جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دامیار] اثر «ریحانه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط پژواک خاموشی با نام [دامیار] اثر «ریحانه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,279 بازدید, 63 پاسخ و 40 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دامیار] اثر «ریحانه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع پژواک خاموشی
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط -pariya-
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,248
مدال‌ها
2
با دقت بیشتری نگاهی به صورت آشفته‌اش کرد که معلوم بود حال و روز خوشی ندارد ولی بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت و گوشواره‌هایش را از درون جعبه برداشت و به گوشش آویزان کرد. با دستش موهایش را مرتب کرد و دوباره به آینه خیره‌شد. هیچ وقت در طول زندگی شاد نبود و نتوانسته بود طعم خوش زندگی را بچشد، وقتی فکر می‌کرد حداقل کنار ادگار می‌شد زندگی رویایی ساخت باز هم تیرش به سنگ خورده بود.
ادگار: تموم شد؟
با صدای ادگار از آینه چشم گرفت و با برداشتن کیف مجلسی‌اش از اتاق بیرون آمد. وقتی روبه‌روی ادگار ایستاد حق به جانب سر بالا گرفت و به ادگار نگاهی انداخت. کت‌‌ و شلوار مشکی فوق‌العاده جذابش بیشتر از همه به چشم می‌خورد و او را تبدیل به یک مرد کاملاً نمونه کرده بود. تا به حال او را با کت و شلوار ندیده بود و برایش جالب شده‌بود. ادگار با جذبه دستش را داخل جیب شلوارش برد و گفت:
ادگار: زیبا شدی.
هیدر: می‌دونم.
کمی در صورتش دقیق شد و کمی بعد گفت:
ادگار: چرا آرایش نکردی؟
هیدر دستی لای موهای کوتاهش کشید و گفت:
هیدر: ترجیح میدم خود واقعیم باشم تا پشت یک کیلو آرایش قایم بشم.
ادگار: ولی آرایش برای هر دختری مهمه...کاری میکنه تا به زیباتر شدندش اضافه بشه.
هیدر: ولی من نیازی به زیبایی ندارم، همین طوری خوبه.
سرش را برای تأیید تکان داد و دو قدم جلوتر آمد و دستش را لای موهایش کشید و گفت:
ادگار: بهتره که بزاری موهات بلند بشه، موهای کوتاه مال پسرهاست.
دستش را پس زد و گفت:
هیدر: قبلاً بود که مال دختر مال پسر داشت الان دیگه همه چیز اجتماعی شده و مال همه‌ست.
ادگار: ولی من می‌خوام که موهات و بذاری بلند بشه.
هیدر: من دوست ندارم.
ادگار: هیدر.
کلافه پوفی کشید و گفت:
هیدر: این مو اگه مال توئه که پیش من چیکار می‌کنه، اگه مال منه که می‌خوام کوتاه باشه به تو چه ربطی داره؟
ادگار که تخسی و لجاجت دخترک را دید یک دور، دور خودش چرخید و از کلبه بیرون رفت و این باعث شد که لبخند معناداری روی لب‌های هیدر بنشیند. خرامان سمت در رفت و به دنبال ادگار راه افتاد. در میانه راه با نفس‌‌نفس ساختگی گفت:
هیدر: طبق معمول پیاده تا اونجا می‌ریم؟
ایستاد و رو به خیابان گفت:
ادگار: نه تاکسی می‌گیریم.
خم شد و با حالت نمایشی دستی روی دامن کوتاهش کشید و با تمسخر گفت:
هیدر: خوبه حداقل مجبور نیستم با این لباس کل شهر و پیاده بگردم.
اخم‌های ادگار محکم‌تر بین دو ابرو پیچید. از چین ما بین پیشانی‌اش می‌شد میزان خشمش را فهمید. برای اولین ماشینی که سمتشان می‌آمد دست بلند کرد و بعد از ایستادنش بلافاصله سوار شد. به محض سوار شدن هیدر، ادگار نگاه زیر چشمی انداخت و برگه تا شده‌ای را از کتش بیرون آورد و روی پای دخترک گذاشت. هیدر متعجب برگه را برداشت و سوالی پرسید:
هیدر: این چیه؟
ادگار: بازش کنی می‌فهمی چیه.
هیدر: دوست دارم خودت بهم بگی.
اخم‌آلود به هیدر نگاه کرد و گفت:
ادگار: آدرس دانشگاه جدیدت هست قراره از فردا بری تا درست و ادامه بدی.
هیدر: حالا چه عجله‌ایه؟
 
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,248
مدال‌ها
2
ادگار: نباید بزاری درسات عقب بمونن...خوب تلاشت و بکن.
دیگر حوصله کل کل با پدر زورگویش را نداشت، برای همین مستأصل برگه را باز کرد و با دیدن آدرس سوتی زد و خطاب به ادگار گفت:
هیدر: به‌به چه دانشگاه معروفی رو هم برام انتخاب کردی، یعنی باید توی این دانشگاه درس بخونم؟
ادگار: برای اطلاع ثانوی بله.
هیدر: اطلاع ثانوی؟ مگه قراره که از اینجا بریم؟
ادگار: الان که نه ولی بعداً شاید مجبور بشیم از اینجا بریم...در ضمن این مهمانی که می‌ریم باید حواست و کاملاً جمع کنی. از رفتارهای بچگانه دوری کن و سعی کن یه خانم سرسنگین و با وقار به نظر بیای. نمی‌خوام با رفتار‌های سبکت منم سبک بکنی.
هیدر با خوشحالی خمیازه‌ای کشید و با پشت خودش را به صندلی ماشین فشرد وگفت:
هیدر: خیالت تخت حواسم هست.
نگاه سرد و تاثیرگذارش هیدر را نشانه گرفت و گفت:
ادگار: و یه چیز دیگه...نمی‌خوام کسی متوجه رابطه بین من و تو بشه، ميخوام کاملاً مخفی بمونه.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
هیدر: یعنی چی...میشه دوباره حرفت و تکرار کنی؟ من متوجه نمیشم چی رو باید مخفی بکنیم؟
ادگار بی حوصله پاسخ داد:
ادگار: یعنی نمی‌خوام کسی متوجه بشه که من و تو دختر و پدریم، نباید بفهمن فهمیدی؟
هیدر: پس بهشون چی بگیم وقتی نسبت دختر پدری بینمون نیست.
ادگار: میگیم ما یه مدت با هم دوستیم همین.
هیدر: دوست؟ این و برو رو به آینه به خودت بگو باورت میشه؟ فرق سنی‌مون و با هم مقایسه کردی؟ ما چه دوستی بینمونه آخه یه چیزی بگو با عقل جور در بیاد.
ادگار: این جایی که ما میریم براشون این چیزا اهمیت نداره پس الکی جز نزن.
هیدر: اصلاً...چرا باید مخفی کاری کنیم؟ چه سودی برای من داره؟
ادگار: من هرچی گفتم برای خودت بود، برای نجات جونت بود حالا هم می‌تونی حرفم و گوش کنی و نذاری کسی با خبر بشه وگرنه این جون خودته که آسیب می‌بینه.
هیدر کمی عقب رفت و با صدایی که درونش ترس مشخص بود گفت:
هیدر: داری من و می‌ترسونی.
ادگار: باید هم بترسی این حرف شوخی بردار نیست.
هیدر: تو...کی هستی؟
ادگار: من کسی نیستم..نمی‌بینی؟
هیدر: دنبال چی می‌گردی؟
ادگار: یه مدرک.
هیدر: یه مدرک؟ چه مدرکی؟
ادگار نگاه گذرایی به اطراف انداخت و گفت:
ادگار: برات بهتره که زیاد کنجکاوی نکنی دختر جون.
اخم درهم کشید و دست به سی*ن*ه به پشت صندلی‌اش تکیه داد و با ناراحتی گفت:
هیدر: کارت همینه، هربار به یک روشی من و می‌پیچونی.
ادگار: همینه که هست از فردا همین هم نیست.
حتی اجازه نداد که حرفش را کامل بکند عجول و بی طاقت پارازیت انداخت‌.
ادگار: تو فقط باید الان به این فکر بکنی که توی مهمونی سوتی ندی، و مهمتر از همه این که سعی کن درحد توانت ازم دور نشی تا بتونم ازت اون طوری که بتونم محافظت بکنم.
هیدر با حفظ خونسردی ابرو بالا پراند.
هیدر: مگه این جایی که ما می‌ریم چه‌قدر خطر داره؟
ادگار: اندازه‌ای هست که اگه مواظب نباشیم سرت و به باد بده.
 
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,248
مدال‌ها
2
پر حرص از لای دندان‌هایش توپید.
هیدر: کم فاز بردار عمو...آن‌قدر نقش آدم‌های جان فدای خانواده رو در نیار که حالم بهم می‌خوره.
او هم با سماجت و تکبر متقابل غرید‌.
ادگار: به بشر جماعت خوبی نیومده، زیادی که خوب باشی بهت شک می‌کنن یا به عقلت یا به نیتت.
دندان قروچه ای کرد و با نیم‌نگاهی به تاریکی اطراف ماشین، غرولندی کرد و گفت:
هیدر: از اول هم اشتباه کردم و نباید بهت اعتماد می‌کردم، پدر به ظاهر محترم.
بعد مغموم آهی کشید. دستش را کنار پایش مشت کرد و نگاه غم زده‌اش را به فضای بیرون از ماشین فرستاد. وقتی رسیدند هیدر بدون آنکه منتظر بماند بالافاصله از ماشین پیاده‌شد. ادگار که از تخسی دخترک به ستوه آمده بود، بعد از حساب کرایه تاکسی از ماشین پیاده شد و سرجایش بدون اندکی تغییر در جایش ثابت به هیدر چشم دوخت. هیدر هم که از نگاه‌های توبیخ‌گرانه ادگار کلافه شده بود پای راستش را آرام ولی تندتند به زمین می‌کوبید. دستانش را از هم باز کرد و سرش را به معنای سوالی تکان داد.
هیدر: چیه؟ حرفی هم مونده که نزده باشی؟
ادگار بعد از نفس عمیقی با قدم‌هایی آرام کنارش ایستاد و گفت:
ادگار: هرکی الان تو رو ببینه متوجه میشه که ما برای جنگ اومدیم نه برای مهمونی.
هیدر: بی خیال عمو انتظار که نداری برات تو مهمونی دنس برم ها؟
ادگار بی‌توجه به هیدر جلو رفت و زنگ در را زد و گفت:
ادگار: کلاً بحث کردن با تو بی‌فایده است.
سپس بدون توجه به هیدر دستگیره در را کشید که منجر شد در تا آخر باز بشود. اولین چیزی که به چشم می‌خورد کاخ سفید بزرگ و ویلایی بود. زیبایی‌اش ستودنی بود و نمایش واقعاً جذاب بود. در اطرافش را هم باغ‌هایی در برگرفته بود که به زیبایی کاخ می‌افزود. درون باغ افرادی را می‌توانست ببیند که برای پذیرایی از مهمان‌ها هرکدام به سویی می‌رفتند. با نزدیک شدن فرد مسلحی سمتشان هیدر ترسیده قدمی عقب رفت و تقریبا پشت ادگار مخفی شد. ادگار برای حفظ خونسردی هیدر دستانش را قفل انگشت‌های ضریف دخترک کرد و با غرور و جذبه رو به مرد مسلح گفت:
ادگار: از مهمان‌های آقای موریس هستیم.
مرد نگاه خشن و پر از تهدیدش را اول به ادگار و بعد به هیدر دوخت و با لحن خاصی که مخصوص افراد بریتانیا بود گفت:
مرد: دنبالم بیاین.
موزیک فرح بخشی در سیستم درحال پخش بود و فضای آرام و رمانتیکی ایجاد کرده‌بود. هر دو کاملاً با وقار و البته با کمی احتیاط مسیر باغ را تا سالن پذیرایی طی کردند و با ايستادن مرد آن‌ها هم ایستادند. چرخید و با حالت دستوری گفت:
مرد: اینجا بایستد تا ارباب بیاد.
ادگار با تکان دادن سرش او را مطمئن کرد و مرد با تأییدی از سمتشان، کنار در ایستاد. هیدر که معلوم بود کاملاً حرصی شده با غرولندی گفت:
هیدر: چه برای خودش ارباب رجوع هم درست کرده، این...کاخ و دم و دستگاه و تشکیلات...می‌دونم یه جای کارش میلنگه.
 
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,248
مدال‌ها
2
ادگار: آخر من مطمئنم تو با فضولی زیاد سرت و به باد میدی نگی که نگفتم.
هیدر: مگه دروغ میگم آخه کدوم آدم عادی این همه با تشکیلات زندگی می‌کنه که برای یه مهمونی ساده یه همچین بریز بپاش‌هایی بکنه؟
ادگار: دروغ نمیگی ولی بهتره که راستش رو هم نگی چون به ما ربطی نداره.
هیدر: الان مثلاً ما چرا مثل اینا نمی‌تونیم زندگی کنیم؟
ادگار: ما؟ الان منظورت از ما چیه؟
هیدر: من و تو...با هم می‌شیم ما...غیر از اینه؟
ادگار: نه غیر از این نیست ولی از کی تا به‌ حال من و تو با هم شدیم؟
هیدر که کاملاً کفرش درآمده بود، تا خواست جوابش را بدهد با صدای کف زدن شخصی در جایش متوقف شد.
موریس: ببین کی اینجاست...آقای ادگار. بزار بیان داخل دیل.
دیل با ادای احترامی از جلوی در کنار رفت. چشم‌های با جذبه و پرحرفش پر رنگ تر از همیشه خودنمایی می‌کرد. طرحی از لبخند روی صورتش نشست.
ادگار: از دعوتتون ممنونم.
موریس دستش را روی شانه ادگار گذاشت و با لبخند گفت:
موریس: این چه حرفیه، بهتره که باهم خوش بگذرونیم.
ادگار: بله...ممنون.
ناخواسته نگاه موریس روی هیدر نشست و با حس کنجکاوی گفت:
موریس: این خانم زیبا رو معرفی نمی‌کنی ادگار؟
دستش را پشت هیدر گذاشت و کمی به سمت موریس هل داد و گفت:
ادگار: معرفی می‌کنم...هیدر.
موریس: هیدر! اسم زیبایی داری...چند سالته لیدی؟
هیدر مردد نگاهی به ادگار انداخت و گفت:
هیدر: نوزده سال آقا.
موریس: نوزده؟ ادگار فکر نمی‌کنی یه همچین دختری با سن پایین برای تو زیادی کوچیک باشه ادگار؟
ادگار صامت و خشک گفت:
ادگار: ما رابطه‌ای نداریم، فقط به عنوان یه خدمتکار توی خونه‌ام حضور داره.
موریس: خدمت‌کار؟
ادگار بی توجه به قیافه غضبناک هیدر ادامه داد:
ادگار: درسته چون هیدر خانواده‌ای نداشت و دنبال کار می‌گشت من بهش این فرصت و دادم تا بتونه خرج خودش و در بیاره...الانم فقط چون تنها بودم ازش درخواست کردم که من و توی این مراسم همراهی بکنه.
موریس سرش را تکان داد و رو به هیدر گفت:
موریس: دختر زیبایی هستی.
هیدر: ممنونم آقا.
موریس: حتماً خیلی برات سخته که خانواده‌ای نداری...امیدوارم از مهمانی لذت ببری.
هیدر با غم درون صدایش پاسخ داد.
هیدر: بله من از بدر تولدم خانواده‌ای نداشتم و همین طور که آقای لانگمن گفتن تنها بزرگ شدم و از بابت مهمانی هم سپاسگزارم...این اولین مهمانی بوده که تا به ‌حال شرکت کردم.
موریس: اولین؟
گلویش را صاف کرد و ادامه داد:
موریس: به نظر دختر جالب و فهمیده‌ای میای...دوست دارم بیشتر بشناسمت.
هیدر با لبخند پیروزمندانه‌ای سمت ادگار رو به موریس گفت:
هیدر: ممنون این نظر لطف شماست قربان شما هم مرد بسیار عاقل و بالغی به نظر می‌رسید من مطمئنم در آینده با تلاش‌های فراوان می‌تونید هیتلر زمان خودتون بشید.
موریس نمايشی چینی به بینی‌اش داد و گفت:
موریس: نه من نمی‌خوام مثل هیتلر بی‌رحم باشم.
هیدر سرخوش قهقهه‌ای سر داد که همان لحظه‌ یکی از خدمه‌ها سینی نوشیدنی را سمت آن‌ها آورد. موریس دست دراز کرد و گیلاسی برداشت که هیدر گفت:
هیدر: پس اون روی خوب هیتلر باشید.
 
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,248
مدال‌ها
2
موریس: مگه هیتلر روی خوب هم داشته...اون یه بی‌خانمان بیش نبود.
هیدر: نه این حرف و نزنید هر آدمی می‌تونه خوب باشه، هیتلر که از مادر بی‌رحم زاییده نشده بود فقط بنده خدا روزگار باهاش خوب تا نکرد. بعدش هم که خودتون دیدید که مثل یاکوزا آخرش قبل از اینکه گیر بیفته خودش و خلاص کرد.
موریس: چون به آخر خط رسیده بود و چاره‌ای جز مرگ برای خودش نمی‌دید.
هیدر: آخر خط رسید ولی برای خودش دستاوردهای زیادی بدست آورد. حداقل تونست این و ثابت کنه که هیچ کاری نشد نداره و باید تلاش بکنه.
موریس با لبخندی خونسرد لیوان را به لب‌هایش نزدیک کرد و گفت:
موریس: دختر باهوشی هستی دوست دارم که اگه می‌خوای بیای و با من کار بکنی.
هیدر نگاهش را زوم مرد سرسخت کنارش کرد و گفت:
هیدر: نه ممنون...ترجیح میدم همون خدمتکار در خدمت آقای لانگمن باقی بمونم...ممنونم از پیشنهاد خوبتون.
موریس: آه...پس حیف شد وگرنه حتماً می‌تونستی به خوبی از پس وظایف مهم بر بیای...خب، راهی نداره؟
ادگار سرفه مصلحتی کرد و با اخم گفت:
ادگار: فکر کنم من اینجا غیب شدم.
برای عوض کردن بحث رو به هیدر گفت:
ادگار: هیدر تو دستشویی نداری؟
هیدر نوچی کرد که موریس قهقهه‌ای سرداد و با تبسم گفت:
موریس: نه خب خدمتکار شیرینی داری...آدم و سرگرم میکنه.
هیدر با خنده‌ی دلربایی خودش را کمی سمت موریس خم کرد و با ناز گفت:
هیدر: مواظب باشین از شیرینی زیاد نپرم توی گلوتون.
سرمستانه خندید و با تکان دادن سرش حرفش را کامل کرد. در آن هین مرد قوی هیکلی با اسلحه به سمتشان آمد و با آن صدای کلفت و زمختش گفت:
مرد: قربان میز پاستور آمادست.
کف دستانشان را محکم به هم کوبید و با خرسندی رو به ادگار گفت:
موریس: من که دلم لک زده برای یه دست پاستور دورهمی تو هم میای؟
قبل از اینکه ادگار دهان باز کند هیدر میان کلامشان پرید و گفت:
هیدر: ایول...من هستم.
ادگار: نه خیرم تو فقط میای و می‌بینی.
هیدر با عصبانیت سمت ادگار توپید.
هیدر: یعنی چی...تو ازم می‌خوای که فقط بشینم و تو رو نگاه کنم؟
موریس: بی‌خیال مرد، بزار بازی کنه مگه چی میشه؟
ادگار: چی میشه! اون هنوز یه بچه‌است عقلش گنجایش یه همچین بازی‌هایی رو نداره باید یکم احتیاط بکنه.
موریس: ولش کن بابا چرا انقدر روش حساسیت به خرج میدی...مثل بابا بزرگ‌ها رفتار نکن بزار بیاد بهش خوش بگذره.
انگار زیادی با رفتارش جلب توجه می‌کرد و تا بیشتر از این موریس را مشکوک نکرده امشب را با خیر و خوشی بگذراند. نگاه تهدیدوارش را سمت هیدر انداخت و گفت:
ادگار: اگه بخوای پاستور بازی کنی نه من و نه تو...دیگه خود دانی.
بعد با گام‌هایی بلند از آن‌ها دور شد و خودش را به سمت سالن مسابقه رساند. میز گرد بزرگی بود که افراد زیادی از کله گنده‌های شهر در آن حضور داشت. زبانی روی لب‌های خشکش کشید و با عقب کشیدن یکی از صندلی‌های کنار میز روی آن نشست. دیگر نمی‌توانست افکار دخترک خیره سر را بخواند. او را دست کم گرفته‌بود و ممکن بود که سرش را به باد بدهد. سخت‌ترین کار ممکن هم این بود که هویت هیدر را از موریس کثیف و آلوده‌ پنهان نگه دارد، وگرنه معلوم نیست از او برعلیه‌ش چه استفاده‌هایی بکند. حضور هیدر را کنارش حس کرد ولی بدون نگاه کردن به او پرسید:
ادگار: دلیل این سرتق بازی‌هات چیه‌...چرا یه جا نمی‌تونی آروم بگیری؟ من راجب مهمونی چی بهت گفتم!؟ خوبه بهت گفتم مراعات کن حالا طوری رفتار کن که قشنگ همه رو متوجه بکنی.
 
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,248
مدال‌ها
2
هیدر صورتش را برگرداند و عصبی و حق به جانب گفت:
هیدر: تقصیر من نیست.
ادگار چینی به ابرویش داد و گفت:
ادگار: چی تقصیر تو نیست؟...پس کی بود داشت با اون مردک دل می‌داد و قلوه می‌گرفت؟ یادت رفته یا نیازه که یادآوری کنم؟
با صدای بلندی گفت:
هیدر: گفتم که تقصیر من نیست...من چیکار کنم وقتی خود مردک هیزه و چشماش دنبال دخترا می‌گرده.
هیس کوتاهی کشید و گفت:
ادگار: هیس...این بازی‌ها چیه که از خودت در میاری...ببین هیدر صبر منم حدی داره، خیلی دارم جلوی خودم و می‌گیرم تا آرامش خودم و حفظ بکنم اگه لبریز بشه کاری رو می‌کنم که نباید بکنم، روشن شد؟
عصبی دندان روی هم سابید و با حضور یافتن موریس به جمعشان سکوت را جایز دانست و کلامش را قطع کرد. موریس با استقبال گرمی از سمت خودش به صندلی تکیه داد و دستانش را در عرض شانه‌هایش باز کرد و گفت:
موریس: خوشحالم که دعوتم و پذیرفتین و به این مهمانی اومدین و با حضور پررنگ‌تون مجلس ما رو مزين کردین، اگه شما مایل باشید من می‌خوام با یک دست بازی همگانی همه رو سرگرم بکنم.
بعد از اتمام جمله‌اش مردهای ترسناکی که دور میز نشسته بودند با پچ‌پچ‌هایی که از سر گرفته بودند حرف‌های موریس را تجزیه و تحلیل کردند و ناگهان یکی از مرد‌ها گفت:
مرد: بله چه خوب ما آماده‌ایم.
موریس وقتی تأییدی را گرفت با دست به یکی از افرادش اشاره کرد تا ورقه‌های پاستور را برای هر جمعی بیاورد. مادامی که افراد درحال پخش ورق‌ها بودند هیدر کنار گوش ادگار خم شد و با استرس گفت:
هیدر: من دستشویی دارم...عجله‌ایه.
ادگار: چی تو که اون موقع نداشتی.
هیدر: خب اون موقع نداشتم لطفاً بذار برم.
ادگار: هیدر!
هیدر: خواهش می‌کنم قول میدم سریع برگردم.
کلافه دستی روی صورتش کشید و ناخواسته نگاهش را به اطراف چرخاند و گفت:
ادگار: باشه فقط دیر نکنی یه ربع وقت داری که بیای سر یه ربع بازی هرجایی باشه ول می‌کنم و میام دنبالت.
هیدر: باشه نگران نباش حواسم هست.
با عذرخواهی جمع را ترک کرد و از سالن بیرون آمد. فضای خشک کاخ که هیچ خبری از گل و گیاه نبود دل هر آدمی را می‌پوساند. تقریباً دستشویی را بهانه کرده بود تا فرصتی پیدا بکند تا کاخ را کمی بگردد چون معلوم نبود وقتی از اینجا برود دیگر کی فرصت می‌کرد تا یک همچین کاخی را دوباره ببیند، مطمئن بود که ادگار نمی‌تواند برای جست ‌و جوی او بازی را رها کند و به دنبالش بیاید. با لبخند رضایت‌مندی سمت یکی از راهروهای سالن رفت و متعجب اطراف را نگریست. نور راهرو که به چشمش خورد حواسش را پی نور داد. بی توجه به هوای دم گرفته و بوهای مشمئزکننده کنارش راه افتاد، بوها ترکیبی از بوی الکل و عنبر بود. دستی روی چانه‌اش کشید و با مطمئن شدن از اطرافش در یکی از اتاق‌ها را باز کرد و با چیزی که دید چشمانش گرد شد و فوراً در را بست و به در تکیه داد. کلاً از صحنه‌های جنسی خوشش نمی‌آمد و حالش را به هم می‌زد. بعد از نفس عمیقی در اتاق بعدی را باز کرد و با اطمینان وارد شد. اتاق مملو از دبه‌های نوشیدنی بود بوی تند و بد نوشیدنی به مزاجش خوش نمی‌آمد. دست روی دماغش گذاشت و کمی جلوتر رفت. قفسه‌ای از اتاق داروهایی وجود داشت که نامشان به روش چینی نوشته شده بود. دست برد و یکی از آن‌ها را برداشت. تلفن جدیدی را که همان روز ادگار برایش خریده بود را برداشت و با جست‌ و جوگر گوگل روی نوشته‌ها گرفت تا با معنی آن‌ها بتواند نوشته‌ها را بخواند. داروها خاصیت بی‌خوابی، گیجی، سردرگمی و روانپریشی داشت ولی چرا باید یک همچین چیزی را درون این اتاق نگه دارند؟
 
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,248
مدال‌ها
2
با صدای باز شدن در، شیشه دارو را سرجایش گذاشت و با هول و هراس پشت یکی از میزهای اتاق قایم شد. از پایین فقط دو جفت کفش تمیز و واکس خورده را دید، که با برداشتن یکی از آن شیشه‌ها و ریختن آن درون تنگ نوشیدنی اتاق را ترک کرد. با چشمانی گرد شده از جایش برخاست و سردرگم به در بسته شده خیره ماند. آن نوشیدنی برای کی بود؟ یعنی نمی‌دانند که ترکیب داروی خواب‌آور با نوشیدنی می‌تواند تأثیر خیلی بدی روی طرف مقابل بگذارد. با خارج شدن از اتاق، با چشم به دنبال آن شخص گشت. سعی داشت که هر چه قصدی دارد را میانه راه او را از این کار باز دارد. دوقدم نرفته بود که با صدای آشنایی در جایش متوقف شد و متعجب سر برگرداند.
_ تو... تو... این‌جا چیکار می‌کنی دختر!
با دیدن جسیکا آن هم در آن وضعیت و شرایط باعث شد که کمی مقابلش معذب به نظر برسد. وقتی از طرف هیدر جوابی دریافت نکرد ادامه‌ داد:
جسیکا: تو... چه طور اومدی داخل؟
درهینی که با صورت آشفته دور مچش را مالش می‌داد با دل‌آشوبی گفت:
هیدر: من... من با... یکی از مهمان‌ها به این مراسم اومدم.
جسیکا: یکی از مهمان‌ها؟ تا جایی که یادم میاد این منطقه جزو منطقه‌های ممنوعه به حساب میاد... قرار شد پذیرایی از مهمان‌ها توی سالن شرقی‌ برگزار بشه... تو پس این قسمت چیکار می‌کنی؟
هیدر: من راهم و گم کردم می‌خواستم برم دستشویی.
با انگشت اشاره‌ای به دری که از آن بیرون آمده بود کرد و گفت:
جسیکا: به نظرت اینجا شبیه دستشوییه؟
هیدر: نه من که این‌جا نبودم.
جسیکا چشم ریز کرد.
جسیکا: ولی خودم با چشم‌هام دیدم که از این‌جا بیرون اومدی... بهم دروغ نگو هیدر.
حرصی چشم در حدقه چرخاند و مشمئز گفت:
هیدر: آره رفتم ولی گفتم که راهم رو اشتباه اومدم.
هیچ واکنشی نشان نداد نرمال و تسلط برخورد پلک زد.
جسیکا: ادامه بده.
کفری و ذهن پریشان اخم درهم تنید.
هیدر: من نمی‌دونستم که اینجا ممنوعه است وگرنه نمی‌اومدم شاید حرف‌هامو باور نکنی ولی قسم می‌خورم که راستش و دارم میگم.
سرش را تکان داد و تند و سریع مچ دست هیدر را گرفت و همراه خود از راهرو خارج کرد. هیدر هول شده پرسید:
هیدر: چیکار می‌کنی؟
جسیکا: مگه نمیگی که گم شدی خب دارم از این‌جا تو رو بیرون میارم.
هیدر: اما من... .
ایستاد و با حرکت دستش هیدر را جلوتر از خودش هل داد و با عصبانیت دندان روی هم سایید و با غضب گفت:
جسیکا: هیدر من می‌دونم که توی عمارت گم شدی، ولی یکم فکر کن! اگه به جای من یکی دیگه تو رو توی اون شرایط پیدا می‌کرد چی می‌شد؟ حتماً تو رو به عنوان جاسوس دستگیر می‌کردن، اون موقع شرایط برات سخت‌تر می‌شد... تو باید حواست و خیلی جمع کنی که توی در دسر نیفتی و برای همراهت مشکل ساز نشی.
هیدر: همراه؟
جسیکا: خب آره دیگه مگه همراه یکی از مهما‌ن‌های مجلس نیستی؟
با به یاد آوردن ادگار لرزه بر اندامش افتاد. با سرعت نگاه گذرایی به ساعت گوشی‌اش انداخت و با دیدن گذشت نیم‌ساعت از وعده‌اش با هول و هراس گفت:
هیدر: من باید برم.
جسیکا: کجا؟
ادگار: هیدر.
تا خواست لب از لب بازکند با شنیدن اسمش از سمت ادگار به عقب برگشت و نگاهش قفل چشم‌های ادگار شد. جسیکا که متوجه حضور او میان خودشان نمیشد با تردید گفت:
جسیکا: آقای لانگمن...شما هم این‌جا هستید؟
 
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,248
مدال‌ها
2
از نگاه‌های برزخی ادگار میزان خشمش معلوم می‌شد. با دست‌هایی مشت شده به سمت هیدر آمد و در آنی سیلی محکمی را بر روی صورت کوچک و نحیفش فرود آورد و باعث شد صورتش متمایل به چپ بشود. جسیکا هینی کشید و با فریاد گفت:
جسیکا: آقای لانگمن هیچ معلوم هست چیکار می‌کنید؟
ولی ادگار بدون توجه به حرف جسیکا با خشم رو به هیدر غرید.
ادگار: مگه نگفتم سر یک ربع برگرد...مگه نگفتم این کنجکاوی تو آخر سر تو به باد میده این‌قدر فضولی نکن، گفتم یا نگفتم هان؟
هیدر که سعی داشت بغضش را بخورد با تحریر صدا گفت:
هیدر: چرا گفتی.
ادگار: پس چرا گوش نکردی؟ چرا می‌خوای من رو به جنون برسونی ها؟! یعنی این‌قدر برات سخته یه حرف و گوش کنی؟
جسیکا: بهتره که یکم صداتون و بیارین... .
میان کلامش پرید و با اربده کشی گفت:
ادگار: بهتره که شما دخالت نکنی و سرجات بشینی این یه موضوع خانوادگیه که فکر نکنم بهتون مربوط باشه خانم کوچولو.
بعد میان نگاه بهت‌زده جسیکا سمت دخترک چرخید و مچ دستش را گرفت و گفت:
ادگار: همین حالا می‌ریم خونه.
جسیکا: ولی شما که هنوز شام نخوردین.
خیره در چشمان هیدر گفت:
ادگار: خیلی ممنون نیازی نیست.
به یک باره دستش را کشید و همراه خود از کاخ خارج کرد و با گرفتن تاکسی سوار شدند. عصبی پاکت سیگارش را از جیب کتش بیرون آورد و با برداشتن نخی آن را فوراً روشن کرد. درون ماشین پُک‌های پشت سر هم می‌زد تا کمی آرام بشود. زمان قرصش رسیده بود و نعشه آن او را خمار و بداخلاق کرده‌بود وگرنه ممکن نبود که او با هیدر همچین کاری بکند. سیگار برایش بهانه‌ای شده بود تا کمی خودش را خونسرد بکند. وقتی سر جنگل رسیدند پیاده شدند و با گام‌هایی بلند سعی کرد زودتر خودش را از این استرس و آشفتگی نجات بدهد. به محض باز کردن در کلبه، قبل از اینکه به هیدر اجازه ورود بدهد خودش وارد شد و بعد از خاموش کردن فیلتر نیمه سوخته سیگارش، تکیه‌اش را به میز غذاخوری داد. هیدر که فهمید ادگار حال چندان مساعدی ندارد، وارد کلبه شد و با بستن در و بدون حرف اضافه‌ای راه اتاقش را در پیش گرفت. ادگار وقتی حضور هیدر را کنار خود حس نکرد عصبی از جایش برخاست و وارد اتاقش شد و به سمت کشوی میزش رفت و با برداشتن قرصش و خوردن آن خودش را بی‌حال و بدون عوض کردن لباس‌هایش روی تخت انداخت و به سقف خیره شد. دلیل این دل آشفتگی‌هایش را نسبت به هیدر نمی‌دانست. چرا انقدر سلامتی هیدر برایش اهمیت دارد را فقط خدا می‌دانست. مگر او نبود که با عذاب دادن هیدر سعی می‌کرد که انتقامش را بگیرد؟

***

با سر انگشت شصت گوشه چشمش را خاراند و با بستن پرونده اول پرونده‌ی دوم را باز کرد و مشغول بررسی‌اش شد. پرونده‌هایی که مطمئن بود حل آن‌ها هیچ اهمیتی ندارد. امروزها کلی کار روی سرش تلنبار شده بود و حسابی او را کلافه کرده بود در حالتی که حتی نمی‌توانست قاتل جنایت‌های اخیر را پیدا بکند او را آزار می‌داد. جنایت‌هایی که گوشه گوشه‌های کشور اتفاق می‌افتاد و برایش پیدا کردن قاتل دشوار بود. تا به ‌حال از این اتفاق‌ها زیاد برایش رخ داده بود که افرادی اجیر شده هستند که در ازای دریافت پول دست به قتل افراد مهم کشور می‌زنند حتی در این دوازده سال سابقه کاری‌اش هم یک سایت بزرگ خلاف را تحت بازداشت گرفت سایتی که در آن جایزه بگیرها فعالیت می‌کردند. وقتی فردی یک سوژه را در آن می‌گذاشت، همه اقدام به انجام آن کار می‌کردند. با دیدن پرونده‌ی دوم که شکایت نامه یک زن از شوهرش بود، کلافه پرونده را بست و به صندلی چرخدارش تکیه داد و به سقف خیره‌شد. صد بار به زیردستان خود گفته بود که گزارشات خانوادگی را به دفتر کار او نفرستند ولی کو گوش شنوا. دلش برای دوست عزیزش ادگار تنگ شده بود و کمی نیاز داشت که با او درد و دل بکند. از جایش خم شد و تلفن را برداشت و شماره ادگار را گرفت و دم گوشش گذاشت و زبانی بر لب‌هایش کشید. با بوق‌های مکرر و پاسخ ندادن از طرف ادگار متعجب نگاهی به تلفن و شماره‌ای که گرفته بود کرد و با مطمئن شدن از درستی شماره، دوباره دکمه اتصال را فشرد و این بار هم مثل دفعه‌ی قبل دردسترس نبود. در تلاش برقراری مکالمه با ادگار بود که در با ضربی باز شد و قیافه بهت‌زده و هراسان الیوت که در حال نفس‌نفس زدن بود در درگاه نمایان شد. گری با جدیت پرسید:
گری: چی شده الیوت... چرا این‌قدر آشفته‌ای؟
 
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,248
مدال‌ها
2
الیوت یکی از همکارهایش در پایگاه بود که با هم پرونده قتل‌ها و جنایت‌های جایزه بگیرها را دنبال می‌کردند. حتماً به چیز جدید و تازه‌ای برخورد کرده بود که مضطرب و نگران است. اليوت دستی لای خرمن موهایش کشید و با لحن نگرانی گفت:
اليوت: یه خبر جدید به دستم رسیده امیدوارم که درست باشه.
گری تلفن را سرجایش گذاشت و میز را دور زد و رو به رویش ایستاد. دست روی شانه‌اش گذاشت و گفت:
گری: این که خیلی خوبه، پس چرا حالا نگرانی؟
اليوت دست گری را از روی شانه‌اش پس زد و با چند قدم کوتاه کمی از او فاصله گرفت و با فشردن پلک‌هایش روی هم گفت:
اليوت: وقتی این خبر و شنیدم آروم و قرار نداشتم از پایگاه مرکزی تا این‌جا یه جوری خودمو رسوندم که خودم هم متوجه نشدم که چه طور اومدم. می‌ترسیدم که دیر برسم و کار از کار بگذره. خودت که بیشتر از هرکسی می‌دونی که من چقدر برای این پرونده تلاش کردم تا جون انسان‌های بی‌گناه رو نجات بدم.
گری: آره متوجه‌ام خودم هم دیگه دارم از این همه جنایت کاسه صبرم لبریز میشه چی‌کار کنیم! ما که همه تلاشمون و کردیم کاری هم از دستمون برنمیاد.
الیوت: نه این طوری نیست من امروز یه گزارش دستم رسیده، از مکان همون شخص که به ما کمک میکنه و نشون میده که کجاست.
طولانی و معنادار گفت:
گری: واقعاً... خب چه طوری آخه؟
الیوت برگه‌ای را از جیب یونیفورمش بیرون آورد و مقابل گری گرفت. گری هم بدون تلف کردن وقت، برگه را از دستش گرفت و شروع به خواندن محتوای درون برگه را کرد. بعد از اتمامش سر بالا گرفت و گفت:
گری: یه همچین چیزی چه طور به دستت رسیده؟
الیوت: همین امروز صبح از طرف یه ناشناس برام یه ایمیل اومد بعد از یه احوال‌پرسی دوستانه بهم گفت که میدونه که من چی می‌خوام. بعدش این و برام فرستاد. بعدش دیگه هر چی ازش پرسیدم که کی هستی فقط می‌گفت که یه ناشناس که می‌خواد کشورش و از دست یک سری آدم‌های وطن‌فروش نجات‌ بده.
برگه را جلوی صورتش تکان داد و گفت:
گری: و تو واقعاً باور می‌کنی یه همچین چیزی رو؟
ناگهان برگه را روی هوا از دستش قاپید و با گذاشتنش درون جیبش گفت:
الیوت: ما که هر راهی رو امتحان کردیم و آخرش به بن‌بست رسیدیم. حالا با امتحان کردن این هم که ضرر نمی‌کنیم.
گری دست به کمر شد.
گری: نه ضرر نمی‌کنیم ولی یه درصد احتمال بده که کار خورد همون شخص باشه و بهمون دروغ بگه چی؟
الیوت: آخه چه سودی برای اون داره؟
گری: برای پاک کردن مدرک... این خودش یه دلیل محکمه که بخواد ما رو فریب بده یا گمراهمون بکنه.
الیوت: چه طور می‌خواد ما رو فریب بده؟ وقتی خودمون می‌تونیم تشخیص بدیم که چی درسته و چی غلطه!
گری: نه این چیزا رو دست کم نگیر، می‌تونن با تله ما رو فریب بدن. با تله گذاشتن از این چیزا زیاد دیدم الیوت با گذاشتن یه نامه و تحریک کردن افسران پلیس تا بخوان که حقیقت و کشف کنن و بعدش هم که.
دستش را از گوش تا گوش کشید و ادامه داد:
گری: بیخ تا بیخ گلوش رو میبرن من که خودم ته خطم.
الیوت: آقای ته خط آقای سر خط اگه این بار درست بود چی؟
دستانش را به لبه میز ستون کرد و با اخم و چشمانی نافذ جواب داد.
گری: حالا این یه بار و به حرفت گوش میدم تا ببینم چی میشه... به گفته خودت که ضرر نمی‌کنیم، برو افراد و حاضر کن تا اون‌جا بریم، درضمن برگه رو هم بزار اینجا باشه تا یه بار دیگه هم چک کنم.
 
موضوع نویسنده
ناظر ادبیات
ناظر ادبیات
کاربر ممتاز
Jul
1,042
11,248
مدال‌ها
2
الیوت با خوش باوری برگه را روی میز گذاشت و با گرفتن اجازه‌ای از اتاق خارج شد. گری برای بار دوم نگاهی به آدرس محل کرد که نشانه یک جنگل در شرق نیویورک بود. مگر می‌شود که طرف در یک جنگل پنهان شده‌باشد؟ همه‌جا و مکان‌ها را گشته بود ولی تا به ‌حال به ذهنش هم خطور نکرده بود که ممکن است یک همچین جایی پنهان بشود. کلت کمری‌اش را برداشت و پشت کمرش گذاشت. یونیفرم پلیسی‌اش را پوشید و با اقتدار از اتاق خارج شد و به سمت ماشین‌های آماده پلیس قدم گذاشت و سوار شد. وقتی خودشان را به مقصد رساندند همه با هم پیاده شدند. گری نگاه مشکوکی به اطراف انداخت و مشغول بررسی محیط شد. چیز خاص و مشکوکی دیده نمیشد ولی ابهت و بزرگی جنگل خودش یک زنگ خطر برای یک پلیس به شمار می‌آمد. کلتش را از پشت کمرش بیرون کشید و با کشیدن ضامنش آن را باحالت تدافعی جلویش گرفت و با قدم‌هایی آرام، همراه الیوت و بقیه افسرهایش وارد جنگل شد. حدود دو متر را گذراند و دوباره ایستاد و اطراف را برسی کرد. با اخم اسلحه‌اش را پایی آورد و رو به الیوت گفت:
گری: پس کو؟
الیوت هم سلاحش را پایین آوردو با مکث و تردید گفت:
الیوت: نمی‌دونم، شاید داخل خود جنگله...
میان کلامش پرید.
گری: یا شاید هم حدس من درست بوده و به ما دروغ گفتن هوم!
الیوت: بی‌خیال رفیق دروغ کجاست. ما که هنوز وارد خود جنگل هم نشدیم توقع که نداری این‌جا بايسته تا ما دستگیرش کنیم؟! حتماً به اینجاهاش هم فکر کرده و برای خودش یه مخفیگاه هم درست کرده.
گری: الکی برام فلسفه نباف الیوت، ما پا توی مأموریتی گذاشتیم که معلوم نیست آخرش چی میشه پس نباید خطایی سر بزنه.
الیوت سرش را بالا پایین کرد و گفت:
الیوت: باشه حواسم هست... بسپرش به من.
همین که به عقب برگشت چشمش متوجه چیزی شد خم شد و کیف پولی را که طرح دخترانه‌ای داشت را برداشت و با دقت پشت و رویش را نگاه کرد، مکث گری الیوت را متوجه کرد و گفت:
الیوت: چیزی شده؟
حیران و سرگردان از جایش برخاست که الیوت هم کنارش ایستاد. وقتی گری حرفی نزد الیوت سوالی پرسید:
الیوت: این چیه؟
گری سرش را به طرفين تکان داد و با گیجی گفت:
گری: نمی‌دونم هرچی هست یه سرنخ برامون محصوب میشه.
الیوت: چی سرنخی؟
به عقب چرخید و به عمق جنگل خیره شد دندان روی هم چفت کرد و با غیظ کیف پول را در مشتش چلاند و گفت:
گری: یعنی اون یه جایی از همین جاها مخفی شده.
نمی‌خواست که سابقه کاری‌اش را همین طور برای مسائل پیش پا افتاده‌ای بر باد بدهد همین‌طور که در طول این سال‌ها توانسته بود که فراری‌های قانون را به سزای اعمالشان برساند این بار هم موفق خواهد شد. با تن گر گرفته از خشم و غیظ کیف پول را محکم در بغل الیوت پرتاب کرد که باعث شد الیوت مات و ناباور از این واکنشش یک قدم عقب برود و متحیر نگاهش بکند و بعد با انزجار و عصبانیت درحالی که تیز و برنده با فک فشرده‌ای دندان قروچه‌ای می‌کرد گفت:
گری: اینجا رو محاصره کنید نباید بذارید حتی یک موش هم از اینجا رد بشه وگرنه با خودم طرف هستید... فهمیدید.
با جمله اطاعت از طرف الیوت در دلش گفت(بلاخره گیر افتادی قاتل آس پیک)

***

نگاه خیره‌اش برای چند ثانیه روی گل‌های رز صورتی درون باغچه دانشگاه افتاد که زیبایی خاصی را درون باغچه مهیا کرده بود. بی‌خیال پوزخندی زد و به ساعت دور مچش خیره شد که همان لحظه صدای زنگ ورود دانشجوها به داخل خورد، دانشجوها همه از هر سمت و مکانی از دانشگاه اقدام به داخل رفتن کردند. ادگار پدر بود و سعی می‌کرد که وظایف پدرانه‌اش را انجام بدهد برای همین مچ ظريف هیدر را گرفت و درحالی که نگاهش به عبور دانشجوها بود خواست موارد ضروری را برای هیدر دوباره بازگو کند.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین