- Nov
- 520
- 3,243
- مدالها
- 2
***
لیا با صدای خشخش آتش و بوی چیزی لذیذ از خواب پرید. پلکهایش قابلیت باز ماندن را نداشتند ولی نور خورشید، اتاق را از تاریکی بیرون کشیدهبود. نوری کمرمق از پنجرهی گرد به داخل میتابید. خستگی روز قبل بر تنش ماندهبود. با بیحوصلگی از تخت پایین آمد، جان نداشت و خسته بود. در اتاق را باز کرد و از پلهها پایین رفت و وارد حال شد. سارین کنار آتشی که درون اجاق کوچک سنگی ساختهبود، نشستهبود. قابلمهای سیاه و بزرگ بالای آتش آویزان بود و بخار غلیظی از آن بیرون میآمد. بوی گوشت تازه، سبزیجات پخته و ادویهای که لیا آن را نمیشناخت، فضا را پر کردهبود. سطح خورش غلیظ و کرمی، با تکههای درشت هویج و سیبزمینی و رگههایی از لوبیای سبز و برگهای معطر پوشیدهبود. آتش زیر قابلمه آرام میسوخت و شعلهها با چوبهای تقریباً سوختهشده بازی میکردند. سارین سرش را بلند کرد و نگاه کوتاهی به لیا انداخت؛ با همان آرامشی که همیشه در خودش داشت. انگار هیچ اتفاقی قادر نبود او را از پا بیندازد.
- بالأخره بیدار شدی؟! خستهای ها! قشنگ معلومه. بشین، غذا آمادهست.
لیا با اشتیاق سر میز چوبی چهارنفره کوچک نشست. سارین ظرفی چوبی جلویش گذاشت و خورش داغ را با ملاقه در آن ریخت. بخار از لبه ظرف بالا رفت و گونههای لیا را گرم کرد. اولین قاشق را آرام برداشت، طعم غلیظ و لذیذ غذا روی زبانش نشست، ترکیبی از چیزی آشنا و ناشناخته. برای لحظهای آرام گرفت. سارین درحالیکه چشمانش را به آتش دوختهبود، گفت:
- میدونم شب سختی داشتی ولی باید قوی باشی. از این به بعد همهچیز فرق میکنه.
لیا سرش را پایین انداخت و با قاشقش بازی کرد. بعد از خوردن چند لقمه، سارین از کنار خودش چیزی بیرون آورد. کتابی قدیمی، ضخیم و سنگین با قفلهای کوچک فلزی. جلد چرمی تیرهاش پر از خطوط و نمادهایی بود که با مایعی فلزی حک شدهبودند، ستارهای در مرکز داشت که انگار نوری کمسو از میانش بیرون میزد. بعضی از نمادها کمرنگ و فرسوده بودند اما هنوز میشد هالهای از قدرت را در اطرافش حس کرد. سارین کتاب را روی میز چوبی مقابل لیا گذاشت.
- این مال من نیست، از نسلهای قبلی رسیده دست من. ولی فکر میکنم حالا وقتشه که تو داشته باشیش.
لیا با صدای خشخش آتش و بوی چیزی لذیذ از خواب پرید. پلکهایش قابلیت باز ماندن را نداشتند ولی نور خورشید، اتاق را از تاریکی بیرون کشیدهبود. نوری کمرمق از پنجرهی گرد به داخل میتابید. خستگی روز قبل بر تنش ماندهبود. با بیحوصلگی از تخت پایین آمد، جان نداشت و خسته بود. در اتاق را باز کرد و از پلهها پایین رفت و وارد حال شد. سارین کنار آتشی که درون اجاق کوچک سنگی ساختهبود، نشستهبود. قابلمهای سیاه و بزرگ بالای آتش آویزان بود و بخار غلیظی از آن بیرون میآمد. بوی گوشت تازه، سبزیجات پخته و ادویهای که لیا آن را نمیشناخت، فضا را پر کردهبود. سطح خورش غلیظ و کرمی، با تکههای درشت هویج و سیبزمینی و رگههایی از لوبیای سبز و برگهای معطر پوشیدهبود. آتش زیر قابلمه آرام میسوخت و شعلهها با چوبهای تقریباً سوختهشده بازی میکردند. سارین سرش را بلند کرد و نگاه کوتاهی به لیا انداخت؛ با همان آرامشی که همیشه در خودش داشت. انگار هیچ اتفاقی قادر نبود او را از پا بیندازد.
- بالأخره بیدار شدی؟! خستهای ها! قشنگ معلومه. بشین، غذا آمادهست.
لیا با اشتیاق سر میز چوبی چهارنفره کوچک نشست. سارین ظرفی چوبی جلویش گذاشت و خورش داغ را با ملاقه در آن ریخت. بخار از لبه ظرف بالا رفت و گونههای لیا را گرم کرد. اولین قاشق را آرام برداشت، طعم غلیظ و لذیذ غذا روی زبانش نشست، ترکیبی از چیزی آشنا و ناشناخته. برای لحظهای آرام گرفت. سارین درحالیکه چشمانش را به آتش دوختهبود، گفت:
- میدونم شب سختی داشتی ولی باید قوی باشی. از این به بعد همهچیز فرق میکنه.
لیا سرش را پایین انداخت و با قاشقش بازی کرد. بعد از خوردن چند لقمه، سارین از کنار خودش چیزی بیرون آورد. کتابی قدیمی، ضخیم و سنگین با قفلهای کوچک فلزی. جلد چرمی تیرهاش پر از خطوط و نمادهایی بود که با مایعی فلزی حک شدهبودند، ستارهای در مرکز داشت که انگار نوری کمسو از میانش بیرون میزد. بعضی از نمادها کمرنگ و فرسوده بودند اما هنوز میشد هالهای از قدرت را در اطرافش حس کرد. سارین کتاب را روی میز چوبی مقابل لیا گذاشت.
- این مال من نیست، از نسلهای قبلی رسیده دست من. ولی فکر میکنم حالا وقتشه که تو داشته باشیش.