جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 36,958 بازدید, 240 پاسخ و 49 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
با یادآوری شخص موردنظر دکتر من نیز سر تکان دادم.
- بله دکتر.
- برام بیشتر از اون بگو.
کمی فکر کردم.
- خب... یه پسره بود فیزیک هسته‌ای از دانشگاه شهیدبهشتی، پاشده بود اومده‌بود اینجا، فقط برای سرکشی. خیلی برام سؤال بود، مگه خود دانشگاه شیراز دکترای فیزیک هسته‌ای نداره که یکی باید از تهران پا میشد میومد؟ اصلاً چرا به ما که شیمی بودیم یکی‌ از بخش فیزیک باید سرکشی می‌کرد؟ وقتی نمی‌فهمید چیکار می‌کنیم چه فایده داشت؟ البته این هم بگم آدم بدی نبود، نشون می‌داد حالیشه چی میگیم؛ ولی اینکه واقعاً هم از شیمی‌ سرش میشد یا نه؟ نمی‌دونم!
با یادآوری آن دکتر جوان لبخندی زدم و ادامه دادم:
- اسمش هم فکر کنم دکترروایی بود.
دکترفروتن همان‌طور که لبخندی روی لبش چسبیده‌بود، متفکرانه سر تکان داد:
- خب؟
- خب همین دیگه... چه‌ چیز اون آقا کنجکاوتون کرده، فکر نکنم فرصت دیدار مجدد پیدا کنیم. یه همکاری داشتیم تموم شد، یا اینکه چیزی هست که می‌خواید راجع به اون بگید؟
دکتر‌فروتن ماگش را روی میز گذاشت و باز تکیه داد.
- الان شیرازه!
ابرویی بالا انداختم. کار داشت جدی میشد. من هم چای نصفه‌‌خورده‌ام‌ را روی میز گذاشتم. آن دکتر‌جوان برای پیشنهاد کاری جدید آمده‌بود؟
- خب؟
- چون تو رو‌ من به پروژه معرفی کرده‌بودم، اومد پیش من و گفت می‌خواد تو رو ببینه و‌ باهات حرف بزنه.
شدیداً نیاز به کار جدید داشتم. خوشحال شدم، اما سعی کردم بروز ندهم.
- درمورد؟
دکتر لحظاتی به چهره‌ام نگاه کرد و گفت:
- ازدواج!
مانند کسی که از نزدیکی قله سقوط کرده‌باشد. تمام سرخوشی‌ام دود شد. عصبی شدم و با اخم گفتم:
- چی؟
دکترفروتن با همان خونسردی جواب داد:
- گفت می‌خواد باهات درمورد ازدواج صحبت کنه.
خشمم بیشتر شد. به صندلی تکیه دادم و به زور جلوی‌ زبانم را گرفتم تا حرف نامربوطی نزنم.
- این یعنی چی؟ شما که نظر منو می‌دونید.
دکتر‌فروتن نفس آه مانندی کشید.
- چرا هنوز به درویشیان فکر‌ می‌کنی؟
سرم داشت کم‌کم سوت می‌کشید. کناره‌ی چادرم را روی پاهایم آوردم.
- فکر‌ نمی‌کنم، من با علی زندگی می‌کنم. اون نمی‌دونست، شما که می‌دونستید بهش می‌گفتید من شوهر دارم، اشتباهی اومده.
- چرا گر گرفتی دختر؟ حرف بدی نزده که، درسته رفتن علی خیلی سخت و دردناک بود، اما‌ قبول کن رفته و تو دیگه شوهری نداری که به کسی بگم، تو‌ هنوز هستی و‌ حق زندگی داری.
عصبی سر تکان دادم.
- من هم دارم‌ زندگی می‌کنم. مشکلی هم ندارم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
دکترفروتن کمی خود را پیش کشید.
- عزیزم، زندگی یه زنِ تنها خیلی سخته، اینو کسی میگه که سال‌ها تنها زندگی کرده، من کار خوب داشتم، جایگاه اجتماعی خوب داشتم، در نگاه بقیه بدون دکترگودرزی هم بی‌مشکل زندگی می‌کردم، اما تمام مدت زندگی، حس تنهاییِ قلبم، آزارم می‌داد. باز من فرشید و فرنازو داشتم، اما تو... تنهایی نابودت می‌کنه دختر، بذار یکی‌ بیاد توی قلبت...
بغض داشت در گلویم رشد می‌کرد.
- من تنها نیستم، قلب من تماماً مال علیه، برای همیشه، هیچ‌کـس نمی‌تونه بیاد داخلش.
دکتر‌ لبی تر کرد و خود را پیش کشید.
- ساریناجان... تو مثل دختر خودمی... من خیر و‌ صلاحتو‌ می‌خوام. این دکترروایی پسر خوبیه، قبل تعطیلات عید با من تماس گرفت، چون فقط شماره‌ی منو پیدا کرده‌بود. من چیزی بهت نگفتم‌ تا خوب تحقیق کنم و ازش مطمئن بشم، با اساتیدش توی دانشگاه تهران و شهیدبهشتی لینک شدم، ازشون پرس‌وجو کردم و همه تأییدش کردن، پسر واقعاً شایسته‌ایه، به خاطر همین بهش گفتم پاشه بیاد اینجا رو در رو باهم حرف بزنید، بعض علی نباشه، شبیه خودشه... .
کمی تند شدم.
- نه! هیچ‌کـس علی نمیشه.
دکترفروتن از اینکه میان کلامش پریده‌بودم کمی اخم کرد، اما زود به حالت مهربانش برگشت.
- چیزی نگفتم دختر! چرا عصبی میشی؟
پشیمان از رفتارم آرام گفتم:
- ببخشید یه لحظه کنترلمو از دست دادم.
دکتر‌ نفس عمیقی کشید.
- اینقدر زود جوش نیار و سریع جواب نده، این پسر واسه خاطر تو پاشده اومده شیراز، یه قرار باهاش بذار و حتی اگه جوابت منفیه محترمانه بهش بگو.
یک‌ آن به ذهنم زد با علی هم قرار بود فقط یک جلسه دیدار کنم و نه بگویم. نمی‌گذاشتم دل بی‌جنبه‌ام به علی خ*یانت کند. سریع برخاستم.
- اون اومده پیش شما، پس خودتون بهش بگید جواب من منفیه.
دکتر‌ هم برخاست.
- چرا دیدنش هم نمیری؟
آستانه‌ی تحملم داشت پر میشد.
- نمی‌تونم، برم دیدنش به علی خ*یانت کردم، بهش بگید من شوهر دارم.
- این حرفا چیه دختر؟ چه خیانتی؟ چه شوهری؟
محکم‌تر گفتم:
- علی شوهر منه و من بهش وفادارم.
تا دکتر دلسوزانه «دخترم» گفت میان کلامش رفتم.
- ببخشید دکتر من با اجازه‌تون دیگه برم.
به وضوح از دستم دلخور شد.
- وای از دست تو، بمون یه چایی دیگه برات بریزم.
- نه ممنونم دکتر، باید برم خداحافظ.
تا «خداحافظ» دلگیر دکتر را شنیدم از اتاق بیرون زدم. از خشم وجودم‌ آتش گرفته‌بود. پسره‌ی پررو با چه اجازه‌ای به خودش جرئت داده‌بود به من فکر کند؟ همان‌طور که از دانشکده بیرون می‌رفتم دستم را بالا آورده و به انگشتر علی در انگشتم نگاه دوختم. من شوهر داشتم و کسی حق نداشت به من فکر کند. چه بد که زمان کار حلقه در دست نمی‌کردم و همین باعث سوءتفاهم برای دکترروایی شده‌بود. اصلاً چطور دکتر می‌توانست او‌ را با علیِ من مقایسه کند؟ علیِ من در دنیا تک بود و همتایی نداشت. هیچ‌کـس حتی ذره‌ای به او شباهت نداشت. خصوصاً آن پسره‌ی بی‌ رنگ و رو!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
آن دکترجوان هم مثل هر جوان در شرف ازدواج دیگری قصد ازدواج داشت، اما به اشتباه افتاده بود که من مجردم. نباید فکرم را مشغولش می‌کردم، وقتی می‌فهمید جوابم چیست، برمی‌گشت به شهر خودش و همه‌چیز تمام می‌شد؛ مگر کم بودند افرادی که در این پنج‌سال خواستند مرا وادار به ازدواج کنند؟ دکترفروتن هم یکی از آن‌ها. من به تنها مرد زندگی‌ام وفادار بودم و کسی نمی‌توانست در قلب من خللی ایجاد کند. سخت دلتنگ علی بودم، بعد از هماهنگی با ایران به خانه‌ی مرضیه‌خانم رفتم. هم‌سفره‌ی ناهار مختصرش شدم و تا شب کنار او ماندم. کمکش کردم خانه را گردگیری کرد و بعد در اتاق علی کنار هم نشستیم و از خاطرات علی حرف زدیم. گاهی خندیدیم و گاه اشک ریختیم. تنها یک نفر بود که مرا در عشق به علی همراهی می‌کرد و او مرضیه‌خانم بود. وقتی با او بودم هیچ‌گاه به خاطر فکر به علی سرزنشم نمی‌شدم و برایم دل نمی‌سوزاند که زندگی‌ام را خراب می‌کنم. من و او، علی را کنار خود حس کرده و با او زندگی می‌کردیم. وقتی خوب هوای خاطرات علی را نفس کشیدم، دیگر آدمی به نام دکترروایی در ذهنم نمانده‌بود. به کل فراموشش کردم و وقتی آخر شب به خانه برگشتم دیگر چیزی جز علی و دلتنگی‌اش در ذهنم نبود. به بستر که رفتم چشم به سقف دوختم و باز خاطراتم را مرور کردم. چقدر شیرین بودند و من با یادآوری آن‌ها زنده می‌شدم.
صبح به پژوهشکده رفتم. مقداری کار محاسباتی و تنظیم جدول داشتم؛ پس اول به جای آزمایشگاه وارد دفتر شدم. دکترگلریز به عادت همیشه پشت میزش مشغول کار بود. با ورود من لبخندی زد و گفت:
- خوش اومدی دختر!
چادرم را به چوب‌لباسی آویزان کردم و با لبخند برگشتم.
- ممنونم خانم‌دکتر!
- امروز کار زیادی داری؟
درحالی که پشت میزم قرار می‌گرفتم، گفتم:
- اینجا نه، یه نیم‌ساعت بعد تا ظهر توی آزمایشگاهم.
سر تکان داد و من با روشن کردن سیستم روی میزم مشغول شدم. چهل‌دقیقه بعد که کارم تمام شد، بدنم را کش و قوس دادم. دکترگلریز لیوان دمنوشی مقابلم گذاشت. ابرویی برای این محبت کم‌سابقه بالا انداختم.
- ممنونم ازتون! لطف کردید.
با لیوان خودش پشت میزش قرار گرفت.
- اسطوخودوس و بابونه برای رفع خستگی موثره.
به خاطر نباتی که درون دمنوش می‌انداخت، هیچ‌گاه تمایلی به دمنوش‌های دکتر‌گلریز نداشتم؛ چون شیرین بودند و من خوشم نمی‌آمد؛ اما این‌بار که نطلبیده آمده‌بود، نمی‌توانستم اعتراض کنم.
- دستتون درد نکنه؛ ولی من هنوز اونقدر خسته نشدم.
ابرویی بالا انداخت.
- اون‌که بله، می‌شناسمت، تا از حال نری نمیگی خسته شدم، ولی بخور برات خوبه.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
لبخندی زدم و تشکر کردم. کمی از دمنوشش را خورد و درحالی که به روبه‌رو خیره شده‌بود، گفت:
- با سیما هم‌دوره بودم. سیما و گودرزی که ازدواج کردند، تازه ارشدو تموم کرده‌بودیم.
درحالی که کمی از دمنوش شیرین را اجباری می‌نوشیدم، به بیان خاطرات او گوش دادم:
- من مخالف ازدواجشون بودم. کلاً به نظر من ازدواج یه کار جاهلانه بود. به سیما گفتم ازدواج باعث میشه عقب‌گرد کنی، ولی اون گوش نکرد. ازدواج کردن و باهم دکترا گرفتن، البته من جای دیگه‌ای دکترامو خوندم. پنج‌سال بعد که برگشتم، سیما فرشیدو داشت، مدرکشو هم گرفته‌بود. داشتن با دکترگودرزی این شرکتو پایه گذاری می‌کردن. من هفت‌سال جای دیگه کار کردم و وقتی سیما گفت توی فکر یه پژوهشکده هستن و دنبال کسیه که بذاره بالای سر اونجا، باهاشون همکار شدم. همون سال فرناز به دنیا اومده‌بود. سیما دوتا بچه داشت، اما‌ من هنوز هیچی. اون‌موقع‌ها اصلاً برام مهم نبود. خانواده داشتن دغدغه‌ی من نبود. برام مهم این بود که خودمو مستقل می‌دیدم، بدون نیاز به مردها. سه‌سال بعد که دکتر تصادف کرد، سیما یه مدت طول کشید تا به روال عادی برگرده... .
رو به من کرد.
