موضوع نویسنده
- Feb
- 114
- 851
- مدالها
- 2
آشوب دستهای سردش را گرفت. با اطمینان به خرماییهای ترسیدهاش خیره ماند.
- امشب شبی نیست که بخوای بترسی، شیرینم! آروم باش!
حوریا در همشکسته از حقیقتی که فهمیده بود، نفس لرزانی کشید. صدای مهمانها از بیرون به گوش میرسید و او، با آگاهی از اصل ماجرا، خود را میان درندگان این میهمانی، ناتوان از آرام ماندن میدید. حس برهای گم شده، میان جنگلی مخوف را داشت. آوایش از فریادها و گریههای دیشب خسته و گرفته بود. اشکی نمیریخت، اما تنش از درد فریاد میزد.
- آسون نیست. آروم موندن آسون نیست وقتی میدونم پشت اون در، چه آدمهایی ایستادن. اگه نتونین بهموقع تمومش کنین، اگه بفهمن چه خوابی براشون دیدین، اونوقت چی میشه؟ بچه ها چی میشن؟ من چی میشم؟ کی به داد ما میرسه؟ پلیسی که همیشه دیر میرسه یا اون پست فطرتهایی که دارن نون تو کاسهی مظلومیت بچههای بیخانواده میزنن؟
آشوب از روی تخت بلندش کرد. با آن کتودامن خوشدوخت سرمهای، دستمالگردن سرخ و خط چشمی که قهوهایهای متفاوتش را قاب گرفته بود، بیش از حد قدرتمند بهنظر میرسید.
لحنش لطیف، اما نگاهش سرد و شیشهای بود.
- مامان از پسش بر میاد، عزیزکم!
سپس با ملایمت موهای بلند حوریا را پشت گوشش زد. دستش را همانجا روی گونهاش نگهداشت.
- در تمام زندگیم هرگز زنی نبودم که به پشت سر نگاه کنه، حتی وقتی دخترهای جوون رو به کشورهای عربی فرستادم، حتی وقتی خبر خودکشی بعضیهاشون تو مسیر به گوشم میرسید. برنمی گشتم چون همهشون برای رویاهاشون پا به این مسیر میگذاشتن؛ مسیری که از قبل بهشون هشدار داده میشد به کجا ختم میشه. سالها با نقاب قاچاقچی عتیقه جلو رفتم و برام مهم نبود چی به سر اون دخترها میاد، فقط چون همهشون خودخواسته پا به دام من میذاشتن. ولی در مورد بچه ها...
با انگشت شست، صورتش را نوازش کرد.
- و در مورد تو، من اون زنی نیستم که عقب بکشه. یه بار برای محافظت از تو، از خودم و قلبم گذشتم؛ پس باز هم این کار رو میکنم.
تقهای به در خورد و صدای اسد آمد.
- مهمانها منتظرتونن خانم!
و آشوب برای آرام کردن حوریا دستش را به گرمی فشرد.
در آن طرف ماجرا، سپهر و تانیا در کنار میز پایه بلندی که با پارچهای شیری تزئین شدهبود، ایستاده بودند. تانیایی که برخلاف مهمانیهای قبل، امشب با کتوشلواری دیپلمات، چهرهای رسمی و آرایشی ملایم ظاهر شدهبود؛ با نگاهی که برای اولینبار مضطرب به نظر میآمد.
سپهر نامحسوس چشم میگرداند تا ردی از حوریا بیابد. فقط خدا میدانست تا کجا از دختر کنار دستش متنفر است.
مهمانی برخلاف تصورش شلوغ بود. به ساعت مچیاش نگاه کرد. عقربهها روی هفتوبیستدقیقه مانده بودند. ناخودآگاه صافتر ایستاد؛ وقت زیادی نداشت و باید هرچه زودتر کاری میکرد.
- هانی، مضطرب به نظر میای!
برگشت. لبخند مرموزی روی لبهای تانیا جا خوش کردهبود؛ انگار روح شیطان در او حلول کرده باشد. سپهر پوزخندی زد. یک تای ابرویش را با خونسردی بالا انداخت.
- من یا تو؟ اینجوری میخوای بری پای معامله چند صد هزار دلاری؟ قیافهت از دور داد میزنه که بههم ریختی.
تانیا بیاراده دست به صورتش کشید. آنقدر آشفته بود که متوجه کنایهی سپهر نشد.
- جدا؟ آرایشم بههم ریخته؟
سپهر دستهای او را که به بازویش حلقه شدهبود، از خود جدا کرد.
- بهتره بری یه آبی به صورتت بزنی.
این را گفت تا او را از خودش دور کند؛ فقط برای آنکه فرصتی برای یافتن حوریا داشتهباشد.
با رفتن شتابزده تانیا، سر برگرداند که چشمهایش در نگاه آشنای دیار تلاقی کرد. دیار با ابرو به طبقه بالا اشاره زد. این یعنی باید برای گشتن به آنجا میرفت. به نشانه تایید پلک زد و مردمکهایش را از روی صورت گریمشدهاش برداشت؛ چهرهای که تبدیل به یک خلافکار تمام عیار شدهبود.
- امشب شبی نیست که بخوای بترسی، شیرینم! آروم باش!
حوریا در همشکسته از حقیقتی که فهمیده بود، نفس لرزانی کشید. صدای مهمانها از بیرون به گوش میرسید و او، با آگاهی از اصل ماجرا، خود را میان درندگان این میهمانی، ناتوان از آرام ماندن میدید. حس برهای گم شده، میان جنگلی مخوف را داشت. آوایش از فریادها و گریههای دیشب خسته و گرفته بود. اشکی نمیریخت، اما تنش از درد فریاد میزد.
- آسون نیست. آروم موندن آسون نیست وقتی میدونم پشت اون در، چه آدمهایی ایستادن. اگه نتونین بهموقع تمومش کنین، اگه بفهمن چه خوابی براشون دیدین، اونوقت چی میشه؟ بچه ها چی میشن؟ من چی میشم؟ کی به داد ما میرسه؟ پلیسی که همیشه دیر میرسه یا اون پست فطرتهایی که دارن نون تو کاسهی مظلومیت بچههای بیخانواده میزنن؟
آشوب از روی تخت بلندش کرد. با آن کتودامن خوشدوخت سرمهای، دستمالگردن سرخ و خط چشمی که قهوهایهای متفاوتش را قاب گرفته بود، بیش از حد قدرتمند بهنظر میرسید.
لحنش لطیف، اما نگاهش سرد و شیشهای بود.
- مامان از پسش بر میاد، عزیزکم!
سپس با ملایمت موهای بلند حوریا را پشت گوشش زد. دستش را همانجا روی گونهاش نگهداشت.
- در تمام زندگیم هرگز زنی نبودم که به پشت سر نگاه کنه، حتی وقتی دخترهای جوون رو به کشورهای عربی فرستادم، حتی وقتی خبر خودکشی بعضیهاشون تو مسیر به گوشم میرسید. برنمی گشتم چون همهشون برای رویاهاشون پا به این مسیر میگذاشتن؛ مسیری که از قبل بهشون هشدار داده میشد به کجا ختم میشه. سالها با نقاب قاچاقچی عتیقه جلو رفتم و برام مهم نبود چی به سر اون دخترها میاد، فقط چون همهشون خودخواسته پا به دام من میذاشتن. ولی در مورد بچه ها...
با انگشت شست، صورتش را نوازش کرد.
- و در مورد تو، من اون زنی نیستم که عقب بکشه. یه بار برای محافظت از تو، از خودم و قلبم گذشتم؛ پس باز هم این کار رو میکنم.
تقهای به در خورد و صدای اسد آمد.
- مهمانها منتظرتونن خانم!
و آشوب برای آرام کردن حوریا دستش را به گرمی فشرد.
در آن طرف ماجرا، سپهر و تانیا در کنار میز پایه بلندی که با پارچهای شیری تزئین شدهبود، ایستاده بودند. تانیایی که برخلاف مهمانیهای قبل، امشب با کتوشلواری دیپلمات، چهرهای رسمی و آرایشی ملایم ظاهر شدهبود؛ با نگاهی که برای اولینبار مضطرب به نظر میآمد.
سپهر نامحسوس چشم میگرداند تا ردی از حوریا بیابد. فقط خدا میدانست تا کجا از دختر کنار دستش متنفر است.
مهمانی برخلاف تصورش شلوغ بود. به ساعت مچیاش نگاه کرد. عقربهها روی هفتوبیستدقیقه مانده بودند. ناخودآگاه صافتر ایستاد؛ وقت زیادی نداشت و باید هرچه زودتر کاری میکرد.
- هانی، مضطرب به نظر میای!
برگشت. لبخند مرموزی روی لبهای تانیا جا خوش کردهبود؛ انگار روح شیطان در او حلول کرده باشد. سپهر پوزخندی زد. یک تای ابرویش را با خونسردی بالا انداخت.
- من یا تو؟ اینجوری میخوای بری پای معامله چند صد هزار دلاری؟ قیافهت از دور داد میزنه که بههم ریختی.
تانیا بیاراده دست به صورتش کشید. آنقدر آشفته بود که متوجه کنایهی سپهر نشد.
- جدا؟ آرایشم بههم ریخته؟
سپهر دستهای او را که به بازویش حلقه شدهبود، از خود جدا کرد.
- بهتره بری یه آبی به صورتت بزنی.
این را گفت تا او را از خودش دور کند؛ فقط برای آنکه فرصتی برای یافتن حوریا داشتهباشد.
با رفتن شتابزده تانیا، سر برگرداند که چشمهایش در نگاه آشنای دیار تلاقی کرد. دیار با ابرو به طبقه بالا اشاره زد. این یعنی باید برای گشتن به آنجا میرفت. به نشانه تایید پلک زد و مردمکهایش را از روی صورت گریمشدهاش برداشت؛ چهرهای که تبدیل به یک خلافکار تمام عیار شدهبود.