جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 11,006 بازدید, 112 پاسخ و 37 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
118
1,671
مدال‌ها
2
از گوشه‌ی چشم نگاهی به سعید می‌اندازد‌.
- دستت رو عقب بکش! هنوز اونقدر بی‌شرف نشدم که دست روی زن بلند کنم.
عزیز عصایش را زمین می‌گذارد و با سری بالا گرفته لب می‌زند:
- می‌شنوم.
- می‌خوام با روناک حرف بزنم.
عزیز به روناک نیم نگاهی می‌اندازد و روناک ترسیده سر بالا می‌اندازد.
- آروم‌تر که شدی... .
سیوان نیش خندی می‌زند و میان حرف عزیز میدود:
- دارم میرم شیراز.
روناک بازوی خاتون را چنگ می‌زند.
روناک:
- خاتون.
سیوان قدمی جلو می‌گذارد و باز هم صدای جیغ روناک بلند می‌شود.
- بی خودی جیغ نزن! مظلوم بازی هم درنیار که پُرم روناک پُر، اینقدر پُرم که دلم می‌خواد تو و اون نخاله‌ی بی‌عرضه رو با هم آتیش بزنم.
انگشت اشاره‌اش را اخطاروار مقابل روناک می‌گیرد.
- برگشتیم با هم حرف می‌زنیم. درباره‌ی همه چیز توضیح می‌خوام! اون موقع جیغ و داد و سپر داشتن فایده ندارد.
همین که می‌خواهد بیرون برود صدای روناک متوقفش می‌کند.
- چرا داری میری؟ می‌خوای چی‌کار کنی؟
- فکر کردم از خجالت گندی که زدی لال شدی.
روناک بی‌توجه به تیکه‌ی سیوان ادامه می‌دهد:
- نمی‌خوامش.
سیوان از کوره در می‌رود و به ثانیه‌ای خودش را مقابل روناک چسبیده به دیوار میابد.
- مگه دست خودته؟ اون موقع که غلط اضافه میکردی باید فکر خواستن یا نخواستنش بودی، نه الان که توی باطلاق گندی که زدی داری فرو میری.
صدای لرزان روناک بلند می‌شود:
- اگه نخواد؟
ابروی سیوان بالا می‌پرد.
- اون هم غلط کرده که نخواد. یا با پای خودش میاد یا تا اینجا می‌کشونم و میارمش و کاری که همون روز اول باید انجام می‌دادین رو من انجام میدم.
سیوان فاصله می‌گیرد که روناک باز هم ادامه می‌دهد:
- بعدش چی؟
سیوان چشم ریز می‌کند.
- عقد کردیم، بعدش چی؟ نمیگن این پسر چطوری پیداش شده؟
- نمیگن.
- نمیگن بچه چرا... .
خاتون بازوی روناک را عقب می‌کشد و تشر می‌زند:
- بس کن! مگه نمی‌بینی آتیشِ؟
سیوان می‌غرد:
- من فقط میارمش، چون زیر دین داییم، چون قول دادم، بقیه‌اش به من مربوط نیست.
- من رو نمی‌خواد.
- چطور قبلاً این رو یادت نبود؟
روناک به گریه می‌افتد.
- آدم خوبی نیست. عوضیِ.
سیوان نمایشی دست می‌زند.
- تبریک میگم دختر دایی. انتخابت عالی بوده.
- سیوان.
سیوان بی‌توجه به جیغ و گریه‌های روناک عمارت را ترک می‌کند. ساعتی از حرکتشان نگذشته‌است که صدای موبایل سیوان سکوت را درهم می‌شکند. با نمایان شدن اسم معین آیکون سبز را بالا می‌کشد.
- سلام آقا.
- خوش خبر باشی معین.
صدای باد و بوق ماشین‌ها خبر از در جاده بودن معین می‌دهد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
118
1,671
مدال‌ها
2
- پسر اسمش کاوه‌است، سی سالش، ارشد معماری می‌خونه، مثل اینکه توی یکی از این همایش‌ها با خانم آشنا میشن. خانواده‌ی خوبی داره، یه برادر بزرگ‌تر از خودش که توی بازار وکیل روبه‌روی حجره‌ی پدرش، حجره‌ی فرش دست بافت داره، مادرش هم قبلاً پرستار بوده. فقط آقا، یه مشکلی هست.
سعید نیم‌نگاهی به سیوان می‌اندازد و دستش سؤالی در هوا تکان می‌دهد.
- می‌شنوم.
