جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 26,175 بازدید, 504 پاسخ و 57 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
914
15,813
مدال‌ها
4
(باراد)

نگاهم به سمت عقربه‌ی بزرگ‌‌ روی صفحه‌ی دایره‌ای سیلور ساعتم کشیده‌شد؛ هنوز بین عدد پنج و شش سرگردون بود. سرم رو بالا گرفتم و انگشت اشاره‌م رو وسط عینک طبیم فشردم تا مقابل چشم‌هام فیکس‌ بشه. می‌دونستند که حتی اگه دور هم بایستم، همشون رو زیر نظر دارم، پس کسی جرأت حرکت دادن سرش یا نگاهش رو نداشت و همگی روی کاغذهای زیر دستشون چنبره زده‌بودند و از زمان کوتاهی که باقی‌مانده‌بود، نهایت استفاده رو‌ می‌کردند تا پاسخ‌نامه‌ی سؤالات رو پر کنند. دست‌هام رو مقابل سی*ن*ه‌ گره زدم و توی ذهنم از عدد شصت به عقب، شروع به شمردن کردم. همزمان با رسیدن به عدد یک، تکیه‌م رو از دیوار برداشتم و قدمی جلو رفتم.
- وقت تمومه، خسته نباشین.
صدای آه و افسوسشون بلند شد. ظاهراً درجه‌ی سختی امتحان رو خوب حس کردند! سرشون رو بالا‌ گرفتند و خودکارها رو رها کردند. به سمت صندلی‌ها جلو رفتم و دستم رو به سمتشون دراز‌ کردم. یک در میون روی صندلی‌ها نشسته‌بودند و کاغذها رو روی هوا نگه‌ داشته‌بودند. بعد از گفتن «خسته‌نباشین» من، صدای قیژ‌قیژ صندلی‌ها بلند می‌شد؛ یکی‌یکی، با سرعت، از جا بلند می‌شدند و کلاس سخت امروز رو با حس خوبی رهایی که کاملاً برای من مشهود بود، ترک‌ می‌کردند! به ردیف آخر و نفر آخر رسیدم. با توجه به بوی عطر آشناش، سرم رو بلند نکردم، صرفاً کاغذ رو از دستش گرفتم، عقب‌گرد کردم و به سمت میز خودم رفتم. از بعد ازدواجش، به جای صندلی جلو، ردیف آخر رو برای نشستن انتخاب می‌کرد؛ انگارکاملاً از فضای درس و دانشکده و روال همیشگیش خارج شده‌بود! کاغذها رو مرتب کردم و تلاش کردم بدون اینکه خمیده بشن، اون‌ها رو داخل کیفم بذارم. صدای قدم‌های آرومش توی گوشم می‌پیچید؛ نمی‌دونم چرا برای رفتن این‌قدر تعلل می‌کرد! هر چی من نگاهم رو به روش بسته‌بودم، اون سر راهم قرار می‌گرفت؛ شاید چون استادش بودم!
- ببخشید استاد!
عینکم رو از روی چشم‌هام برداشتم و سرم رو بالا گرفتم. وسط‌ کلاس خالی ایستاده‌بود. کمی به خودش رسیده‌بود و تغییر کرده‌بود؛ کاملاً با اون ابروهای هشتی مرتب شده و صورتی که رنگ آرایش به خودش گرفته‌بود، شبیه یک خانم متأهل بود. صدام رو صاف کردم و عینکم رو به داخل قاب چرم مشکیش برگردوندم.
- بله؟
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
914
15,813
مدال‌ها
4
کیف بزرگ و روشنش رو روی شونه‌ش جابه‌جا‌ کرد و نگاهش رو به آرومی به سمت صورتم کشوند. حتی سبک لباس پوشیدنش هم تغییر کرده و حالا از رنگ‌های روشن استفاده می‌کرد.
- خواستم پیشاپیش ازتون عذرخواهی کنم.
قفل کیفم رو بستم، کتم رو از پشت صندلی برداشتم و با تعجب پرسیدم:
- چرا؟
لبش رو اسیر دندون‌هاش کرد و لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش زمین رو هدف گرفت و مشغول ور رفتن با حاشیه‌ی پایینی مقنعه‌ش شد. شاید ظاهرش تغییر کرده‌بود اما رفتارش همون بود. خجالتی بود، مثل همیشه.
- من این مدت خیلی درگیر بودم و همچنان درگیر هستم، متأسفانه نتونستم درسا رو مرور کنم، خصوصاً با وجود غیبتایی که داشتم از درسا عقب موندم!
به غیر از این هم فکر نمی‌کردم! دیر رسیدن به کلاس‌ها، غیبت و نشستن در ردیف آخر، نشون می‌داد که دیگه الویتش درس نیست. به کیف توی دستم اشاره کرد و نگاه خاکستریش رو به چشم‌هام دوخت. لبخند کم‌رنگی زد.
- فکر نمی‌کنم برگه‌ای که تحویل دادم زیاد جالب باشه! معذرت می‌خوام، قول میدم دوباره تلاش خودمو بکنم و نمره‌های بالا بگیرم.
نفس حبس‌شده‌ی‌ توی ریه‌هام رو با بازدم عمیقی به آرومی، از بینی بیرون دادم. واقعاً در جواب این حرف‌ها چی‌ می‌تونستم بگم؟ حتی در مقام استادی هم این حرف‌ها رو نمی‌پذیرفتم، چه برسه با وجود این افکار سمی که داشت مغزم رو می‌خورد! کتم رو تنم کردم و در جوابش گفتم:
- خواهش می‌کنم، طبیعیه! فقط تلاش کن تا ترم آخرتو به خوبی بگذرونی و فارغ‌التحصیل بشی، دیگه مابقیش مهم نیست، روز خوبی داشته باشی.
از‌کنارش عبور کردم و به طرف اتاق آموزش رفتم. شیده دیگه نیاز به نصیحت‌های من نداشت و من هم دیگه توان هدایت کردن اون به سمت درس و موفقیت رو نداشتم! اما انگار شیده به شنیدن حرف‌های امیدوارکننده از جانب من عادت کرده‌بود و امروز متأسفانه نتونست صحبت‌های همیشگی من رو بشنوه. خوبه! همین‌طور که پیش بریم، همه‌چی برام عادی شده و تمام حس و حالم رو فراموش می‌کنم، به نظر خودم تا الان هم موقق بودم!
از همکارها خداحافظی‌کردم و به طرف ماشینم رفتم. راستش الان می‌فهمم که ترم‌های قبل با چه هیجانی به دانشکده می‌اومدم؛ از خودم توقع این حجم احساسی بودن رو نداشتم! اینکه یک نفر تا این میزان، امید و انگیزه‌ به قلبم داده‌بود، برام غیر قابل باور بود؛ امید! دیگه دوست ندارم تحت هر شرایطی از این واژه استفاده کنم!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
914
15,813
مدال‌ها
4
فرمون رو زیر دستم چرخوندم و کمی بعد به خاطر ترافیک و حجم زیاد ماشین‌ها در خیابون مقابل دانشگاه، مجبور شدم پام رو روی ترمز بذارم.
ساعت چهار بعدازظهر، ساعتی بود که اکثر کلاس‌ها تموم شده‌بود و همه در حال رفتن بودند. احتمالاً تا به خونه برسم، دو ساعتی زمان ببره! چاره‌ای نبود و باید این ترافیک همیشگی رو تحمل می‌کردم. دستم رو به گردنم گرفتم و سرم رو به آرومی، به چپ و راست حرکت دادم. کاش زودتر روزهای اسفند می‌گذشت و به تعطیلات عید می‌رسیدیم! فکر می‌کنم بیست روز ‌دیگه باقی‌مونده‌بود! شدیداً احتیاج به تعطیلات داشتم.
موبایلم رو از داخل کیفم برداشتم و نگاهی به پیام‌هام انداختم. امروز‌ سوگل با خواستگارش قرار داشت و گروه خانوادگی‌مون حسابی خلوت بود! واقعاً ازدواج کردن هم استرس خودش رو داشت! از تصور دیدن یکی‌یکی دخترها توی لباس عروس، لبخندم عمیق شد و موبایلم رو روی صندلی شاگرد انداختم. کافی بود سرم رو بلند کنم تا باز شیده رو ببینم! جون لبخند من رو گرفت اما خودش لبخند به لب، به سمت ماشین سفیدرنگی که گوشه‌ی خیابون پارک بود، می‌رفت. از شانس خوبم، جلوم خلوت شد و مجبور شدم ماشین رو جلو ببرم. به ماشینشون نزدیک شدم و به طور واضحی امید رو دیدم. حتی صدای خنده‌ش رو هم‌ می‌شنیدم! سریع دستم رو به سمت داشبورد دراز کردم، عینک آفتابیم رو برداشتم و به روی چشم‌هام زدم. اصلاً دوست نداشتم متوجه حضورم بشن که مجبور بشم سلام و احوال‌پرسی کنم! گوشه‌ی چشمم به سمتشون کشیده‌شد. ماشینش کنار ماشینم بود و منتظر باز شدن ترافیک بود. فاصله‌ی بینمون اون‌قدر هم کم نبود، پس چرا باید صورت خندونشون رو ببینم؟ اصلاً چرا باید ببینمشون؟ واقعاً روی هر چی حساس باشی، بیشتر جلوی چشم‌هات خودنمایی می‌کنه. مشتم رو روی فرمون کوبیدم و سرم رو در جهت مخالف چرخوندم. باورم نمیشه این حجم از احساسات تلخ و گزنده، متعلق به قلب منه! با جلو رفتن ماشین مقابلم، از فرصت استفاده کردم و سریع پام رو روی گاز فشردم و از کنارش عبور کردم. باید زودتر از این خیابون، خلاص می‌شدم! خیابون رو رد کردم اما اسیر ترافیک شهر شدم و مدت زمان رسیدنم به خونه، بیشتر از همیشه طول کشید. ذهنم هم از فرصت استفاده کرد تا بیشتر به جنگ من بیاد و من هم در تلاش ساختن دیوار مقاومت، مقابل افکارم بودم.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
914
15,813
مدال‌ها
4
ماشینم رو پشت ماشین بردیا پارک کردم و پیاده شدم. با قدم‌های آهسته پله‌ها رو بالا رفتم و کلید رو داخل قفل طلایی‌رنگ در انداختم. جدا از خستگی جسمی، این روزها خستگی فکری اذیتم می‌کرد. بعد از یک‌بار چرخوندن کلید به سمت چپ، در با صدای تیک آرومی باز شد. کفش‌هام رو داخل جاکفشی گذاشتم و به سمت عزیزجون رفتم. روی کاناپه‌های‌ مقابل تلویزیون نشسته‌بود، گردنش رو به عقب خم کرده‌بود و به طبقه‌ی بالا نگاه می‌کرد.
دهنم رو باز کردم تا بهش سلام کنم که با شنیدن صدای بلند دخترها از طبقه‌ی بالا، جا خوردم! متوجه حرف‌هاشون نمی‌شدم، بیشتر سروصدا بود و کلمات واضح به گوش نمی‌رسید! به سمت عزیزجون رفتم.
- سلام عزیزجون!
با شنیدن‌ صدای من، سرش به سمتم چرخید. توی نگاهش نگرانی موج می‌زد! به سمتش خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم.
- خوبی مادر؟! من که نمی‌دونم امروز چشون شده!
و دوباره به طبقه‌ی بالا نگاه کرد. نفس عمیقی کشیدم و کمرم رو صاف کردم. عجیب بود! همیشه، حتی زمان جر و بحث کردن، رعایت طبقه‌ی‌ پایین رو می‌کردند و ‌تُن صداشون رو پایین نگه می‌داشتند! اصلاً نمی‌تونستم حدس بزنم که امروز چه اتفاقی افتاده چون تا صبح که همه‌چیز خوب بود. باز خداروشکر که آقاجون خونه نبود.
- چیزی نیست قربونتون برم، فکر کنم صدای سوزانه! می‌شناسینشون که؟ همیشه تو سروکله‌ی هم می‌زنن.
نامطمئن خندیدم و با تردید به راه‌پله‌ها نگاه کردم. چقدر صداشون بالا بود که گوش‌های سنگین عزیزجون هم‌ می‌شنید! دیگه من هم داشتم نگران می‌شدم!
- عزیزجون؟
نگاهم کرد و دست راستش رو روی دست چپش کوبوند. با ناراحتی سرش رو تکون داد و من دلم برای این همه غصه و نگرانی که روی دلش سنگینی می‌کرد، سوخت! کمرم رو به سمتش خم کردم و بی‌توجه به داد و بیداد دخترها، دستم رو روی شونه‌ش‌ گذاشتم.
- قربونتون برم، می‌خواین سمعک رو در بیارین؟ باور‌کنین این صداها برای ما طبیعیه!
و باز هم خندیدم. عزیزجون دستش رو روی دستم گذاشت و در جوابم گفت:
- نه مادر! زودتر برو بالا ببین و چه‌خبره! چند دقیقه‌ی پیش سوگند هم پریشون‌حال اومد خونه، اما من با این پاهای ناتوانم نتونستم از دم در اتاق بهش برسم و بپرسم چی‌شده! شما برو بالا مادر، خبرشو بهم بده... ان‌شاءالله که اتفاقی برای بچه‌هام‌ نیفتاده باشه، یاالله!
دو دستش رو بالا گرفت و نگاه خیسش رو به سقف دوخت. دلشوره‌ی عزیزجون به دل من هم افتاد. ابروهام در هم گره خورد و دستم دور بند کیفم فشرده‌شد؛ امیدوارم که اتفاق بدی نیفتاده باشه!
***
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
914
15,813
مدال‌ها
4
(سوگل)

با دیدن پیام‌ بلندبالای سوگند که فقط مفهوم نصیحت و تذکر رو داشت، خندیدم و براش ایموجی قلب فرستادم. پیامش رو دوبار خوندم و نکات لازم رو با خودم مرور کردم. موبایلم رو توی کیفم انداختم و به‌جاش آینه‌ی کوچکم رو از داخل کیف‌‌‌ مخروطی‌ ‌سبزیشمی‌رنگم‌ که مدلش، حکم یک اثر هنری رو داشت و من رو یاد مدل اهرام ثلاله مصر می‌نداخت، برداشتم و مقابل صورتم گرفتم. تم شکلاتی و کرم‌رنگ آرایشم، به دل خودم که خیلی نشسته‌بود. سوگند هم که سرکار بود، با عکس‌هایی که براش فرستاده‌بودم، تأییدش رو بهم داده‌بود. از همه گیراتر ریمل‌شکلاتی بود که صفای خوبی به مژه‌های بلندم داده‌بود و هم‌خونی خوبی با رنگ چشم‌هام پیدا کرده‌بود. مابقی آرایشم در کم‌رنگ‌ترین حالت خودش بود. از خوب بودن صورتم که مطمئن شدم، آینه رو به داخل کیفم برگردوندم. پالتوی کتیم که هم‌رنگ کیفم بود رو مرتب کردم و دنباله‌ی شال بافت نازکم رو روی شونه‌ی راستم مرتب کردم. از ماشین فرهود که امروز لطف‌ کرده‌بود و به من سپرده‌بود، پیاده شدم. ماشین فرهود رو گرفتم چون مدل ماشینش از ماشین بقیه‌ی پسرها بالاتر بود! راستش چشمم توی ماشین خفن آقاجون بود اما دیگه جرأت نشستن پشت فرمونش رو هم نداشتم، چه برسه به درخواست کردنش! دوست داشتم در باکلاس‌ترین و خفن‌ترین حالت به نظر برسم! از اونجایی که تجربه‌ی اول این مدل قرارها رو داشتم، حقیقتش با کمی استرس، دست و پنجه نرم می‌کردم اما این‌قدر از خوب بودن خودم مطمئن بودم که می‌تونستم استرس رو ببوسم و پشت سرم جا بذارمش! با قدم‌‌های محکم، از خیابون عبور کردم و مقابل کافی‌شاپی که نمای آجری و سفید‌رنگ داشت، مکث کردم. از پشت شیشه و توی یک نگاه، فضای داخل کافه رو از نظر گذروندم؛ فقط یک پسر بود که تنها نشسته‌بود و سرگرم موبایلش بود. احتمالاً خودش بود! چون مامانش عکسش رو بهم نشون داده‌بود و نیم‌رخ این پسر، شبیه فرد توی عکس بود. صدام رو صاف کردم و در شیشه‌ای رو با کف دستم به عقب هل دادم، سرم رو بالا گرفتم و کمی پلک‌هام رو باریک کردم. با قدم‌های کوبنده، جلو رفتم.
- سلام!
با شنیدن صدای من، سرش رو بالا گرفت. ایستاد، سلام کرد و تعارف کرد که مقابلش بنشینم. در نهایت شیک بودن و به آرومی، روی صندلی نشستم. کیفم رو گوشه‌ی میز گذاشتم و نگاهی گذرا به داخل کافه انداختم. کنج‌ترین قسمت این کافه‌ی‌ دلنشین‌ رو انتخاب کرده‌بود. روی میز سفیدمون، گلدون صورتی‌رنگ شیشه‌ای کوچکی قرار داشت که داخلش دو شاخه گل داوودی بنفش‌رنگ بود و جلوه‌ی قشنگی به میزمون داده‌بود. نگاهم به سمت صورتش و نگاه کنجکاوی که زیر ابروهای در هم گره‌ خورده‌ش قرار داشت، کشیده شد.
- خوبین خانم؟
آروم پلک زدم و در جوابش‌ گفتم:
- بله آقای‌ کاویان، خوبم.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
914
15,813
مدال‌ها
4
موبایلش که فکر‌ می‌کنم آخرین مدل امسال بود رو روی میز رها کرد و گفت:
- من علی‌پور هستم، کاویان فامیل مادرمه.
زیر لب در جواب این آقای چوب خشک، «آهان» گفتم و مِنو رو به دست گرفتم. سعی کردم یک آیتم قابل توجه و گرون‌قیمت رو انتخاب کنم تا عکس‌العملش‌ رو ببینم. فقط سری در جواب سفارشم تکون داد و به گارسون سفارشات رو داد. ظاهراً گرون‌بودن سفارش من، براش اهمیتی نداشت و از این مورد خوشم اومد؛ جدی و آروم هم به نظر می‌رسید، چهره‌ی معمولی و خوبی هم داشت! چشم و ابروی مشکی و شرقی، ته‌ریشی‌ که خیلی بهش می‌اومد و موهای مرتبی که به عقب شونه‌ زده شده‌بود.
- خب؟ چی باید بگیم؟
تک‌خنده‌ای کرد، انگشت شستش رو به گوشه‌ی لبش کشید و ادامه داد:
- از دست مامان من!
یک‌تای ابروم رو بالا انداختم. فقط نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر گیج و مبهوت به نظر می‌رسید؟ یعنی نمی‌‌دونست برای چی اومده اینجا؟! فقط در دو‌ کلمه پرسیدم:
- چطور مگه؟
شونه‌هاش رو به بالا فرستاد و محکم رها کرد.
- والا این جریانی که رقم خورده، صفر و صدش توسط مادرم چیده شده! خودش اومد خونه‌تون و خودش هم قرار ملاقات امروزمون رو ترتیب داده! همش منو توی موقعیت‌های‌ سخت قرار میده!
خندید و جوابش شد، نگاه چپ‌چپ من! چرا یک‌دفعه‌ای یک جمله‌ی خاص می‌گفت و علامت سؤال توی سرم رو بزرگ‌تر می‌کرد؟! انگار میمیک صورتم به اندازه‌ی کافی گویای افکار توی ذهنم بود که کف دستش رو مقابل صورتم گرفت و تندتند گفت:
- سوءتفاهم نشه! منظورم به شما نیست ها! داشتم درباره‌ی تصمیم‌گیری‌های سرخود مامانم می‌گفتم!
به پشتی صندلیم تکیه دادم، دستم رو به سمت در کافه گرفتم و با خونسردی گفتم:
- خب می‌خواین با یه خداحافظی تمومش کنیم و بریم؟ من اصراری ندارم که، مادرتون از من درخواست کردن که به اینجا بیام!
انگار از جسارتم خوشش اومد! چون لبخند کجی به روم زد و با آرامش گفت:
- نه! صحبت می‌کنیم! صحبت‌ کردن که بد نیست، خصوصاً با خانم جذابی مثل شما!
جمله‌ای که با زیرکی بیان شده‌بود، به رسیدن سفارشاتمون ختم شد. لیوان کافی و ترکیبات عجیب و غریبش رو به طرف خودم کشیدم. بوی نارگیل و قهوه غالب بود! دست از حس خوب عطر گرم نوشیدنیم کشیدم و نگاه جدیم رو به صورتش دوختم.
- پس از خودتون بگین!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
914
15,813
مدال‌ها
4
دستش رو دور لیوان پایه‌بلند و شیشه‌ای آیس‌لاته‌ش حلقه زد و گفت:
- من ۲۷سالمه و لیسانس مدیریت دارم، زیاد اهل درس نبودم و خیلی هم بهش معتقد نیستم؛ به دردم نخواهدخورد چون من کارم ردیفه، کارخونه بابام هست و یه سهمی هم به من می‌رسه پس در حال حاضر، بیشتر سعی می‌کنم در زمان حال زندگی کنم و از زندگیم لذت ببرم! بالاخره این جوونی دیگه بر‌نمی‌گرده و من ترجیح میدم حداقل تا سی سالگی به عشق و حالم برسم!
نه دیگه، خراب کرد! حرف‌های عجیب و غریبش در تضاد با روحیه و تفکرات اخلاقی من بود!
- موافق لذت بردن از جوونی هستی خانم... ؟ راستی اسم کوچیکت چیه؟!
تک‌سرفه‌ای کردم. با شنیدن حرف‌هاش ناامید شده‌بودم اما سعی کردم تمرکزم رو روی متانت و وقار خانم‌کاویان بذارم و دلم رو به خوبی‌های اون خوش کنم!
- من سوگل هستم، ۲۴ سالمه و ترم آخر لیسانس ادبیاتم.
لیوانش رو از مقابل دهنش پایین آورد و با تعجب گفت:
- ادبیات؟ پس معلومه روحیه‌ی شاعرانه‌ای داری! به دردتم می‌خوره؟!
با غیرت روی درس و رشته‌م، در جوابش گفتم:
- من معتقدم وقتی آدم به درسش علاقه داشته باشه و براش تلاش کنه، قطعاً راه موفقیت هم براش باز میشه!
سری تکون داد و «احسنت» گفت. نوشیدنیم‌ رو مقابل دهنم گرفتم و جرعه‌ای ازش رو خوردم.
- موفق باشی! خانواده‌تون چند نفره؟ من تک فرزندم!
یعنی حتی جریان خانواده‌مون رو هم نمی‌دونست؟ پس خانم‌‌کاویان چی به بچه‌ش گفته‌بود؟! واقعاً که!
- من دوتا خواهر دارم اما به خاطر فوت پدر و مادرم و عمو‌هام، با دخترعمو و پسرعموهام که برای من کاملاً حکم خواهر‌ و برادر دارن، توی خونه‌ی پدربزرگم زندگی می‌کنیم.
با تموم شدن جمله‌م، نوشیدنیش توی حلقش پرید و به سرفه افتاد.‌ با تعجب نگاهش کردم. از روی میز برداشت و روی دهنش کشید. دوباره نگاهم کرد، این‌بار دقیق‌تر، خیلی دقیق‌تر!
- گفتین فامیلتون چیه؟!
- جاوید هستم، سوگل جاوید!
شاید برای ده ثانیه، به چشم‌هام زل زده‌بود و حتی پلک نمی‌زد. بی‌توجه، برشی از چیزکیک روی میز، به دهن گذاشتم که به خودش اومد، تندتند پلک زد و روی‌ صندلیش جابه‌جا شد.
- آهان! ببخشید من تا سرویس برم، برمی‌گردم.
موبایلش رو از روی میز‌ چنگ زد و با قدم‌های تند به طرف سرویس‌بهداشتی رفت. وقتی ایستاد و چرخید، تتوی بزرگ و چشم‌گیر روی گردن و موهای د‌م‌اسبیش رو دیدم. خانم‌کاویان رو خیلی دوست داشتم اما پسرش متأسفانه از لحاظ ظاهری هم مطابق سلیقه‌ی من نبود!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
914
15,813
مدال‌ها
4
رفت و‌ برگشتش، شاید ده دقیقه طول کشید و حسابی منو کلافه کرد! بدون توجه به ترکش‌های نگاه خشمگینم، پشت میز نشست. لبخند عمیقی روی لب‌هاش بود، جوری که توجهم رو جلب کرد.
- ببخشید که خیلی طول کشید!
- خواهش می‌کنم!
زیر لب زمزمه کردم و نگاهم رو تیز کردم. چشمش اطراف می‌چرخید و زیرزیرکی ‌می‌خندید. صاف و‌ مرتب نشسته‌بود و دست‌هاش رو روی میز، در هم گره زده‌بود. چرا معذب به نظر می‌رسید؟ اون‌قدر تغییر رفتارش به نظرم عجیب اومده‌بود که ناخودآگاه صداش زدم:
- آقای علی‌پور؟!
و جوابم شد خنده! توی سرویس‌بهداشتی چه اتفاقی افتاده‌بود؟! چرا رفتارش یه‌جوری شده‌بود؟ تک‌سرفه‌ای کرد و بالأخره نگاهش رو روی صورتم متمرکز کرد.
- راستش باورم نمیشه چنین اتفاقی افتاده باشه! میگن زمین گرده و دنیا کوچیکه، فکر کنم راست گفتن!
خندید و دستش رو روی‌ موهای مرتبش کشید.‌‌من که از سر و‌ ته جمله‌هاش سر درنمی‌آوردم؛ ترجیح دادم سکوت کنم تا ادامه بده.
- صددفعه به سوزان گفتم، این موش و گربه‌بازیت رو کنار بذار، با این قضیه کنار بیا و به خانواده‌ت بگو! این‌قدر نگفت که حالا اینجوری شد!
با شنیدن اسم سوزان، ابروهام بالا پرید. انگشت اشاره‌م رو به سمتش گرفتم و گفتم:
- چی گفتی؟ چه اسمی رو به زبونت آوردی؟!
نگاهش رو به چشم‌هام دوخت و با خونسردی در جوابم گفت:
- باید با دیدن چشماتون می‌فهمیدم، خیلی به چشمای سوزان شباهت داره، البته سوزانِ‌من عسلی‌تره!
دستش رو به سمتم گرفت و ادامه داد:
- من ایمان هستم، پارتنر سوزان‌جان!
چشم‌هام تا آخرین حد ممکن باز شد. جمله‌ش چندین بار توی سرم اکو شد و من هر بار بیشتر از قبل حیرت‌زده شدم.‌ تکونی به دست آزادش داد و اون رو عقب کشید.
- حق داری، واقعاً تعجبم داره! تقصیر سوزانه دیگه، همش منو خودشو قایم می‌کنه.
خودم رو جلو کشیدم و ساعد دستم رو روی میز گذاشتم. هیچ دلم نمی‌خواست مدام اسم سوزان رو از زبون این پسر بشنوم.
- چی داری میگی؟ برای چی اسم خواهر منو میاری؟!
با خنده بدنش رو به عقب رها کرد و به پشتی صندلی تکیه داد.
- ما نزدیک به یک‌ساله که با هم دوستیم! رابطه‌ی خوبی هم با هم داریم؛ البته با اجازه‌ی خواهر بزرگ‌ترش!
کم‌کم خونم داشت به جوش می‌اومد، چی داشتم می‌شنیدم؟!
- چرا چرت و پرت میگی؟! چرا به خواهرم تهمت می‌زنی؟!
انگار از صدای بالا رفته‌ی من خوشش نیومد! چشم‌هاش رو باریک کرد و گفت:
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
914
15,813
مدال‌ها
4
- تهمت؟ سوزان عاشق منه! منتهی چون خانواده‌ی شما افکار بسته و قدیمی داره، مجبور شد ازتون مخفی کنه... همین چند روز پیش، روی پل طبیعت فربد ما رو دید! آخ، نمی‌دونی سوزان چطور روی پل می‌دوید تا شکار فربد نشه!
سرش رو به عقب خم کرد و غش‌غش خندید. تصویر اون روزی که سوزان با استرس به خونه برگشت و آمار اومدن فربد رو می‌گرفت جلوی چشم‌هام‌، پدیدار شد؛ بعد هم به اتاقش رفت و تا شب بیرون نیومد! زمانی که فربد به خونه رسید، آمار سوزان رو می‌گرفت! خدای من! صدای خنده‌هاش کم‌کم داشت عصبانیتم‌ رو به اوج می‌رسوند.
- بسه!
با کوبیدن کف دستم به سطح میز، صدای خنده‌هاش قطع شد. خودش رو‌ جلو کشید و با لحن آروم و مرموزی گفت:
- چیه سوگل‌خانم؟ نکنه شما هم با روابط دختر و پسر مشکل داری که عصبانی شدی؟!
این‌ موقعیت اون‌قدر دور از انتظارم بود که توان پاسخ‌گویی‌ به همچین سؤالات مزخرفی رو نداشتم.
- البته الان شرایط بدی هم شد! بالأخره خواستگارت، معشوقه‌ی خواهرت از آب در اومد.
و باز غش‌غش خندید. پره‌های بینیم باز و بسته می‌شد. کاش توی این کافه نبودیم و حقش رو می‌ذاشتم کف دستش!
- البته اینم بگما! من خواستگارت نبودم، به اصرار مامانم اومدم اینجا و تمایلی به ازدواج هم ندارم... اگرم روزی بخوام ازدواج کنم، ترجیح میدم حداقل با کسی که دوستم داره و دوستش دارم ازدواج کنم تا یه غریبه و این روشای سنتی مسخره‌ی مامان‌ و باباها!
سنگینی عجیبی رو روی دلم حس‌می‌کردم. کلمه‌به‌کلمه‌ای که شنیده‌بودم، نمکی بود برای زخم پنهان قلبم! پررنگ‌ترین حسی که در این لحظه داشتم، حقارت بود! همون احساسی که از لمسش، نفرت داشتم!
- حرف دهنتو بفهم! این‌قدر دری‌وری نگو! معلوم نیست چطوری سوزان رو تحت‌تأثیر قراردادی چون هنوزم نمی‌تونم باور کنم که خواهرم با آدمی مثل تو دوسته!
لبخند کجی به روم زد و موبایلش رو مقابل صورتش گرفت، خیلی نگذشت که صفحه‌ی‌ موبایل رو چرخوند و حالا تصویر صورت خندون سوزان که شونه‌به‌شونه‌ی این پسر ایستاده‌بود، مقابل نگاه من بود!
- این آخرین عکسمونه، روی همون پل طبیعتی که قصه‌ش رو برات تعریف کردم!
تا الان هرچی گفته‌بود، فرض رو بر دروغ گذاشته‌بودم اما این عکس بند دلم رو‌ پاره کرد! سوزان؟ تو کنار این پسر چیکار می‌کنی؟! قلبم ریتم تپش‌هاش رو بالا برده‌بود و چشم‌هام از روی عکس، کنار نمی‌رفت.
- سوزان خیلی دوستم داره! امیدوارم ناراحت نشه که با تو صحبت کردم، البته من براش توضیح‌ میدم و میگم که به اجبار مامانم به اینجا اومدم و هیچ تمایلی برای آشنایی با خواهرش نداشتم!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
914
15,813
مدال‌ها
4
اگه یکم دیگه اینجا می‌موندم، شاید کل میز و‌ وسایل روش رو توی سر و صورتش خورد می‌کردم. کیفم رو چنگ زدم و ایستادم.
- حرف مفت زیاد می‌زنی! اول فکرت و به کار بنداز و حرفت رو توی دهنت مزه کن، بعد اینجا بشین و واسه من سخنرانی کن!
چشم‌هاش رنگ شیطنت گرفت.
- حسودیت شد؟ ببخشید دیگه نمی‌تونم جفتتونو با هم بگیرم!
غریدم:
- گفتم دهنتو ببند!
یک قدم عقب رفتم که باز صدای نحسش رو شنیدم:
- ولی به سوزان بگو زیاد خودشو ناراحت نکنه، فوقش میام می‌گیرمش دیگه!
صدای خنده‌ش عذابم‌ می‌داد. لعنت به دل ساده‌ی‌ خواهر‌من! با قدم‌های تند، از‌ کافه بیرون اومدم، خودم رو به ماشین رسوندم و نشستم و بلافاصله ماشین رو روشن کردم. پام رو روی گاز فشردم تا هر چه سریع‌تر از این ناحیه دور بشم. همه‌ی وجودم می‌لرزید! مدام جمله‌ها و حرف‌هاش توی سرم می‌چرخید و باعث می‌شد با حرص جیغ بکشم و مشتم رو روی فرمون بکوبم! با شنیدن صدای زنگ‌ موبایلم، درحالی که نگاهم بین خیابون و‌ موبایل توی دستم می‌چرخید، به تماس سوگند جواب دادم. وقتی بهش گفتم دارم میرم خونه، متوجه حال خراب صدام شد. دلم نمی‌خواست چیزی بهش بگم اما به قدری سؤال‌پیچم کرد که مجبور شدم بگم پسر خانم‌کاویان ظاهراً سوزان رو می‌شناسه و بقیه‌ش رو به خونه واگذار کردم.‌ نفهمیدم چطور مسیر رو طی کردم. فقط طبق گفته‌های جی‌‌پی‌اس عمل‌کرده‌بودم.
با قدم‌های سریع، پله‌ها رو بالا رفتم. سوزان و بردیا توی پذیرایی نشسته‌بودند که با دیدنم، سلام کردند. سوزان با هیجان به سمتم اومد و مقابلم ایستاد.
- چی‌شد؟ زود باش، تعریف کن! عروس آقای کاویان میشی یا بازم می‌خوای ناز‌ کنی سوگل‌‌خانم؟
شاید ایمان علی‌پور، خیلی هم بیراه نمی‌گفت! سوزان عاشق ازدواج‌ بود و شخصیت خیلی احساساتی داشت، پس بعید نیست که با زبون تیز اون پسر نرم شده باشه و بهش دل‌بسته باشه!
سرم رو به طرف بردیا که روی مبل نشسته‌بود و نگاهمون می‌کرد چرخوندم و به ناچار، محکم‌ گفتم:
- بردیا! لطفاً برو توی اتاق!
دوباره به سوزان نگاه کردم که انگار تازه متوجه حالت عصبی من شده‌بود. چشم‌های‌ مهربونش رنگ نگرانی گرفت و پرسید:
- چیه سوگل؟ چی‌شده؟
من با سوزان خیلی کل‌کل داشتم اما هیچ‌وقت راضی به بودن در چنین موقعیتی نبودم! نفس‌های عصبیم رو از بینی بیرون فرستادم و گفتم:
- تو پسری به اسم ایمان می‌شناسی؟!

***
 
بالا پایین