جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 31,669 بازدید, 567 پاسخ و 58 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
(فربد)

با پشت انگشتم، تقه‌‌ای به در اتاقش زدم و با صدای آرومی گفتم:
- سوزان؟ منم فربد، میشه بیام تو؟
صدای فین‌فینش رو‌ می‌تونستم بشنوم؛ تردیدش رو هم حس می‌کردم، اما خوشحالم که در نهایت بهم اعتماد کرد و صدای چرخش کلید رو توی قفل در شنیدم. دو قدم جلو رفتم، وارد اتاقش شدم و در رو پشت سرم بستم. روی صندلی میز آرایشش نشسته‌بود و پشت دستش رو به صورت خیسش می‌کشید. حق با بردیا بود. سوزان رنگ به رو نداشت و حسابی آشفته بود! زمانی که بردیا بهم زنگ زد و ازم خواست زودتر به خونه بیام، حدس هر اتفاق تلخی رو می‌زدم به جز چنین تصادفی! ما سال‌ها از روحیه‌ی لطيف دخترهامون مراقبت كرديم تا در بدترين شرايط، كمترين آسيب ممكن رو حس كنند. حالا، امیدوار بودم که این داستان جدید، اون‌قدر آسیب‌پذیر نباشه. هرچند که چهره‌ی عصبی سوگند،‌ صورت گرفته‌ی سوگل و چشم‌های خیس سوزان، گویای این شرایط نبود! لبه‌ی تختش نشستم. نفس عمیقی کشیدم، کف دست‌هام رو روی روتختی صورتی‌رنگش گذاشتم و بدنم رو به دست‌هام تکیه دادم.
- خوبی؟
هنوز به جایی جز فرش شش‌متری‌ صورتی‌رنگ‌ ساده‌ی اتاقش، نگاه نمی‌کرد.
- نه.
خندیدم و با لحن مسخره‌ای در جوابش گفتم:
- سوزان؟ ما نه باباتیم و نه مامانت! ما چندتا جوون هم‌نسلیم که داریم کنار هم زندگی می‌کنیم، پس می‌تونیم کارتو درک کنیم، لازم نیست این‌قدر گریه کنی.
حرف‌های منطقی برای دل مضطرب سوزان بی‌فایده بود و آروم گریه می‌کرد، اما بالأخره باید از یک جایی شروع می‌کردم.
- توی پل طبیعت درست دیده‌بودم، مگه نه؟ گفتم من خواهرمو‌ می‌شناسم و با غریبه‌ها اشتباه نمی‌گیرم.
خنده‌ی کوتاهی کردم و ادامه دادم:
- البته توام منو دیدی و مچمو‌ گرفتی! من با صحرا، دوست دل‌آرا، بیرون بودم.
اسم صحرا، توجهش رو جلب کرد. نگاه خیسش رو به صورتم دوخت. وای از چشم‌های‌ گودافتاده‌ش! هیچ دوست نداشتم سوزان خنده‌‌رو‌ رو این شکلی ببینم.
- ارتباط داشتن که چیز بدی نیست سوزان، حتی برای دخترای این خونه، چون می‌دونم که چقدر مراقب خط و مرزا هستین.
سرش رو تندتند تکون داد و با بغضی که توی گلوش نشسته‌‌بود، در جوابم گفت:
- آره فربد، من خیلی حواسم جمع بود، من فقط هفته‌ای یک‌بار باهاش بیرون می‌رفتم.
سرم رو تکون دادم و برای تسکین دلش، سعی کردم راز خودم رو برملا کنم تا بدونه تنها آدمی نبوده که با جنس مخالفش ارتباط داشته.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
- من و صحرا هم چند دفعه با هم بیرون رفتیم، راستش ازش خوشم اومد، بهش علاقه‌مند شدم، اما خیلی دلم می‌خواد بیشتر بشناسمش، حس می‌کنم خیلی چیزا رو باید درباره‌ی صحرا بدونم تا عشقش توی قلبم، عمیق ریشه کنه.
از توی جعبه‌ی روی میزش، دستمال‌کاغذی بیرون کشید و دستمال مچاله‌شده‌ی قبلی رو به داخل سطل پلاستیکی زیر میزش انداخت. خدا می‌دونه از عصر تا الان، چقدر دستمال توی اون سطل جمع شده! دستمال رو به زیر بینیش کشید و گفت:
- کار خوبی می‌کنی، صحرا هم دختر خوبیه.
تکونی به بدنم دادم، روی زانوهام خم شدم، دست‌هام رو در هم گره زدم و پرسیدم:
- اون‌ پسره چی؟ پسر خوبیه؟
مکث کرد. با تردید نگاهم کرد و گفت:
- ایمان هم پسر خوبیه، توی این مدتی که باهاش آشنا بودم، ازش مهربونی و عشق دریافت کردم، یکم با ما فرق می‌کنه اما گاهی تفاوت‌ها هم می‌تونه جالب باشه! کم و بیش بیرون میریم و با هم خوبیم.
نفس عمیقی کشید و من خوشحال بودم که صحبت می‌کنه.
- فربد! من توی پل طبیعت دوست نداشتم از نگاهت فرار کنم، اما بهم حق بده! من‌ واقعاً از صحبت درباره‌ی رابطه‌م با ایمان می‌ترسیدم! کلاً آدم جسوری نیستم، خودت بهتر می‌دونی، اما اصلاً راه گفتنشو بلد نبودم و اون روز تنها راهی که به ذهنم می‌رسید، فرار بود.
سرش رو‌ پایین انداخت و‌ دستمال رو بین انگشت‌هاش مچاله کرد.
- من خجالت می‌کشم فربد! از همتون خجالت می‌کشم.
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با قاطعیت گفتم:
- نباید خجالت بکشی سوزان، باید حرف بزنی، توام برای خودت دلیلی داشتی پس باید اونو برای بقیه هم توضیح بدی.
گریه‌کنان سرش رو بالا گرفت.
- نمیشه داداش من! اینکه شما فکر کنین از اعتمادتون سوءاستفاده کردم برای من دردآوره، از اون بدتر، خجالت می‌کشم وقتی که امروز ایمان، به اون شکل با سوگل روبه‌رو شده!
لحظه‌ای مکث کرد و نفس گرفت. کلمه‌به‌کلمه‌ی حرف‌هاش و دغدغه‌هاش رو می‌فهمیدم.
- فربد الان عمق درد من، سوگله! من می‌دونم که سوگل چقدر روی روابطش حساسه و تا چه اندازه مشتاق دریافت احترامه! اما... وقتی پیام ایمان رو خوندم که نوشته‌بود به سوگل گفته اونو نمی‌خواد و منو می‌خواد، سقف این خونه روی سرم خراب شد! ایمان، غرور سوگل رو له کرده و من خودمو مقصر می‌دونم.
دستش رو به چشم‌هاش کشید و با نهایت غصه ادامه داد:
- ایمان واقعاً اشتباه کرد! حق نداشت با خواهرم اینجوری صحبت کنه، سوگل با وجود خواستگاری‌هایی که راه افتاده‌بود خوشحال بود و من خیلی ناراحتم که امروز این اتفاق افتاده و دلش شکسته... همش تقصیر منه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
درست می‌گفت. شاید سوگل تلاش می‌کرد احساساتش رو بروز نده اما به قدری صورتش منجمد شده‌بود که می‌شد فهمید چه حس‌های تلخ و گزنده‌ای رو پشت چشم‌های بی‌حسش نگه داشته و حرفی نمی‌زنه. دیدن این حال سوگل، به اندازه دیدن چشم‌های‌‌ گریون‌ سوزان، دردناک بود.
- تو مقصر نیستی سوزان، سوگل و ایمان هم مقصر نیستن! آره، شاید ایمان درست حرف نزده باشه ولی احتمالاً توی اون لحظه از سوءتفاهمی که ممکن بوده برای تو پیش بیاد، ترسیده و سعی کرده بی‌گناهی خودش و علاقه‌ش رو به تو نشون بده، برای همون از اون جمله‌ای که زیاد جالب به نظر نمیاد، استفاده کرده.
سرش رو به چپ و راست تکون داد.
- ولی ایمان خیلی رکه، رک و جسور! فکر می‌کنم خیلی دل سوگل شکسته، وای از من!
کلافه، دست مشت‌شده‌ش رو به پاش کوبید.
- بازم تو مقصر نیستی سوزان! اگه ایمان بد صحبت کرده باشه هم تقصیر خودشه و سوگل اینو خیلی خوب درک کرده!
از روی صندلی بلند شد و ایستاد. دستمال جدیدی از داخل جعبه‌ی مکعبی برداشت و گفت:
- می‌دونم، صداشو شنیدم، داشت جلوی سوگند از من و احساساتم دفاع می‌‌کرد، برای همون بیشتر داغون شدم، الهی بمیرم براش.
و‌ دستمال رو روی چشم‌هاش‌ گذاشت. دقیقاً نمی‌دونستم مقصر این جریان کی‌ می‌تونه باشه، اما این رو می‌دونستم که تا زمانی که جو‌ خونه متشنج باشه، نمی‌تونیم صحبت کنیم و مشکلات رو حل کنیم. پس آروم شدنشون، از همه‌چیز مهم‌تر بود.
- باشه سوزان! واقعاً اتفاق سوپرایزکننده‌ای بود ‌و همه‌ی ما رو تحت‌تأثیر قرار داد، اما فعلاً نباید دنبال مقصر باشی و گریه کنی، باید برای بقیه توضیح بدی، باید علامت سؤالی که توی ذهن بقیه شکل گرفته رو از بین ببری، تو که خودت می‌دونی کار اشتباهی نکردی، فقط عاشق شدی! پس باید از خودت دفاع کنی و مطمئن باش که همه درکت می‌کنن، حتی سوگل!
فشار ریزی به زانوهام آوردم و ایستادم. نگاه ترسونش رو به چشم‌هام دوخت و آروم پرسید:
- سوگند چی؟ خیلی از دستم ناراحته.
لبخند‌ محوی به روش زدم.
- سوگند فقط نگرانه! و خیلی هم حق داره اما مطمئن باش اول و آخرش پشتته فقط باید براش توضیح بدی... بالأخره اون دختر بزرگ این خونه‌ست و چه بخواد، چه نخواد، حس مادرانه و مسئولیت عجیبی نسبت به همه‌ی ما، خصوصاً شما دخترا داره! حرفای سوگندو بذار پای نگرانی‌هاش و بهش حق بده.
سرش رو تندتند به بالا و پایین تکون داد.
- حق‌ میدم، به خدا حق میدم! اگه منو بزنه هم بهش حق میدم، من باید این قضیه رو باهاتون در میون می‌ذاشتم، اصلاً شاید دیدن تو توی پل طبیعت یه نشونه بود که بفهمم دیر یا زود لو میرم و باید دست بجنبونم، اما فقط خجالت می‌کشیدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
یک قدم جلو رفتم و با آرامش گفتم:
- می‌دونم قربونت برم، می‌فهممت! لطفاً آروم باش و بیا بریم بیرون، الان با موندن توی این اتاق، حال همه‌ کسایی که نگرانشونی رو بدتر‌ می‌کنی پس نترس و باهام بیا.
دستم رو به طرفش دراز کردم. با تردید قدمی جلو اومد و نگاهم کرد. بی‌طاقت دو قدم بعدی رو سریع‌تر برداشت و خودش رو توی بغلم انداخت. لبخندم محو شد. دستم رو روی موهای پریشونش کشیدم و به یاد روزهای تلخ گذشته، چشم‌هام رو بستم. هیچ‌وقت دوست نداشتم اون روزها تکرار بشه؛ گریه‌های بی‌پایان، افسردگی‌هایی که دامن‌گیرمون شده‌بود، حال تلخی که روز و شب رو ازمون گرفته‌بود و ما رو اسیر چهارچوب اتاقمون کرده‌بود. نمی‌دونستم سوزان چه پسری رو برای رابطه انتخاب کرده، اما فعلاً باید الویتمون حفظ آرامش خونه‌مون می‌بود، بقیه مسائل هم کم‌کم درست می‌شد؛ البته امیدوارم!
- مرسی فربد، مرسی که این‌قدر برادر مهربون و خوبی هستی، پشتم به وجودتون گرمه، ممنونم که درکم کردی و بهم احترام گذاشتی.
پلک‌هام از هم باز شد و چشم به پرده‌ی اتاقش دوختم. سوزان روحیه‌ی فوق‌العاده حساسی داشت، نباید می‌ذاشتیم به همین راحتی آسیب ببینه! سوزان نیاز به توجه و حمایت داشت، حتی اگه اشتباه کرده باشه.
صدام رو صاف کردم و سعی کردم بخندم.
- پس چی؟ الکی که داداشت نشدم!
خنده‌ی آرومی کرد و قدمی عقب رفت. نگاهم رو به چشم‌هایی که انگار بخشی از ترسش، پر کشیده‌‌بود دوختم و گفتم:
- پس میای دیگه؟
آروم پلک‌هاش رو بست و باز کرد.
- چشم، برم سرویس‌، صورتمو بشورم، بعدش میام.
دو قدم عقب رفتم و بعد از گفتن «منتظرتیم» از اتاقش بیرون رفتم. خودم رو به مبل‌های راحتی رسوندم و بین باراد و بردیا نشستم. در جواب نگاه سنگین بچه‌ها، آروم پلک زدم و زمزمه کردم:
- الان میاد.
سوگند نفس عمیقی کشید و فرهود بلافاصله توی گوشش شروع به پچ‌پچ کرد؛ داشت همه‌ی تلاشش رو می‌کرد تا سوگند خشمش رو کنترل کنه.
- آفرین آقافربد! چطوری تونستی بیاریش بیرون؟
سرم رو به سمت صورت بردیا چرخوندم، با خنده و صدای آرومی گفتم:
- اول قصه‌ی خودمو لو دادم، بهش قوت قلب دادم، بعد راضیش کردم.
خندید و دم گوشم گفت:
- دیوونه‌ای؟!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
شونه‌ای بالا انداختم و با خنده گفتم:
- والا برام درس عبرت شد! دو روز دیگه منم به طریقی دستم رو میشه، بذار همین حالا به بهونه‌های مختلف همه رو در جریان بذارم.
چشم‌هاش رو درشت کرد.
- انگار صحرا اولین دوست‌دخترشه!
- هیس!
و نیشگونی از پهلوش گرفتم که لبش رو به دندون گرفت تا نخنده. درسته! صحرا اولین دختری نبود که باهاش صحبت می‌کردم، اما اولین کسی بود که با وجودش، من رو به دنیای دیگه‌ای برده‌بود؛ دنیایی که اونجا فقط من بودم و صحرا، مکالمات نصفه‌و‌نیمه و نگاه‌های گرممون! شاید هیچ‌وقت به این اندازه، منتظر دریافت جواب پیام‌هام نبودم. هیچ‌وقت به این اندازه، صدای بوق انتظار تماس‌ها برام آزاردهنده نبود. من برای اولین‌بار مشتاقم؛ برای دیدن صورتش، برای شنیدن صداش، برای خوندن متن‌های طولانی پیام‌هاش و روزمره‌هایی که باهام در میون می‌ذاشت و برای لمس دست‌هاش. هنوز نمی‌تونستم سرانجامی رو برای خودمون تصور کنم اما قلب من با وجود صحرا، واقعاً گرم شده‌بود.
- اینکه توی این شرایط به سوگند زل بزنی و بخندی، نشون میده جسمت اینجاست و فکرت جای دیگه... ولی داداش من امشبو بی‌خیال، یه شب دیگه خودم رسوات می‌کنم.
با پچ‌پچ بردیا کنار گوشم، تندتند پلک زدم. لب‌هام رو به داخل دهنم فرو بردم و خودم رو جمع و جور کردم. حق با بردیا بود، بهتر بود مراقب رفتارم باشم!
سرم رو خم کردم و نگاهم رو به دل‌‌آرایی‌ که توی مبل مچاله شده‌بود، دوختم. به اندازه‌ی دخترها، عصبی و پریشون و غمگین به نظر می‌رسید! دستم رو از روی بدن بردیا رد کردم و به سمت دل‌آرا که کنارش نشسته‌‌بود، دراز کردم و گفتم:
- آهای چشم‌ابرو مشکی!
تکونی خورد و‌ نگاهم کرد. انگار دل‌آرا هم فکرش جای دیگه‌ای بود که با شنیدن صدای‌ من، جا خورد.
- جان؟
و دستش رو توی دستم گذاشت. فشار ریزی به دستش وارد کردم، کمرم رو صاف کردم و به حالت قبل برگشتم. به خاطر حال نامیزون دل‌آرا، زیر چشمی، نگاه مشکوکی با بردیا رد و بدل کردیم. خطاب به دل‌آرا گفتم:
- خسته‌ی پرواز نباشی.
لبخند محوی روی صورتش نشست و تشکر کرد. امشب هممون، به صورت اورژانسی خودمون رو به خونه رسونده‌بودیم، دل‌آرا هم تازه از سفر برگشته‌بود و با وجود خستگی‌ زیاد، جمعمون رو ترک‌ نمی‌کرد.
- سلام.
صدای لرزون و آروم سوزان رو که شنیدم، نگاهم رو از دل‌آرا گرفتم. ابتدای راهرو، با سری پایین افتاده، ایستاده‌بود. با دیدنش، نفس راحتی کشیدم، آفرین سوزان!
***
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
(سوزان)

- سلام.
صدای لرزونم، نشون از ترس نهفته‌ در وجودم رو می‌داد اما چاره‌ای نبود. توی اتاق موندن، زیاد کار جالبی به نظر نمی‌رسید، وقتی که من مقصر بودم و اول و آخر هم این خونه و آدم‌هاش، پناه امن من بودند.
- سلام عزیزم، بیا اینجا بشین.
با شنیدن صدای فرهود، انگشت‌هام رو جلوی بدنم در هم گره زدم. به خودم جرأت دادم و کمی سرم رو بالا گرفتم. فرهود به مبل سه نفره‌ای اشاره می‌کرد که خودش وسط نشسته‌بود، سوگند هم سمت راستش بود و از من می‌خواست تا سمت چپش بشینم. بهترین نقطه بود تا چهره‌ی احتمالاً عصبی سوگند رو به صورت مستقیم نبینم. جلو رفتم و کنار فرهود نشستم اما کنجکاوتر از اون بودم که قبل از نشستن، نگاهم رو پی دیدن صورت سوگند، نچرخونم. اخم غلیظی روی پیشونیش بود و لب پایینش رو به دندون گرفته‌بو‌د. متأسف بودم که سوگند عزیزم رو این‌قدر نگران و عصبی کرده‌بودم! اما مگه فقط‌ حال سوگند رو به هم ریخته‌بودم؟ به سوگل‌ نگاه ‌کردم و باز قسمتی از وجودم آتیش گرفت. آه ایمان، با دل خواهرم چیکار کردی؟
با اومدن دل‌آرا و گذاشتن لیوانم روی میز، توجهم بهش جلب شد. روی صورت گرفته‌ش، لبخند محوی نشسته‌بود. نگاه دلگرم‌کننده‌ش رو به نگاهم دوخت، لب‌هاش رو غنچه‌ کرد و بی‌صدا برام بوس فرستاد. به سمت مبل سه نفره‌ی مقابلمون رفت و کنار بردیا و فربد نشست. خواهر مهربونم برام چایی نبات آورده‌بود؛ چقدر وجودم به گرما و شیرینی این نوشیدنی نیاز داشت! حالا چطور باید صحبت رو شروع می‌کردم؟ چطور جلوی فرهود و باراد و سوگند، دم از داستان عاشقانه‌ی زندگیم می‌زدم؟ خیلی خجالت‌آور بود، خیلی بیانش سخت بود! اصلاً از کجا باید شروع‌ می‌کردم؟ از آخر به اول‌ می‌رفتم یا روز آشنایی‌مون رو تعریف می‌کردم؟ ایمان همیشه می‌گفت‌ که این ترس و مخفی‌کاری آخرش کار دستم میده؛ ظاهراً حق با اون بود و از هر چی می‌ترسیدم به بدترین شکل سرم اومده‌بود.
- خب؟ سلام چی؟ اومدی بیرون که بگی سلام؟ بعدش چی؟
با صدای بلند سوگند، از فکر و خیال بیرون پریدم، تکون ریزی خوردم و سرم رو‌ پایین انداختم. قلبم ریتم پر تپش و مضطربش رو از سر گرفت.
- سوگند! قرارمون چی‌بود؟
زمزمه‌ی آروم فرهود رو من هم شنیدم. اشکی از گوشه‌ی پلکم، راهش رو روی صورتم باز کرد و به خط فکم رسید. چاره‌ای نیست سوزان، تو باید توی همین شرایط و با همین میزان استرس حرف بزنی، این هم جزای اشتباهت!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
- بابت اتفاق پیش اومده ازتون... ازتون معذرت می‌خوام، من... من هیچ‌جوره فکر نمی‌کردم این اتفاق بیفته و خب... حالا بهتره که از خودم و... و ایمان بهتون بگم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به جز گل‌های قالی، جای دیگه‌ای رو نبینم، بلكه بتونم كلمات رو كنار هم بذارم و جمله بسازم.
- اوایل امسال بود، اگه... اگه یادتون باشه یه شب با هم بحثمون شد، سر اینکه... اينكه نشد فیلم ببینم و شاممون رشته‌پلو بود، من... من با آقاجون به مهمونی دوستشون، آقاي كاويان رفتم، یادتونه؟
دعوای عجیبی نبود، بیشتر حسادت‌های کودکانه بود! شبی بود که خسته و دلگیر از زندگي روزمره، از اتاقم بیرون اومدم و خواستم سریالم رو ببینم اما پسرها به خاطر تماشای فوتبال به من این اجازه رو ندادند، بعد تصمیم گرفتم با دخترها آشپزی کنم و وقتی فهمیدم تنها غذایی که من ازش متنفرم رو قصد دارند درست کنند، عصبی شدم و خودم رو به طبقه‌ی پایین رسوندم و وقتی دیدم عزیزجون و آقاجون قراره به مهمونی برن، ازشون خواستم من رو هم با خودشون ببرند.
به اشک‌هایی که قصد توقف نداشتند، اجازه‌ی باریدن دادم و ادامه دادم:
- توی اون مهمونی، همه‌ی افراد سن بالا بودند، مثل عزیزجون و آقاجون... فقط خانواده‌ی آقای کاویان بودن که جوون‌تر هم بینشون دیده می‌شد، مثلاً یکی از اون‌ها ایمان بود، پسر خواهر آقای کاویان.
انگشت‌هام رو بیشتر در هم فشردم. تمام لحظات اون شب، جلوي چشمم بود.
- تنها، گوشه‌ای نشسته‌بودم و به جمعیت نگاه می‌کردم تا زمانی که ایمان کنارم نشست و سر صحبت رو باهام باز کرد، اون هم از بودن در اون مهمونی کلافه بود و انگار به اجبار خانواده‌ش اونجا حضور داشت، این شد که با هم صحبت کردن رو ادامه دادیم، البته حواسم بود که دور از چشم عزیزجون و آقاجون باشم.
شب آشنايي با ايمان براي من، يك شب خاص و شيرين بود، جوري كه هميشه با فكر كردن به صحبت‌هايي كه با ايمان داشتم، قند توي دلم آب مي‌شد. هيچ‌وقت فكر نمي كردم روزي، مرور اون لحظات برام سخت باشه.
- ایمان بحث رو با شوخی و شیطنت شروع کرد، چیزی که می‌تونست من رو جذب کنه تا کنارش بشینم و بهش گوش بدم... ظاهر خوبی هم داشت و خوش‌پوش بود، متقابلاً ایمان هم از من خوشش اومد و بهم پیشنهاد آشنایی بیشتر رو داد و من هم... قبول کردم.
اشك‌هام با شدت بيشتري روي گونه‌هام فرود مي‌اومدند، دوست داشتم مثل همين اشك‌ها ببارم و محو بشم! من عاشق ايمان بودم، اما گفتن اين جمله حداقل براي امشب، در توانم نبود! كاش اينجوري نمي‌شد، كاش ايمان من رو در جريان قرار ملاقاتش با سوگل مي‌ذاشت، اونجوري به اين اندازه شرمنده و خجالت‌زده، نمي‌شدم.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
دستمال‌كاغذي توي مشتم رو به زير بينيم كشيدم و با صدايي گرفته، ادامه دادم:
- از اون برخورد و مهمونی، نزدیک به یک‌ساله که می‌گذره، اولش رابطه‌مون پیامکی بود، کم‌کم بعضی شب‌ها با هم تلفنی صحبت می‌کردیم و بعد هم به درخواست ایمان با هم بیرون قرار گذاشتیم... من می‌ترسیدم و هميشه محتاطانه پيش مي‌رفتم، اما نمي‌تونستم منكر علاقه‌اي كه نسبت به ايمان توي وجودم شكل گرفته‌بود، بشم.
كوتاه اما تندتند نفس مي‌كشيدم، بقيه همچنان سكوت رو ترجيح مي‌دادند.
- ما به هم علاقه‌مند شدیم، اما تأثیر این علاقه فقط توی راحتی حرف‌هامون و خنده‌هامون بود، من با ایمان نه مهمونی می‌رفتم، نه خارج از شهر! قرارمون نهایت دوردور با ماشين بود یا یک کافه و جای عمومی! ایمان این اواخر نسبت به کارای من کلافه می‌شد و معتقد بود زیاد دارم سخت می‌گیرم اما من واقعاً می‌ترسیدم، هم از رابطه‌مون و هم از خانواده‌م... من فکر می‌کردم رابطه‌ی یک‌ساله برای آشنایی طبیعی باشه، فکر می‌کردم اشکالی نداره اگه توی این مدت با ایمان در رفت و آمد باشم و حرف بزنم... واقعاً فکر نمی‌کردم مشکلی داشته باشه وگرنه بهتون می‌گفتم.
دست فرهود روي كمرم نشست و من رو دعوت به آرامش كرد. ليوان چاي‌نبات رو مقابل صورتم گرفت و ازم خواست كه جرعه‌اي ازش رو بخورم. سرد شده‌بود اما باز هم شيرينيش به سلول‌هاي ناتوان مغزم رسيد. ازش تشكر كردم و صورتم رو عقب كشيدم. سرم رو بلند كردم و چشم به سوگل دوختم. هنوز هم شوكه به نظر مي‌رسيد. لبم رو به دندون گرفتم و اين‌بار نگاهم رو به صورت‌هاي گرفته و درهمشون دوختم.
- بابت این اتفاق هم... خیلی شوکه شدم! چون سوگل چندتا خواستگار داشت، من به فامیلشون دقت نکرده‌بودم، فقط امروز صبح فامیل کاویان رو شنیدم که فکر می‌کردم نوه‌ی آقای کاویان باشه اما... .
نفس عميقي كشيدم و پر غصه زمزمه كردم:
- سوگل! ازت معذرت می‌‌خوام، امیدوارم منو ببخشی.
سرش رو بالا گرفت و نگاه خالي از هرگونه احساسش رو به نگاهم دوخت.
- تقصير تو كه نبود.
تقصير ايمان بود و اشتباه ايمان، اشتباه من بود.
- حالا چي ميشه؟ اين پسره مياد خواستگاري تو؟ اصلاً به خانواده‌ش چی گفته؟
به موبايلم كه روي زمين، جلوي ميز تلويزيون افتاده‌بود، اشاره كردم و در جواب سوگند گفتم:
- نمي‌دونم، از عصري باهاش حرف نزدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
- هر چي مي‌خواسته بشه، شده! قطعاً تا الان با خانواده‌ش صحبت کرده.
با شنیدن جمله‌ی باراد، دلشوره‌ی بیشتری به دلم افتاد. آبرومون رفته‌بود؟ ایمان گفته‌بود من باهاش دوستم؟ حتماً گفته‌بود! زیر چشمی به سوگند نگاه کردم، حرصی نفس کشید و دستش رو روی لب‌هاش گذاشت. داشت جلوی خودش رو می‌گرفت که چیزی بهم نگه و این شاید به خاطر نگاه‌های سنگین فرهود بود. آب دهنم رو قورت دادم و صادقانه گفتم:
- راستش ما هیچ‌وقت راجع به ازدواج با هم صحبت نکردیم، گفتم که... فکر می‌کردم یک‌سال آشنایی طبیعی باشه.
قطعاً لازم نبود بگم که با هر بهونه‌ای رؤیای کنار ایمان بودن رو توی سرم پرورش می‌دادم، باهاش می‌رقصیدم و به سمت خونه‌ی آرزوهامون پرواز‌ می‌کردم‌، ولی هیچ‌وقت حتی به خود ایمان هم نگفته‌بودم، پس بهتر بود همچنان توی دلم پنهان بمونه.
- فردا معلوم میشه، فعلاً برین استراحت کنین، دیر‌وقته.
اولین نفری که از جا بلند شد و مسیر اتاقش رو‌ پیش گرفت، سوگل بود. کم‌کم بچه‌ها هم شب‌بخیر گویان، یکی‌یکی‌ به اتاق‌هاشون رفتند. سوگند و فرهود هم با قدم‌های آهسته به سمت پله‌ها‌ می‌رفتند؛ اینجوری نمی‌شد!
- سوگند!
صداش زدم و به سمتش رفتم. مقابل پله‌ها ایستاده‌بود. فرهود نگاهی بهمون انداخت و سریع گفت:
- من میرم پایین استراحت کنم، شبتون بخیر.
لبخند مهربونش رو به روم پاشید و از پله‌ها پایین رفت. نگاهم رو از راه‌پله به سمت صورت سوگند چرخوندم. همچنان نگاهش رو ازم می‌دزدید. جسورانه قدمی جلو رفتم، دستم رو دراز کردم و دست سردش رو توی دستم گرفتم.
- سوگندجونم، اگه همش نگاتو ازم بگیری، خیلی دلم می‌گیره! میشه منو ببخشی؟ من حالم خیلی بده، خیلی تحت فشارم، به خاطر سوگل خیلی... .
لب‌هام رو روی هم فشردم و سرم رو پایین انداختم. اگه توی این وضعیت حمایت سوگند رو هم از دست می‌دادم، واقعاً نابود می‌شدم.
- سوزان!
با قرار دادن انگشت اشاره‌ش زیر چونه‌م، سرم رو به سمت بالا هدایت کرد. پرده‌ی خشمش کنار رفته‌بود و حالا رنگ همیشه مهربون نگاه خوش‌رنگش رو می‌دیدم.
- من فقط نگرانم! نگران رابطه‌ای که شروعش کردی، نگران عکس‌العمل عزیزجون، نگران حساسیت‌های آقاجون و‌ نگران آبروشون... لطفاً حساسیت‌های منو درک کن و اجازه بده حلش کنم.
نفس عمیقی کشید و با ناراحتی ادامه داد:
- کاریه که شده، لطفاً از این به بعد بدون اطلاع ما کاری انجام نده!
- چشم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
977
16,509
مدال‌ها
4
از آرامش لحظه‌ای سوگند استفاده کردم، محکم بغلش کردم‌ و لحظاتی، اندکی از وجود مضطربم‌ آروم گرفت. کاش وقتی از آغوشش بیرون می‌اومدم، همه‌چیز درست می‌شد؛ من ظرفیت این حجم از استرس و نگرانی رو نداشتم.
- برو استراحت کن تا ببینیم فردا چی میشه.
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو بالا گرفتم. دستش رو از دور شونه‌هام برداشت و قدمی عقب رفت. لبخند کم‌رنگی به روم زد، «شب‌بخیر» گفت و از پله‌ها پایین رفت.‌ اشکالی نداره که هنوز هم دلخور بود، مهم این بود که من لبخندش رو دیدم و گرمای آغوش امن خواهرنه‌ش رو هم دوباره چشیدم. دستی به پشت پلک‌‌هایی که حسابی ورم‌کرده‌بود، کشیدم. از روشنی اندک‌ دیوارکوب استفاده کردم و به سمت میر تلویزیون ‌رفتم.‌ موبایلم رو از روی فرش برداشتم و به طرف اتاقم چرخیدم. جوری همه رو‌ حیرت‌زده کرده‌بودم که حتی حواسشون نبود تا این موبایل رو از روی زمین بردارند. به سمت راهروی اتاق‌ها رفتم و لحظه‌ای پشت در اتاق سوگل مکث‌ کردم؛ خیلی دلم می‌خواست سوگل رو هم بغل کنم و باز هم ازش معذرت بخوام اما با توجه به شناختی که ازش داشتم، بهتر بود بذارم تنها باشه، چون بعید می‌دونم با رفتنم زیاد خوشحال بشه.
روی تختم چهارزانو نشستم و موبایلم رو مقابل صورتم گرفتم.‌کلی پیامک از طرف ایمان داشتم. با هر جمله‌بندی تلاش می‌کرد تا بهم ثابت کنه که امروز کاملاً ناخواسته و به اصرار مادرش به اون قرار رفته. حتی پیام‌‌های چرت و پرتی راجع به سوگل نوشته‌بود که من رو بیشتر عصبی کرد و باعث شد موبایلم رو محکم روی تختم بندازم. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و پیشونیم رو روی زانوهام گذاشتم. باید چیکار‌ می‌کردم؟ باید هوای تلاش‌های ایمان رو می‌داشتم یا دل شکسته‌ی‌ سوگل؟ باید حواسم به علاقه‌‌‌ی ناتموم توی قلبم می‌بود یا اوضاع نابسامان خونه و رسوایی؟ چرا یک‌دفعه همه‌چی به هم ریخت؟ مگه عاشق شدن کار اشتباهیه؟ اصلاً مگه دست خود آدمه؟ فقط کار دله!
صورتم رو بلند کردم و چونه‌م رو روی زانوهام گذاشتم. توی تاریکی به پرده‌ی اتاقم چشم دوختم و تصویر مهمونی آقای کاویان جلوی نگاهم نقش بست؛ تصویر اولین باری که ایمان رو دیدم! با تعجب نگاهم می‌کرد و بعد کنارم نشست. ازم پرسید که چه نسبتی با داییش دارم؟ در سکوت به حرف‌های من گوش می‌داد و در نهایت بابت جسارتم تحسینم کرد. اون شب ایمان، محو نگاهم شده‌بود. می‌گفت:«از رنگ شیطنتی که توی نگاه عسلیت هست، خوشم میاد!» و رفته‌رفته با همین جملات کوتاه و قشنگش، جاش رو توی دلم باز کرد و حسم رو نسبت به خودش بیشتر و بیشتر کرد.
نگاهم به سمت صفحه‌ی‌ موبایلم کشیده‌ شد که دوباره روشن شده‌بود.
- ایمان! نمی‌تونم ازت دست بکشم، اما بهم زمان بده، بذار این مشکلات حل بشه، بذار حال سوگل خوب بشه... وای سوگل.
کلافه، چشم‌هام رو بستم. امیدوارم هر چه سریع‌تر اوضاع روبه‌راه بشه.
***
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین