جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 11,840 بازدید, 128 پاسخ و 37 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
134
1,711
مدال‌ها
2
صدای رسیدن ایمیل‌های پشت‌ سر هم، کلامش را نصفه می‌گذارد و هر دو با دلهره به لپ‌تاپ مقابلشان خیره‌ می‌شوند. خبر لو رفتن ایده‌ها زودتر از آنچه که انتظار داشتن، میان شرکا پخش شده‌بود و حال باید جوابگوی نگرانی آن‌ها نیز بودند. هر دقیقه که می‌گذرد، بیشتر ناامید می‌شوند و با این حال سعی می‌کنند به سرمایه‌گذاران اطمینان دهند که مسئله مهمی نیست و خیلی زود مشکل حل می‌شود.
***
پریچهر کنار چمدانش نشسته و لادن و نغمه در حال چرت زدنند. پریزاد با ضربه‌ای به در، وارد اتاق می‌شود.
پریزاد: از دوازده گذشته. بلند شین تشک‌هاتون رو بندازین!
پریچهر با لب‌هایی برچیده سر بالا می‌اندازد.
- گفت میاد.
پریزاد مقابل پریچهر زانو می‌زند. لادن و نغمه که با آمدن پریزاد هشیار شده‌اند، حال به مکالمه‌ی آن دو گوش می‌دهند.
- شاید اتفاقی افتاده و نتونسته امروز بیاد. خسته‌ای، بلند شو بخوا... .
- خسته نیستم. می‌خوام منتظر باشم.
- زنگ زدی؟
- خاموشِ.
پریزاد با شنیدن بغض صدای پریچهر، پلک بر هم می‌فشارد و تحملش به سر می‌رسد.
- دختر قشنگم! عزیزم! مطمئنی داری درست پیش میری؟
با درهم رفتن ابروهای پریچهر، خودش را جلو می‌کشد و انگشتش را روی اخمش می‌کشد.
- اخم نکن! فقط دارم میگم که حق دختر‌م این همه سختی نیست. تو با همه‌چی کنار اومدی جان‌دلم! با دوری از ما و دوست‌هات، با قید پیشرفتت رو زدن، با گذشتن از اون مراسمی که آرزوش رو داشتی. هربار که مادرسیوان نیومد، من خجالت دخترم رو دیدم، اضطراب و تلاش دخترم برای قانع کردن من و باباش رو دیدم ولی دم نزدم چون می‌دونم دخترم عاقلِ، چون می‌دونم قلب آدم به هیچ صراطی مستقیم نیست، ولی عمره‌پریزاد، قرار نیست این‌بار که اشک‌هات رو می‌بینم، باز هم سکوت کنم و بگذرم. تا الآن هم فقط به‌خاطر غیرت و شخصیتی که از سیوان دیدم، سکوت کردم.
پریچهر بلند می‌شود و با سر کردن شالی که دور گردنش افتاده، دسته‌ی چمدان را می‌گیرد و بدون توجه به سؤال کسی از اتاق خارج می‌شود. با بیرون آمدن از اتاق، فریاد که مشغول صحبت با پدرش است، از جایش بلند می‌شود و به آن‌ها نگاه می‌کند.
- سیوان رسید؟
- نه نیومده. تلفنش رو جواب نمیده. نگرانم.
با چکیدن قطره اشکی روی گونه‌اش، ادامه می‌دهد:
- دلخورم و صبرم تموم شده. می‌خوام برم روستا. خسته شدم از بس منتظر بودم که بعد چند روز فقط چند کلمه بشنوم. شاید یه مشکلی هست، شاید کمک می‌خواد، اصلاً هر‌چی هم باشه بهتره برم، رفتن بهتر از این همه انتظار و استرسِ.
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
134
1,711
مدال‌ها
2
فریاد مقابل پریچهر قرار می‌‌ایستد و دسته‌ی چمدان را از او می‌گیرد.
- می‌خوای بری؟
- باورکن مغز و روحم دیگه کشش ندارن.
فریاد سرش را به معنای فهمیدن تکان می‌دهد.
- الآن دیر وقته. هر دومون خسته‌ایم و نشستنمون پشت فرمون خطرناکه؛ الآن هم راه بی‌افتیم هشت و نه صبح می‌رسیم ولی اگه با اولین پرواز بریم، قبل از هفت اونجاییم.
سپس دستی به چشمان نم‌دار پریچهر می‌کشد.
- برو استراحت کن! چند ساعت دیگه با هم می‌ریم.
- تو... خب... کارت چی میشه؟
- خیلی وقته مرخصی نگرفتم. نگران نباش! حالا هم برو.
پریچهر تا صبح پلک برهم نمی‌گذارد و حرکات عقربه‌های ساعت را با چشم دنبال می‌کند. میان خواب و بیداری به سر می‌برد که با شنیدن صدای صحبت کردن، هشیار می‌شود و با جای خالی نغمه و لادن مواجه می‌شود. با قدم‌هایی ناهماهنگ به‌سمت در اتاق می‌رود و به چهارچوب تکیه می‌دهد.
لادن: چرا همه‌مون نمیریم؟
نغمه: مگه حرف‌های پریچهر رو نشنیدی؟ سیوان گفته وضعیت اون... .
لادن کلافه دستش را در هوا تکان می‌دهد.
لادن: هر چی گفته واسه‌ی خودش گفته. الآن نریم و کنار پری نباشیم خانواده‌ی چی هستیم؟ تا همین الآنش هم که به حال خودش ولش کردیم پرو شدن.
نغمه: بریم چی بگیم؟ سلام ببخشید دیر اومدیم، دیدیم نیومدین دخترمون رو ببرین، دیگه خودمون آوردیمش، از اونجایی هم که سرتون شلوغ بوده و تا الآن نیومدین، گفتیم دیگه زحمت نیفتین و خودمون خدمت رسیدیم.
طوفان: توی اون مدت که هیچ خبری نبود،و درک کردیم، الآن که اوضاع آشفته‌است نباید مشکلی باشیم روی بقیه مشکلات.
لادن: عمو... .
طوفان: دخترم می‌دونم چی میگی. حق داری، ولی هم تو درست میگی و هم نغمه، اما باید صبر کنیم. فکر کنین این آخرین فرصته. خب؟
پریزاد دست فریاد را میان انگشتانش می‌گیرد.
پریزاد: مادر تنهاش نذاری! هر وقت، هر اتفاقی افتاد بهمون خبر بده! سریع خودمون رو می‌رسونیم. باشه؟
فریاد، سر پریزاد را می‌بوسد.
فریاد: نگران نباش مامان! مراقبشم.
پریچهر با دیدن نگرانی خانواده‌اش، شرمنده سر پایین می‌اندازد، عقب‌گرد می‌کند و با برداشتن چمدانش از اتاق خارج می‌شود.
پریچهر: سلام. صبح‌بخیر.
با شنیدن صدای پریچهر، بحث را خاتمه می‌دهند و طوری که انگار دقایقی پیش در حال بحث و جدل نبوده‌اند، لبخند می‌زنند و صبح‌بخیر می‌گویند. پریزاد به‌طرف آشپزخانه پا تند می‌کند.
- الآن صبحانه رو آماده می‌کنم.
پریچهر: نمی‌خورم.
سپس فریاد را مخاطب قرار می‌دهد:
- بریم؟
فریاد کوله‌اش را از کنار پایش بر می‌دارد.
پریچهر:‌ چیزی نمی‌خوری؟
فریاد: خوردم. بریم! دیرمون میشه.
دقایقی بعد اعضا را در آغوش می‌گیرد و با آمدن تاکسی، خداحافظی می‌کنند و به مقصد فرودگاه حرکت می‌کنند.
- ماشینت رو چرا نیاوردی؟
- گردنم درد می‌کنه، بقیه‌ هم بخوان رانندگی کنن... .
فریاد تک خندی می‌زند.
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
134
1,711
مدال‌ها
2
- فکر نکنم حوصله گوش دادن به غر زدنشون تا فرودگاه رو داشته باشی.
سرش را به صندلی تکیه می‌دهد و با صدایی آرام حرف می‌زند:
- نگران نباش! برای اونجا ماشین کرایه کردم. وقتی برسیم جلوی فرودگاه، تحویلمون میدن.
بر خلاف تصورشان، هواپیما بدون تأخیر پرواز می‌کند و ساعاتی بعد بدون معطلی، سوار ماشین در مسیر روستا هستند. فریاد از گوشه‌ی چشم به پریچهر که مشغول کندن پوست لبش است و به موبایلش خیره‌است، نگاهی می‌اندازد و با گرفتن دستش و فاصله دادنش از لبش، پریچهر را متوجه خود می‌کند‌.
- پس همینقدر ترسناکه.
پریچهر با چهره‌ای گنگ، سؤال می‌پرسد:
- چی؟
- پس عاشق شدن همینقدر ترسناکه.
- ترسناک؟
فریاد به تایید سر تکان می‌دهد.
- ترسناکه که به‌خاطر یه نفر که تا چند وقت پیش برات غریبه بوده از خواب و خوراک بی‌افتی و حاضر شی هر‌چی داری و نداری رو برای داشتنش وسط بذاری؛ ترسناکه که نتونی به‌خاطر نبود یه نفر، نفس بکشی و بخندی و مثل قبل زندگی کنی.
پریچهر نفسی عمیق می‌کشد و سرش را به پشتی صندلی تکیه می‌دهد.
- بیشتر عجیبه. وقتی عاشق میشی مرز بین تموم تضادهای زندگیت مثل مو باریک میشه. عشق می‌تونه اونقدر تو رو قوی کنه که حاضر شی پا بذاری روی تموم ترس‌هات، می‌تونه اونقدر قویت کنه که به بهترین نسخه‌ی خودت تبدیل شی. همون‌قدر هم می‌تونه ضعیفت کنه، طوری که قلبت بشه سنگین‌ترین وزنه‌ای که سراغ داری و زندگیت بشه باطلاقی که ذره‌ذره زجرت میده تا جونت رو بگیره.
- تو الآن کجای این تضادی؟
- قویم... اما نبودش داره ضعیفم می‌کنه.
فریاد با دیدن مغازه‌ای کوچک، ترمز می‌کند.
- صبحونه‌ هم نخوردی. درست نیست وسط قوی بودنت، از ضعف غش کنی.
فریاد برای در امان ماندن از تشرِ پریچهر، سریع در را می‌بندد و با گام‌هایی بلند وارد مغازه می‌شود. پریچهر از مسیر رفتن فریاد چشم می‌گیرد و نگاهش به چند زنی که گوشه‌ی لباس محلیشان را گرفته‌اند و با قدم‌هایی تند حرکت می‌کنند، می‌افتد. پریچهر استرس می‌گیرد و پیاده می‌شود.
- ببخشید.
زن‌ها متوقف می‌شوند و با دیدن دکتری که چند وقت پیش بدون گرفتن هیچ پولی آن‌ها را ویزیت کرده‌بود، به گرمی احوال‌پرسی می‌کنند او را به خانه‌هایشان دعوت می‌کنند.
- خیلی ممنونم! حتماً یه وقت مناسب‌تر مزاحمتون میشم. فقط یه سؤال داشتم، اینکه... اتفاقی افتاده؟ نه که با عجله داشتین می‌رفتین، واسه‌ی همین نگران شدم. اگه کاری از دستم بر میاد، حتماً بهم بگین.
زن‌ها لبخند می‌زنند و پچ‌پچشان از گوش پریچهر دور نمی‌ماند.
- عجب خانومیه! شیر مادر حلالش باشه.
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
134
1,711
مدال‌ها
2
یکی از آن‌ها قدمی به پریچهر نزدیک می‌شود.
- شما که غریبه نیستین، مثل اینکه آقا‌سیوان دارن ازدواج می‌کنن، الآن هم داریم میریم که اگه کاری باشه انجام بدیم. تموم این روستا مدیونشونن.
- ازدواج؟ می‌دونین با کی؟
پریچهر نفسش را با آسودگی بیرون فوت می‌کند اما با شنیدن کلامی که از دهان زن خارج می‌شود، لبخندی که دارد روی صورتش نقش می‌بندد در دم خشک می‌شود.
- روناک.
دقیق به یاد نمی‌آورد که بعد از شنیدن آن اسم چه شد. خداحافظی و رفتن آن‌ها، اشک‌های پریچهر و نفسی که درون سی*ن*ه اش گره خورد. فریاد با کیسه‌‌ی خرید، از مغازه بیرون می‌آید و با دیدن حال پریچهر، کیسه را رها می‌کند و خودش را به او می‌رساند.
- چی‌شده؟ پری چت شد؟ همش دو‌دقیقه نبودم. یه چیزی بگو!
با سکوت و لرزش تن پریچهر، کلافه او را سوار ماشین می‌کند و خودش نیز می‌خواهد سوار شود که با کشیده شدن آستینش به عقب برمی‌گردد. با دیدن کیسه‌‌ی خوراکی‌ها در دست فروشنده، آن را گرفته و با تشکری کوتاه، سوار ماشین می‌شود.
- میبرمت درمونگا... .
- برو عمارت!
- چ... .
با فریاد پریچهر، ابروهای فریاد درهم می‌رود و نگرانیش بیشتر می‌شود.
- برو عمارت گفتم.
با رسیدنشان، پریچهر بدون ثانیه‌ای مکث، در نیمه باز را هول می‌دهد و داخل می‌شود. با قرار گرفتن فریاد کنارش، می‌خواهد به‌سوی اتاق سیوان برود که با دیدن سیوان و مردی که کنارش قرار دارد، متوقف می‌شود و با اندکی دقت، دوستی که تمام مدت سیوان از او تعریف می‌کرد را به یاد می‌آورد.
- این دوتا چرا اینقدر کلافن؟ مثل اینکه اوضاع خوب نیست.
پریچهر می‌خواهد به‌طرف فریاد برگردد که نگاهش میانه‌ی راه متوقف می‌شود و با بهت به روناکی که لباسی که برای او دوخته شده‌بود را در دست دارد نگاه می‌کند. سیوان در حین حرف‌زدن با سعید، می‌چرخد و متوجه حضور پریچهر می‌شود. سیوان خیلی زود از شک خارج می‌شود و می‌خواهد به‌طرفش برود که با دیدن رنگ پریده و چشم‌های سرخ از اشکش، اخم‌هایش درهم می‌رود و مسیر نگاهش را دنبال می‌کند و به روناک می‌رسد. پریچهر می‌خواهد به‌سوی روناک برود که میانه‌ی راه پشیمان می‌شود و به‌سمت سیوان حرکت می‌کند.
- هناس... .
دست ظریف پریچهر، به ضرب روی صورت سیوان می‌نشیند. روناک جیغ می‌کشد و خودش را با سرعت به سیوان می‌رساند و دستش را می‌گیرد و میانه آن دو می‌ایستد. سیوان بدون توجه به سیلی که خورده‌است با دلتنگی به چهره‌ی پریچهر نگاه می‌کند و با صدایی آرام لب می‌زند:
- سیلی معشوق، کم از نوازش نداره!
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
134
1,711
مدال‌ها
2
پریچهر تمام تلاشش را برای گریه نکردن به کار می‌برد و می‌خواهد چیزی بگوید که دست روناک به ضرب روی سی*ن*ه‌اش فرود می‌آید و قدمی به عقب پرت می‌شود، فریاد با اخم او را میان بازوانش می‌گیرد و مقابلش می‌ایستد و می‌خواهد دهان باز کند که سیوان پیش از او با ابروهایی درهم به حرف می‌آید:
- روناک!
روناک با بغض برمی‌گردد و به سیوان نگاه می‌کند.
- من خ... .
سیوان سرش را پایین می‌آورد و طوری که فقط او بشنود، حرف می‌زند:
- خدارو‌شکر‌کن که وضعت اینطوریه و مهمون داریم! وگرنه وقتی پای زنم وسط باشه، آشنا و غریبه نمی‌شناسم و می‌شکنم دستی که به تنش بخوره.
بدون اینکه چشم از صورتش بردارد، لباس پریچهر را از میان انگشتانش با خشم بیرون می‌کشد.
- لباسش دستت چی‌کار می‌کنه؟
روناک که از حالت سیوان ترسیده، با صدایی لرزان کلمات را پشت هم ردیف می‌کند:
- خاتون گفت بالا مهمون میاد، ممکنه لباسش کثیف شه، ببرمش اتاقت.
- فکر نمی‌کنم اجازه داده باشم بی‌خبر از من توی اتاقم پا بذاری.
روناک قدمی عقب می‌رود، که سیوان بازویش
را می‌گیرد و او را سر جای قبلش برمی‌گرداند.
- از اونجایی که یادت ندادن، پس من بهت یاد میدم؛ از این به بعد توی کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن و خودت رو وسط بحث زن و شوهر ننداز!
- شما که زن و شوهر نیست... .
سیوان از میان دندان‌های چفت شده‌اش می‌غرد:
- بس کن! خودت رو اینقدر کوچیک نکن!
سپس صدایش را بالا می‌برد:
- اسرین.
با آمدن اسرین، از روناک فاصله می‌گیرد.
- جانم آق... ‌‌‌‌‌‌‌‌سلام خانم‌جان! خوش‌اوم... .
اسرین با دیدن چشم‌های پریچهر و حالت دیگران، متوقف می‌شود و با صدای سیوان به خودش می‌آید.
- روناک رو ببر توی اتاقش!
- چشم خان!
با دور شدن آن‌ها، مقابل فریاد می‌ایستد و دستش را به‌طرفش می‌گیرد. چشم‌های فریاد، میان دست و چشم‌های سیوان درگردش است و با مکثی کوتاه، پنجه‌اش را میان دستش قرار می‌دهد.
- بابت وضعیت پیش اومده عذرخواهم! خیلی خوش آمدین!
فریاد دستش را درون جیبش سر می‌دهد.
- از اتفاقاتی که داره می‌افته سر در نمیارم، برای همین هم نمی‌دونم که باید چه برخوردی باهات داشته باشم ولی یه چیزی رو خوب می‌فهمم، اینکه برخلاف دفعات پیش نمی‌تونم از دیدنت اظهار خوشحالی کنم، چون مثل اینکه به تنها قولی که بهم دادی نتونستی عمل کنی.
با اشاره‌ی فریاد به پریچهری که میان بازوش قرار دارد، سیوان ثانیه‌ای سرش را زیر می‌اندازد و پس از مکثی کوتاه، با نگاهی شرمنده به فریاد چشم می‌دوزد.
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
134
1,711
مدال‌ها
2
- توضیح می‌دم. مطمئن باشین اونطوری که بنظر میاد، نیست.
با کشیده شدن لباسش، فریاد سرش را پایین می‌گیرد.
- بریم!
فریاد نگاهی به چهره‌ی سرخ از اشکش می‌اندازد و دست کوچک و سردش را میان پنجه‌اش می‌گیرد. سیوان موبایلش را که دورن دستش صدا می‌دهد را صامت می‌کند و با نگاهی ملتمس به فریاد چشم می‌دوزد.
- فریاد لطفاً... .
- اصرار نکن! بهش زمان بده! این مدت به اندازه‌ی کافی اذیت شده. نمی‌خوام به هیچ کاری مجبورش کنم.
می‌خواهند عقب‌گرد کنند و از عمارت خارج شوند که صدای انفجار و پشت‌بندش
جیغ اسرین، آن‌ها را متوقف می‌کند.
سعید که عقب‌تر ایستاده بود، با شنیدن صدای انفجار، ترسیده به فریاد و سیوان نگاه می‌کند و با مکثی کوتاه به‌سمت انتهای باغ می‌‌دود. فریاد مردد نگاهی به پریچهر می‌اندازد.
- برو! نگرانم نباش!
ثانیه‌ای بعد فریاد و سیوان نیز مسیر‌ی که سعید رفته‌بود را پیش‌ می‌گیرند. با رفتن آن‌ها، پریچهر می‌خواهد زیر سایه برود که با برخورد دستی به کمرش، در جایش می‌پرد و به عقب بر‌می‌گردد و با چشم‌های درشت شده به سیوان نگاه می‌کند.
- تو... مگه... .
- نترس! اتفاقی نیفتاده.
با درهم رفتن ابروهای پریچهر، سیوان اتفاقات دقایقی پیش را توضیح می‌دهد:
***
اسرین بعد از بردن روناک به داخل اندرونی، با گام‌هایی بلند به‌سوی خانه‌شان که انتهای باغ قرار دارد، می‌رود و با رسیدن به میانه‌ی باغ، آکو و معین را می‌بیند و پا تند می‌کند. با رسیدن به آن‌ها، بدون تعلل تمام ماجرایی که خود دیده و از میان اشک و حرف‌های روناک فهمیده بود را برای آن دو باز‌گو می‌کند. اسرین با دیدن سکوت ‌‌‌‌‌‌‌‌‌آن‌ها، تلنگر می‌زند:
- خب؟ نمی‌خواین کاری کنین؟
آکو بعد از لحظه‌ای مکث، به معین نگاه می‌کند.
- هنوزم اجاق‌نفتی قدیمی رو دارین؟
ابروهای معین لحظه‌ای درهم می‌رود و با دیدن چشم‌های براق آکو، ماجرا را می‌فهمد و با چهره‌ای شیطنت‌بار، سر به تایید تکان می‌دهد. آکو با فرستادن پیام برای سیوان، موبایلش را درون جیبش سر می‌دهد.
- می‌خوام با اجاق نفتی برات وقت بخرم. آماده باش!
آکو موبایلش را درون جیبش می‌فرستد و همراه معین، چراغ نفتی را از میان انبوهی وسایل بیرون می‌کشند.
- فندک.
اسرین فندک را میان انگشتان آکو می‌گذارد و با حرفش، قدمی عقب می‌رود.
- تو عقب وایسا! معین. تا میتونی نفت بریز.
با آماده شدن اجاق، معین و آکو به هم نگاه می‌کنند و با روشن کردن و انداختن فندک داخل اجاق، هر دو عقب می‌دوند.
فریاد با رسیدن به انتهای باغ و دیدن اجاق و لبخند شیطنت‌آمیز آن‌ها، متوقف می‌شود و به اطراف نگاه می‌کند.
- پس سیوان... .
با فهمیدن ماجرا، با عصبانیت دستش را مشت می‌کند و می‌خواهد مسیر آمده را برگردد که صدای اسرین او را متوقف می‌کند.
- لطفاً نرین!
فریاد با ابروهایی درهم می‌ایستد.
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
134
1,711
مدال‌ها
2
- به خان وقت بدین! بذارین... .
فریاد کلام اسرین را قطع می‌کند:
- وقت بدم؟ پریچهر باید وقت بده نه من! فکر هم نکنم فعلاً قصدی برای وقت دادن داشته باشه!
- ولی... .
فریاد قدمی به اسرین نزدیک می‌شود.
- خانتون چی‌کار کرده که برای وقت خریدن براش، این همه خودتون رو به آب و آتیش می‌زنین؟
آکو با دیدن اوضاع، پیام دیگری برای سیوان می‌فرستد:
- داره برمی‌گرده.
***
سیوان به موبایلش نگاهی می‌اندازد و با خاموش کردن صفحه‌اش، متوجه نگاه مشکوک و عصبانی پریچهر می‌شود.
سیوان پشت به خورشید می‌ایستد.
- بهم قول بده تا آخر حرف‌هام رو گوش بدی!
پریچهر سرش را بالا می‌گیرد و به چشم‌های سیوان نگاه می‌کند.
- پری قول بده!
پریچهر با چانه‌ای لرزان و چشم‌هایی که از شدت اشک‌‌های جمع شده به سرخی می‌زنند، سرش را تکان می‌دهد. سیوان دستش را بالای سر پریچهر می‌گیرد تا آفتاب صورتش را آزار ندهد. پریچهر نیم‌نگاهی به دست سیوان می‌اندازد و لب می‌زند:
- منتظرم.
قفسه‌ی سی*ن*ه اش به شدت بالا و پایین می‌شود و با صدایی که از شدت فشاری که رویش قرار دارد دو رگه شده، به سختی کلمات را کنار هم می‌چیند و تمام اتفاقات را تعریف می‌کند، از لو رفتن طرح‌ها و برگشتنش از میانه‌ی راه تا شیراز رفتن چند روز قبلش و ماجرای روناک. پریچهر تمام مدت خشک شده و با رنگی پریده به سیوان گوش می‌دهد. فریاد و بقیه دقایقی است که چند قدمی عقب‌تر ایستاده‌‌اند و اکنون فریاد نیز تمام ماجرا را می‌داند و همین موضوع، گاردش نسبت به سیوان را از بین برده است. سیوان با تمام شدن حرف‌هایش، سرش را زیر می‌اندازد و منتظر واکنشی از سمت پریچهر، سکوت می‌کند. پریچهر دستان لرزانش را مقابل دهانش می‌گذارد و نفسی عمیق می‌کشد. که گویا باز‌دمش میانه‌ سی*ن*ه‌اش گره می‌خورد و به خِرخِر می‌افتد و زانو هایش خم می‌شوند. سیوان ترسیده قدمی جلو می‌گذارد و کمرش را می‌گیرد و با او روی زمین می‌افتد. بقیه که تا دقایقی پیش عقب‌تر ایستاده بودند با دیدن حال پریچهر، ترسیده جلو می‌آیند و دورشان جمع می‌شوند. فریاد مقابل پریچهر زانو می‌زند.
- سیوان. دورش... دورش رو خلوت کن! نمی‌تونه نفس بکشه.
با حرف فریاد، بقیه عقب می‌روند و سیوان دستپاچه بلند می‌شود و دستانش را به سرش می‌گیرد و دور خود می‌چرخد. فریاد پشت پریچهر را نوازش می‌کند و ضربه‌های آرام می‌زند.
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
134
1,711
مدال‌ها
2
- آروم نفس بکش!
سعید به‌سمت اتاق سیوان که چند قدمی با آن‌ها فاصله دارد، می‌دود و با لیوانی آب برمی‌گردد. فریاد با دیدن صورت پریچهر که رو به کبودی می‌رود، با دست‌های لرزان سعی می‌کند او را وادار به نفس کشیدن کند. آکو و معین با گام‌هایی بلند برای باز کردن در و آوردن ماشین از آنها دور می‌شوند. سعید خودش را جلو می‌کشد و سیوان را صدا می‌زند:
- سیوان. بگیر!
سیوان، بدون توجه به خیس شدن آستینش، لیوان را از میان انگشتان سعید بیرون می‌کشد و مقابل پریچهر زانو می‌زند؛ دستش را کنار صورت پریچهر می‌گذارد و لیوان آب را به دهانش نزدیک می‌کند. پریچهر جرعه‌ای از آب می‌نوشد، به سرفه می‌افتد و دمی لرزان از هوا می‌گیرد. فریاد با بهتر شدن حال پریچهر، نفسش را که دقایقی است میان سی*ن*ه‌اش گره خورده با صدا بیرون می‌فرستد و روی زمین آوار می‌شود، اما سرفه‌های پشت‌هم و خس‌خس دوباره‌ی پریچهر و تنی که دارد سست می‌شود، باز هم همه را به تکاپو می‌اندازد. معین نفس‌زنان برمی‌گردد و صدا بلند می‌کند:
- ماشین آماده‌ است.
سیوان لیوان آب را زمین می‌اندازد و پریچهر را در آغوشش می‌گیرد و می‌خواهد بلند شود و به‌سمت ماشین برود که با بلند شدن ناگهانی سیوان و ورود هوا به بینیش، پریچهر عوق می‌زند. سیوان بدون اینکه پریچهر را از خود دور کند، زانو می‌زند و کمرِ پریچهر را کج می‌کند.
- آروم! چیزی نیست. خب؟ چیزی نیست. من اینجام.
پریچهر که صورتش از اشک خیس شده‌، با دیدن لباس و وضعیت سیوان گریه‌اش شدید‌تر می‌شود.
- آروم! آروم جان‌من! من کنارتم. همه چیز درست میشه. خب؟ آروم!
با بهتر شدن حال پریچهر، سرش را به سی*ن*ه‌اش می‌چسباند و با چشم‌هایی شرمنده و منتظر به فریاد نگاه می‌کند و با چشم بستن فریاد، آهسته پریچهر را بلند می‌کند و به‌سمت اتاقش گام برمی‌دارد.
- اسرین.
با بلند شدن صدای سیوان، اسرین از فریاد چشم می‌گیرد و پشت‌سر آن‌ها روانه می‌شود. سعید نگاهی به چهره‌های نگران و خیس از عرق بقیه می‌اندازد و دستش را مقابل فریاد می‌گیرد. فریاد با مکثی کوتاه دست سعید را می‌گیرد و بلند می‌شود. سعید، معین را مخاطب قرار می‌دهد:
- ماشین رو برگرونین!
معین دستی به صورت ملتهبش می‌کشد و از آن‌ها فاصله می‌گیرد.
- بریم بالا!
سعید با دیدن فریاد که با شَک به او نگاه می‌کند، لبخند می‌زند.
- این شروع طوفانی رو فراموش کن! مطمئن باش قرار نیست هر لحظه از این اتفاق‌ها بی‌افته.
هر دو به آرامی به‌طرف ورودی عمارت قدم برمی‌دارند و سعید ادامه می‌دهد:
- شرایط عمارت بهم ریخته است، وگرنه اینجا آروم‌ترین خونه‌ی این روستاست و خاتون و عزیز هم مهمون‌نواز‌ترین اهالی روستا. نادیده بگیر! قول میدم جبران کن... .
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
134
1,711
مدال‌ها
2
سعید که از دور دویدن خاتون و عزیز را می‌بیند، جمله‌اش را قطع می‌کند و با عذرخواهی کوتاه، به‌سمتشان قدم تند می‌کند.
خاتون: چی‌شده؟ کجان... .
تنگی‌نفس و قلبی که حال بدش را جار می‌زند، مانع از ادامه‌ی کلامش می‌شود. خاتون دستی به سی*ن*ه‌اش می‌کشد و سعی می‌کند کوبش بی‌امان و درد قلبش را نادیده بگیرد.
عزیز با دیدن حال دخترش، ابرو درهم می‌کشد و می‌غرد:
- آروم دختر! نکنه هوس بستری شدن توی این شرایط به سرت زده؟
سپس در حالی که سعی دارد خودش را محکم نشان دهد، کلمات را کنار هم می‌چیند:
- حالش چطوره؟
عزیز که ابروی بالا رفته و مسیر نگاه سعید که دست لرزان او را نشانه گرفته‌است می‌بیند، انگشتانش را دور عصایش سفت می‌کند و ضربه‌ای به پای سعید می‌زند. سعید مسیر نگاهش را تغییر می‌دهد و لب می‌زند:
- خوبه. اتاق سیوانِ.
می‌خواهند از کنارش بگذرند که سعید با کلامش مانع می‌شود:
- بهتره فعلاً نرین.
با دیدن اخم و نگاه پرسشیِ عزیز، ادامه می‌دهد:
- از دستتون دلخوره. بهتره تنهاشون بذارین. سیوان به قدر کافی تهت فشار هست.
عزیز قدمی عقب می‌رود و مقابل سعید می‌ایستد.
- دلخور؟ کاری کردیم و بی‌خبریم؟
- دیروز... .
عزیز به سعید فرصتی برای کامل کردن حرفش نمی‌دهد:
- بحث و دعوایی نبوده که دلخور باشه. فقط حرف زدیم. نکنه باید به‌خاطر دلسوزی برای جگرگوشه‌هام اجازه بگیرم؟
سعید نیش‌خندی می‌زند.
- دلسوزی نبوده، که اگر هم بوده فقط برای روناک بوده و نه سیوان. هر ک.س دیگه‌ای جای سیوان زیر بار این همه مسؤلیت، بود طاقت نمی‌آورد. به جای اینکه پشتش باشین و کمکش کنین، فقط دارین شونه‌هاش رو سنگین‌تر می‌کنین.
- تو... .
سعید سرش را زیر می‌اندازد.
- قصد بی‌احترامی ندارم. خودتون می‌دونین که چقدر برام عزیزین، ولی من که هیچ کاره‌ام، جای سیوان نفسی برام نمونده. نگرانم... نگران تنها کسی که دارم.
عزیز با قفسه‌ی سی*ن*ه‌ای که سخت بالا و پایین می‌شود، سرش را تکان می‌دهد و می‌خواهد برگردد که چشمش به فریادی که عقب‌تر ایستاده می‌خورد. سعید مسیر نگاه عزیز را دنبال می‌کند و با رسیدن به فریاد، او را معرفی می‌کند. خاتون هول‌ شده جلو می‌رود و با فریاد احوال‌پرسی می‌کند. عزیز نیم‌نگاهی به سعید می‌اندازد.
- این بچه که مهمون‌داری بلند نیست. خوش اومدی جوون! بفرما بالا! سر پا نمون! بیا.
خاتون با لبخندی لرزان که با چشم‌های سرخ از اشکش تضاد دارد، جلوتر می‌رود و با گرفتن ساعد فریاد، او را به عمارت می‌برد. سعید به مسیر رفتنشان خیره‌است و هنوز چند قدمی فاصله نگرفته‌اند که صدای عزیز بلند می‌شود:
- سعید. چرا خشت زده؟ بچه‌ی این خونه مگه دعوت می‌خواد؟
 
بالا پایین