موضوع نویسنده
- Feb
- 193
- 1,295
- مدالها
- 2
حوریا با حالی گنگ، قلبی سنگین و پاهای سستشده بهطرف در تراس رفت.
«ضعف تو همینه، که با وجود هوش زیادت، فقط یه بُعد از ماجرا رو میبینی. همیشه چیزی رو میبینی که مقابل چشمهاته، نه واقعیتهای پشت پرده!»
در کشویی تراس را باز کرد. تماس پاهایش با سرامیک سرد تراس، بر التهاب درونش نچربید. «خاطرت هست که برای تحویل آخرین بسته کجا رفتی؟ یه بیمارستان که هیچ ارتباطی با خلافکارها نداشت، درسته؟! »
پشت حوریا، جایی میان شانههایش به گزگز افتاد. یادآوری آن روز، موهای تنش را سیخ کرد. صدای حریر را از داخل میشنید که با اعصابی داغان کتابهای پخششدهاش را جمع میکرد.
- فقط بلده به من گیر بده. خب اتاقِ خودمه، دلم میخواد جمعش نکنم.
در تراس را پشت سرش بست.
«شک نکردی، به اینکه اون بیمارستان میتونه ارتباطی به گفتههای مادرت داشته باشه. شک نکردی چون خبر از وجود مردی نداشتی که بعد از سالها عهدشکنی، بالأخره برگشت تا جبران کنه.»
به لبهی نردههای مشکیرنگ تکیه داد. هر خط، شوک جدیدی داشت. همچون گرسنهی محتاج به دانستن، نوشتهها را بلعید.
«مردی که برای تو نسبت عمو رو به دوش میکشید؛ عمویی که از عموبودن برای برادرزادههاش، ارث بالاکشیده به جا گذاشت و تهمت ناروایی که پای شما رو برای همیشه از خانواده پدریتون برید.»
حوریا برای ثانیهای حتی نفس هم نکشید. نوک انگشتهایش یخ زد. لبههای کاغذ را فشرد.
«این همون چیزی بود که همهی این مدت باید میدونستی و نمیدونستی؛ راز سربهمهری که تا به امروز فاش نشد. تمام عمر فکر کردی خانواده پدریت به خاطر ازدواج پدر و مادرت طردتون کردن، ولی اصل ماجرا همیشه اون چیزی نیست که ما میبینم. یادت نره که حقیقت همیشه وارونهست. کشفش رو به عهدهی خودت میذارم؛ میخوام واقعیت رو از زبون کسی بشنوی که حقِ گفتنش رو داره. ارتباط صدای مادرت و بیمارستان، همون گرهایه که با حقیقت باز میشه.»
پاهای حوریا خم شد. گوشهی تراس، پشت گلدان بزرگ سانسوریا نشست.
«گرچه نقشهم ناجوانمردانه بود، اما هرکس برای رسیدن به خواستههاش شگردی داره و این، شگرد منه؛ فهمیدن رازهای خانوادگی، که همه فکر میکنن فراموش شده. عادت به طلب بخشش ندارم، فقط خواستم به حرمت همون چند لحظه سؤال بیجوابی نداشته باشی؛ چند لحظهای که رویای مادرانهم رو برآورده کردی و من، یلدا رو اونطور دیدم که تمام عمر آرزوش رو داشتم.»
«ضعف تو همینه، که با وجود هوش زیادت، فقط یه بُعد از ماجرا رو میبینی. همیشه چیزی رو میبینی که مقابل چشمهاته، نه واقعیتهای پشت پرده!»
در کشویی تراس را باز کرد. تماس پاهایش با سرامیک سرد تراس، بر التهاب درونش نچربید. «خاطرت هست که برای تحویل آخرین بسته کجا رفتی؟ یه بیمارستان که هیچ ارتباطی با خلافکارها نداشت، درسته؟! »
پشت حوریا، جایی میان شانههایش به گزگز افتاد. یادآوری آن روز، موهای تنش را سیخ کرد. صدای حریر را از داخل میشنید که با اعصابی داغان کتابهای پخششدهاش را جمع میکرد.
- فقط بلده به من گیر بده. خب اتاقِ خودمه، دلم میخواد جمعش نکنم.
در تراس را پشت سرش بست.
«شک نکردی، به اینکه اون بیمارستان میتونه ارتباطی به گفتههای مادرت داشته باشه. شک نکردی چون خبر از وجود مردی نداشتی که بعد از سالها عهدشکنی، بالأخره برگشت تا جبران کنه.»
به لبهی نردههای مشکیرنگ تکیه داد. هر خط، شوک جدیدی داشت. همچون گرسنهی محتاج به دانستن، نوشتهها را بلعید.
«مردی که برای تو نسبت عمو رو به دوش میکشید؛ عمویی که از عموبودن برای برادرزادههاش، ارث بالاکشیده به جا گذاشت و تهمت ناروایی که پای شما رو برای همیشه از خانواده پدریتون برید.»
حوریا برای ثانیهای حتی نفس هم نکشید. نوک انگشتهایش یخ زد. لبههای کاغذ را فشرد.
«این همون چیزی بود که همهی این مدت باید میدونستی و نمیدونستی؛ راز سربهمهری که تا به امروز فاش نشد. تمام عمر فکر کردی خانواده پدریت به خاطر ازدواج پدر و مادرت طردتون کردن، ولی اصل ماجرا همیشه اون چیزی نیست که ما میبینم. یادت نره که حقیقت همیشه وارونهست. کشفش رو به عهدهی خودت میذارم؛ میخوام واقعیت رو از زبون کسی بشنوی که حقِ گفتنش رو داره. ارتباط صدای مادرت و بیمارستان، همون گرهایه که با حقیقت باز میشه.»
پاهای حوریا خم شد. گوشهی تراس، پشت گلدان بزرگ سانسوریا نشست.
«گرچه نقشهم ناجوانمردانه بود، اما هرکس برای رسیدن به خواستههاش شگردی داره و این، شگرد منه؛ فهمیدن رازهای خانوادگی، که همه فکر میکنن فراموش شده. عادت به طلب بخشش ندارم، فقط خواستم به حرمت همون چند لحظه سؤال بیجوابی نداشته باشی؛ چند لحظهای که رویای مادرانهم رو برآورده کردی و من، یلدا رو اونطور دیدم که تمام عمر آرزوش رو داشتم.»
آخرین ویرایش: