- Dec
- 117
- 584
- مدالها
- 2
«مهوا»
با سردرد وحشتناکی و به یکدفعه چشم باز کردم. چند باری چشمهام رو بازوبسته کردم تا دیدم واضح تر بشه، اما همینکه چشمم به اتاق ناآشنایی افتاد که داخلش روی تخت دراز کشیده بودم، هراسون روی تخت نشستم و دستم رو روی قفسهی سی*ن*هم فشردم تا نفسم بالا بیاد، کجا بودم؟ اصلا اینجا خونهی کی بود؟
اولین سؤالی که تمام وجودم رو احاطه کرد، تنها فقط چند جمله بود«کی من رو اینجا اوردهبود؟»
با پای خودم که نیومدهبودم که اگه اینطور بود یادم میاومد، اصلا برای چی باید اینجا باشم؟ تنها فکری که حتماً بیشتر ادمها با قرار گرفتن تو این موقعیت به ذهنشون میرسه، اینه که حتما دزدیده شدن، اما...
اما اینجا حتی شبیه اتاقی نبود که داخلش دزد رفتوآمد داشته باشه! نگاهم رو یکییکی به دیوار و وسایل اتاق انداختم، تموم وسایل اتاق پسرونه بودن، از کامپیوتر روی میز بگیر تا تابلو و قفسهی کوچیکی که با کتاب پر شدهبود، اونقدری اتاق منظمومرتب با گلوگیاه و کتاب چیده شدهبود که لحظهای شک داشتم که واقعا روی زمینم یا هوا و هپروت؟!
-نه مادر، انقدری قشنگ خوابیدهبود که هیچ دلم نیومد بیدارش کنم؛ خداکنه خونوادهش نگرانش نشده باشن!
صدای زن مسنی از بیرون اتاق به گوشم میرسید. چرا هیچ چیزی از دیشب، جز اومدن از اون مهمونیکزایی و بحث با مامانوبابا و بعد رفتن به اتاقم، یادم نبود؟ صدای زن به گوشم ناآشنا بود و حتی نتونستم تن کرختم رو از روی تخت بلند بکنم و تا در اتاق برم و ببینم که چه بلایی به سرم اومده و اینجا دقیقا کجاست.
من دیشب کاملا یادمه، تو اتاق خودم خوابیدم، با همون لباسها و...اما همین کافی بود نگاهم رو به لباسهام بدوزم.
لباس قدیمی گلگلی و گشادی که سرتاپاش یکی بود بهم بدجوری دهن کجی کرد! من کجا بودم؟ کی من رو اینجا اوردهبود؟ و چرا لباسهای خودم تنم نبودم؟ توی این شرایط واقعاً به سرم زدهبود که با دیدن لباس گشاد توی تنم مانع خندهمشدم؟ یه چیزیم بود نه؟
اما شنیدن صدای پایی که هرلحظه داشت نزدیک این اتاق میشد، کافی بود تا لرز بیانتهایی توی وجودم به جریان بیفته و صدای ضربان قلبم از چند فرسخی هم به گوش برسه.
-تو اون لحظه واقعاً موندم چیکار کنم خاتون! آدرسی چیزی هم از خونهخونوادهش نداشتم که برسونمش.
صدای بم و جذاب این مرد، عجیب برام آشنا بود! کمی به مغزم فشار اوردم و... این صدا رو قطعاً من یهجا شنیدهبودم یا تمومش خیال و توهمبود؟ این صدای ماهبد جاوید نبود؟ همون که روانشناس نادر بود... نه! اگه اون بود که...خدایا چیزی که به سرم نخوردهبود؟ دیوونه شدهبودم؟
چند تقهای به در وارد شد و من دستپاچه و هولکرده اتاق رو با نگاهم گشتم تا دنبال شال و لباسم بگردم، با دیدن شال تا شدهم گوشهی دیوار سمتش پاتند کردم و با عجله سر کردم. باز هم صدای ضربه زدن به در اومد و حتی نفهمیدم با صدای گرفته و داغونم چطوری کلمهی ضعیف بیا رو به زبون اوردم. در باز شد، من با دیدن ماهبد تنوبدنم تو شوک عجیبی قرار گرفت! خدایا اینجا چه خبر بود؟ من... تو خونه ماهبد جاوید؟
با دیدنم طبق معمول سرش رو تا یقه پایین انداخت و صداش رو صاف کرد و بعد صدای بمش به گوشهام مهمون شد:
-شرمنده...من دیشب هرکاری کردم نتونستم بیدارت کنم و هیچ شماره یا آدرسی هم از خونهوخونوادهت نداشتم؛ بهخاطر همین، ناچار مجبور شدم اینجا بیارمت.
همونجا تو چهارچوب در با سری پایین ایستادهبود و من لحظهای دودل شدم از اینکه نکنه لباسم نامناسبه و بهخاطر همین سرش رو تا گردن پایین انداخته؟ نگاهم رو که به لباس تنم دوختم کاملاً پوشش داشت و حتی ذرهای هم از بدنم رو نشون نمیداد. با استرس و دلواپسی که به جونم افتادهبود قدمی نزدیکش شدم و با صدای گرفتهم آروم زمزمه کردم:
-من... من... .
تتهپتهکنان محکم چشم روی هم فرود اوردم، چیشده بود؟ اصلا برای چی من اینجا بودم؟ به چه دلیل؟ سردردگم از ماهبد رو گرفتم و با حال پریشون و نگرانم لب گزیدم و روی تخت نشستم. صدای آرومش رو از نزدیک شنیدم که گفت:
-دیشب... حالت هیچ خوش نبود، الان بهتری؟
دیشب؟ کلمهی دیشب بدجوری روی مغزم رژه رفت و تمام تنم ناخواسته سست شد. مگه من دیشب پیش ماهبد بودم؟ مگه... چرا هیچی یادم نمیاومد؟ کی پیشش اومده بودم؟! چطور؟ کی؟ خدایا... عقلم رو از دست دادهبودم؟ این چند روز مخصوصاً امروز، چرا گیجومنگ میزدم؟
لعنت به این هزار کلمهی مگه و اما و اگه که امونم رو بریدهبودن و بیشتر داغونترم میکردن. میخواستم تموم سؤالهای ذهنم رو به زبون بیارم، میخواستم از ماهبد بپرسم که من به چه دلیلی الان اینجام، اما...چرا زبونم اینطوری بند اومدهبود؟ چرا خدایا؟
با سردرد وحشتناکی و به یکدفعه چشم باز کردم. چند باری چشمهام رو بازوبسته کردم تا دیدم واضح تر بشه، اما همینکه چشمم به اتاق ناآشنایی افتاد که داخلش روی تخت دراز کشیده بودم، هراسون روی تخت نشستم و دستم رو روی قفسهی سی*ن*هم فشردم تا نفسم بالا بیاد، کجا بودم؟ اصلا اینجا خونهی کی بود؟
اولین سؤالی که تمام وجودم رو احاطه کرد، تنها فقط چند جمله بود«کی من رو اینجا اوردهبود؟»
با پای خودم که نیومدهبودم که اگه اینطور بود یادم میاومد، اصلا برای چی باید اینجا باشم؟ تنها فکری که حتماً بیشتر ادمها با قرار گرفتن تو این موقعیت به ذهنشون میرسه، اینه که حتما دزدیده شدن، اما...
اما اینجا حتی شبیه اتاقی نبود که داخلش دزد رفتوآمد داشته باشه! نگاهم رو یکییکی به دیوار و وسایل اتاق انداختم، تموم وسایل اتاق پسرونه بودن، از کامپیوتر روی میز بگیر تا تابلو و قفسهی کوچیکی که با کتاب پر شدهبود، اونقدری اتاق منظمومرتب با گلوگیاه و کتاب چیده شدهبود که لحظهای شک داشتم که واقعا روی زمینم یا هوا و هپروت؟!
-نه مادر، انقدری قشنگ خوابیدهبود که هیچ دلم نیومد بیدارش کنم؛ خداکنه خونوادهش نگرانش نشده باشن!
صدای زن مسنی از بیرون اتاق به گوشم میرسید. چرا هیچ چیزی از دیشب، جز اومدن از اون مهمونیکزایی و بحث با مامانوبابا و بعد رفتن به اتاقم، یادم نبود؟ صدای زن به گوشم ناآشنا بود و حتی نتونستم تن کرختم رو از روی تخت بلند بکنم و تا در اتاق برم و ببینم که چه بلایی به سرم اومده و اینجا دقیقا کجاست.
من دیشب کاملا یادمه، تو اتاق خودم خوابیدم، با همون لباسها و...اما همین کافی بود نگاهم رو به لباسهام بدوزم.
لباس قدیمی گلگلی و گشادی که سرتاپاش یکی بود بهم بدجوری دهن کجی کرد! من کجا بودم؟ کی من رو اینجا اوردهبود؟ و چرا لباسهای خودم تنم نبودم؟ توی این شرایط واقعاً به سرم زدهبود که با دیدن لباس گشاد توی تنم مانع خندهمشدم؟ یه چیزیم بود نه؟
اما شنیدن صدای پایی که هرلحظه داشت نزدیک این اتاق میشد، کافی بود تا لرز بیانتهایی توی وجودم به جریان بیفته و صدای ضربان قلبم از چند فرسخی هم به گوش برسه.
-تو اون لحظه واقعاً موندم چیکار کنم خاتون! آدرسی چیزی هم از خونهخونوادهش نداشتم که برسونمش.
صدای بم و جذاب این مرد، عجیب برام آشنا بود! کمی به مغزم فشار اوردم و... این صدا رو قطعاً من یهجا شنیدهبودم یا تمومش خیال و توهمبود؟ این صدای ماهبد جاوید نبود؟ همون که روانشناس نادر بود... نه! اگه اون بود که...خدایا چیزی که به سرم نخوردهبود؟ دیوونه شدهبودم؟
چند تقهای به در وارد شد و من دستپاچه و هولکرده اتاق رو با نگاهم گشتم تا دنبال شال و لباسم بگردم، با دیدن شال تا شدهم گوشهی دیوار سمتش پاتند کردم و با عجله سر کردم. باز هم صدای ضربه زدن به در اومد و حتی نفهمیدم با صدای گرفته و داغونم چطوری کلمهی ضعیف بیا رو به زبون اوردم. در باز شد، من با دیدن ماهبد تنوبدنم تو شوک عجیبی قرار گرفت! خدایا اینجا چه خبر بود؟ من... تو خونه ماهبد جاوید؟
با دیدنم طبق معمول سرش رو تا یقه پایین انداخت و صداش رو صاف کرد و بعد صدای بمش به گوشهام مهمون شد:
-شرمنده...من دیشب هرکاری کردم نتونستم بیدارت کنم و هیچ شماره یا آدرسی هم از خونهوخونوادهت نداشتم؛ بهخاطر همین، ناچار مجبور شدم اینجا بیارمت.
همونجا تو چهارچوب در با سری پایین ایستادهبود و من لحظهای دودل شدم از اینکه نکنه لباسم نامناسبه و بهخاطر همین سرش رو تا گردن پایین انداخته؟ نگاهم رو که به لباس تنم دوختم کاملاً پوشش داشت و حتی ذرهای هم از بدنم رو نشون نمیداد. با استرس و دلواپسی که به جونم افتادهبود قدمی نزدیکش شدم و با صدای گرفتهم آروم زمزمه کردم:
-من... من... .
تتهپتهکنان محکم چشم روی هم فرود اوردم، چیشده بود؟ اصلا برای چی من اینجا بودم؟ به چه دلیل؟ سردردگم از ماهبد رو گرفتم و با حال پریشون و نگرانم لب گزیدم و روی تخت نشستم. صدای آرومش رو از نزدیک شنیدم که گفت:
-دیشب... حالت هیچ خوش نبود، الان بهتری؟
دیشب؟ کلمهی دیشب بدجوری روی مغزم رژه رفت و تمام تنم ناخواسته سست شد. مگه من دیشب پیش ماهبد بودم؟ مگه... چرا هیچی یادم نمیاومد؟ کی پیشش اومده بودم؟! چطور؟ کی؟ خدایا... عقلم رو از دست دادهبودم؟ این چند روز مخصوصاً امروز، چرا گیجومنگ میزدم؟
لعنت به این هزار کلمهی مگه و اما و اگه که امونم رو بریدهبودن و بیشتر داغونترم میکردن. میخواستم تموم سؤالهای ذهنم رو به زبون بیارم، میخواستم از ماهبد بپرسم که من به چه دلیلی الان اینجام، اما...چرا زبونم اینطوری بند اومدهبود؟ چرا خدایا؟
آخرین ویرایش: