جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [زخمه‌ی خُلقان] اثر «لیلا مرادی نویسنده افتخاری انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Leila Moradi با نام [زخمه‌ی خُلقان] اثر «لیلا مرادی نویسنده افتخاری انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 40,155 بازدید, 277 پاسخ و 76 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [زخمه‌ی خُلقان] اثر «لیلا مرادی نویسنده افتخاری انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Leila Moradi
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Leila Moradi
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
776
16,071
مدال‌ها
4
حسام بی‌حوصله لیوان را از لبش فاصله داد و نگاه سرخش را بالا آورد. مغزش دیگر نمی‌کشید.
- برو اتاق.
جمله‌ی دستوری‌اش با آن لحن کش‌دار و حال‌به‌هم‌زن دیدنی بود! حال بد روحی‌ ماه‌بانو به تدریج جسم ضعیفش را مبتلا می‌‌کرد و وخامت درونش را جار می‌زد.
- تو اصلاً متوجهی که خونواده داری؟ اگه می‌خواستی کارهای سابقت رو تکرار کنی، دیگه چرا پای این طفل معصوم رو به این زندگی باز کردی؟
حسام چند بار آمد چیزی بگوید، اما واژه‌ها در ذهنش یخ بسته‌بود. سرفه‌ی خشکی از گلویش ترکید. سکسکه‌اش گرفت. دست بر تارهای کوتاه موهایش برد و فرق سر داغش را لمس کرد. نمی‌خواست با ماه‌بانو چنین رفتاری کند، اما دخترک بدموقعی را برای بحث انتخاب کرده‌بود. چشم برهم گذاشت و سرش را به پشتی مبل تکیه داد. تازگی‌ها اوضاع بر وفقش نمی‌چرخید و حسابی ضرر بالا آورده‌بود. سر درنمی‌آورد، آخر هیچ‌وقت ساده به کسی نمی‌باخت، حال به رغم رو دست خوردن از یک بچه تازه‌کار می‌سوخت. لای پلک‌هایش را گشود و به قیافه آویزان دخترک زل زد. نزدیکش بود، اما حرفی برای گفتن نداشت. این مدت هم درست و حسابی هم‌دیگر را ندیده‌بودند. اصلاً همه‌اش تقصیر این بچه‌ی ناخوانده بود، پاقدمش جز شر ثمری نداشت. هوای دهانش را از لب پایینش یک‌ضرب بیرون فرستاد و دست به ناهمواری‌های گونه‌اش کشید. زیر لب به آن جوان و رفیق‌های بدتر از خودش دشنام داد و سعی کرد تیشرتش را کامل از تن بیرون بیاورد.
- این کنترل کولر کجاست؟!
ماه‌بانو با حالتی متعجب به مبل کناری اشاره زد. یعنی کار مهم‌تری جز روشن کردن کولر به فکرش نرسید؟! دست از پا درازتر برخاست و راه اتاق را در پیش گرفت. گاهی وقت‌ها نجوای درون آدمی دوست دارد دروغ شیرین را باور کند، اما حقیقت که شاخ و دم نداشت! حسام باز کج رفته‌بود و این زنگ‌ خطر بدشگونی برای او می‌نواخت. آن شب گذشت، فردایش و روزهای بعد هر چقدر از حسام توضیح خواست جواب سرراستی به او نداد که تسکین‌دهنده باشد و در کمال ناباوری اذعان‌ می‌کرد که چیزی از اتفاقات آن شب یادش نیست. تازگی‌ها هم که فهمیده‌بود نسبت به او شک دارد، پنهان‌کاری‌اش تداوم بیشتری یافت. تا دیروقت کار و هر موقع هم به خانه برمی‌‌گشت جز برای شام مقابلش ظاهر نمیشد و حدالامکان از هم‌کلام شدن با او سر باز می‌زد. از تماس‌های تلفنی یواشکی‌اش تنها چیزی که دستگیرش میشد این بود که باز بدهی بالا آورده‌است و کلی سفته دست کسی دارد. هر کَس نمی‌دانست حتمی از خود می‌پرسید که مگر یک زن و شوهر چقدر خرج دارند که باید مدام قرض بالا بیاورند؟ خبر نداشتند اوضاع از چه قرار است. یک‌ذره خوشی هم حرامش بود! نمی‌دانست چه هیزم تری به دنیا فروخته‌بود که هر بار به او زخم جدیدی می‌زد. بازتاب روزگار ماتم‌‌‌گون، جسم و روانش را بیش از گذشته زیر نیش گدازه‌های مهلک می‌سوزاند. نگرانی‌هایش را فقط با خانم‌جون در میان می‌گذاشت. آن پیرزن بیچاره هم از راه دور دلواپس زندگی سست او بود، کاری از دستش برنمی‌آمد. در این روزها که خود را میان برزخ حاملگی پر فراز و نشیب و دغدغه‌های زندگی‌اش گم کرده‌بود، حنانه گریه‌کنان با او تماس گرفت. هر چقدر پرسید چه شده جواب درست نمی‌داد. بین لق‌لق کلماتش بریده‌بریده شنید که حسام فهمیده سیامک قبلاً ازدواج ناموفق داشته و به همین علت حسابی گرد و خاک به راه انداخته‌است. دست بر پیشانی‌اش گرفت. نمی‌دانست چرا این بزن بهادربازی‌اش را تمام نمی‌کرد، البته از پدر آقای دکتر بعید بود پنهان‌کاری کند. پوزخند زد. در این زمانه هر کسی به فکر منفعت خودش بود. با باز شدن ناگهانی درب سالن تلفن را از گوشش پایین آورد. حسام برزخی جلو آمد و بدون آن‌که فرصت توضیحی دهد، موبایل را از بین پنجه‌هایش قاپید.
- ببین خوب گوش کن حنا! فکر ازدواج با اون پسره رو از مخت بیرون می‌کنی، صیغه‌تون از الان فسخه.
تماس را قطع کرد و شاکی انگشت جلوی صورتش تکان داد.
- همه‌چی زیر سر توئه.
چشمانش گرد شد.
- سر من؟
از کوره در رفت:
- تو مثلاً بزرگ‌ترشی؟ جای خواهرشی؟ می‌دونستی اون عوضی قبلاً زن داشته و هیچی نگفتی؟
در برابرش جبهه گرفت.
- خب داشته باشه، برای گذشتشه. یادت باشه خودت هم کارنامه‌ی سفیدی نداشتی.
از زبانش در رفت، اما دیگر آب ریخته برنمی‌گشت و پشیمانی به دردش نمی‌خورد. نگاه مرد مقابلش قلبش را درید. درون چشمانش جوشش طوفانی برپا بود. دخترک حواس لرزانش را به دیوارکوب‌های تزئینی روی دیوار قفل کرد.
- معلوم نیست دلت از کجا پره که سر بقیه خالی می‌کنی.
مثلاً می‌خواست بحث را عوض کند؟! حسام از خشمی سرکوب‌شده دندان‌قروچه‌ای کرد. مشتش را پایین آورد و پلک به‌هم باز و بسته کرد.
- دلم از کجا پره؟
از روی مبل بلند شد.
- جنابعالی باید بگین.
دستش را میان راه گرفت.
- نه دیگه حرف زدی وایسا جواب بگیر. منِ لعنتی صبح تا شب سگ‌دو نمی‌زنم که این جواب رو تحویلم بدی.
در صدد رفع سوء‌تفاهم ایجاد شده برآمد.
- من هیچ‌وقت ازت توقع بیجا نداشتم حسام، فقط دوست ندارم پول حروم وسط سفره بیاری، خواسته زیادیه؟
خروشش کمی خوابید. عقب‌گرد کرد و در حرکتی پرنوسان دست بر صورتش کشید.
- من فقط می‌خوام همه‌چیز رو درست کنم.
صدایش به نسبت لحظه‌ی قبل آرام‌تر به نظر می‌رسید. ماه‌بانو سری به طرفین تکان داد و زهرخندی زد.
- این‌طوری؟
روشن بود ‌که از این جدال رضایت نداشت و این در حرکات پیوسته‌ی مردمک‌های چشمانش دیده میشد.
- به زمان نیاز دارم ماهی! باید خودم رو جمع‌وجور کنم. با یه حجره‌ اجاره‌ای که نمیشه توی این شهر درندشت زندگی کرد. اون شرکت هم چند نفر دارن ازش سهم می‌خورن. بازار کار بالا و پایین زیاد داره.
جلو آمد و دستش را از جیب بیرون آورد.
- ازت می‌خوام صبر کنی، به موقعش دور این یکی رو هم خط... .
رفته‌رفته چین پیشانی‌ دخترک گسترش می‌یافت. دیگر نمی‌خواست بشنود، تحمل نیاورد و جمله‌اش را برید:
- بهونه نیار! ادامه بدی که پس‌فردا خودمون رو هم حراج بذاریم لابد، نه؟! چند میلیون آدم توی این شهر دارن زندگی می‌کنن، همه که با این کارها پول درنمیارن.
گوشه‌ی لبش را با حالت عصبی جوید و خودش را روی یکی از مبل‌ها انداخت.
- قصد داری فقط مخم رو تیلیت کنی. اول این‌که من مثل همه نیستم... .
به طرفش سر چرخاند و اضافه کرد:
- دوماً، دیگه خودت فهمیدی که سفته دست یارو دارم، یه‌قرون دوهزار که نیست.
کمی مکث بینشان افتاد، ماه‌بانو کنارش نشست و دو انگشت شستش را به حالت مضطرب‌گونه‌ای دور هم چرخاند. ناگه فکری به ذهنش رسید که باعث شد سریع به سویش متمایل گردد و لب بجنباند:
- پرایدم رو جای بدهی بفروش، الکی جلوی در افتاده.
با ابروی بالا رفته سر برگرداند. ماه‌بانو ادامه داد:
- فقط به شرط این‌که دست روی قرآن بذاری و قسم بخوری که دیگه سمت این کار نری.
حسام کمی مات نگاهش کرد، بعد گوشه‌ی سمت چپ لبش رو به بالا کش آمد.
- اون که صدجاش خرابه، یه چیزی هم باید دستی بدم تا بردارنش.
چانه جمع کرد و شانه بالا انداخت.
- دیگه نمی‌دونم، ماشینت رو بفروش، هر چیزی که هست تا بدهیت صاف شه. یه‌بار واسه همیشه این غده‌ی سرطانی رو از ریشه بِکن.
حسام مچ دستش را گرفت، نوک سیخ‌شده‌ی موهای رویش را لمس کرد. به یاد حرف‌های پدرش افتاد، می‌گفت زنی مثل ماه‌بانو برای اوی سست‌عنصر زیادی است و قدرش را نمی‌داند. هر بار تکرار می‌کرد و او هم پیوسته پشت گوش می‌انداخت. سگرمه‌هایش ناخودآگاه توی هم رفت. از این مخمصه چطور خود را نجات می‌داد؟ جوانه‌ی تازه از آب و گل درآمده‌‌ی زندگی‌اش را باید به هر نحوی حفظ می‌کرد، اما نیم دیگرش وصل مسائلی بود که نمی‌توانست به این راحتی دورشان بیندازد و عقب‌نشینی کردن فقط او را بیشتر به ته چاه تاریکی هل می‌داد. با مورمور شدن پوست صورتش به خودش آمد. کلافه گیسوان پفی و دست و پاگیر دخترک را کنار زد و راحت دربرش گرفت. سعی می‌کرد به نگاه گلایه‌مندش چشم‌ ندوزد.
- این مشکل رو خودم درست کردم، خودمم حلش می‌کنم.
ماه‌بانو بی‌اختیار سر عقب برد و بینی‌اش را بالا کشید؛ حسام از این حرکت چشم‌غره‌ای رفت و برخلاف میلش عزم رفتن نمود. ماه‌بانو افت هوای ریه‌اش را با نفس عمیقی به تعادل کشاند و لب گشود:
- کجا؟
جلوی درب سالن ایستاد، اما برنگشت، سوئیچ درون دستش تکان می‌خورد.
- به فکر خودت و بچه باش ماهی، این روزها موقتی‌ان.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
776
16,071
مدال‌ها
4
این داستان: شکار

***
دستان عظیم باد از میان شن و نی‌زارها می‌‌لغزید و خیزآب دریاچه را به خروش می‌انداخت. در فاصله‌ای نه چندان دور، سایه‌ی عظیمی از پشت صخره‌ها نمایان گشت؛ لنجی به‌غایت کوسه‌ای عظیم‌الجثه در آغوش پهناور موج‌ها می‌جنبید. با دستور سرهنگ راننده‌ی قایق فرمان چرخاند و به سرعتش افزود. امیرعلی دست بر لبه‌ی فلزی جلویی‌اش نهاد و هم‌زمان اسلحه‌‌ را از غلاف چرمی‌اش بیرون کشید. افراد ناشناس هم‌چون سایه‌های شب‌گرد، بر روی عرشه‌‌‌‌‌ی پهناور لنج پرسه می‌زدند. در آن کشمکش، سرهنگ بی‌سیم را برداشت و چندین مرتبه دستور ایست داد. سوی دیگر، یاسر با دو نیروی مسلح، ایستاده بر شناور پیش می‌آمد. قاچاقچی‌ها برای گریز از حادثه‌ای قریب‌الوقوع متوسل به تفنگ‌های پرشان شدند. گلوله‌ها چون گردبادی غران در چشمان غمگین هامون می‌وزید و فواره‌ی گریانی بر خاکستر آسمان می‌پاشید. امیرعلی در حینی که سرش را می‌دزدید، پاسخشان را یکی‌در‌میان می‌داد. فریاد سرنگونی جوان پشت‌سرش خون را در بدنش منجمد کرد. دسته‌ی سفت تفنگ زیر نرمی دستش مات ماند. سرهنگ طمأنینه‌وار برگشت و سربازی که بالای سر افسر چمباتمه زده‌بود را خطاب داد:
- توی کوله باند و بتادین هست، زخم بازوش رو فوراً ببند.
این اولین بار بود که جوان طعم جراحت را می‌چشید، ولیکن زور می‌زد ناله‌هایش اوج نگیرد. در این پیکار سینوسی عزم و شجاعت راسخ نظامی‌ها سپر محکمی برایشان می‌ساخت که پرشور هدف را نشانه بگیرند. خلاف‌کارها که انتظار چنین چیزی را در سر نمی‌پروراندند عاصی و دستپاچه به جان هم افتادند. کنترل لنج از دستان سست ملوان خارج و وسط موج‌های خشمگین، دمادم در بلاتکلیفی به سر می‌برد. در آن بحبوحه باد سرکش و تنگ‌چشم پیمان بخیلانه‌ای با آن آدمیان پست و فرومایه بست؛ طغیان سهمگینی خروشید و به تبعیتش آب بالا آمد. شناور در برابر این رخداد ناگهانی تکان‌های شدیدی خورد. کف چرمی پوتین‌ها روی سطح زبر قایق ساییده شد. راننده برای یافتن روزنه، مجبور گشت زیگزاگی براند. ناگاه در آن جولان‌گاه امیرعلی تصویر مبهمی را شکار کرد. صحنه‌ای که می‌‌دید را باور نداشت. خلاف‌کارها برای چه هدفی این‌طور بی‌پروا خود را به پایین پرت می‌کردند؟ از نوسان آب که کاسته شد تازه توانست قایق کمکی که در امتداد لنج نزدیک می‌آمد را ببیند. پرچم سرخی هم بر فرازش قرار داشت که نشان عجیبی رویش به چشم می‌خورد. برخی که مهارت بیشتری داشتند و فرز بودند، خود را به قایق می‌رساندند، اما خیلی‌ها تنشان به دریاچه نرسیده، بی‌جان از رمق می‌‌افتادند. توجهش به مردی فربه‌ای جلب گردید، کیف بزرگ مشکی‌ای هم در بغلش حمل می‌کرد. نباید به راحتی قسر درمی‌رفت. بی‌درنگ دستش را روی ماشه نهاد و قاطع شلیک کرد، رگبار فشنگ‌ها یکی از پاهای مرد را بلعید و به زانو درآورد. زیر چفیه‌ی تیره‌ای که بر چهره داشت فقط دیدگان روشن هراسانش پیدا بود. ورق داشت به سمت آن‌ها برمی‌گشت و محاصره‌ را آسان می‌نمود. مرد زخمی راهی جز فرار به فکرش نرسید، برخاست و لنگان‌لنگان قدم برداشت. در آن همهمه و پراکندگی، از غفلت پلیس‌ها استفاده کرد و بی‌فوت وقت خود را به تور عمیق دریاچه انداخت. در خونابه‌ی دورش تقلا می‌کرد تا خود را از خطر برهاند. کمی بعد، زبری طناب که به پنجه‌های خیسش خورد، بی‌تأمل به آن چسبید. این آخرین مرحله‌ی تکاپو برای بقا بود. حرکت پرقدرت موتور قایق و بوق شناوری که پشت سرش شتافت، در هیاهوی توقیف لنج خاموش ماند. کسانی که باقی مانده‌بودند، با وجود شرایط حاکم بر فضا مجالی برای جم خوردن نیافتند و دستانشان را به حالت تسلیم بالا بردند. صدای مرغان دریایی و رقص گروهی‌شان، حلقه‌ی اختتامی بر دور این معرکه می‌آویخت. امیرعلی به نور ضعیف طلایی‌ای که میان غبار تیزروی آسمان می‌درخشید خیره ماند. پنجه‌هایش بین آشفتگی موهایش فرود آمد و تا نم عرق ریش نازکش رسید. پس از لحظاتی کوتاه با احتیاط پله‌های نردبان مابینشان را گذراند. ملوان که مرد سیاه‌چرده و مسنی بود، با زبان الکنش وانمود به بی‌گناهی‌اش می‌کرد. بی‌تفاوت به بازرسی افرادی که اکثرشان زخمی بودند پرداخت و اسلحه‌هایشان را گرفت. بعد از خلع سلاح، گروهی مشغول وارسی لنج شدند. بوی تند بنزین و گازوئیل همه‌جا را دربر گرفته‌بود. امیرعلی از دیدن مخازن و انباشت بشکه‌های مهر و موم شده ناخودآگاه حرارت وجودش بالا رفت. ملوان عجز و مویه‌کنان التماس می‌کرد که توضیحاتش را بشنوند. سرهنگ خشمناک نزدیکش شد و انگشتش را در هوا تکان داد.
- خوب گوشت رو باز کن، هفته‌ای ده تا مثل تو رو توی این مرز می‌بینم. خوب واسه خودتون هرز می‌‌پرین.
حرفی برای گفتن نداشت و با بیچارگی فقط می‌گریست. یا ناشی بود و یا شاید نقش بازی می‌کرد تا فرصت مناسبی برای عرض اندام پیدا کند. امیرعلی از پله‌های باریک و مارپیچی‌ای که منتهی به طبقه‌ی پایین میشد گذشت. فقط یک اتاق در برابرش قرار داشت. محتاط جلو رفت و دستگیره‌ی فلزی درب را پایین آورد. وقتی دید باز نمی‌شود، خدمه‌‌‌ای که بالای پله‌ها ایستاده‌بود را فراخواند:
- کلید این‌جا رو سریع برام بیار.
بعد از وقفه‌ای سر و کله‌ی پسرک جوان آبله‌رو پیدا شد. ملوان با دستان بسته‌ و دیدگان نگران، از آن‌چه که قرار بود برایش رخ دهد، اصوات نامفهومی زیرلب می‌‌‌راند. امیرعلی کلید را داخل قفل چرخاند، درب قیژ صدا داد. لبخندزنان تا آخر بازش کرد. یک‌دفعه لب‌هایش چین خورد. کپ‌کرده و حیران به دختران جوانی که وحشت‌زده گرداگرد هم جمع شده‌بودند زل زد. هیچ فکر نمی‌کرد با چنین چیزی رو‌به‌رو گردد. تیغ نگاهش نفس ملوان را درید. کم‌کم باقی نیروها هم رعدآسا سر رسیدند تا ببینند اوضاع از چه قرار است. دختران، با ترس و لرز و رنگ‌های پریده ردیفی از اتاقک خارج شدند. چادر سیاه و ضخیم ناامیدی چشمانشان را می‌پوشاند. بعضی‌ها هم پشیمانی از سر و ریختشان می‌بارید و اشکشان بند نمی‌آمد. یکی از آن‌ها همین‌که از پله‌ها بالا آمد زانوهایش از نفس افتاد و زردآب بالا آورد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
776
16,071
مدال‌ها
4
یاوه‌گویی راننده‌ی لنج اعصاب خسته‌‌‌ی امیرعلی را بیش از پیش تحریک می‌کرد.
- به خدا فریبم دادن، من اهل این غلط‌ها نبودم قربان.
نگاه تند و عصبی به چهره‌ی آفتاب‌سوخته و اندام بلند استخوانی‌‌اش که در آن روپوش بدون طرح سفید زار می‌زد انداخت. نانجیب قسم دروغ هم سر می‌داد. با دستور سرهنگ شریفی ملوان لاجرم به حرکت دادن لنج شد. قایق حامل افسر آسیب‌دیده در صف جلو حرکت می‌کرد. امیرعلی پشت گردنش را مالید تا از دردش اندکی کاسته شود. به محض رسیدن سوخت‌ها را به مخازن کانتینری که ل*ب دریاچه مستقر بود منتقل کردند. بعد از اتمام کار، او و سرهنگ بالای سر ملوان حاضر شدند. اشعه نور خورشید آثار تاول و خال‌های روی صورت مرد را درشت‌تر نشان می‌داد. سرهنگ دستانش را پشت کمرش درهم گلاویز نمود و نگاه ترحم‌برانگیزی حواله‌‌اش کرد.
- حالا چی داری بگی؟ همراهات هم مثل خودت عاقبت خوبی ندارن.
چانه‌ی بلند و باریکش می‌لرزید. ل*ب‌های کبود و برجسته‌‌اش تکان می‌خورد و به زبان محلی کلماتی بر زبان می‌راند که قابل فهم نبود. امیرعلی سری به طرفین تکان داد.
- هر چی ازت می‌پرسیم باید درست جواب بدی مفهومه؟
کلاه سفیدش را از سر برداشت و دستی بر فرق طاس سرش کشید. دیده‌ی بی‌قرارش از دخترانی که سوار ون سیاه می‌شدند می‌رفت و برمی‌گشت. سرهنگ یقه‌ی گرد پیراهنش را گرفت و غرید:
- اون همه سوخت قاچاق توی لنجت چی‌کار می‌کرد؟ این به کنار، دخترها رو قرار بود کجا ببرین؟ یه کلمه بگو از کی دستور می‌گیری؟
مکث زیادی که بین جملات نصفه‌اش می‌افتاد نشان از ترس درونی می‌داد که میشد ریشه‌اش را یافت.
- منِ خاک‌به‌سر از اول گفتم آدم از مرز رد نمی‌کنم، اون... اون لطیفی از خدا بی‌خبر تهدیدم کرد، گفت... گفت دخترها رو بیار پاکستان اتفاقی نمی‌افته، گفت محاله گیر پلیس‌ها بیفتیم.
عمیقانه ضجه می‌زد، شاید چون فکر می‌کرد این‌طوری کمی از بار گناهانش سبک می‌‌گردد. امیرعلی اخم‌آلود خم شد. با نگاه جدی‌اش او را وادار به سخن کرد.
- لطیفی فقط یه را*ب*طه، اصل‌کاری پشت پرده‌ست که هیچ‌کَس تا به حال ندیدتش.
گوشه‌ی لبش را جوید. مشوش به ظاهر متفکر سرهنگ چشم دوخت. با ادامه‌ی توضیحات جسته و گریخته‌اش متوجه شدند کیانوش لطیفی همان فردی است که با کیفی پر از دلار سوار قایق نجات شده‌بود. از اول هم حس ششمش می‌گفت که نقش محوری در این باند دارد. امیدوار بود زنده دستگیر شود. سکوتشان باعث شد ترس مرد کمی فروکش کند.
- یکی دو ماه قبل سراغم اومد، گفت یه بار گنده رو باید از مرز رد کنم. مجبور شدم، ازش پول قرض کرده‌بودم.
داشت آخرین تقلاهایش را برای تبرئه خود به کار می‌بست. یک تای ابروی امیرعلی بالا رفت.
- پس از قبل می‌شناختیش.
زبانش یخ بست. پوزخندزنان از جا بلندش کرد و سوی اتومبیل هلش داد.
- جرم بزرگی مرتکب شدی، انتظار نداشته باش همین‌طوری ولت کنیم. بقیه‌ی حرف‌هات رو بعداً می‌شنویم.
رنگِ پریده‌اش وخامت اوضاعش را عیان می‌ساخت. زمان رفتن سرهنگ برایش دو سرباز گماشت و گوشزد کرد که اگر نیازمند نیروی پشتیبان شدند فوری به پاسگاه خبر دهند. نفس کهنه‌اش را با دم عمیقی جلا داد. از بوی عرق لباسش بینی‌اش چین خورد. بی‌سیم برزنتی‌اش را جلوی دهان گذاشت‌.
- یاسر، یاسرجان علی‌ام!
جواب نمی‌داد و این موجب نگرانی‌اش میشد. زیر سی*ن*ه‌کش خورشید کنار بوته‌ی خاکستر‌‌ی‌ که برگ‌های سوزنی‌ای داشت نشست و دوربین از جیب درآورد، گرد و خاک رویش را زدود و مقابل چشمانش گذاشت. موج‌های خروشان دریاچه بی‌هیچ تحفه‌ای گرمای ساحل را بین آغوشش تاب می‌داد و سکوت روز را می‌شکست. در آن اوقات انتظار که به کسالت طی می‌گردید سایه‌ی قایقی وسط آب‌ها پدیدار شد. فوری علامت آماده‌باش داد. دیدن پرچم سه‌رنگی که در نفس تندِ باد تکان می‌خورد موجب گشت اسلحه‌اش را روی ضامن بگذارد و تا دنباله‌ی آب حرکت کند. دو اسیر در قایق به چشم می‌خوردند که ظاهر ژولیده و کثیفی داشتند. بر قیافه‌ی پنجرشده‌‌ی یاسر خشم نقاب‌داری خیمه افکنده‌بود.
- چه اتفاقی افتاده؟
آرام کنارش زد و نفس ضعیفی کشید. ل*ب فرو بسته چشم از راه رفته‌اش گرفت. یکی از همکاران جلو آمد و به جایش پاسخ داد:
- فردی که دنبالش بودیم قبل از رسیدن ما به خشکی زده‌بود. متاسفانه هر کاری کردیم نتونستیم ردش رو بزنیم.
حرارت خونش بالا آمد جوری که داغی جوشان بدنش را حس کرد. دو مرد لاغر چریکی‌پوش در حینی که کشان‌کشان به سوی ماشین پلیس می‌رفتند از سر گیر افتادن و یا شاید دست و پای مجروحشان زیر ل*ب بد و بیراه می‌فرستادند. یاسر بین راه مدام جوش می‌زد و خود را مقصر می‌‌دانست.
- الان وقت سرزنش نیست، تو بیشتر از هممون تلاش کردی.
دست از روی پیشانی‌ برداشت و تن کوفته‌اش را میهمان پشتی صندلی کرد.
- درسته، اما اون آدم اطلاعات زیادی داشت، می‌تونستیم راحت‌تر به جریان پشتشون برسیم.
از آینه‌ی جلو به ملوان و دونفری که سر در گریبان جم نمی‌خوردند زل زد.
- توی بازجویی خیلی چیزها افشا میشه.
چیزی نگفت و پنجه میان موهای کوتاهش برد. دیری نپایید که بی‌سیم سوت‌ کشید. کلام سرهنگ در خش‌خش و هیاهوی باد نصفه و نیمه به گوش می‌رسید.‌ بعد از کمی قطع و وصل شدن از بین حرف‌هایش فهمیدند که
مأموریت جدیدی به آن‌ها محول شده‌است. بی‌مجال پایش را روی پدال گاز فشرد. مجرمین را که به پاسگاه تحویل دادند سوی آدرس مورد نظر راند. بستر بیابان زیر ابرهای آتشین آسمان می‌سوخت. درجه‌ی کولر را افزایش داد و عینک تیره‌ به چشم زد. حین مسافت صدای بلند یاسر افسار حواسش را به هدفی که نشان می‌داد کشاند.
- خودشه! سریع‌تر برو.
 
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
776
16,071
مدال‌ها
4
بی‌اراده دنده عوض کرد و چون عقاب پی شکار یافته خیز برداشت. کامیون با سرعت سرسام‌آوری می‌وزید تا از تعقیب بگریزد. یاسر بی‌سیم دست گرفت.
- قربان ما توی موقعیتیم و داریم به سوژه نزدیک می‌شیم.
بعد فرستادن پیغام تفنگ کمری‌اش را خارج کرد و شیشه‌ی سمتش را کمی پایین داد. هجوم باد خاک‌های طلایی پیرامون را سوی نگاه وسیع آسمان می‌‌روبید. امیرعلی چفیه را تا روی دهانش بالا برد و لبه‌ی کلاهش را پایین‌تر کشید‌، جوری که فقط شکاف چشمان سیاهش نمایان ماند.
- به ایست‌بازرسی نزدیکیم، نمی‌تونه زیاد دووم بیاره.
یاسر بدون سخنی به صورت گشاده و برنز مرد راننده که هر چندثانیه یک‌بار نگاه افعی‌وارش بین اطراف و جلو می‌چرخید نگریست. کسی از طرف شاگرد سوی اتومبیل شلیک کرد. سرها را دزدیدند. زیر رگبار تیرهایی که گاهی به بی‌راهه و گاه هدف را نشانه می‌رفت هم‌چون تندر می‌تاختند؛ گویی هیچ نیرویی نمی‌توانست متوقفشان کند. با باریکی جاده نقطه‌های ریز و محوی که زیر نور می‌لرزید از دوردست ظاهر شد. کم‌کم تصاویر از حالت سراب بیرون آمد و ردپای چند مأمور با یونیفرم مخصوص به خود گرفت. راننده‌ی کانتینر ضربه‌ای بر فرمان کوبید و پا روی پدال گاز فشرد. کوشید زیگزاگی از جانب صف طولانی ماشین‌های باربری عبور کند. تراکم جمعیت باعث برخورد اتومبیل‌ها به هم و سر و صدای هول‌انگیزی گشت. در آن قیامت، جنونی محض به جان راننده افتاد. بی‌توجه به علامت‌های اخطار ویراژ می‌داد و هر چیزی را لای چرخ‌های سنگین ماشین پشت سر می‌نهاد. راه بند آمده‌بود. مأموران متفرق شدند و سپس با تفنگ‌های پرشان سعی در مهار مجرمین برآمدند. راننده‌ی کامیون چنان بی‌پروا و شگرف کیلومترهای خطر را طی می‌کرد که گویی حاصلی مهم در پی داشت. وقتی از محدوده‌ی گزند دور شد عرق‌چینش را روی صورت و گردنش مالید. بغل‌دستی‌اش که اسمش نادر بود از روی باند زخم چسبناکش را می‌فشرد. شناخت چندانی از هم نداشتند و این اولین‌ کار مشترکشان میشد.
- حالت خوبه؟
با همان صورت جمع‌شده سر تکان داد و نظر به آینه‌بغل دوخت. دندان‌قروچه‌ای کرد. سعی کرد قیافه‌اش خونسرد باشد.
- گاز بده صادق‌، پشت سرمونن.
نگاه سرسری به عقب انداخت و زیرلب ناسزایی داد. گله‌ی گوسفندان ریسه‌وار از وسط جاده می‌گذشت. عصبی غرید.
زمان تلف میشد. در واپسین لحظات از غریزه‌اش بهره برد و بلافاصله به جاده خاکی زد. اتومبیل پلیس خیال عقب‌نشینی نداشت و یکنواخت دنبالش می‌کرد‌. بعد گذر از تپه‌های ناهموار شنی به نقطه‌ای رسید که مجبور شد مسیر‌ش را منتهی به لای صخره‌های غول‌پیکر تغییر دهد. در آن‌سو یاسر نیمی از بدنش را از شیشه‌ی اتومبیل رد کرد.
- مراقب باش علی، بهتره مخالفش حرکت کنی.
یک دستش را روی ستون سقف محکم نگه‌داشت و در صدد روزنه‌ی مناسب اسلحه‌ را تنظیم کرد. بعد از چند شلیک ناموفق گلوله‌ها همچون نیشی از غلاف بیرون کشیده در بدن سفت و ضخیم لاستیک‌ها فرو رفت. صادق دست به ماشه سرش را تندی چرخاند. مقاومت و سراسیمگی‌اش بر فرار کار دستش داد. غفلت زودگذرش کافی بود تخته‌سنگ عظیم روبه‌رویش را نبیند. حوادث عین سکانس‌های فیلم روی دور تند، یک آن رخ داد. دستپاچه فرمان پیچید. گرد و خاک فواره شد و اوج گرفت. فرصت زیادی برای انجام عکس‌العمل نبود. محکم به صندلی چسبید و پا روی پدال ترمز فشرد. گویی جسمی مثل آهن‌ربا کامیون را به جلو پرتاب کرد. صدای مهیبی چون توپ جنگی در حلقوم خشک صحرا ترکید. این بانگ کرکننده بال‌های گریزان محدود پرنده‌های روی آسمان را به کوچ وا داشت. امیرعلی مجال نداد و صحنه را به قلاده کشید. جیغ لاستیک‌های به نبض افتاده صادق منگ و شوکه را تکان داد. تا دست بر گردنش گذاشت سوزشی در کف دستش احساس کرد.‌ خرده‌شیشه‌ را از داخل پوست بیرون کشید و روی جراحت دستمال گذاشت. با شنیدن ناله‌‌‌ای نگاهش از شیشه‌ شکسته‌ی جلو به پهلو کشیده شد. مایع تیره‌ای از بریدگی انتهای ابروی نادر می‌آمد و روی خطوط ناهموار صورت بدون ریشش می‌چکید. سریع پیاده‌شان کردند. سردرگمی و کلافگی در سیمای داغان و مچاله‌شان جولان می‌‌داد. نخست زخم‌های بی‌مقدارشان را بستند و بعد مشغول بازرسی‌شان شدند. دستان صادق از همه‌جا کوتاه بود و این ناتوانی خشمش را عریان می‌ساخت. امیرعلی با احساس شئ زبر و کوچکی در جیب شلوار جین مرد، آن را برداشت و عاقل‌اندرسفیه جلوی چشمان سیاهش که در اثر تورم پلک‌های پایینی ریز دیده میشد برافراشت.
- حمل اسلحه به خودیِ خود جرمه.
مرد چنگ بین جنگل موهایش انداخت. از پس تارهای چرب و سیاه‌گون، غده‌ی چرکین وسط پیشانی‌اش توجه را به خود جلب می‌نمود. چهره‌ی فرسوده و موهای جوگندمی‌اش در برابر با قامت بلند و نیرومندش تضاد جالبی می‌ساخت.
- بار قانونیه، به مأمورهای گمرک یه تلفن بزنین همه‌چیز روشن میشه.
این پاسخ امیرعلی را قانع نکرد. یاسر در حالی که حلقه‌ی دستبند را از کمربند لباسش خارج می‌نمود پیش آمد و از او خواست کامیون را بگردد؛ بدین‌ترتیب عنان کار را به دست گرفت. از نردبان کانتینر بالا رفت و پرده‌ی روی واگن را کنار زد. مشغول گشودن درب بود که صدای ناله‌ی خفیفی پاهایش را در جای گذاشت. مرد روی سنگ و کلوخ واژگون گشته و از بین خس‌خس سی*ن*ه‌ اصوات نامفهومی سر می‌داد. کامیون را دور زد. یاسر خم شد تا علت درد مبهم مرد را جویا شود.
- چته؟ بال‌بال می‌زنی!
دستانش سمت چپ سی*ن*ه‌اش را می‌فشرد. سفیدی کاسه چشمانش به خونی میزد. حتی به خودش زحمت کلامی هم نمی‌داد. آن یکی که جوان‌تر و لاغر‌اندام بود با لحن بی‌رمقش تأکید کرد که همراهش بیماری قلبی دارد و دارویش در کامیون است. امیرعلی کمی مردد ماند. با این فکر که شاید ریگی به کفش مرد باشد رفیقش را در گرو گرفت و با خود برد. صادق نفس‌های وخیم و مقطعی می‌کشید. قطرات عرق به شکل شیارهای نازکی روی صورت کبودش نقش انداخته‌بود. نگاهی به پیرامونش انداخت. وقت چندانی نداشت. همین که شرایط را کمی مهیا دید ترتیب کار داد؛ از آرنجش کمک گرفت و ضربه‌‌ی محکمی به پای مأمور پشت سرش کوبید. این حرکت غیرمنتظره صاعقه شد و یاسر را نقش بر زمین کرد، در همان حال فریاد‌کنان به دنبال اسلحه‌اش غلتید. صدای بلندش امیرعلی را در جا پراند. بی‌آن‌که دستبند نادر را از دور میله باز کند، به همان وضع تنهایش گذاشت. گویی برق الکتریسیته توان گام‌هایش را بلعید. دستانش دو طرف بدنش فلج ماند.
- به نفعته که جلو نیای وگرنه همکارت رو می‌فرستم اون دنیا.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
776
16,071
مدال‌ها
4
در کمین نطق درشتش گلوی یاسر را بین بازوهای تنومندش اسیر کرد و لوله‌ی کلت روی شقیقه‌‌اش چسباند. گویی عقلش زایل شده و ادراکی در سر نمی‌پروراند. گره‌ای بین ابروهای امیرعلی رخنه کرد. یک یابو از راه رسیده‌بود و داشت افسر پلیس را دور میزد. قدمی جلو آمد.
