جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,437 بازدید, 102 پاسخ و 35 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
از گوشه‌ی چشم نگاهی به سعید می‌اندازد‌.
- دستت رو عقب بکش! هنوز اونقدر بی‌شرف نشدم که دست روی زن بلند کنم.
عزیز عصایش را زمین می‌گذارد و با سری بالا گرفته لب می‌زند:
- می‌شنوم.
- می‌خوام با روناک حرف بزنم.
عزیز به روناک نیم نگاهی می‌اندازد و روناک ترسیده سر بالا می‌اندازد.
- آروم‌تر که شدی... .
سیوان نیش خندی می‌زند و میان حرف عزیز میدود:
- دارم میرم شیراز.
روناک بازوی خاتون را چنگ می‌زند.
روناک:
- خاتون.
سیوان قدمی جلو می‌گذارد و باز هم صدای جیغ روناک بلند می‌شود.
- بی خودی جیغ نزن! مظلوم بازی هم درنیار که پُرم روناک پُر، اینقدر پُرم که دلم می‌خواد تو و اون نخاله‌ی بی‌عرضه رو با هم آتیش بزنم.
انگشت اشاره‌اش را اخطاروار مقابل روناک می‌گیرد.
- برگشتیم با هم حرف می‌زنیم. درباره‌ی همه چیز توضیح می‌خوام! اون موقع جیغ و داد و سپر داشتن فایده ندارد.
همین که می‌خواهد بیرون برود صدای روناک متوقفش می‌کند.
- چرا داری میری؟ می‌خوای چی‌کار کنی؟
- فکر کردم از خجالت گندی که زدی لال شدی.
روناک بی‌توجه به تیکه‌ی سیوان ادامه می‌دهد:
- نمی‌خوامش.
سیوان از کوره در می‌رود و به ثانیه‌ای خودش را مقابل روناک چسبیده به دیوار میابد.
- مگه دست خودته؟ اون موقع که غلط اضافه میکردی باید فکر خواستن یا نخواستنش بودی، نه الان که توی باطلاق گندی که زدی داری فرو میری.
صدای لرزان روناک بلند می‌شود:
- اگه نخواد؟
ابروی سیوان بالا می‌پرد.
- اون هم غلط کرده که نخواد. یا با پای خودش میاد یا تا اینجا می‌کشونم و میارمش و کاری که همون روز اول باید انجام می‌دادین رو من انجام میدم.
سیوان فاصله می‌گیرد که روناک باز هم ادامه می‌دهد:
- بعدش چی؟
سیوان چشم ریز می‌کند.
- عقد کردیم، بعدش چی؟ نمیگن این پسر چطوری پیداش شده؟
- نمیگن.
- نمیگن بچه چرا... .
خاتون بازوی روناک را عقب می‌کشد و تشر می‌زند:
- بس کن! مگه نمی‌بینی آتیشِ؟
سیوان می‌غرد:
- من فقط میارمش، چون زیر دین داییم، چون قول دادم، بقیه‌اش به من مربوط نیست.
- من رو نمی‌خواد.
- چطور قبلاً این رو یادت نبود؟
روناک به گریه می‌افتد.
- آدم خوبی نیست. عوضیِ.
سیوان نمایشی دست می‌زند.
- تبریک میگم دختر دایی. انتخابت عالی بوده.
- سیوان.
سیوان بی‌توجه به جیغ و گریه‌های روناک عمارت را ترک می‌کند. ساعتی از حرکتشان نگذشته‌است که صدای موبایل سیوان سکوت را درهم می‌شکند. با نمایان شدن اسم معین آیکون سبز را بالا می‌کشد.
- سلام آقا.
- خوش خبر باشی معین.
صدای باد و بوق ماشین‌ها خبر از در جاده بودن معین می‌دهد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- پسر اسمش کاوه‌است، سی سالش، ارشد معماری می‌خونه، مثل اینکه توی یکی از این همایش‌ها با خانم آشنا میشن. خانواده‌ی خوبی داره، یه برادر بزرگ‌تر از خودش که توی بازار وکیل روبه‌روی حجره‌ی پدرش، حجره‌ی فرش دست بافت داره، مادرش هم قبلاً پرستار بوده. فقط آقا، یه مشکلی هست.
سعید نیم‌نگاهی به سیوان می‌اندازد و دستش سؤالی در هوا تکان می‌دهد.
- می‌شنوم.
- نه به پسر می‌خوره و نه به خانواده‌اش که بزن در رو باشن. اون قضیه هم، مثل اینکه ما بد متوجه شدیم، دیشب می‌بینه یه دختر تنها گوشهی خیابون وایساده که سوار ماشینی هم نمیشه، به سر و وضعش هم نمی‌خورده اهل چیزی باشه، این‌ هم دختر رو به آدرسی که میگه می‌رسونه، مثل اینکه چند ساعت بعدش هم دختر با داد و فریاد زنگ می‌زنه و کمک می‌خواد.
با نشنیدن صدایی از جانب سیوان فکر می‌کند تماس قطع شده و صدا می‌زند:
- آقا؟
- گوش میدم.
- بعدش هم وقتی میرسه، می‌فهمه اون شرکتی که دختر برای تحویل یه سری اسناد رفته، توی لیوان شربتش دارو ریختن. دختر هم شانس میاره و زیاد نمی‌خوره و با همون گنگی که داره، میره توی دستشویی و در رو قفل می‌کنه و زنگ می‌زنه به کاوه. پسر هم میرسه و دختر رو از اونجا می‌کشه بیرون، اون صاحب شرکت رو هم تا می‌خوره می‌زنه، بعدش هم دوستِ‌دخترِ زنگ می‌زنه و این هم که توی حال خودش نیست، کاوه گوشیش رو جواب میده و آدرس می‌گیره و وقتی هم که ما میرسم... .
- اون دخترها؟
- یکیشون همونیِ که بهش کمک کرد، نیلوفر، خانواده‌اش از این اهل ادب و هنران. دوستش هم که نفهمیدم یا یاس بود یا یاسمن. اون یکی هم دختر‌خاله‌ی کاوه بود، الاهه. برای اینکه با نیلوفر تنها نباشه، کنار کافه‌ای که الاهه کار می‌کنه وایمیسه و سوارش می‌کنه. اون سر و صدا هم تولد دوست نیلوفر بوده، از اون موقع هم پسر دیگه ارتباطی با دخترها نداشته.
سیوان سعی می‌کند جاهای خالی ذهنش را پر کند.
- اون دختر چطوری شماره‌ی کاوه رو داشته؟
- جلوی شیشه هر ماشین آژانس یه برگه از قیمت هر مسیر زدن، تهش هم اسم و مشخصات راننده که اگه اتفاقی افتاد مسافر بتونه پیگیری کنه.
- خیلی‌خب. خسته شدی معین، برو هتل استراحت کن بعدش... .
- دارم برمی‌گردم آقا. شما نیستین و آکو هم تنهاست، اونجا باشم بهترِ. فقط آقا، اون لحظه که ما رسیدیم دختر از هوش رفته، اون دوتا دختر هم که زوری نداشتن ،کاوه تنها کسی بود که می‌تونسته... .
سیوان عصبی چشم‌هایش را بر هم می‌فشارد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- فهمیدم معین، نیازی نیست بیشتر توضیح بدی! ممنونم ازت. خداحافظ.
- به‌سلامت آقا.
به محض اتمام تماس، سعید گردن کج می‌کند.
- خب؟
سیوان شقیقه‌اش را فشار می‌دهد و نگاه چپی به او می‌اندازد.
- خب؟ همه رو شنیدی دیگه.
- پس یه جای کار بدجور میلنگه.
سعید که ساکت بودن سیوان را می‌بیند، ادامه می‌دهد:
- می‌خوای چی‌کار کنی؟
- با برادر پسرِ قرار گذاشتم.
چشم‌های سعید درشت می‌شوند.
- چطوری؟
- شماره‌اش رو معین پیدا کرد. برعکس پدر و مادرش در جریان همه چیز قرار داشت.
سعید اندکی جابه‌جا می‌شود.
- تو که نمی‌خوای روناک رو مجبور کنی؟
- فقط می‌خوام درست تصمیم بگیره.
- تصمیم درست یعنی اون چیزی که تو میگی یا سیلی عزیز اجبار می‌کنه؟
سیوان که نیش کلامش را خوب متوجه می‌شود، به‌طرفش برمی‌گردد.
- من دست روش بلند نکردم که سرخی صورتش رو داری به روم میاری. الآن هم عصبیِ و هم ناراحت. نمی‌فهمه داره با آینده‌اش چی‌کار می‌کنه. باید منطقی بشینه و با پسرِ حرف بزنه و سنگ‌هاش رو وا بِکنه. فکر می‌کنه اگه بگه نه، همه چیز درست میشه و مثل قصه‌ها تا آخر عمر به خوبی زندگی می‌کنه.
- نمیشه؟
- میشه. ولی اگه قبول نکنه مجبوره برای همیشه از روستا بره. اون تحمل حرف بقیه رو نداره، اونقدر قوی نیست، آسیب می‌بینه. اگه بره دیگه نمی‌تونه برگرده و خودت هم خوب می‌دونی که طاقت دور بودن از روستا و خانواده‌ای که فقط چندتا سنگ ازشون مونده رو نداره.
- نگران حرف مردمی یا روناک؟
سیوان بدونِ مکث پاسخ می‌دهد:
- نگران حرف مردمم. همین مردمی که خودکشی مادرش و فرار خاله‌اش رو هفت سال ادامه دادن، هفت سالی که چندبار روناک یا می‌خواست خودش رو بندازه توی چاه یا توی تنور. اون به زور هزارتا قرص و دکتر سر پا مونده. به‌نظرت الآن می‌تونه تحمل کنه؟ اون موقع بچه بود و بی‌گناه، الان چی؟
- الآن هم گناهی نکرده.
- بقیه این رو قبول نمی‌کنن. بفهم این رو که من هم نمی‌تونم جلوی دهن تک تک مردم رو بگیرم. یکی دو نفر نیستن، چند روستان و کلی مردم که کوچک‌ترین مسائل زندگیت که خودت هم خبر نداری رو می‌دونن‌‌.
- مردم اینقدر بدبختی دارن که بعد از یه مدت یادشون میره.
رگ‌های بیرون زده‌ی پیشانیش خبر از حال بدش می‌دهد و کلافه کلمات را کنار هم می‌چیند:
- توی مراسم دایی، هر جایی که می‌رفتی صدای پچ‌پچشون رو می‌شنیدی. یا از نحسی خاله‌اش می‌گفتن که رسیده به روناک یا پیش‌بینی می‌کردن که اون هم تهش می‌رسه به یه طناب و صندلی.
 
بالا پایین