دستم را روی دیوار کشیدم؛ رطوبت سرد از زیر انگشتهایم بالا رفت. پنجره آنقدر کوچک بود که نور ماه، فقط یک تکهی باریک روی کف انداختهبود. دندانهایم با صدا روی هم برخورد میکردند و انگشتهای پا و دستانم سر شدهبودند. خودم را به گوشه رساندم و پتو به دور خودم پیچاندم، بوی گند پتو رگهای دماغم را سوزاند. چند وقت بود که اینجا بودم؟ حساب روزها از دستم در رفته بودند! چراغ راهرو روشن شد و نور از راهرو به داخل افتاد، چشمانم تنگ شدند. چند لحظه بعد چهرهی عبوس و خستهاش در اتاق نمایان شد. بیحرف بدون اینکه نگاهی به من بیندازد، تکهی نان و پنیر را جلویم انداخت و رفت. سعی میکردند ضعیف نگهم دارند! چون آن روی عصیانگرم به مذاقشان خوش نیامدهبود. دستانم را به دهانم نزدیک کردم و ها کردم تا شاید گرم شوند، دیگر نمیتوانستم خودم را نگه دارم و پلکهایم روی هم میافتادند.
با صدای لولای زنگزده که با هربار باز شدن صدایی کشدار میداد، بیدار شدم. دیدن باریکهی نور آفتاب در وسط دخمه باعث شد که با چشمانی تر به سمتش خیز بردارم و به نوبت اعضای بدنم را در آن جا دهم. گرمای همان روزنهی کوچک باعث شد که خاطرات شیرین و تلخ به سراغم بیایند. خاطراتی که زندگی کردهبودمشان و حالا فقط حسرتشان ماندهبود در جلوی چشمانم نقش بست.
***
«هفتسال قبل، ایران»
آستینم را بالا زدم و با پشت دست عرق کنار گردنم را پاک کردم. نفس کشیدن هم سخت شدهبود. عرق پیشانیام را با دست گرفتم و با لبخندی خسته و آزرده به پدرم نگاه کردم.
- به نظرم بیخیال لجبازی شو، بیا زنگ بزنیم تعمیرکار بیاد.
ابروهایش را به معنای نه بالا انداخت و گفت:
- خودم باید درستش کنم وگرنه به چشم مادرت دیگه مرد نیستم.
با لبخندی مات و متحیر نگاهش کردم، وای پدر من چه منطقیست که داری! پوشال کولر را پایین گذاشتم و گفتم:
- آخه ما که اسپیلت داریم، چه نیازی به کولره؟
کلافه نگاهم کرد و حرفی به زبان نیاورد. شانههایم را بالا انداختم و غرلندکنان دور شدم.
- خودت میدونی، یکم دیگه که بگذره گرمازده میشی؛ اون وقته که مامان مردِ واقعی رو نشونت میده.
از گوشهی چشم دیدم که دستهایش لحظهای متوقف شدند، ولی دوباره به کار مشغول شد. مامان پایین پلهها با شربت خنک و معروف همیشگیش که بوی بهارنارنج میداد، ایستادهبود. شربت را به دستم داد و گفت:
- یه روز از دست بابات سکته میکنم.
لبم را گاز گرفتم و تند گفتم:
- خدا نکنه!
مامان با درماندگی بر روی پله نشست.
- چون بهش گفتم قراره برای نگین خواستگار بیاد، برای بهونهتراشی همهی وسایل رو یه دور تعمیر کرد.
لباس مدرسهام را که بر تنم چسپیدهبود، تکان دادم و برای دلداریش گفتم:
- بالأخره راضی میشه، نگین کجاست؟
مامان از جایش بلند شد و گفت:
- با دمش گردو میشکنه، راضیِ از اینکه خواستگاری بههم خورده.
شانههایم را بالا انداختم و گفتم:
_ بهتره بهش فشار نیاری، شاید نمیخواد.
مامان، سری به معنای تأسف تکان داد و با آه و فغان داخل رفت. مقنعهی مدرسهام را از سرم درآوردم و با خستگی وارد خانه شدم. نگین با هدفون آهنگ گوش میداد و با خوشحالی میرقصید؛ موهای بلندِ طلاییش مانند امواج تکان میخوردند و زیباییش دل هر بینندهای را میبرد. مامان با افسوس از کنارش گذشت. نگین چشمانش را باز کرد؛ دوتا چشمِ سبزِ پر از شیطنت، بوسهای برایم فرستاد. با خنده جلوی اسپیلت ایستادم و لباسهایم را از تنم درآوردم. بابا با عجله پایین آمد؛ نفسزنان بهسمت آشپزخانه رفت. صدای جیغ مامان از آشپزخانه بلند شد، به بابا توپید:
- بهت گفتم نکن علی، چرا حرف گوش نمیدی؟!
خشمش فقط لحظهای دوام داشت و با نگرانی گفت:
- بمیرم برات عشقم چقدر قرمز شدی!
لبخندی زدم، صورتم را به سمت اسپیلت گرفتم.
همیشه آرزو داشتم عشقی مانند مامان و بابا وارد زندگیم بشود. صدای خندهی بلند مامان نشان میدهد که بابا با همان زبان مخصوص خودش از دلش درآوردهاست. لباسهایم را از پذیرایی جمع کردم؛ در سفید اتاقم را باز کردم. لباسهایم را مرتب آویز کردم. اتاقی که صبح، انگار در آن بمب ترکیدهبود حالا مرتب بود. مطمئنم کار مامان بود این چیدمان بینقص آرایشها بر روی میز آرایش و آن گلی که با روتختی سبزرنگم درست کردهبود. امروز امتحان سختی داشتم، باید از الان برای کنکور هم آماده میشدم. ساعت را برای نیم ساعت دیگر کوک کردم، خوابم برد.