- بذارش زمین، بیشتر از این به جرمت اضافه نکن.
نشنیده گرفت و از چاه سیاه گمراهی‌ پایین رفت.
- آقا فرموده بود، منتها خبر نداشتم تا این حد بی‌‌کله باشی.
کاسه‌ی زانویش روی کمر یاسر فرود آمد و تنش را بر خاک افکند. پوست تب‌دارش سوخت. دندان‌هایش به‌هم چسبید.
- شیاد! نباید بهت اعتماد می‌کردیم.
رعد قهقهه‌‌ی پرنخوتش در سکوت غمگین صحرا اکو داد. امیرعلی آرام روی نوک پنجه‌ی پا قدم برداشت. به جمله‌ی چند لحظه‌ قبل مرد اندیشید. از چه کسی صحبت می‌کرد؟ دستش را نامحسوس به بغل شلوارش رساند، در همان حال به پرت کردن حواس صادق پرداخت.
- این آقا رو باید دیده باشم مگه نه؟
ریشخندی بر لبان بی‌رنگ و خشکش دوید. به شگرد نظامی‌ها عادت داشت؛ گرگ باران‌دیده‌ای چون او زیر بار این حیله‌ها نمی‌رفت. یقه‌ی ستوان اسیر شده را در چنگال دستش فشرد و زبان به تمسخر بست:
- جای این حرف‌ها بهتره جون رفیقت رو نجات بدی، البته اگه واست مهم باشه.
صورتش از خشم گر گرفت. یاسر سرفه‌ای سر داد و آب دهان چسبیده بر دور لبش را پاک کرد. هیچ نمی‌خواست اهمال‌کاری‌‌اش موجب شکستشان در عملیات شود. امیرعلی هم‌چنان با سوال‌های کوتاه داشت ذهن مرد را می‌پخت. یک آن جرقه‌ای در ذهن یاسر زده شد. موقعیت را کمی سنجید، ناگهان تمام توانش را جمع نمود و درجا نیم‌خیز شد. سنگ‌ریزه‌ها از زیر پوتین‌ شیرجه رفت. صادق تا آمد دستش را بخواند پایش به دام پنجه‌های قوی‌ای افتاد. نفس‌‌بریده کمر راست کرد که ناگاه طبیعت دورش پیش چشمانش چرخید. با شدت روی زمین فرود آمد‌. شانه‌ و گردنش، همان‌جایی که زخم برداشته‌بود تیر کشید. زیر سیطره نظامی جوان نفس کشیدن ثانیه‌به‌ثانیه برایش سخت میشد. در برابر قدرتش سعی نمود سلاحش را سفت نگه دارد. چون ماری زهرآگین کف زمین درهم تنیدند. هیکل قوی و پر زور صادق به یاسر می‌چربید. تیزی پاره‌سنگ چانه‌‌اش را درید. لب‌هایش از شدت درد و عصبانیت به زوزه‌ای ضعیف انجامید. باید از این مخمصه بیرون می‌آمد. بی‌درنگ سر برگرداند و موهای مرد را در چنگالش فشرد. نعره‌‌ی دردناکش در فضا پیچید. با اتکا به زانوهایش جست و زیرکانه تن زمختش را عمود خواباند.
- کافیه!
فرمان به‌غایت رسا و پرصلابتی در جوارشان نگاه یاسر را بالا کشاند. دیدن نادر در اسارت دستان امیرعلی نفس تازه‌‌ای به جانش بخشید. دوده و خون رخسارش را پس زد و روی جسم دمر مرد خیمه افکند. صادق گمان اطاعت در چنته نداشت، می‌خواست تاس آخرش را هم امتحان کند. در آن پیکار، نادر که از سر ضعف گیج میزد رعب و وحشت به درونش رخنه کرد. حال که کار به این‌جا کشیده شده‌بود سر درنمی‌آورد چرا همراهش این‌چنین مثل اسب وحشی خود را به در و دیوار میزد! حال او بود که جای پلیس اولتیماتوم می‌داد:
- تمومش کن، نمی‌خوای که نفله شیم!
لخته‌ی باریک خون از زخم‌ باز شده‌ی مرد بیرون می‌ریخت، ولیکن چون دیوانه‌ها کماکان بر طبل عصیان‌زده‌اش می‌کوبید. امیرعلی پیش‌تر آمد و لب گشود:
- یالا اسلحه‌ت رو بذار زمین.
پوزخندی زد. زبانه‌ی تفنگ به دامش افتاد. یاسر با احساس نوک جسم گرمی روی انحنای بدنش، بوق هشداری در ضمیرش نواخته شد. نفس‌ها از پا درآمد. برق چشمان صادق خبر خوبی را نمی‌رساند. همان‌طور که یقه‌ی یاسر را در احاطه داشت عقب‌عقب رفت.
- جلو نیا، وگرنه... .
شیطان در جلدش فرو رفته‌بود که این‌طور تهدید می‌کرد. همه‌چیز در کمتر از یک‌دقیقه اتفاق افتاد؛ شلیک تیر به پای امیرعلی فرصتی برای نادر فراهم آورد که از مهلکه‌ رها یابد و متواری شود. امیرعلی بی‌توجه به خون‌ریزی پایش مبادرت ورزید و دولا شد. هنوز چند قدم برنداشته‌بود که تعادلش به‌هم خورد و شیرازه‌ی بدنش از هم پاشید. خون به مغز یاسر نرسید، خشمگین چرخید و با مرد گلاویز شد. در آن دوئل تن‌به‌تن امیرعلی سی*ن*ه‌خیزوار کلت را بالا آورد. چندین‌بار پلک زد، چشمانش کمی تار می‌دید. صدای گلوله و کولاک باروتی که از سقف آسمان می‌‌بارید عین بختک اندامش را از کار انداخت. اسلحه از میان انگشتان خیسش لغزید. با چشمان بادکرده‌اش فقط به روبه‌رو خیره ماند و نام یاسر را فریاد زد.
***
بعد از قفل کردن اتومبیل کیسه‌ی خرید را بین دستانش جا‌به‌جا کرد. نگاه به درب مشکی سوئیت انداخت و کمی همان‌جا ایستاد. در آن‌سوی دیوار صدای خرد شدن کاهو روی تخته و پاندول ساعت می‌پیچید. حرکت تند و پیوسته‌ی چاقو بر تن نازک کاهوهای بی‌نوا گویی دل شکننده ترگل را می‌برید. نگاهش بین عقربه‌ها و موبایل در رفت‌و‌آمد بود. چرا خبری از خود نمی‌داد تا لااقل دلواپسی‌اش تسکین یابد! در مخیله‌اش صد‌جور اتفاق هولناک را پیش‌بینی می‌کرد. اصلاً همه‌‌ی تقصیرها گردن همین بدشگونی‌اش بود. وجود نحسش با زندگی عزیزانش عجین شد و ‌آن‌ها را از او گرفت؛ نوبت به امیرعلی هم می‌رسید. زیرلب «خدا نکنه‌ای» گفت. نمی‌خواست تکیه‌گاهش را از دست بدهد. در این مدت کوتاه با مهربانی‌هایش خو گرفته‌بود و داشت ذره‌ذره عسل عشق را می‌چشید. امیرعلی برخلاف ابوداوود خشک و عصاقورت‌داده نبود. تندمزاجی نمی‌کرد و با احترام و بزرگواری او را پابند و شیفته خود می‌ساخت، جوری که شوق زندگی در دلش چون پروانه به رقص می‌آمد. کارش که تمام شد جلوی آینه کمی خود را برانداز کرد. آب زیر پوستش رفته و کمی توپرتر به نظر می‌رسید. یاد تعاریف دیروز عاطفه افتاد، می‌گفت زیباتر شده و صورتش گل انداخته‌. عزیز هم برایش اسپند دود کرده‌بود و با پند و اندرزهای شیرین راهنمایی‌اش می‌کرد تا بتواند زندگی‌اش را درست اداره کند. نگاهش به عکس کنار شمعدانی افتاد. بغض در گلویش لانه گزید. از روی قاب صورت یکایکشان را لمس کرد.
- کاش بودین، کاش زندگیم رو می‌دیدین.
لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست. می‌‌دیدند مگر نه؟ اگر هنوز سرپا بود می‌دانست که صدقه‌سری دعاهایشان است. صدای تیک درب سالن ریسمان افکارش را برید. تندی شال از سرش برداشت و دست زیر موهای مواج سیاهش کشید. قامت مردی که پشت دهانه‌ی باریک و کوتاه ورودی داشت کفش‌هایش را درمی‌آورد شادی در عمق دلش نشاند. به صرافت افتاد. باید کمی حساب کار این مرد را دستش می‌داد تا هوس نکند بار دیگر دلش را به شور بیندازد. نزدیک که رفت تندباد دلهره افکار ویلانش را به کوه‌ساری از نگرانی تبدیل کرد. دیدگانش از صورت خسته‌ای که در تضاد با لبخند به او دهان‌کجی می‌نمود پایین آمد. لب‌های اعتراضش بسته شد.
- یا حسین! چی‌شده؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
776
16,071
مدال‌ها
4
امان نداد چیزی بگوید، پیوسته و تند سوال‌ می‌پرسید. شاید مسخره به نظر می‌‌آمد، اما همین تشویش و هول و ولا نصف خستگی و درد امیرعلی را خواباند. اگر تا چند ماه قبل کسی به او می‌گفت زنی جز ماه‌بانو می‌تواند آرامش به قلب و روح تاریکش ببخشد حتمی خنده‌اش می‌گرفت.
- یه زخم جزئیه؛ خدا رو شکر تیر مستقیم توی پام فرو نرفت.
بعد دم از شوخی زد:
- می‌خوای همین‌طور سرپا نگهم داری حاج‌خانوم؟
ترگل قاطی نمکش نشد و اتوماتیک‌وار عقب کشید. تا موقعی که امیرعلی کارهایش را انجام دهد از داخل اتاق چند بالش و متکا آورد و کف هال پهن کرد. سفره شامی روی زمین چید و با لیوان آب و دارو در انتظارش خودش را تاب داد. امیرعلی حینی که آرام و با احتیاط روی تشک می‌نشست خیره‌ی سفره‌ی رنگین مقابلش شد. دیده‌‌ی قدردانش برق زد.
- ببخش خیلی نگرانت کردم.
قیافه‌ی دخترک منقبض شد. به سیب‌زمینی‌های ترد و خلالی گوشه‌ی خورشت چشم دوخت.
- باید بیشتر حواست رو جمع می‌‌کردی.
لحن پرشماتتش نه تنها دلش را نزد، جملگی بی‌تابش کرد. فریفته‌ی همین زبان تند و تیزش بود که از زیر نقاب ظریفش بیرون میزد. صورتش را نوازش داد.
- اتفاقه خانم، پیش میاد. حالا سگرمه‌هات رو باز کن ببینم.
قلب رئوفش جا برای دلخوری نمی‌گذاشت. غذا را در سکوت سرو کردند. ترگل بعد از شستن ظرف‌ها با لیوان دمنوش و قرص به هال بازگشت. انگار چیزی یادش آمده باشد، در همان حالت خمیده سر بالا آورد.
- راستی، یه خبر خوب برات دارم.
صدای تلویزیون را که داشت فوتبال می‌داد کم کرد. پای خشکیده‌اش را کمی تکان داد تا گزگزش بخوابد.
- چی‌شده مگه؟
دوزانو نشست و سینی را مابینشان نهاد.
- نمی‌خوای حدس بزنی؟
کوتاه و توی گلو خندید.
- اذیت نکن! بگو چه خبر شده؟
دستانش را جلوی بدنش قفل کرد.
- بچه‌ی فاطمه و مهران دنیا اومد.
از شنیدن جمله‌ی بی‌مقدمه‌اش لب‌هایش باز ماند. ترگل لبخند محوی زد و به نگاه زیبای مخملی مرد مقابلش زل زد.
- اون‌جوری که دیدمت اصلاً یادم رفت بگم. حالا کی می‌ریم تهران؟
به خودش آمد، قرص را از دستش گرفت و با نوشیدنی گرم درون فنجان قورتش داد. طعم ترش و دل‌انگیز هلِ آمیخته با نبات از تلخی مواد گیاهی داخلش می‌کاست. خیسی دور لبش را پاک کرد.
- فعلاً تا دو هفته مأموریت نمیرم، اما باید سر پستم حاضر باشم، تو هم که درس داری.
دخترک از بهانه‌های قطاری‌‌اش بی‌حوصله شروع به حرف زدن با خودش به زبان محلی کرد، تا جایی که امیرعلی را دگرباره به خنده وا داشت.
- فحش که نمیدی حاج‌خانوم؟!
چشم‌غره‌ای برایش رفت.
- نخیر خان‌دایی!
از شنیدن لفظ خان‌دایی به وجد آمد. دلش نیامد ذوقش را کور کند.
- ببینم مرخصی میشه گرفت یا نه، عجله نکن.
آه که چقدر زمان زود می‌گذشت، فاطمه کوچولوی دیروز مادر شده‌بود. انگار دنیا داشت روی خوشش را به آن‌ها هم نشان می‌داد.
***
از بین شلوغی مقابلش به زحمت درآمد. صدای همهمه‌ی راهرو خلوتی اتاق را دربر می‌گرفت. میان انبوه وسایل روی میز کاغذ باطله‌‌ای برداشت و خودش را باد زد. نور خورشید از لای درزهای پرده‌ که روی تک‌پنجره اتاق تعبیه شده‌بود بر دیوار سایه می‌انداخت. پشت میز نشست و پای چپش را ماساژ داد. دقایقی زمان برد تا ذهنش از ناآرامی بیرون آمد و به حالت عادی گروید. درب با صدای مهیبی باز گشت، جوری که گوش‌هایش زنگ زد. سریع پلک‌ گشود و متعجب به رخسار گلگون یاسر چشم دوخت. نفس‌نفس‌زنان با سگرمه‌هایی درهم پشت پنجره ایستاد و پاکت سیگاری از جیب شلوارش خارج کرد. صبورانه و کسالت‌بار پک‌ طولانی به جسم دراز کاغذی زد و دودش را عمیق از ریه‌اش بیرون داد. مدتی بود می‌خواست ترک کند و انگار در این اوضاع فقط به همین طریق می‌توانست بر اعصابش مسلط شود. سکوت و انتظار طولانی، تحمل امیرعلی را به سر آورد.
- نمی‌خوای بگی چی‌شده؟
با قدم‌هایی کند نزدیک کمد رفت و از داخل کشو جاسیگاری فلزی‌اش را برداشت.
- همین الان از دادسرا خبر رسیده، طبق تحقیقات و بازجویی‌ها متوجه شدن مختار خاکباز صاحب بار لنج بوده.
چشمانش ریز شد.
- این اسم برام آشناست.
آرام به سمت میز آمد.
- کسی که ابوداوود باهاش همکاری می‌کرد.
روی صندلی روبه‌رویش ولو شد و دست به دو گوشه‌ی لبش کشید.
- شک ندارم اون پس‌فطرتی که کیف همراهش داشت همون رابطیه که یه مدت باهاش در ارتباط بودم.
پیشانی‌اش خط افتاد.
- این خاکباز کیه؟ نوچه‌هاش همه‌جا دارن جولون میدن و ما دستمون بهش نمی‌رسه.
یاسر پوفی کشید و پوکه‌ی سیگارش را داخل گودی ظرف نقره‌ای خالی کرد.
- یه کله‌گنده! جاش سقف آسمون این منطقه‌ست و قانون جلوش کم میاره.
ابروهایش بالا رفت. همه‌چیز مثل یک نقشه به‌هم ریخته می‌ماند که از حل کردنش عاجز بود.
- ریشه‌ش اون‌ور دنیاست و معلوم نیست چند تا هویت مخفی برای خودش داره.
انتهای حرفش پوشه‌ی تیره‌ای به طرفش هل داد. کنجکاوانه دست جلو برد.
- این چیه؟
- یه نگاه بهش بنداز.
بی‌هوا انرژی بدی سراسر وجودش را فرا گرفت. آهسته آن را گشود و با دقت برگه‌ها را وارسی کرد. نوشته‌‌‌ی ریز بالای صفحه توجهش را جلب کرد. نگاهش خشکید. لب‌هایش عین ماهی تکان می‌خورد. یاسر پوزخندی زد.
- فکر نمی‌کردم پای آشنات توی ماجرای پریروز باز باشه. شاید اگه مسئول گمرک متوجه‌ی خلاف همکارش نمی‌شد ما دستمون به اون کانتینر نمی‌رسید‌.
شوکه سر بالا آورد.
- داری از چی حرف می‌زنی؟
دود یک‌ضرب و با شتاب از دهان و پره‌های بینی‌اش خارج شد.
- مأمور خاطی اعتراف کرده که برای بارنامه جعلی رشوه گرفته‌. اسامی کالای ثبت شده با خودِ باری که قرار بود به پایتخت برده شه هم‌خونی نداره.
به گوش‌هایش اعتماد نداشت. مات و مبهوت چشم به دهانش دوخت.
- جالبی ماجرا اینه که شرکت خریدار کاغذیه‌.
بهتش زد. یاسر بی‌توجه ادامه می‌داد:
- خیلی از شرکت‌های رانتی هستن که از طریق کمپانی‌های صوری قراردادهای کلانی با کارخانه‌جات و شرکت‌های داخلی و خارجی می‌بندن؛ این‌طوری خیلی راحت می‌تونن جنس و کالای زیادی رو به بازار تزریق کنن. اصولاً پول‌هاشون رو تبدیل به ارز و ملک می‌کنن و به چند حساب مشخص انتقال میدن تا ردی ازشون باقی نمونه.
پلکی زد.
- یعنی... یعنی میگی این شرکتی که توش کار می‌کنه هم جزو این‌هاست.
چینی به ابرویش داد.
- احتمالش زیاده، باید دید حسام فلاح چی توی بازجویی به زبون میاره. شاید شخصی برای خودش بوده. به هر حال تجسس این مسئله از دست ما خارجه و بازرسین و دستگاه نظارت وظیفه‌شون رو بهتر بلدن.
لب به دندان گرفت و شقیقه‌اش را مالید.
- این‌ها رو گفتم که بدونی آدمی مثل حسام ممکنه قاطی همچین سیستمی باشه، علی‌الخصوص که پای شرکت صوری و چنین بار سنگینی هم درمیونه. معلوم هم نیست تا الان چقدر کالای این‌چنینی از مرزهای کشور رد شده، فقط یکیش رو ما توقیف کردیم.
دست بر صورتش کشید. یاسر درست می‌گفت. بعید به نظر نمی‌رسید شرکتی که حسام در آن کار می‌کرد آلوده به قاچاق و هزارجور تخلف دیگر باشد. نفسی کشید و از افکارش بیرون آمد‌.
- چی به سر صادق و همراهش اومد؟
خود را کمی جلو کشید.
- پرونده براشون تشکیل شده. سابقه صادق از نادر خراب‌تره؛ یه خلافکار فراری که قبلاً به خاطر دزدی و پخش مواد چندین‌سال حبس داشته. همسایه‌تون شانس آورده که توی کامیون موادی نبوده.
زیرلب ذکری گفت. یاد حرف پدرش افتاد. می‌گفت بعضی آدم‌ها با آب زمزم هم خودشان را غسل دهند گناه از تنشان پاک نمی‌شود و حسام هم جزو همین دسته قرار می‌گرفت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
776
16,071
مدال‌ها
4
***
بعد از برداشتن کیف سامسونتش کتش را روی دستش انداخت و از جا برخاست. منشی که می‌خواست وارد اتاقش شود، با باز شدن درب نیمه‌ی راه ایستاد و دست به چتری‌های سیاهش کشید.
- جایی داشتین می‌رفتین مهندس؟
نزدیک آسانسور به طرفش سر چرخاند.
- بار سوله رسیده، باید یه سر برم. به آقای شکیبا زنگ بزنین و قرار امروز رو لغو کنین.
این را گفت و وارد اتاقک فلزی شد. درجه‌ی گرما به قدری بالا بود که تا خود مقصد یک بطری نوشابه را سر کشید. از خیابان فرعی گذشت و وارد جاده‌ی شن‌ریزی شده گشت. پس از پنج‌دقیقه مسافت جلوی ساختمان بتنی‌ای که سه کامیون جلویش پارک شده‌بود ایستاد. چند کارگر داشتند بارها را خالی می‌کردند و دو سه نفر هم بالای‌سرشان نظارت داشتند. یکی از آن‌ها که مرد میانسال و فربه‌ای بود با دیدنش به سمتش آمد. از خرخر سی*ن*ه و صورت سرخش معلوم بود که در این هوا حال خوشی نداشت. نزدیک که شد پوشه‌ی درون دستش را باز کرد و یکی‌یکی فاکتورها را نشانش داد.
- خوب شد اومدین آقا‌حسام! بارها صحیح و سالم، ملاحظه بفرمایین.
با دقت و ریزبینانه تمامی کالاها را زیر و زبر کرد. بعد از حساب و کتاب کارگرها را فراخواند تا به ادامه‌ی کارشان بپردازند. داخل محوطه‌ی سوله می‌گشت و گهگاه به بقیه کمک می‌رساند.
- زود باشین کیسه‌های نیم‌دونه رو باز کنین؛ تا شب باید همشون آماده شن.
خود دست به کار شد؛ با چندی از کارگرها دوخت کیسه‌ها را گشود و مشغول مخلوط کردن برنج‌ها شد‌. کمی بعد زنگ صدای تلفنش به صدا درآمد. قیف را سرجایش گذاشت و در حالی که گوشی‌اش را جواب می‌داد خاک شلوارش را تکاند.
- بله بفرمایین.
صدای پشت خط کمی کلافه و ناآرام به نظر می‌رسید.
- آقای مهندس من نمی‌دونم چی‌شده!
به جای خلوتی رفت و موبایل را بین دستانش جابه‌جا کرد.
- یعنی چی خانم رسولی؟ درست حرف بزن ببینم.
منشی تته‌پته می‌کرد:
- از... از آگاهی اومدن... .
جمله‌اش نیمه‌کاره ماند، بعد از چند ثانیه لحن بم مردانه‌ای به گوشش خورد:
- سروان عسگری هستم، باید برای پاره‌ای از توضیحات به آگاهی بیاین.
گوشی بین پنجه‌هایش فشرده شد. لب بالایش را جوید.
- مهندس نیم‌دونه‌‌ها رو توی این کیسه هم بریزیم؟
بدون هیچ پاسخی دستی در هوا تکان داد و جنگی از دروازه گذشت.
***
نگاه به ساعت بالای سرش انداخت، یازده شب را نشان می‌داد. هر چه زنگ می‌زد گوینده‌ی پای خط خاموشی تلفن مخاطب را بی‌رحمانه اعلام می‌کرد. ناچار شماره مهران را گرفت. با شنیدن بوق مکرر اشغال گوشی بین انگشتانش لرزید. دست به کمر شروع به قدم زدن نمود. صدای عقربه‌ها قلبش را به تلاطم می‌انداخت. عین مرغ سرکنده دوباره و سه‌باره تماس گرفت. جنین داخل بطنش بی‌قراری می‌کرد. روی مبل وا رفت. با این بی‌خبری حس می‌کرد اتفاق هولناکی قرار است رخ دهد. طبق عادت برای فرار از سناریوهای ترسناک ماسیده بر ذهنش دست روی گوش‌هایش گذاشت؛ گویی در این حالت حقیقت رنگ عوض می‌کرد. در دل بر حسام لعنت فرستاد‌. مگر جنس آدمی از آهن بود که با هر سرب داغ محکم‌تر شود و صدمه نبیند؟ چرا دست از آزار دادنش برنمی‌داشت؟ سعی کرد خودش را با فیلم دیدن مشغول کند، اما گوشش جای شنیدن دیالوگ‌های فیلم به همهمه‌ی بیرون توجه می‌کرد تا شاید صدای آشنای اتومبیلی برسد. زنگ موبایلش او را در جا تکان داد. یک‌جورهایی سمت گوشی پرواز کرد. صدای سیامک تمام شور و هیجانش را خواباند. دستپاچگی در لحنش به خوبی هویدا بود و در طول مدت تماس فقط با کلمات بازی می‌کرد؛ در آخر هم گفت که با حنانه قرار است به اینجا بیاید‌. چند ثانیه به صفحه‌ی خاموش موبایل خیره ماند. وقتی که آمدند تن سنگینش را هر طور که بود بلند کرد. حنانه با ورودش لبخند نیم‌بندی زد و همان‌جا میان چهارچوب درب مکث کرد. سر و کله سیامک که پیدا شد حنانه تازه فهمید سر راه ایستاده است و قدم‌ جلو نهاد. ماه‌بانو روی مبل پشت سرش بی‌حال شد. کمی بعد جای خالی کنارش اشغال گردید و دست سردی بر جان تب‌آلودش لرزه افکند.
- حالت خوبه؟
جای جواب دادن به احوال‌گیری‌ مشکوکش سراغ حسام را از وی گرفت. رنگش پرید. نگاهش به سمت سیامک سوق داده شد. او هم طفره‌کنان روی کاناپه‌‌ای دورتر از آن‌‌ها نشست و دست بر ریش مرتبش کشید. لحظات می‌گذشت. هر چه می‌گفت چه شده، هردویشان جای پاسخی روشن و قانع‌کننده، الک‌زده جواب می‌دادند.
- آروم باش، حسام حالش خوبه‌.
چندمین بار بود که این جمله‌ را می‌شنید؟ چنگ به سی*ن*ه‌اش زد.
- اگه... اگه حالش خوبه پس چرا نمیاد؟
حنانه وقتی بی‌تابی‌های عروسش را می‌دید دلش خون میشد. آخ از برادر بی‌لیاقتش! رفت تا آب‌قندی برایش فراهم کند. این بی‌خبری و حرکات کند وضع ماه‌بانو را تشدید می‌کرد. فقط توانست چند قلوپ از آب‌قند آماده شده بنوشد. التماس را در لحن و نگاهش ریخت تا بلکه چیزی بگویند و آب سردی بر کوره‌ی وجودش بپاشند‌. خط نگاه مرددشان بعد از لحظاتی بالاخره از هم گسست. سیامک دست بر انحنای چانه‌‌ی پهنش کشید.
- حسام فردا میاد، یه مشکلی براش پیش اومده که... .
مابقی را نشنید. عضله‌ی جناغ سی*ن*ه‌اش درد بدی گرفت. حنانه حینی که چشم‌غره‌ای به سیامک می‌رفت شانه‌ی دخترک را مالید و مشغول دلداری‌اش شد.
 
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
776
16,071
مدال‌ها
4
ماه‌بانو می‌دانست این شبِ انتظار سرانجام به مقصد خوبی نمی‌رسد. حدس و گمان‌های منفی داشت دم‌به‌دم او را از پا درمی‌آورد. مستأصل دسته‌ی مبل را فشرد، آمد برخیزد که جمله‌ی سیامک نیمه‌‌ی راه متوقفش کرد.
- یه خللی توی بارهاش پیش اومده؛ تا روشن شدن موضوع باید توی بازداشتگاه تحت نظر باشه تا تحقیقات صورت بگیره.
تمام وجودش به یک‌باره سوخت. تن فروکاسته‌اش قادر به حرکتی نبود. حسام را گرفته بودند؟ انگار قدرت تکلمش را از دست داده‌بود که نمی‌توانست حرفی بزند. سردرگم فقط به دور و برش می‌نگریست. نمی‌توانست درست تمرکز کند. بی‌خودی که بازداشتگاه نمی‌رفت، حتمی کار خلافی کرده‌بود. با چه حالی همراهشان بیرون زد خدا می‌دانست. همه در خانه‌ پدرشوهرش با وضعی آشفته جمع بودند. مثل مرده‌ای متحرک بقیه را نظاره می‌کرد. این‌چنین که حاج‌حسین پسرش را عاق می‌کرد پیدا بود حسام خطای بزرگی کرده‌است. ستاره‌‌جون نیز گریه سر می‌داد و بر باعث و بانی‌ مجهول لعنت می‌فرستاد. نفس‌هایش یاری نمی‌کرد. مهران با چهره‌‌ای عبوس و گرفته میان چهارچوب درب ایستاد و صدا کلفت کرد:
- ماه‌بانو خونه‌ی پدرش برمی‌گرده! آبجی بلند شو بریم.
سکوت بر فضا حاکم شد. ستاره‌‌خانم با چشمانی خیس دستپاچه از جا برخاست.
- منظورت چیه پسر؟ توی این اوضاع که نباید نفت روی آتیش ریخت. به‌هم ریختن زندگی خیلی آسونه، درست کردنش صبر و سختی داره‌.
ماه‌بانو عین مجسمه به مادرشوهرش که این حرف را زد خیره ماند. ناخودآگاه جمله‌اش را در سر حلاجی کرد و بعد به این فکر افتاد که برای درست شدن یک زندگی تا چه اندازه صبر و تحمل نیاز است؟ در کشمکش با افکارش حاج‌‌بابا زیرلب ذکری خواند و تسبیح به دست از جا برخاست.
- ریشه که بدجا باشه خواهر، آخرش یا کج میره یا می‌پوسه.
همین سخن کفایت می‌کرد که ستاره‌خانم شرمسار سر پایین بیندازد و درمانده از موضعش عقب بکشد. این وسط ماه‌بانو انگار نمی‌توانست با خواسته‌ی خانواده‌اش مخالفت کند و همراهشان راهی شد. به محض این‌که پا در خانه گذاشت به اتاق پناه برد و درب را محکم بست. دستش سمت کلید‌ برق رفت. نگاه مه‌‌گرفته‌اش خاطرات خوش دوران مجردی‌اش را یک‌جا بلعید. روی تخت ساده‌‌اش دراز کشید. احساس می‌کرد قبلاً گناه بزرگی مرتکب شده که به یک دنیای رنج‌آور تبعیدش کرده‌‌اند. هر قدر که زمان می‌گذشت تازه به عمق حادثه پی می‌برد. ملحفه را بین مشتش فشرد. این مرد باز فیلش یاد هندوستان کرده‌بود. گویی نمی‌توانست مثل آدم راه راست برود. پلک‌هایش روی هم افتاد. آن شب تا می‌آمد دلش گرم خواب شود، هر دفعه با تکان شدیدی چشم باز می‌کرد. حال خود را نمی‌فهمید؛ گاهی احساسات ضد و نقیضش علیه هم‌دیگر می‌تاختند که نمی‌دانست باید طرف کدامین را بگیرد. چند روز گذشت. در این مدت ستاره‌جون و حنانه مدام به او سر می‌زدند و از پیگیری کار حسام خبر می‌دادند. در لفافه می‌گفتند که بارهایش تخلف گمرکی داشته و بس! نمی‌دانست چرا این‌قدر دلشوره داشت؛ مدام حس می‌کرد قضیه طور دیگری است و حسام دوباره رو به خلاف آورده‌است. پوفی کشید. در این شش‌ماه با خود می‌گفت یک آدم جدید شده، اما با این اتفاق اطمینانش ترک برداشته‌بود. با کرختی از رخت‌خواب دل کند. بوی کباب تمام خانه را دربر گرفته و دلش را مالش می‌داد. میل و کاموا برداشت و روی زمین نشست. کاش خانم‌جون کنارش بود. هوای گرم و آلوده‌ی تهران به زن بی‌چاره نمی‌ساخت و او را پاپند گیلان کرده‌بود. چه میشد او هم نزدش می‌رفت. غرق افکارش بود که درب با تقه‌ای باز شد و حنانه سینی به دست داخل آمد. سر پایین انداخت. صامت و پکر مشغول بافتنی‌اش شد. می‌خواست برای پسرک از راه نرسیده دو جفت جوراب پشمی قشنگ ببافد. متوجه شد که کنارش نشست. انگار می‌خواست چیزی بگوید که طبق عادت در جایش جابه‌جا میشد. ماه‌بانو زیرچشمی نگاهش کرد.
- چیزی می‌خوای بگی؟
لبخند محوی زد و کمی بعد مِن‌مِن‌کنان لب گشود:
- دلیل کافی از داداش پیدا نکردن که نشون بده واقعاً تخلف کرده. از بابا شنیدم که پای یه شرکت واسطه میون بوده که ثبت اسناد معامله رو انجام داده.
آب دهانش را با صدا قورت داد و تندی اضافه کرد:
- حسام فقط به عنوان خریدار خواسته محموله رو بیاره.
در حینی که صحبت می‌کرد چندین دفعه حواسش نبود و تیزی میل پوستش را نیش زد.
- بازپرس براش قرار... .
حرفش را نصفه گذاشت. بعد از چند ثانیه تفکر انگار چیزی یادش آمد، انگشت اشاره‌اش را در هوا تکان داد.
- آهان، گفتن بازپرس قرار منع تعقیب بریده؛ یعنی داداش زودی بیرون میاد.
دست از کار کشید. کاش می‌توانست مثل حنانه ساده و زودباور باشد. با وجود نبود مدرک قضایی، این نکته که حسام با چنین شرکت‌هایی ارتباط داشته او را عجیب به شک و سوء‌ظن می‌انداخت که پشت این ماجرا باشد. آهی کشید و تکه کبابی در دهان گذاشت.
***
صدای بگومگو از پایین پنجره‌ی اتاقش می‌آمد. ضربان قلبش از تک و تا افتاد. خودش بود. هول و سراسیمه از روی تخت برخاست. داد و هوار مهران بند دلش را پاره کرد. دست بر لب‌های لرزانش گذاشت. خواست از پنجره دید بزند که درب بی‌هوا باز شد و حنانه تو آمد. از دیدنش جا خورد. سیخ عین مجسمه به چهره رنگ‌پریده‌اش چشم دوخت. سکوت حاکم بینشان چندان طول نکشید.
- مهران چرا این‌طوری می‌کنه ماهی؟ دادسرا که حسام رو مجرم تشخیص نداده!
ساکت نگاهش می‌کرد. کاش می‌توانست آن مرد را بی‌گناه بداند، ولی یک‌دلش می‌گفت کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است و شاید دوباره رو به کارهای غیرقانونی آورده باشد.
حنانه جلو آمد و آستین تیشرتش را گرفت.
- تو بهش بی‌اعتمادی مگه نه؟
ماه‌بانو خسته و بلاتکلیف عقب کشید. حنانه ناامیدانه لب برچید و تنهایش گذاشت. کلافه روی فرش نشست و به دیوار تکیه زد. صداهای درون راهرو واضح به گوش می‌رسید. حاج‌بابا و مادر داشتند طوری عصبانیت مهران را می‌خواباندند؛ ستاره‌جون هم آرام با کسی حرف میزد:
- همش توی اتاقه، به زور دو لقمه غذا می‌خوره. حسام یه‌خرده به فکر زن حامله‌ت باش.
دخترک به جان ریشه موهایش افتاد. درب با صدای قیژی باز شد. بی‌توجه با انگشت اشکال نامفهومی روی دیوار کشید. حسام دور اتاق چرخی زد. حواسش نبود، پایش به لیوانی خورد و ته‌مانده‌ی آب گل‌های فرش را خیس کرد. سر بالا آورد. چیزی جلوی نزدیک شدنش را می‌گرفت. دستی به موهایش کشید و کف زمین نشست. این مدت فراموش کرده‌بود که آدمی چون او نمی‌تواند یک زندگی معمولی داشته باشد. ماه‌بانو ضعیف‌تر از آن بود که تحملش کند، این را باید زودتر می‌فهمید. در این حین دخترک دزدکی حرکات حسام را می‌‌پایید. استیصال را میشد در چهره‌اش دید. لاغر شده‌بود. نهیبی به خود زد. اصلاً به او چه؟ حس خ*یانت‌کارش اما هم‌چنان پارازیت می‌انداخت.
- تو از همه‌چیز خبر داشتی مگه نه؟
نفهمید که این جمله را بزرگ گفته و حسام از شنیدنش جوری سر بالا آورد که مهره‌های گردنش گرفت. ماه‌بانو آمد از جا برخیزد که با دردی که زیر دلش پیچید دستش از روی دیوار شل شد و شکمش را دربر گرفت. حسام نگران خودش را به او رساند. دستش را به طرف کمرش دراز کرد که سریع مانع شد‌.
- بهم نزدیک نشو.
کلمات بدجور می‌گزید. سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند. پلکی باز و بسته کرد و مچ ورم‌کرده‌ی دستش را لمس کرد. عین گنجشک در بازوانش می‌لرزید. قلبش از دیدن حالش کمی گرفت.
- ماهی!
هم‌چون زالویی که به تن می‌چسبد قصد نداشت رهایش کند؛ گویی می‌ترسید که برای همیشه برود. مشت کم‌جان دخترک از لای دکمه‌های باز پیراهنش گذشت و میان زبری موهای روی سی*ن*ه‌‌اش فرود آمد.
- اعتمادم رو به بازی گرفتی. اگه حرفی داری بزن، ولی بهم دروغ نگو.
چانه‌‌ی لرزانش را از دیده پنهان کرد. صورتش برگردانده شد. کمی عصبی به نظر می‌آمد.
- فکر می‌کنن با این بساطی که راه انداختن می‌تونن کله‌پام کنن. حسابشون رو به زودی می‌رسم، صبر کن فقط.
نفس‌نفس زنان پلک روی هم فشرد. باز خط و نشان‌های تکراری می‌کشید. توقیف بار تا این اندازه برایش مهم بود؟ دیگر نمی‌توانست انکار کند، حسام ثروت و کارش را در اولویت اول قرار داده‌بود و برای رسیدن به اهداف بلندبالایش حاضر بود هر کسی را از سر راه کنار بزند.
 
بالا پایین