش رو بالا انداخت
- بالأخره یه جایی با هم آشنا شدن و همو دیدن دیگه! همون می‌تونه دلیل خوبی براشون باشه.
لحن قاطعانه‌ی سوگل، حداقل دل من رو کمی‌ گرم کرد. درست می‌گفت، شاید می‌شد این قضیه رو جمعش کرد، جوری که سوگند کمتر حرص بخوره و سوزان هم اون‌قدر رسوا نشه!
- من میرم استراحت کنم، واقعاً خسته‌م.
نیم‌خیز شد که با صدای لرزون سوگند، متوقف شد.
- بشین سوگل، لطفاً جلوی چشمم باش! وقتی میرین توی اتاقاتون و قایم میشین، دل من هزارتا راه میره .
اشک توی نگاهم نشست و دیدم تار شد. سرم رو پایین انداختم و با نوک انگشتم مانع ریزش اشک‌هام شدم. می‌تونستم ببینم که سوگل چقدر فشار عصبی تحمل کرده، چهره‌ش این رو فریاد می‌زد و واقعاً ناراحت‌کننده بود! سوگل آدم خودداری بود، به همین راحتی غصه‌ی دلش رو به زبون نمی‌آورد، حتی در ظاهر هم نشون نمی‌داد ولی امشب نمی‌تونست‌ ماسک بی‌تفاوتی به صورتش بزنه و ما شاهد سوگل شکسته و سکوت دردناکش بودیم!
-‌ من میرم با سوزان صحبت کنم، شاید راضی بشه و بیاد بیرون.
فربد این جمله رو گفت و به طرف اتاق سوزان رفت. لحظاتی پشت در اتاقش ایستاد، صداش زد و در کمال تعجب، قفل در اتاق سوزان باز شد، فربد به داخل اتاقش رفت و دوباره در رو بست. نفس عمیقی کشیدم، پاهام رو از لبه‌ی مبل، به‌پایین سر دادم و به سمت آشپزخونه رفتم. چای‌ساز رو پر آب کردم و به برق زدم. فکر کنم هممون به چایی‌نبات احتیاج داشتیم، همون فرمول ساده و کارساز همیشگی عزیزجون! مشغول پر کردن قوری شیشه‌ای با چای، هل و دارچین بودم که صدای پیامک موبایلم رو شنیدم. قوری رو روی دستگاه گذاشتم تا چای دم بکشه. دستم رو توی جیب سوییشرتم فرو بردم و موبایلم رو بیرون کشیدم. پیامکی از طرف یک شماره‌ی‌ ناشناس بود. خواستم بهش بی‌‌توجه باشم اما وقتی اسمم رو توی متن پیامش دیدم، فهمیدم نه تبلیغات هست و نه پیام اشتباهی.
«سلام بر دل‌آرای زیبا! حالت چطوره؟ مشتاق دیدن دوباره‌ت هستم. شروین.»
زیر لب پیامش رو خوندم و وقتی به اسمش رسیدم، چشم‌هام تا آخرین حد ممکن باز شد؛ شروین؟! برادر شراره؟ خدای من! شماره‌ی من رو از‌ کجا آورده‌بود؟ ناخودآگاه حرف‌های هیربد مثل یک نوار از مغزم گذشت. گفته‌بود که شروین به من نزدیک میشه! یعنی این پیامک، شروعی برای نزدیک شدن شروین به من بود؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
به آب در حال تبخیر شدن چای‌ساز، خیره بودم و فقط یک راه به ذهنم‌ می‌رسید؛ خبر دادن به هیربد. بدون لحظه‌ای مکث، پیام شروین رو‌ کپی کردم و بدون اینکه کلمه‌ای ازش کم یا بهش اضافه کنم، متن رو برای هیربد ارسال کردم و موبایل رو روی کانتر رها کردم. لیوان‌های‌رنگی‌رنگی‌مون‌ رو از کنار سینک برداشتم و توی سینی چیدم. قوری رو به دست گرفتم و مشغول پر کردن یک چهارم هر لیوان بودم که با صدای لرزش موبایلم روی سطح کانتر، نگاهم به سمت صفحه‌ی روشنش کشیده‌ شد؛ هیربد در حال تماس بود. توی این سکوت مرگبار خونه، به هیچ عنوان نمی‌تونستم بهش جواب بدم! توجهی نکردم و قوری رو به سرجای اولش برگردوندم. سرم رو به سمت موبایلم خم کردم و متن پیامش رو‌ خوندم:
«شروین؟‌ کی‌ بهت پیام داد؟»
سعی کردم با کشیدن نفس‌های عمیق، خودم رو آروم کنم. میون این همه اضطرابی که جریان داشت، من نباید درگیر ماجرای دیگه‌ای می‌شدم و اون رو بروز می‌دادم! اصلاً اشتباه کردم به هیربد پیام دادم. جمله‌ی «همین الان.» رو براش نوشتم و موبایلم رو داخل جیب سوییشرت خاکستری‌رنگی که روی تی‌شرت قرمزم‌‌ پوشیده‌بودم، انداختم. لیوان‌ها رو با آب‌جوش پر کردم، تکه‌‌ای نبات، داخل هر کدوم انداختم و سینی به دست، به پذیرایی برگشتم. بچه‌ها لیوان مخصوص به خودشون رو از داخل سینی برداشتند. دوباره کنار بردیا نشستم و لیوان خودم رو توی دستم گرفتم. تمام فکرم حول پیام شروین می‌چرخید و‌ نمی‌تونستم خوب تمرکز کنم. لرزش موبایلم رو روی پهلوم حس می‌کردم، این لرزش‌های ‌مداوم نشون از تماس بود نه‌ پیامک. نباید بیشتر از این هیربد رو‌ نگران می‌کردم و باید بهش جواب می‌دادم. آرنجم ‌رو‌ خم‌ کردم و دستم رو عقب بردم تا موبایلم رو بیرون بیارم. با دیدن اسم شروین روی صفحه، چشم‌هام درشت شد و «هین» بلندی کشیدم. سنگینی نگاه پنج جفت چشم رو روی خودم احساس کردم و تازه فهمیدم چه گندی زدم. اسم شروین که از روی صفحه محو شد، سرم رو بالا گرفتم و‌ نگاهشون کردم. خنده‌ی آرومی کردم و سریع گفتم:
- ببخشید! یه‌ پیام از طرف همکارم به دستم رسید که تعجب کردم، معذرت می‌خوام، الان برمی‌گردم.
لبخندم رو حفظ کردم و لیوان به دست، به طرف اتاقم رفتم. در رو با پام بستم و لیوان رو روی میز آرایشم گذاشتم. لبه‌ی تختم نشستم و دوباره بی‌طاقت و با دلشوره، انگشت شستم رو روی اسم هیربد کشیدم و منتظر جوابش موندم. انگار هر جا استرسی بهم وارد می‌شد، اولین راهی که به ذهنم می‌رسید، برقراری ارتباط با هیربد بود! خیلی منتظرم نگذاشت و جواب داد:
- الو دل‌آرا؟ حالت خوبه؟ کجایی؟ زنگ زدم بهت ولی مشغول بودی.
دو طرف لب‌هام به پایین خم شدند. با شنیدن صداش، لوس شدم و بغضم خودش رو نشون داد.
- سلام، خونه‌م، خوبم.
نفس عمیقی کشیدم و کش‌موهام رو باز کردم. دستم رو بین جنگل آشفته‌ی موهام فرو بردم و با صدای آرومی، ادامه دادم:
- دیدی پیامشو؟ فکر کنم تو‌ درست حدس زدی! چیکار کنم هیربد؟ تماس هم گرفت اما جوابشو ندادم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
لحن صداش، نشون‌ می‌داد که عصبی شده اما سعی در آروم کردن من داشت.
- آره اما هیچ‌کاری نمی‌تونه بکنه! اگه جوابشو‌ ندی می‌تونه کاری بکنه؟ نه! لطفاً هر چی پیش اومد بهم بگو، لازم شد بهش زنگ‌ می‌زنم و حسابشو می‌ذارم کف دستش!
حرف‌هایی که شب تولد شراره بینمون رد و بدل شده‌بود، توی ذهنم پررنگ شد و با غصه در جوابش گفتم:
- می‌خوای همه‌چی‌ بدتر بشه؟ می‌خوای به حدس و‌گمانشون دامن بزنی؟ مگه خودت نگفتی که اونا فکر می‌کنن ما همو... .
جمله‌م رو قورت دادم و اشکی‌ که از گوشه‌ی چشمم جاری شده‌بود رو‌ پس زدم.
- ما نه! بعدشم چه اهمیتی داره؟ اونا فکر‌ می‌کنن من... .
دوست نداشتم فکر کنم که شروین و شراره فکر می‌کنند هیربد به من علاقه داره؛ دوست نداشتم این فقط یک فکر باشه و این رو بشنوم. حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- خب پس لازم‌ نیست تو کاری‌ بکنی، فقط بگو من چیکار‌کنم؟ چه‌کاری درسته؟ به اندازه‌ی‌کافی بدبختی دارم، نمی‌خوام به شروین فکر‌ کنم.
موهام رو با حرص چنگ زدم و سرم رو پایین انداختم. هنوز معنی بازی راه افتاده رو خوب نمی‌فهمیدم، فقط فشار روحی سختش رو احساس می‌کردم.
- اتفاقی افتاده؟
با کلمه‌ی «نه» جوابش رو دادم. خیلی دلم می‌خواست مثل چند دفعه‌ی قبل با هیربد دردودل کنم، اما درست نبود.
- باشه، قبل از اینکه بخوای ذهنتو درگیر شروین و‌ مزاحمتاش بکنی، لطفاً به من بگو، خب؟ لازم باشه همه کار می‌کنم و حدس و گمان اون خواهر و برادر هم ذره‌ای برام اهمیت نداره! من به جز زمان پرواز، همیشه در دسترسم، بهم خبر بده، باشه دل‌آرا؟
اشک‌هام رو پاک کردم. کاش الان اینجا بود، اینجا بود و می‌گفت «ما کنار همیم.»
- باشه! ببخشید بهت زنگ زدم.
صدای نفس عمیقش، توی گوشم پیچید. زمزمه‌کنان‌ در جوابم گفت:
- مرسی که بهم خبر دادی، من نگران نگرانیاتم! می‌خوام بدونی هیچی نمیشه، فقط مراقب خودت باش.
چرا نمی‌گفت کنارم‌ می‌مونه؟ من اون جمله رو‌ می‌خواستم بشنوم!
- باشه هیربد، ممنونم.
شاید هم زیادی داشتم از فرصت پیش اومده استفاده می‌کردم، ولی من می‌خواستم که الان اینجا باشه و نگاه آرامش‌بخشش رو ببینم بلکه تپش‌های بی‌امان قلبم‌ کم بشه. آه خدای من! همین کم بود که بی‌تاب‌ دیدن رنگ نگاه عسلیش باشم!
موبایلم رو دوباره توی جیبم گذاشتم و با وسواس صورت خیسم رو پاک کردم. چندتا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم. این خونه چالش‌های مهم‌تری داشت که باید حواسم به اون‌ها می‌بود، نه‌ پیام آدم بی‌اهمیتی‌ مثل شروین! لیوانم که چای داخلش حسابی یخ زده‌بود رو به دست گرفتم و از اتاقم، بیرون رفتم.
***
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین