جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 3,805 بازدید, 111 پاسخ و 30 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
114
851
مدال‌ها
2
آشوب دست‌های سردش را گرفت. با اطمینان به خرمایی‌های ترسیده‌اش خیره ماند.
- امشب شبی نیست که بخوای بترسی، شیرینم! آروم باش!
حوریا در هم‌شکسته از حقیقتی که فهمیده بود، نفس لرزانی کشید. صدای مهمان‌ها از بیرون به گوش می‌رسید و او، با آگاهی از اصل ماجرا، خود را میان درندگان این میهمانی، ناتوان از آرام ماندن می‌دید. حس بره‌ای گم شده، میان جنگلی مخوف را داشت. آوایش از فریادها و گریه‌های دیشب خسته و گرفته بود. اشکی نمی‌ریخت، اما تنش از درد فریاد میزد.
- آسون نیست. آروم موندن آسون نیست وقتی می‌دونم پشت اون در، چه آدم‌هایی ایستادن. اگه نتونین به‌موقع تمومش کنین، اگه بفهمن چه خوابی براشون دیدین، اونوقت چی میشه؟ بچه ها چی میشن؟ من چی میشم؟ کی به داد ما میرسه؟ پلیسی که همیشه دیر میرسه یا اون پست فطرت‌هایی که دارن نون تو کاسه‌ی مظلومیت بچه‌های بی‌خانواده میزنن؟
آشوب از روی تخت بلندش کرد. با آن کت‌ودامن خوش‌دوخت سرمه‌ای، دستمال‌گردن سرخ و خط چشمی که قهوه‌ای‌های متفاوتش را قاب گرفته بود، بیش از حد قدرتمند به‌نظر می‌رسید.
لحنش لطیف، اما نگاهش سرد و شیشه‌ای بود.
- مامان از پسش بر میاد، عزیزکم!
سپس با ملایمت موهای بلند حوریا را پشت گوشش زد. دستش را همان‌جا روی گونه‌اش نگه‌داشت.
- در تمام زندگیم هرگز زنی نبودم که به پشت سر نگاه کنه، حتی وقتی دخترهای جوون رو به کشورهای عربی فرستادم، حتی وقتی خبر خودکشی بعضی‌هاشون تو مسیر به گوشم می‌رسید. برنمی گشتم چون همه‌شون برای رویاهاشون پا به این مسیر می‌گذاشتن؛ مسیری که از قبل بهشون هشدار داده میشد به کجا ختم میشه. سال‌ها با نقاب قاچاقچی عتیقه جلو رفتم و برام مهم نبود چی به سر اون دخترها میاد، فقط چون همه‌شون خودخواسته پا به دام من می‌ذاشتن. ولی در مورد بچه ها...
با انگشت شست، صورتش را نوازش کرد.
- و در مورد تو، من اون زنی نیستم که عقب بکشه. یه بار برای محافظت از تو، از خودم و قلبم گذشتم؛ پس باز هم این کار رو می‌کنم.
تقه‌ای به در خورد و صدای اسد آمد.
- مهمان‌ها منتظرتونن خانم!
و آشوب برای آرام‌ کردن حوریا دستش را به گرمی فشرد.
در آن طرف ماجرا، سپهر و تانیا در کنار میز پایه بلندی که با پارچه‌ای شیری‌ تزئین شده‌بود، ایستاده بودند. تانیایی که برخلاف مهمانی‌های قبل، امشب با کت‌وشلواری دیپلمات، چهره‌ای رسمی و آرایشی ملایم ظاهر شده‌بود؛ با نگاهی که برای اولین‌بار مضطرب به نظر می‌آمد.
سپهر نامحسوس چشم می‌گرداند تا ردی از حوریا بیابد. فقط خدا می‌دانست تا کجا از دختر کنار دستش متنفر است.
مهمانی برخلاف تصورش شلوغ بود. به ساعت مچی‌اش نگاه کرد. عقربه‌ها روی هفت‌و‌بیست‌دقیقه مانده بودند. ناخودآگاه صاف‌تر ایستاد؛ وقت زیادی نداشت و باید هرچه زودتر کاری می‌کرد.
- هانی، مضطرب به نظر میای!
برگشت. لبخند مرموزی روی لب‌های تانیا جا خوش کرده‌بود؛ انگار روح شیطان در او حلول کرده باشد. سپهر پوزخندی زد. یک تای ابرویش را با خونسردی بالا انداخت.
- من یا تو؟ اینجوری می‌خوای بری پای معامله چند صد هزار دلاری؟ قیافه‌ت از دور داد می‌زنه که به‌هم ریختی.
تانیا بی‌اراده دست به صورتش کشید. آن‌قدر آشفته بود که متوجه کنایه‌ی سپهر نشد.
- جدا؟ آرایشم به‌هم ریخته؟
سپهر دست‌های او را که به بازویش حلقه شده‌بود، از خود جدا کرد.
- بهتره بری یه آبی به صورتت بزنی.
این را گفت تا او را از خودش دور کند؛ فقط برای آن‌که فرصتی برای یافتن حوریا داشته‌باشد.
با رفتن شتاب‌زده تانیا، سر برگرداند که چشم‌هایش در نگاه آشنای دیار تلاقی کرد. دیار با ابرو به طبقه بالا اشاره زد. این یعنی باید برای گشتن به آن‌جا می‌رفت. به نشانه تایید پلک زد و مردمک‌هایش را از روی صورت گریم‌شده‌اش برداشت؛ چهره‌ای که تبدیل به یک خلافکار تمام عیار شده‌بود.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
114
851
مدال‌ها
2
حوریا آهسته از میان جمعیت گذشت؛ درحالی‌‌که سعی می‌کرد اضطراب نشسته بر دلش در چهره‌اش هویدا نباشد.
آشوب چند گام آن‌طرف‌تر، سرگرم گفت‌وگو با مردی بود که با عینک کائوچویی و ریش‌های پرفسوری، آدم را یاد استادهای تاریخ می‌انداخت.
پشت یکی از میزها ایستاد و به صورت مقتدر آشوب زل زد. برخلاف ظرافتش زن بسیار محکمی بود؛ و حوریا گاهی حسرت می‌خورد که چرا ذره‌ای از روحیاتش را به ارث نبرده.
آشوب متوجه خیرگی‌اش شد. نگاهی حواله‌اش کرد، سپس با حرکتی حساب‌شده انتهای راهرو را نشان داد؛ راهرویی که به درِ شرقی عمارت ختم میشد. جایی که هیچ‌ک.س از آن خبر نداشت و قرار بود اگر همه‌چیز طبق نقشه پیش نرفت، او را از آن‌جا خارج کنند.
دست‌هایش بی‌اختیار روی قفسه‌سی*ن*ه‌اش نشست. چشم از آشوب برنداشت. احساس ناخوشایندی سراسر وجودش را احاطه کرد. این یعنی اوضاع رو‌به‌راه نبود؟
پاهایش بی‌اختیار به همان‌ سمت حرکت کرد. با آن پیراهن بلند پف‌دار که متمایز از لباس سایر مهمان‌ها بود، بیش از حد جلب‌توجه می‌کرد؛ تصویری که آشوب می‌خواست تا با آن دیگران را به اشتباه بیندازد. نفس کشید. ضربان قلبش روی هزار بود. با دلهره مردمک‌هایش را از روی صورت آشوب برداشت. گرچه او را به‌عنوان مادر نپذیرفته بود، اما علاقه‌ای که به‌مرور در دلش نسبت به او شکل گرفته‌بود، انکارناپذیر بود.
حالا که می‌دانست این زن با همه بی‌رحمی‌اش نسبت به اطرافیان، برای او، فقط او حاضر شده با آن کفتارهای انسان‌نما تظاهر به معامله کند، چیزی در دلش تغییر کرده‌بود. انگار بخشی از روحش تسخیر محبت این مادر تازه از راه رسیده شده‌بود.
نمی‌دانست این بازی قرار است چطور تمام شود. آشوب چیزی به او نگفته‌بود، تنها گفته‌بود نگران نباشد، که قبل از آن‌که میز جمع شود، آن را را به آتش می‌کشد. وارد راهرو شد. دختر جوانی با بلوز مردانه سفید و شلوار پارچه‌ای مشکی، با عجله به سمتش آمد. نگاهی به اطراف انداخت و او را به داخل یکی از اتاق‌ها کشاند.
ـ باید لباس‌هامون رو عوض کنیم، عجله کنید، زیاد وقت نداریم.
سپس بی‌مقدمه و با شتاب زیپ پیراهنش را باز کرد.
پیراهن از تن حوریا سُر خورد و پایین افتاد. دختر قفل در را چک کرد. گوشزد کرد:
ـ کفش‌هاتون خانم...
حوریا با چشم‌های مشوش، کفش‌هایش را از پا کند. مطمئن نبود این دختر از اصل ماجرا خبر دارد یا نه!
ـ چه اتفاقی افتاده؟ کسی متوجه نقشه شده؟
دختر با سرعت لباس‌هایش را درآورد.
ـ فقط می‌دونم یکی از رابط‌ها عقب کشیده. این یعنی یه چیزی درست پیش نمی‌ره. باید قبل از این‌که دیر بشه شما رو خارج کنن.
لباس‌ها را به دستش داد.
ـ اینا رو بپوشید و سریع برید سمت راهروی شرقی.
حوریا با دست‌های لرزان لباس‌ها را گرفت. دلش فرو ریخت. او نمی‌خواست تنها از این عمارت خارج شود. بحث فقط خودش نبود؛ بچه‌ها چه می‌شدند؟
دختر با حرکتی سریع پیراهن پف‌دار او را پوشید. موهای جمع شده‌اش را از حصار گیره آزاد کرد. سعی کرد زیپ پیراهنش را ببندد.
ـ نمی‌تونم ببندمش، کمکم می‌کنی؟
حوریا با حالی آشفته زیپ را بالا کشید.
ـ اگه تو رو با من اشتباه بگیرن چی؟
دختر برگشت. دکمه‌های بلوزش را که از شدت استرس یک در میان بسته بود، مرتب کرد.
ـ چیزی نمی‌شه. اون‌ها شما رو می‌خوان، من به دردشون نمی‌خورم.
اما خودش چندان به گفته‌اش اعتمادی نداشت. کتانی‌های سفیدش را کنار پاهای حوریا جفت کرد و تند‌تند بندهایش را بست.
حوریا با بی‌قراری دستش را گرفت.
ـ آشوب چی؟ ممکنه بلایی سرش بیارن؟
دختر با گیره‌ای که در دست داشت، موهای حوریا را بالای سرش بست. به سمت در هلش داد.
ـ نگران خانم نباشید، از پسش برمیاد. فقط کاری رو که بهتون گفتن انجام بدید. به عقب برنگردید. لطفاً!
حوریا به بیرون پرت شد و در گلویش ماند که بپرسد، من را کجا می‌برند؟!
همان لحظه سایه‌ی دو مرد از پشت ستون، روی دیوار افتاد. با پریشانی قدم برداشت. فکر می‌کرد ممکن است خودش هم از این مهلکه جان سالم به در نبرد. تندتر رفت، طوری که انگار می‌دوید. در همان اثنا پاهایش در هم پیچید و برای لحظه‌ای تعادلش را از دست داد.
همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. چیزی به افتادنش نمانده بود که دستی از دل تاریکی بیرون جهید و کمرش را گرفت. قلبش تا گلو بالا آمد. جیغ خفه و ترسیده‌اش در موزیک بلند فضا گم شد و او، وقتی به خودش آمد که میان س*ی*ن*ه‌‌ای ستبر، بازوهایی تنومد و دستی قدرتمند مبحوس شده‌بود.
 
بالا پایین