- نه به پسر می‌خوره و نه به خانواده‌اش که بزن در رو باشن. اون قضیه هم، مثل اینکه ما بد متوجه شدیم، دیشب می‌بینه یه دختر تنها گوشهی خیابون وایساده که سوار ماشینی هم نمیشه، به سر و وضعش هم نمی‌خورده اهل چیزی باشه، این‌ هم دختر رو به آدرسی که میگه می‌رسونه، مثل اینکه چند ساعت بعدش هم دختر با داد و فریاد زنگ می‌زنه و کمک می‌خواد.
با نشنیدن صدایی از جانب سیوان فکر می‌کند تماس قطع شده و صدا می‌زند:
- آقا؟
- گوش میدم.
- بعدش هم وقتی میرسه، می‌فهمه اون شرکتی که دختر برای تحویل یه سری اسناد رفته، توی لیوان شربتش دارو ریختن. دختر هم شانس میاره و زیاد نمی‌خوره و با همون گنگی که داره، میره توی دستشویی و در رو قفل می‌کنه و زنگ می‌زنه به کاوه. پسر هم میرسه و دختر رو از اونجا می‌کشه بیرون، اون صاحب شرکت رو هم تا می‌خوره می‌زنه، بعدش هم دوستِ‌دخترِ زنگ می‌زنه و این هم که توی حال خودش نیست، کاوه گوشیش رو جواب میده و آدرس می‌گیره و وقتی هم که ما میرسم... .
- اون دخترها؟
- یکیشون همونیِ که بهش کمک کرد، نیلوفر، خانواده‌اش از این اهل ادب و هنران. دوستش هم که نفهمیدم یا یاس بود یا یاسمن. اون یکی هم دختر‌خاله‌ی کاوه بود، الاهه. برای اینکه با نیلوفر تنها نباشه، کنار کافه‌ای که الاهه کار می‌کنه وایمیسه و سوارش می‌کنه. اون سر و صدا هم تولد دوست نیلوفر بوده، از اون موقع هم پسر دیگه ارتباطی با دخترها نداشته.
سیوان سعی می‌کند جاهای خالی ذهنش را پر کند.
- اون دختر چطوری شماره‌ی کاوه رو داشته؟
- جلوی شیشه هر ماشین آژانس یه برگه از قیمت هر مسیر زدن، تهش هم اسم و مشخصات راننده که اگه اتفاقی افتاد مسافر بتونه پیگیری کنه.
- خیلی‌خب. خسته شدی معین، برو هتل استراحت کن بعدش... .
- دارم برمی‌گردم آقا. شما نیستین و آکو هم تنهاست، اونجا باشم بهترِ. فقط آقا، اون لحظه که ما رسیدیم دختر از هوش رفته، اون دوتا دختر هم که زوری نداشتن ،کاوه تنها کسی بود که می‌تونسته... .
سیوان عصبی چشم‌هایش را بر هم می‌فشارد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
118
1,671
مدال‌ها
2
- فهمیدم معین، نیازی نیست بیشتر توضیح بدی! ممنونم ازت. خداحافظ.
- به‌سلامت آقا.
به محض اتمام تماس، سعید گردن کج می‌کند.
- خب؟
سیوان شقیقه‌اش را فشار می‌دهد و نگاه چپی به او می‌اندازد.
- خب؟ همه رو شنیدی دیگه.
- پس یه جای کار بدجور میلنگه.
سعید که ساکت بودن سیوان را می‌بیند، ادامه می‌دهد:
- می‌خوای چی‌کار کنی؟
- با برادر پسرِ قرار گذاشتم.
چشم‌های سعید درشت می‌شوند.
- چطوری؟
- شماره‌اش رو معین پیدا کرد. برعکس پدر و مادرش در جریان همه‌چیز قرار داشت.
سعید اندکی جابه‌جا می‌شود.
- تو که نمی‌خوای روناک رو مجبور کنی؟
- فقط می‌خوام درست تصمیم بگیره.
- تصمیم درست یعنی اون چیزی که تو میگی یا سیلی عزیز اجبار می‌کنه؟
سیوان که نیش کلامش را خوب متوجه می‌شود، به‌طرفش برمی‌گردد.
- من دست روش بلند نکردم که سرخی صورتش رو داری به روم میاری. الآن هم عصبیِ و هم ناراحت. نمی‌فهمه داره با آینده‌اش چی‌کار میکنه؟ باید منطقی بشینه و با پسرِ حرف بزنه و سنگ‌هاش رو وا بِکنه. فکر می‌کنه اگه بگه نه، همه‌چیز درست میشه و مثل قصه‌ها تا آخر عمر به خوبی زندگی می‌کنه.
- نمیشه؟
- میشه. ولی اگه قبول نکنه مجبوره برای همیشه از روستا بره. اون تحمل حرف بقیه رو نداره، اونقدر قوی نیست، آسیب می‌بینه. اگه بره دیگه نمی‌تونه برگرده و خودت هم خوب می‌دونی که طاقت دور بودن از روستا و خانواده‌ای که فقط چندتا سنگ ازشون مونده رو نداره.
- نگران حرف مردمی یا روناک؟
سیوان بدونِ مکث پاسخ می‌دهد:
- نگران حرف مردمم. همین مردمی که خودکشی مادرش و فرار خاله‌‌ش رو هفت‌سال ادامه دادن، هفت‌سالی که چندبار روناک یا می‌خواست خودش رو بندازه توی چاه یا توی تنور. اون به زور هزارتا قرص و دکتر سر پا مونده. به‌نظرت الآن می‌تونه تحمل کنه؟ اون موقع بچه بود و بی‌گناه، الان چی؟
- الآن هم گناهی نکرده.
- بقیه این رو قبول نمی‌کنن. بفهم این رو که من هم نمی‌تونم جلوی دهن تک‌تک مردم رو بگیرم. یکی، دو نفر نیستن، چند روستان و کلی مردم که کوچک‌ترین مسائل زندگیت رو که خودت هم خبر نداری، می‌دونن‌‌.
- مردم اینقدر بدبختی دارن که بعد از یه مدت یادشون میره.
رگ‌های بیرون‌زده‌ی پیشانیش خبر از حال بدش می‌دهد و کلافه، کلمات را کنار هم می‌چیند:
- توی مراسم دایی، هر‌جایی که می‌رفتی صدای پچ‌پچشون رو می‌شنیدی. یا از نحسی خاله‌اش می‌گفتن که رسیده به روناک یا پیش‌بینی می‌کردن که اون هم تهش به یه طناب و صندلی می‌رسه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
118
1,671
مدال‌ها
2
چشم‌های متعجب و پشیمان سعید نگاه می‌کند:
- باز هم میگی یادشون میره؟

***

با خوردن باد خنکی به صورتش چشم باز می‌کند.
- کجاییم؟
- بیست دقیقه دیگه می‌رسیم هتل هما.
سعید کش و قوسی به تن کوفته‌اش می‌دهد و صدای گردن و کمرش بلند می‌شود.
- کی میریم دیدن پسرِ؟
سیوان گلویی صاف می‌کند.
- کیسان.
- چی؟
- اسمش. یه خرده استراحت کنیم؛ بعد از ناهار میریم.
سعید به ساعت ماشین نگاه می‌کند با دیدن عدد هشت، سرش را خسته به پشتی صندلی تکیه می‌دهد. بلند شدن صدای زنی که به مقصد رسیدن را خبر می‌دهد با نمایان شدن تابلوی هتل هم زمان می‌شود. با توقف مقابل راه‌بند، نگهبان بلند می‌شود و دکمه‌ی راه‌بند را می‌زند و با چهره‌ای بشاش جلو می‌رود.
- سلام. خیلی خوش اومدین! بفرمایین داخل!
سیوان با تکان دادن سرش از کنار مرد می‌گذرد و مقابل ورودی هتل ترمز می‌کند. مستخدم به محض دیدن مهمان‌ها، برای پارک کردن ماشین مؤدبانه جلو می‌رود.
- روزتون‌بخیر. خیلی خوش اومدین! سویئچ رو بدین بنده، پارک می‌کنم.
سیوان پیاده می‌شود و سویئچ را میان دست دراز شده‌ی پسر می‌گذارد و با ابروهایی درهم نگاهی به خورشید که با نیرویی هر چه تمام‌تر می‌تابد و سوزش چشم‌ها و سردردش را بیشتر می‌کند، می‌اندازد. با سؤال پسر، چشم از آسمان می‌گیرد.
- فقط از قبل رزرو داشتین، درسته؟
- داشتیم.
- خیلی هم عالی. بفرمایید داخل! همکارهای بنده وسایلتون رو اتاقتون میارن.
سعید پنج تراول صدی را داخل جیب پسرک می‌گذارد و با لبخند و تشکری کوتاهی او را پشت‌سر می‌گذارد و در حین رد شدن از کنار سیوان، زیر لب قر می‌زند:
- گنداخلاق.
سیوان با چشم‌هایی ریزشده مسیر رفتن سعید را دنبال می‌کند و با مکثی کوتاه، پشت سر سعید روانه می‌شود. با باز شدن در و خوردن هوای خنک و خوش‌بوی داخل به صورتش، لحظه‌ای چشم می‌بندد و دمی عمیق می‌گیرد. با دیدن سعید کنار پیش‌خوان که مشغول گرفتن کلید اتاق است، به ستون مقابل آسانسور تکیه می‌دهد. با لرزش گوشی میان انگشتانش، صفحه را باز می‌کند و با دیدن اسم کیسان، روی پیام می‌زند:
- سلام. عذرخواهم بابت پیام بد موقع ولی کاوه فهمیدِ می‌خوام شما رو ببینم، اگه مشکلی نداشته باشین اون هم عصر حضور داشته باشه؟
سیوان بدون تعلل تایپ می‌کند:
- سلام مسئله‌ای نیست.
با برگشتن سعید، تکیه از ستون می‌گیرد و دکمه‌ی آسانسور را می‌فشارد و خیلی زود، تن خسته‌اش را روی تخت پرت می‌کند و با خاموش شدن چراغ، به سقف خیره می‌شود. مغزش بی‌توجه به تنِ خسته‌اش در تلاش است که تا لحظه‌ی آخر کار کند و فرصتی برای تجدید قوا به او ندهد. با نفس تنگی از خواب می‌پرد و با دیدن عقربه‌های ساعت مقابلش سریع برمی‌خیزد و سعید را صدا می‌زند:
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
118
1,671
مدال‌ها
2
- سعید! سعید بیدار شو! دیر شد.
سعید بی‌توجه به سیوان می‌چرخد و پشتش را به او می‌کند. سیوان در حین تن زدن پیراهنش، جعبه‌ی دستمال کاغذی روی پاتختی را به‌سمتش پرت می‌کند و می‌غرد:
- خبر مرگت پاشو!
با برخورد جعبه به بازویش هراسان می‌نشیند و با چهره‌ای گنگ و شوک‌زده اطراف را نگاه می‌کند.
- ساعت چندِ؟
- شیش. بدو! یه ساعت مونده.
- ناهار چی؟
دست سیوان که برای برداشتن شلوارش خم شده بود، میانه‌ی راه خشک می‌شود. پلک‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و از میان دندان‌های چفت شده‌اش، شمرده‌شمرده می‌غرد:
- اونجا یه چیزی می‌خوری. الآن فقط زود باش.
سعید که تازه موقعیت را درک کرده، در بی‌صدا‌ترین حالت ممکن بلند می‌شود و با برداشتن لباس‌هایش وارد دستشویی می‌شود.
دقیقه‌ای بعد صدای سیوان بلند می‌شود:
- چی‌کار می‌کنی؟ زود باش!
در حین بستن دکمه‌های پیراهنش از دستشویی بیرون می‌آید و با ابرویی بالا رفته رو‌به‌روی سیوان می‌ایستد.
- میگم... دیروز نشد بپرسم، نه که اخلاقت مگسی بود. تو چطوری توی یه روز رفتی این پسرِ چی بود؟ کاوه؛ اون رو کتک زدی و برگشتی؟
سعید با دیدن صورت بدون واکنشش، به عقب برمی‌گردد و با برداشتن ساعتش ادامه می‌دهد:
- نه که از دیروز توی راه بودیم برای همین... .
- دو ساعت رفت، دو ساعت برگشت، یه ربع کتک.
- ها؟!

سیوان بدون اینکه سرش را بلند کند، پاسخ می‌دهد:
- جواب سؤالت بود.
- مگه طرز تهیه کیک رو داری میگی؟ وایسا ببینم! یعنی اون بدبخت رو بدون هیچ حرفی گرفتی زدی؟
سیوان صفحه موبایلش را می‌بندد و میان انگشتانش می‌فشارد و کلافه با پنجه‌ی کفشش، کفش‌های سعید را جلوی پایش هول می‌دهد.
- چه حرفی؟ طرف بین دخترها بود. باید چی‌کار می‌کردم؟ حتماً باید می‌رفتم و محترمانه درخواست می‌کردم که این وسط یه ربع برای من هم وقت بذاره.
کل خانواده‌اش یه کاره‌این، فقط این ول و بیکارِ، حتماً یه خبطی کرده که نه داداشش و نه آقاش گردنش نگرفتن.
سعید بدون بازکردن بندها، کفش‌های اسپرتش را پا می‌زند و شلوارش را مرتب می‌کند؛ تمام مدت سیوان حرکات او را با چشم دنبال می‌کند. سعید نگاه از شلوارش می‌گیرد و با بالا گرفتن سرش به در اشاره می‌زند.
- بریم؟
سیوان جلوتر از اتاق بیرون می‌رود و سعید پشت سرش روانه می‌شود و کلمات را با احتیاط به زبان می‌آورد:
- دیشب که معین زنگ زد، گفت که کاوه کاره‌ایی نبودِ.
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
118
1,671
مدال‌ها
2
با توقف آسانسور، سیوان نیم‌نگاهی به سعید می‌اندازد‌.
- الآن که رفتیم، بذار حرف بزنه.
- داداشش رو صدا زدم که حرف بزنه.
به محض باز شدن در آسانسور، سیوان قدم‌هایش را سرعت می‌بخشد و سعید کلافه کلامش را سر می‌گیرد:
- داداشش این وسط چی‌کاره‌ است؟ سر پیازه یا ته‌ پیاز؟ هیچ میفهمی داری چی‌کار می‌کنی؟
با توقف ماشین مقابلشان، سیوان بدون هیچ پاسخی پشت فرمان می‌نشیند و با جا گرفتن سعید کنارش، حرکت می‌کند.
- سیوان؟
سیوان پلک‌هایش را روی هم می‌فشارد و از میان دندان‌های چفت شده‌اش می‌غرد:
سعید! با سؤال و جوابات فقط داری روی مغزم رژه‌ میری. نه، نمی‌دونم دارم چه غلطی می‌کنم. خوبه؟ راضی شدی؟ توی چند روز‌ یه گندی خورده به زندگیم که هر طرفش رو می‌گیرم یه طرفش از دستم در میره. انگار توی یه باتلاق گیر کردم و هر لحظه بیشتر فرو میرم.
با صدایی تحلیل رفته ادامه می‌دهد:
- تو دیگه بدترش نکن!
سعید با دیدن حال سیوان، لب‌هایش را به قصد گفتن کلامی برای بهتر کردن حالش باز می‌کند و با نیافتن جمله‌ای لب می‌بندد و با قلبی مملو از درد برای حال رفیقش تا رسیدن به مقصد صامت به بیرون چشم می‌دوزد. با دیدن نام کافه، ماشین را گوشه‌ای پارک می‌کند و هر دو پیاده می‌شوند.
- سیوان.
سیوان به‌ عقب برمی‌گردد.
سعید با سری پایین افتاده لب می‌زند:
- معذرت می‌خوام داداش! فقط... .
سیوان با گامی بلند کنارش می‌ایستد و شانه‌اش را فشار می‌دهد.
- خوبه که هستی!
سعید با مردمک‌هایی لرزان به چهره‌ی سیوان نگاه می‌کند و سر زیر می‌اندازد. هر دو مسافت خیابان را طی می‌کنند و با وارد شدنشان به کافه و دیدن فضای خالی، سعید بهت‌زده کنار گوش سیوان پچ می‌زند:
- این می‌خواد کتک‌هایی که خورده رو تلافی کنه‌.
سیوان از گوشه‌ی چشم به سعید نگاه می‌کند و با دیدن قیافه‌ی جدیَش، ابرویی بالا می‌اندازد.
- کجان؟ حتی به خودشون زحمت ندادن بیان. حتماً برای زدنمون آدم اجیر کردن.
با حرکت سیوان به گوشه‌ی کافه، نگاه‌اش را آن طرف می‌کشاند و با دیدن صورت خون مرده‌ی پسری که گوشه‌ترین جای کافه نشسته‌است، سیوان را مخاطب قرار می‌دهد:
- این به این گند‌گی رو چجوری پوکوندی؟! بیا برگردیم داداش. ببین نه موزیکی، نه آدمی، کافه‌ام که زده بسته.
با متوقف نشدن سیوان، ناچار پشت‌سرش روانه می‌شود و با رسیدنشان کنار میز، هر دو بلند می‌شوند و سعید نیز بالاخره سکوت می‌کند.
- سلام. خوش اومدین! کیسانم.
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
118
1,671
مدال‌ها
2
سیوان دست دراز شده‌ی پسرک را می‌فشارد و با فکی چفت شده به دست کاوه نگاه می‌اندازد. سعید که بی‌حرکت ماندن سیوان را می‌بیند با هر دو دست می‌دهد و خود را معرفی می‌کند.
کیسان:
- خوشبختم! بفرمایین بشینین
با نزدیک شدن مدیرکافه، کیسان آن دو را مخاطب قرار می‌دهد:
- آرمان یکی از دوستای قدیمیم. لطف کردن برای راحتیمون کافه رو تعطیل کردن.
آرمان:
- تو بیشتر از این‌ها به گردن ما حق داری. سلام. خیلی خوش اومدین! چیزی میل دارین؟
سیوان:
- ممنونم! نیازی نیست.
آرمان با چهره‌ای پرسشی به کیسان نگاه می‌کند. با پلک به تایید بستن کیسان، قدمی عقب می‌رود.
آرمان:
- هر جور مایلین.
کیسان از مسیر آرمان چشم می‌گیرد.
- خب، در خدمتم.
سیوان با قیافه‌ای جدی دهان می‌گشاید:
- فکر نکنم نیاز باشه چیزی رو توضیح بدم.
دستش را از میز فاصله می‌دهد و به کاوه اشاره می‌کند.
- حتماً بهتر از من از همه چیز خبر دارین.
کیسان با صورتی که حال اثری از لبخند ندارد، پاسخ می دهد:
- خبر دارم، ولی مثل اینکه خبرهایی که من و شما داریم از زمین تا آسمون فرقشونه.
سیوان تک خندی عصبی می‌زند.
- اون وقت چه فرقی؟
- فرق داره، اونقدر فرق داره که هر چی فکر کردم هیچ کجای ماجرا خبطی از کاوه ندیدم که جوابش بشه این وضعش.
- خبط؟ تا خبط از نظر شما چی باشه. هر چند فکر کنم توی ایل و طایفه‌ی شما بزن در رو بودن و غیرت نداشتن عادیه.
سعید با دیدن جو متشنج و چشم‌های به خون نشسته‌ی سه نفرشان، بالآخره به حرف می‌آید:
- اومدیم اون خبری که از زمین تا آسمون فرقش رو بشنویم.
کیسان به‌طرف سعید سر می‌چرخاند.
- معین، اون پسری که واسه‌ی تحقیق فرستادین، از اون خبری که میگین رو شنیدم. سخت می‌شد ازش حرف کشید. می‌خواست از خودتون بشنوم ولی حق بدین صورت آش و لاش کاوه صبرم رو سربیاره، چه یه ساعت، چه یه روز. اون بی‌غیرتی هم که بی‌دلیل به نافمون بستین رو هیچ‌جوره نمی‌تونم نشنیده بگیرم، چون نیستیم که اگه بودیم الان صورت شما هم مثل کاوه بود یا تهش به‌خاطر تموم تهمت و دروغ‌هایی که بهمون نسبت دادین پاسگاه بودیم نه اینجا. ولی سعی می‌کنیم حالتون رو درک کنیم.
سیوان عصبی می‌خندد.
- چی می‌خوای پسرحاجی؟ الان منتظر تشکری یا داری منت کتک نخوردن از داداشت رو سرمون می‌ذاری؟ راستی مشکلی ندارد که میگم داداشت؟
با دیدن نگاه خشمگین و گنگشان ادامه می‌دهد:
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
118
1,671
مدال‌ها
2
معلوم نیست چه خطایی کرده که هیچ‌کدومتون یه پاپاسی نذاشتین کف دستش و مسافرکش شده، از اون بابت عرض کردم.
کیسان می‌خواهد جواب دهد که کاوه میان کلامش می‌دود:
- از زمین تا آسمون با چیزی که از روناک درباره‌اتون شنیدم فرق دارین.
سیوان به قصد دریدنش از صندلی فاصله می‌گیرد، سعید سریع بلند می‌شود و با فشردن شانه‌هایش سعی در کنترل کردنش دارد.
- بشین! بذار حرفش رو بشنویم. مگه برای همین نیومدیم؟
کاوه از سعید چشم می‌گیرد و کلامش را از سر می‌گیرد:
- توی حرف‌هاش اینقدر بی‌منطق نبودین؛ آروم بودین و منطقی، ولی پای ناموستون وسطه، پس حق دارین.
سیوان حرصی نیشخندی می‌زند.
- مرسی که بهمون حق میدی.
کیسان که متوجه عصبانیت کاوه می‌شود، دستش را روی پایش می‌گذارد.
کاوه از گوشه‌ی چشم نگاهی به برادرش می‌اندازد و با فکی سفت شده می‌غرد:
- از پریشب تا الان سعی کردم درکتون کنم و یهو افسار پاره نکنم، ولی بد دارین می‌تازونین.
- کاوه!
بی‌توجه به لحن اخطارگونه‌ی برادرش ادامه می‌دهد:
- نه اون گندی که به‌خاطرش اومدین رو من زدم و نه اون خبطی که دارین بی‌خبر ازش من و خانواده‌ام رو زیر سؤال می‌برین. برای راحت شدن خیالتون میگم، نه که بترسم، نه، فقط واسه‌ی کسی که ازش جز مردونگی نشنیدم احترام قائلم. در ضمن، فقط توی آژانس کار نمی‌کنم، واسه‌ی بقیه پایان‌نامه می‌نویسم و پروژه تحویل میدم، یه وقت‌هایی هم میرم توی قفس، زخم و زیلی میشی ولی خوبه، پولش بیشتر از مسافر بردنِ.
ابروهای سیوان درهم می‌رود و با چهره‌ای سردرگم گوش می‌دهد.
- نه که بنده‌ی پول باشم‌، نه، اتفاقاً یه موقعی حجره‌ی کنارِ حاجی مالِ من بود؛ از یه آلونک زیر راه پله‌ای با سگ دوزدن به اونجا رسوندمش. چهار سال پیش فهمیدم سرطان دارم، حاجی می‌خواست زندگیش رو بفروشه و خرجم کنه‌، اون هم مثل شما واسه‌ی خانواده‌اش هرکاری می‌کنه ولی قبول نکردم، حجره و هرچی که داشتم رو فروختم و پولش شد خرج دو سال شیمی درمانی و بعد از خوب شدنم باز هم راضی نشدم که سربار دیگران شم و دستم رو دراز نکردم و روی پای خودم وایسادم. می‌دونم گفتن این حرف‌ها به بحث الان ربطی نداره، گفتم که مثل اون بی‌غیرتی و ناخلفی که گفتین، توی گلوم سنگینی نکنه. اما روناک... نمیگم نمی‌شناسم یا ارتباطی بینمون نبوده، بوده، اونقدر بوده که از تموم پیچ و خم زندگیش خبر داشته‌باشم. اولین‌بار که دیدمش پنج سال پیش توی یه سمینار بود. کارشناسی طراحی داخلی می‌خوند و با یکی از دوستاش اومده‌بود. چند بار دیگه هم دیده‌بودمش؛ آروم بود و سر‌به‌زیر، دوست‌های زیادی هم نداشت.
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
118
1,671
مدال‌ها
2
آدم حروم لقمه‌ای نبودم و نیستم. قصدم وقت گذروندن نبود، پس نخواستم با یهویی جلو رفتنم بترسونمش. با آیدا، خواهر‌ِآرمان هم رشته‌ای و هم ترم بودن؛ ازش خواستم چند باری برنامه‌ی بیرون رفتن بچینه که بعدش شاید بتونم یه طوری با روناک حرف بزنم.
لبخندی غمگین می‌زند و با باز شدن زخم لبش و چکیدن قطره‌ی خون، دستش را رویش می‌کشد.
- نمی‌اومد، قبول نمی‌کرد. آیدا می‌گفت توی کلاس‌ها هم همینطوریه و با دخترها به زور حرف میزنه چه برسه... .
مکثش میان هر جمله و نفس زدنش نشان از غم و دلخوری می‌دهد که مرور خاطرات بر قلبش سرازیر می‌کند.
- مصمم‌تر شدم. خوب بود، خیلی‌خوب. یه بار با آرمان رفتیم جلوی دانشکده‌شون، خواستم تو رودربایستی گیر کنه و مجبور شه به اومدن. وقتی با آیدا اومد بیرون و ما رو دید خواست بره ولی آیدا کیفش رو گرفت و نذاشت. ازش خواستم باهامون بیاد، گفتم خواهرزاده‌ام دنیا اومده و شیرینی دایی شدنم رو میخام بدم؛ بزور قبول کرد، اون هم با کلی اصرار.
- هر لحظه که می‌گذشت بیشتر ازش خوشم می‌اومد، از هر چندباری که بیرون می‌رفتیم یه بارش رو باهامون می‌اومد. چند ماه گذشت، چهارتایی اکیپ خوبی شده‌بودیم، کمی بعد هم راحله بهمون اضافه شد، اون موقع یه ماهی می‌شد که با آرمان ازدواج کرده‌بودن. همه چی خیلی‌خوب بود، یه سال عالی و.... .
لبخند غمگینی که از مرور خاطرات بر لبش آمده را با گزیدن پوست لبش، جمع می‌کند.
- یادمه نزدیک عید بود، می‌خواست فرداش برگرده روستا، ازش ساعت رفتنش رو پرسیدم و صبح زود برای رسوندش جلوی خوابگاه رفتم. اول که منو دید تعجب کرد، با تردید جلو اومد. بعد از کلی اصرار بالاخره قبول کرد برسونمش و باهام همراه شد. تا ترمینال ساکت بود و من هم نخواستم با حرف زدن معذبش کنم، پس سکوت کردم. وقتی رسیدیم و خواست سوار اتوبوس شه دل رو زدم به دریا و حرفی که یکسال برای گفتنش دل‌دل می‌کردم رو گفتم، اولش شوکه شد و بعد آروم و با نگاهی فراری خیره‌ی زمین شد. ترسیدم نه بگه پس ازش خواستم فکر کنه و وقتی برگشت جواب بده.
سیوان که با چشم‌هایی سرخ شده منتظر شنیدن است، لحظه‌ای متوجه لرزش دستان کاوه می‌شود.
- الان... .
کاوه با فرو دادن آب دهانش سعی دارد مانع از آشکار شدن بغضش شود. با دیدن مسیر نگاه سیوان، دستانش را زیر میز می‌برد و درهم قفل می‌کند.
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
118
1,671
مدال‌ها
2
- الان از هیچ چیز مطمئن نیستم ولی حاضرم قسم بخورم که اون لحظه معصوم‌تریم آدمی بود که دیده‌بودم.
لبخند تلخی می‌زند و با کشیدن نفسی عمیق و لرزان، ادامه می‌دهد:
- تازه حجره رو گرفته‌بودم، پولم به چند تخته فرش بیشتر نمی‌رسید ولی همین هم عالی بود و فقط یه چیز رو کم داشتم و برای شنیدن جوابش هم لحظه شماری می‌کردم اما... زندگیِ دیگه، هر موقع فکر می‌کنی خوشبخت‌ترین آدمی و همه چیز خوب پیش میره یه طوری نارو می‌زنه که نتونی کمر راست کنی. دو ماه گذشت، کم‌کم فهمیدم دلایل ریزش موهام و کبودیای یهویی تنم نه استرس بوده و نه حواس پرتی. مرخصی تحصیلی گرفتم و بی‌خیال روناک شدم، اونقدر نامرد نبودم که بخوام به زندگیش گند بزنم. دانشگاه نرفتم که حال گندم رو نبینه، اصلاً مگه جنازه‌ هم دیدن داشت؟ حوصله‌ی خودم هم نداشتم و به زور کیسان جلسه‌های شیمی درمانی رو می‌رفتم. یه روز که از بیمارستان برگشتیم مامان گفت مهمون داریم؛ ندیده‌ام می‌دونستم کیان، همون سه تا کله‌شق، ولی جلوی در یه جفت کفش اضافه بود. دیر فهمیدم، خواستم برگردم. یه مرده‌ی متحرک که فقط چشم‌هاش تکون می‌خورد دیدن نداشت. تا به خودم بیام و بخوام عقب برم، برگشت، خشکم زد، از حالم متنفر شدم، اما برعکس اون چیزی که انتظار داشتم شد، لبخند زد، گفت منتظرم بوده. اون روز و بقیه روزها به هر بهونه‌ای سعی می‌کرد کنارم باشه. از وضعم گفتم، از اینکه هر لحظه ممکنه تموم شه، بدخلقی کردم، تشر زدم و اون فقط لبخند زد و موند، بدون هیچ ترحمی توی نگاهش کنارم موند. چهارسال توی هر شرایطی کنار هم موندیم، موندیم و زندگی رو برای هم قابل تحمل کردیم. ولی... .
کاوه کلافه دستی به پشت گردنش می‌کشد و تمام تلاشش را به‌کار می‌برد تا قلب سرکشش را خاموش کند و مانع از پرسیدن حال روناک شود.
- ولی؟
سیوان بی‌حوصله به دهانش چشم می‌دوزد. کاوه دستش را روی سی*ن*ه‌اش می‌کشد بلکه سنگینی که قلبش را آزار می‌دهد و مانع از نفس کشیدن می‌شود از بین برود.
- ولی یه مدت می‌شد که مثل قبل خوشحال نبود؛ انگار یه چیزی آزارش می‌داد. دور شده‌بود و ساکت. کم‌کم فهمیدم یه جای کار می‌لنگه. زنگ و پیام‌هام رو یکی در میون جواب می‌داد. چشم‌هاش خسته بود، هر بار هم که باهاش حرف می‌زدم حواسش پرت بود و با لبخندهای اجباری سعی می‌کرد نشون بده که همه‌چیز روبه‌ راهِ.
 
بالا پایین