- Dec
- 914
- 15,813
- مدالها
- 4
(باراد)
نگاهم به سمت عقربهی بزرگ روی صفحهی دایرهای سیلور ساعتم کشیدهشد؛ هنوز بین عدد پنج و شش سرگردون بود. سرم رو بالا گرفتم و انگشت اشارهم رو وسط عینک طبیم فشردم تا مقابل چشمهام فیکس بشه. میدونستند که حتی اگه دور هم بایستم، همشون رو زیر نظر دارم، پس کسی جرأت حرکت دادن سرش یا نگاهش رو نداشت و همگی روی کاغذهای زیر دستشون چنبره زدهبودند و از زمان کوتاهی که باقیماندهبود، نهایت استفاده رو میکردند تا پاسخنامهی سؤالات رو پر کنند. دستهام رو مقابل سی*ن*ه گره زدم و توی ذهنم از عدد شصت به عقب، شروع به شمردن کردم. همزمان با رسیدن به عدد یک، تکیهم رو از دیوار برداشتم و قدمی جلو رفتم.
- وقت تمومه، خسته نباشین.
صدای آه و افسوسشون بلند شد. ظاهراً درجهی سختی امتحان رو خوب حس کردند! سرشون رو بالا گرفتند و خودکارها رو رها کردند. به سمت صندلیها جلو رفتم و دستم رو به سمتشون دراز کردم. یک در میون روی صندلیها نشستهبودند و کاغذها رو روی هوا نگه داشتهبودند. بعد از گفتن «خستهنباشین» من، صدای قیژقیژ صندلیها بلند میشد؛ یکییکی، با سرعت، از جا بلند میشدند و کلاس سخت امروز رو با حس خوبی رهایی که کاملاً برای من مشهود بود، ترک میکردند! به ردیف آخر و نفر آخر رسیدم. با توجه به بوی عطر آشناش، سرم رو بلند نکردم، صرفاً کاغذ رو از دستش گرفتم، عقبگرد کردم و به سمت میز خودم رفتم. از بعد ازدواجش، به جای صندلی جلو، ردیف آخر رو برای نشستن انتخاب میکرد؛ انگارکاملاً از فضای درس و دانشکده و روال همیشگیش خارج شدهبود! کاغذها رو مرتب کردم و تلاش کردم بدون اینکه خمیده بشن، اونها رو داخل کیفم بذارم. صدای قدمهای آرومش توی گوشم میپیچید؛ نمیدونم چرا برای رفتن اینقدر تعلل میکرد! هر چی من نگاهم رو به روش بستهبودم، اون سر راهم قرار میگرفت؛ شاید چون استادش بودم!
- ببخشید استاد!
عینکم رو از روی چشمهام برداشتم و سرم رو بالا گرفتم. وسط کلاس خالی ایستادهبود. کمی به خودش رسیدهبود و تغییر کردهبود؛ کاملاً با اون ابروهای هشتی مرتب شده و صورتی که رنگ آرایش به خودش گرفتهبود، شبیه یک خانم متأهل بود. صدام رو صاف کردم و عینکم رو به داخل قاب چرم مشکیش برگردوندم.
- بله؟
نگاهم به سمت عقربهی بزرگ روی صفحهی دایرهای سیلور ساعتم کشیدهشد؛ هنوز بین عدد پنج و شش سرگردون بود. سرم رو بالا گرفتم و انگشت اشارهم رو وسط عینک طبیم فشردم تا مقابل چشمهام فیکس بشه. میدونستند که حتی اگه دور هم بایستم، همشون رو زیر نظر دارم، پس کسی جرأت حرکت دادن سرش یا نگاهش رو نداشت و همگی روی کاغذهای زیر دستشون چنبره زدهبودند و از زمان کوتاهی که باقیماندهبود، نهایت استفاده رو میکردند تا پاسخنامهی سؤالات رو پر کنند. دستهام رو مقابل سی*ن*ه گره زدم و توی ذهنم از عدد شصت به عقب، شروع به شمردن کردم. همزمان با رسیدن به عدد یک، تکیهم رو از دیوار برداشتم و قدمی جلو رفتم.
- وقت تمومه، خسته نباشین.
صدای آه و افسوسشون بلند شد. ظاهراً درجهی سختی امتحان رو خوب حس کردند! سرشون رو بالا گرفتند و خودکارها رو رها کردند. به سمت صندلیها جلو رفتم و دستم رو به سمتشون دراز کردم. یک در میون روی صندلیها نشستهبودند و کاغذها رو روی هوا نگه داشتهبودند. بعد از گفتن «خستهنباشین» من، صدای قیژقیژ صندلیها بلند میشد؛ یکییکی، با سرعت، از جا بلند میشدند و کلاس سخت امروز رو با حس خوبی رهایی که کاملاً برای من مشهود بود، ترک میکردند! به ردیف آخر و نفر آخر رسیدم. با توجه به بوی عطر آشناش، سرم رو بلند نکردم، صرفاً کاغذ رو از دستش گرفتم، عقبگرد کردم و به سمت میز خودم رفتم. از بعد ازدواجش، به جای صندلی جلو، ردیف آخر رو برای نشستن انتخاب میکرد؛ انگارکاملاً از فضای درس و دانشکده و روال همیشگیش خارج شدهبود! کاغذها رو مرتب کردم و تلاش کردم بدون اینکه خمیده بشن، اونها رو داخل کیفم بذارم. صدای قدمهای آرومش توی گوشم میپیچید؛ نمیدونم چرا برای رفتن اینقدر تعلل میکرد! هر چی من نگاهم رو به روش بستهبودم، اون سر راهم قرار میگرفت؛ شاید چون استادش بودم!
- ببخشید استاد!
عینکم رو از روی چشمهام برداشتم و سرم رو بالا گرفتم. وسط کلاس خالی ایستادهبود. کمی به خودش رسیدهبود و تغییر کردهبود؛ کاملاً با اون ابروهای هشتی مرتب شده و صورتی که رنگ آرایش به خودش گرفتهبود، شبیه یک خانم متأهل بود. صدام رو صاف کردم و عینکم رو به داخل قاب چرم مشکیش برگردوندم.
- بله؟