- باور می‌کنی اون‌موقع به این فکر می‌کردم که چه خوب که ازدواج نکردم؟ چون وابستگی رو سم موفقیت می‌دونستم. البته هیچ‌وقت به سیما نگفتم، اما خب دلم براش می‌سوخت که ازدواج کرد و خودشو درگیر وابستگی؛ جوون بودم و‌ خام. حس می‌کردم همه‌چیز کار و موفقیت مالیه.
نفس عمیقی کشید. من در فکر بودم که چرا دکتر این حرف‌ها را به من می‌زند؟
- سیما خودشو جمع کرد، شرکتشو گسترش داد، بچه‌هاشو بزرگ کرد و اونا رو فرستاد خارج از کشور. من اما همش کار کردم، برای اینجا، برای جاهای دیگه... درآمدم رو هم صرف خوشگذرونی و رفاه خودم کردم؛ هرچی هم موند، سرمایه‌گذاری کردم.
دمنوشش را نصف کرد و بعد روی میز گذاشت. صندلی‌اش را به طرف من چرخاند.
- الان هردومون توی سنی هستیم که باید بازنشسته بشیم. اون داره جمع می‌کنه بره پیش دخترش و بقیه روزهاشو با نوه‌ی تازه متولد شده‌اش بگذرونه؛ من هنوز هم باید کار کنم. نمیگم نیاز مالی دارم، نه... ولی الان چند سالیه هیچی منو خوشحال نمی‌کنه، تا که برمی‌گردم توی اون خونه دلم می‌گیره. من مجبورم کار کنم تا از اون خونه‌ی سوت و کور فرار کنم. الان رفاه دارم، آسایش دارم، یه حساب پر دارم، اینقدر سرمایه‌گذاری کردم که اگر همین امروز بشینم خونه تا آخر عمر اصلاً نیاز مالی پیدا نمی‌کنم، اما آرامش؟
سری به اطراف تکان دادم.
- ندارم. من اگه کار نکنم، دیوونه میشم، میمیرم. شاید مسخره باشه، اما من ترس اینو دارم فرشید بخواد اینجا رو تعطیل کنه و من مجبور بشم خونه‌نشینی کنم. سیما داره از بازنشستگی استقبال می‌کنه، اما فوبیای من بازنشستگیه.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
ابرویی بالا انداختم.
- چرا؟ خب بازنشسته بشید فرصت آزاد زیادی دارید، برید مسافرت، خوش بگذرونید.
لبخند تلخی زد.
- من دورامو زدم و خوشامو گذروندم. الان رسیدم به جایی که منتظر نوبتم برای رفتن، اما وقتی پشت سرمو نگاه می‌کنم می‌بینم زندگیم حاصلی نداشته. هم سن سودابه که بودم یه جمعی داشتیم از جوونای هم‌سن و سال، همه از نزدیکان، دوره‌ی جوونی و شور و هیجانش دیگه... پارسال یهو دیدم غیر من و خواهرم، فقط یه نفر از اون جمع زنده‌ست، یه پسردایی که اون‌هم دو سال از من کوچیک‌تره، همشون هم بالأخره کم و زیاد یه خانواده‌ای از خودشون گذاشته بودن که سر قبرشون بیاد، من اما اگه خواهرم نباشه حالمو صبح به صبح بپرسه، کسی نمی‌فهمه زنده‌م یا مرده.
ابرو درهم کشیدم.
- این حرفای تلخ برای چیه دکتر؟ شما هنوز سالم و سرپایید.
دکتر نفس عمیقی کشید.
- می‌دونی چرا اینارو بهت گفتم؟
- چرا؟
- برای اینکه تو راه منو نری، من از یه راه رفته باهات حرف می‌زنم. کار همه‌چیز نیست، هرچقدر هم کار کنی و پول بذاری روی پول، آخرش باید مثل سیما نوه‌ای داشته‌باشی که بتونی بازنشستگی‌تو باهاش بگذرونی.
سر تکان دادم. دیگر فهمیدم این حرف‌ها از کجا نشأت گرفته؛ حتماً دکترفروتن دست به دامن دوستش شده‌بود تا مرا راضی به ازدواج کند. لبخند زدم.
- خانم دکتر! من هم یه زمانی مثل شما‌ فکر می‌کردم، فکر می‌کردم ازدواج آدمو عقب نگه می‌داره، اما یه مرد لایق توی زندگیم پیدا شد و بهم نشون داد اگه طرفت هم‌پات باشه، اصلاً ازدواج مانع نیست، بلکه یه سکوی پرتابه. اصلاً مخالف ازدواج نیستم، حرفم اینه من ازدواجمو کردم، مگه قراره چندبار ازدواج کنم؟ الان هم هیچ کمبودی ندارم. اصلاً هم به زندگی طولانی فکر نمی‌کنم. اینقدر از خدا خواستم منو زودتر ببره که فکر نکنم به بازنشستگی برسم، پس نباید غصه روزهای تنهایی رو بخورم، من به اونجا نمی‌رسم.
چشمان دکتر گرد شد.
- وا دختر این چه حرفیه؟ تو اول جوونی از مردن حرف می‌زنی؟ فکر کنم تنهایی روت اثر گذاشته داری افسرده میشی.
خندیدم.
- نه، افسرده نیستم، دلیلی برای موندن توی این دنیا ندارم، دلیل زندگی من جای دیگه است باید برم تا بهش برسم.
دکتر با نگاه متفکر به من نگاه کرد و من بلند شدم.
- ممنونم از دمنوشتون، باید برم آزمایشگاه برسم به کارهام.
وقتی روپوش سفیدم را تن زدم و رفتم خوب می‌توانستم بهت دکتر را از حرف‌هایم درک کنم. حق داشت، او تجربه‌ی هم‌نشینی با کسی مثل علی را نداشت تا ببیند یک نفر چطور مرگ را به سخره می‌گیرد. من از علی یاد گرفته‌بودم از مرگ نترسم و آن را طلب کنم. علی زندگی را دوست داشت، اما اسیر این دنیا نبود. من هم بعد از او دیگر تمایلی به این دنیا نداشتم که ازدواج برایم معنا داشته‌باشد. یک‌بار با بهترین آدمی که می‌توانستم ازدواج کرده‌بودم، انجام دوباره‌اش بی‌معنی بود. تمام دلیل زندگی‌ام رسیدن به علی بود و تمام تلاشم در زندگی این بود طوری باشم که به سر قرار با او برسم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
پشت میز کار که قرار گرفتم، حرف‌های دکترگلریز را به فراموشی سپردم. مواد و وسایل مورد نیازم را آماده کرده و با حالتی مشغول به کار شدم که انگار تمام دنیا در همین آزمایشگاه خلاصه می‌شود و بیرون از آن خبری وجود ندارد. در تنهایی مشغول پیشبرد کارم براساس چارت‌بندی مخصوص خودم بودم تا به مرحله‌ای رسیدم که نیاز به رقیق کردن دقیق محلولی خاص داشتم. دقت بالایی نیاز داشت، در اندازه‌ی تعداد قطره. عینکم را روی سرم گذاشتم تا با دقت تک‌تک قطره‌هایی که از قطره‌چکان می‌ریختند را بشمارم. تمام حواسم روی قطره‌چکان بود تا محتویاتش تمام شد. هفت قطره‌ی دیگر نیاز داشتم. سر بلند کردم تا از ظرف محلول اصلی باز قطره‌چکان را پر کنم. متوجه باز شدن در آزمایشگاه شدم، اما‌ باکس‌های بالای میز کار، مانع دیدن کامل فرد واردشده‌ بودند. فقط پاهای مردی که داخل شد را دیدم. شلوار قهوه‌ای‌رنگ کتان به پا داشت. پس رهام نبود، چرا که او همیشه سرتاپا سیاه می‌پوشید و شلوارهایش تماماً جین بود. بدون آنکه بیشتر برای دیدن مرد کنجکاوی کنم، سراغ برداشتن محلول رفتم و خطاب به او گفتم:
- ورورد افراد متفرقه به آزمایشگاه ممنوعه.
با قطره‌چکان پر شده سراغ بشر خودم برگشتم و ادامه دادم:
- بفرمایید بیرون، دفتر پژوهشکده طرف دیگه‌ی سالنه.
در‌حال قطره‌شماری حس کردم مرد بی‌توجه به حرف من نزدیک شد. صدایش را هم شنیدم.
- خود مدیر پژوهشکده اجازه دادن بیام.
عطر شیرین آشنایی داشت. سر بلند نکردم‌ تا ببینمش. چهار قطره مانده‌بود بریزم.
- کی هستین که مدیر اجازه داده بیاین داخل؟
دو قطره ریختم.
- سیدمحسن روایی‌زاده هستم.
ابروهایم بالا پرید و در همان حال خمیده سرم را بالا آوردم. نگاهم اول روی پیراهن کرم‌رنگش نشست. بعد کت کتان قهوه‌ای رنگی که روی ساعدش انداخته‌بود و در انتها صورت سفید و آن موهای پرپشت خرمایی رنگش که در نور هالوژن‌ها قهوه‌ای‌تر میزد، همراه با عینک بی‌فریمی که روی چشمان عسلی‌رنگش داشت و ریش اندکی که فقط چانه‌اش را در برگرفته‌بود.
- شما؟
یک لحظه یادم به قطره‌چکانم افتاد و عصبی نگاه از دکترروایی گرفتم، همزمان قطره‌چکان را از روی بشر عقب کشیدم و زمزمه کردم:
- اَه، نفهمیدم چقدر شد؟
صدایم را شنید و جواب داد:
- دوتا قطره ریخت.
تک‌ابرویی بالا انداختم و نگاهی از سر ناباوری به او انداختم. واقعاً تا این حد دقیق بود؟ به حرفش اعتماد نکردم، اما محتویات بشر را درون یک‌ لوله‌ی آزمایش ریختم و‌ در آن را بستم و‌ درون کشو گذاشتم. کارم را باید بعداً پی می‌گرفتم. دکترروایی شروع به صحبت کرد:
- دیروز برای دیدنتون اومدم اینجا، نبودید. با مدیرتون حرف زدم و ایشون گفتن امروز بیام.
با خودم‌ گفتم پس دلیل حرف‌های دکترگلریز این بود! کارم که تمام شد در جایی از میز قرار گرفتم که باکس‌ها مانع دیدم نشوند. کف دو دستم را به لبه‌ی میز گذاشتم.
- برای چی اومدین اینجا؟
کت را روی ساعدش کمی جابه‌جا کرد.
- جای دیگه‌ای رو نمی‌شناختم بشه شما رو دید، آدرس اینجا رو دکترفروتن بهم دادن.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
یا دکترفروتن جواب مرا به او‌ نگفته‌بود یا گفته‌بود و این آدم آنقدر لجباز بود که قبول نکرده‌بود؛ به هر حال حق نداشت مزاحم کار من شود.
- من دلیلی برای دیدار شما ندارم.
تک‌ابرویی بالا انداخت.
- دکتر‌ که درمورد پیشنهادم به شما‌ گفتن.
بلافاصله جواب دادم:
- من هم‌ نظرمو بهشون گفتم.
سری تکان داد.
- بله، گفتن مخالفت کردید، اما‌ قانع نشدم.
در دل «پسره‌ی پررو!» گفتم و عینکم را از روی سرم برداشته و روی چشمانم گذاشتم.
- قانع نشدن شما مشکل‌ من نیست.
لحظه‌ای همان‌طور که چشمانش را به من دوخته‌بود، مکث کرد و بعد گفت:
- می‌تونم دلیل جواب منفی‌تون رو بدونم؟
- خیر، چون جواب منفی دلیل نمی‌خواد.
لبخند محوی زد.
- اتفاقاً جواب منفی دلیل می‌خواد، همون‌طور که من برای انتخابم دلیل... .
میان حرفش پریدم.
- دکترروایی، من وقتی برای شنیدن دلایل شما‌ ندارم.
همزمان دست در جیب روپوشم کرده و حلقه‌ی خودم‌ را بیرون آورده و با نشان دادنش، درون انگشتم فرو کردم.
- من شوهر دارم آقای دکتر!
لبخند مشخص‌تری زد و لحظه‌ای نگاه از من گرفت و آرام‌تر گفت:
- حلقه‌ی همسرتون رو هم دستتون کنید.
از این وقاحتش چشم گرد کردم، قبل از این که چیزی بگویم سر بلند کرد و گفت:
- گستاخی منو ببخشید، وقتی از جوابتون قانع نشدم و به دکترفروتن اصرار کردم دلیلشو بگه، ایشون گفتن اینقدر به همسر مرحومتون وفادارید که حلقه‌‌ی ایشون رو هم دستتون می‌کنید، اما باز هم برام قابل قبول نبود.
چرا دکترفروتن چنین چیزی را به او گفته‌بود؟ تند شدم و با خشم کنترل شده‌ای گفتم:
- این موضوع هیچ ربطی به شما‌ نداره آقا! یه تقاضایی کردید من هم رد کردم، دیگه دلیلی وجود نداشت که بیاین محل کار من و مزاحمم بشید.
دستم را به طرف در گرفتم.
- لطفاً بفرمایید بیرون!
لبخندش محو شد. به آرامی سری تکان داد:
- ببخشید مزاحم کارتون شدم، مجبور بودم بیام، چون باید برگردم فرصتی نداشتم بعد از ساعت کاری شما رو در جای مناسب‌تری ببینم، البته با این جبهه‌ای که دارید فکر نمی‌کنم هرگز دعوت منو قبول می‌کردید... .
با تحکم میان کلامش رفتم.
- کاملاً درست فکر‌ کردید، بنده هیچ تمایلی به دیدن شما‌ ندارم.
لحظاتی به من خیره شد و بعد محکم گفت:
- هنوز منو قانع نکردید خانم‌ دکتر!
به چشمانش خیره شدم و با اشاره به در ورودی گفتم:
- خدانگهدار آقای‌ دکتر!
با حرکت دادن سرش آهسته خداحافظی کرد و بیرون رفت. با رفتنش خشمم را با نفسی بیرون دادم. کشو‌ را باز کردم‌ تا سراغ محلولم‌ بروم. نمی‌دانستم کار‌ را با محلولی که آن دکتر‌جوان تعداد قطراتش‌ را گفته بود ادامه دهم یا جداگانه باز رقیق کنم. در کلنجار ذهنم پاسخی نگرفتم. اعصابی هم برای ادامه دادن کار نداشتم. در کشو را بستم و‌ روی صندلی نشستم‌. آرنج‌هایم را روی میز گذاشتم و صورتم را میان دستانم گرفتم. مردک چرا‌ آمده بود؟ تازه فراموشش کرده‌بودم. امان از دست خیرخواهی‌های دکترفروتن! پسرک گستاخ دنبال دلیل برای جواب رد می‌گشت‌. واقعاً به تو چه که من انگشتر علی را هم در دستم می‌کنم؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
در آزمایشگاه باز شد و من به تندی سر بلند کردم. با «سلام!» گفتن شاداب سودابه مواجه شدم. آرام جوابش را دادم:
- سلام، خوبی؟
لبخند و نگاه شیطنت‌آمیزش می‌گفت باز قصد شوخی‌کردن دارد، اما با چه چیزی؟ نمی‌دانستم. قدم‌زنان به میز من نزدیک شد و گفت:
- تبریک میگم خانم‌دکتر!
کمی ابروهایم سوالی به هم نزدیک شدند.
- تبریک؟ واسه چی؟
کمی سرش را کج کرد.
- دکتر خوش‌تیپه اینجا بود؟
دکترروایی تازه رفته‌بود و محتمل بود او را دیده‌باشد، ولی منظورش از خوش‌تیپ واقعاً خود دکترروایی بود؟
- چی میگی دختر؟
یکی از صندلی‌ها را کشید و روبه‌روی من نشست.
- دکتر؟ نمی‌خواد قایم کنی! دیروز وقتی اومده‌بود پیش دکترگلریز حرفاشونو شنیدم.
هوفی کشیدم. فقط سودابه‌ی شیطان را کم داشتم.
- دور برندار، خبری نیست.
ابروهایش را بالا انداخت.
- عزیزم؟ چرا خبری نباشه؟ هم دکتره، هم جذابه، هم بچه‌ی تهرانه.
چشمانم را ریز کردم و سرم را نزدیک بردم.
- اولاً این فضولی‌ها به تو نیومده بچه؛ دوماً تو به این رنگ‌پریده میگی جذاب؟ واقعاً که، لازم شد رهام رو ببینم.
پشت چشم نازک کرد.
- وا ساریناجون؟ اولاً من بچه نیستم؛ دوماً اینکه در جذابیت کسی به پای عشق من نمی‌رسه یه موضوع اثبات شده‌س، این به کنار... .
با دو دستش کنار گذاشتن موضوع را روی میز نشان داد، بعد خود را پیش کشید و با لحن شیطانی گفت:
- ولی این دکترتهرونی هیچ هم رنگ‌پریده نبود... .
به عقب برگشت و با نگاه به ناخن‌های دستش گفت:
- یه هارمونی زیبایی بین پوست سفید و موهای خرمایی رنگش برقراره... .
چشمانم از حرف‌هایش گرد شد، اما او همین‌طور ادامه می‌داد:
- این هارمونی توی لباس‌هاش هم هست، معلومه خیلی روی تناسب حساسه! هم دیروز، هم امروز، در کمال سادگی و جذابیت ظاهر شد. از طرز رفتارش هم معلومه قشنگ یه جنتلمنه... .
سرم از سرعت آنالیز سودابه سوت کشید.
- بس کن دختره‌ی ورپریده! چیکار پسر مردم داری؟ اون هم وقتی خودت نامزد داری.
ابرویی بالا انداخت.
- وا عزیزم؟ حرف بدی نزدم که؟ اولش هم گفتم، رهام من تکه، فقط خواستم... .
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
اعصابی برای تحمل نصحیت‌های این بچه نداشتم؛ میان کلامش رفتم و با تکان دادن دست گفتم:
- پاشو... پاشو برو سر کارت! زیاد حرف می‌زنی! کمد شماره‌ی هشت نیاز به نظم داره و کمد شماره‌ی یک نیاز به سرشماری؛ ببین چی مصرف شده و چقدر؟
با خنده بلند شد.
- حالا ما رو دک کن، ولی از ما گفتن بود دکترجون. طرف مورد مناسبیه نپرونش!
نفس کلافه‌ای کشیدم.
- یک کلمه‌ی دیگه حرف بزنی به رهام میگم چیا پشت سر یه پسر غریبه گفتی.
یلندتر خندید.
- اتفاقاً رهام هم دیروز اینجا بود، دکترِ شما رو هم دید و با کمال خرسندی باید اعلام کنم... .
مکث کرد و کمی خم شد.
- اون هم پسندش کرد.
چشمانم را گرد کردم. این دو جوجه برای من صاحب‌نظر شده‌بودند. نامش را با حرص ادا کردم و او در همان حال خنده، دو دستش را بلند کرد و گفت:
- تسلیم خانم‌دکتر! برم سر کارم تا با تیپا از در اینجا بیرونم ننداختی.
به طرف کمدها‌یی که سمت راستم انتهای میز قرار داشت، برگشت. نگاه به سرخوشی او دوختم و بعد از لحظه‌ای از فکر اینکه دکترروایی با آمدنش به آزمایشگاه مسایل زندگی مرا وارد محیط کارم کرده‌بود، خشمگین شدم. کاش به حرف دکترفروتن گوش کرده و خودم دور از محل کارم دکترروایی را دیده و به او جواب منفی داده‌بودم. نفس عمیقی از سر کلافگی کشیدم و به صندلی تکیه دادم. دست در جیب روپوشم کرده و انگشتر علی را بیرون کشیدم. نگاه به نگین زردرنگ آن دوختم و زمزمه کردم:
- بقیه موردپسند ندیدن که به اون میگن موردپسند.
احساس کردم رگی در قلبم گرفت و چشمم سوخت. چندبار پلک زدم و انگشتر را درون انگشت وسطم فرو کردم.
- ولی بالأخره شرش کنده شد، فقط اومده‌بود منو امروز از کار بندازه.
نگین را بوسیدم.
- دیگه فهمید من تو رو دارم و گذاشت رفت. سرم را از انگشتم گرفتم و به کشو دادم. از نظر عصبی کاملاً به هم ریخته‌بودم و تمرکزی برای کارکردن نداشتم. بلند شدم و همزمان با بازکردن دکمه‌های روپوشم سودابه را خطاب قرار دادم:
- من دارم میرم، روی میز منو هم مرتب کن! یه لوله گذاشتم توی کشو دست بهش نزنی ها!
از همان مقابل کمد هشت درحالی که مشغول جابه‌جایی ابزار و مرتب‌کردنشان بود، برگشت و «چشم»ی گفت. درحال بیرون رفتن از در آزمایشگاه روپوش را از تنم بیرون آورده و زمانی که به دفتر برگشتم، سعی کردم حرف اضافه‌ای با دکترگلریز نزنم؛ فقط خداحافظی کرده و با برداشتن کیف و چادرم بیرون رفتم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,408
48,191
مدال‌ها
3
این روزها آنقدر مشغله‌های زیادی داشتم که فکر کردن به دکترروایی را از ذهنم خارج سازم. سوار ماشین شدم و خواستم به طرف خانه برگردم، اما زمانی که درون ترافیک ورودی میدان مطهری قرار گرفتم، یاد کافه آر و آریا افتادم؛ گرچه دیروز آنجا بودم، اما بد نبود دوباره سری بزنم، شاید موفق به دیدن مهرانفر بزرگ می‌شدم. داخل بلوار قدوسی چرخیدم و بعد از رسیدن به خیابان سبحانی مقابل کافه آر نگه داشتم. نگاهی به پنجره‌های بزرگ آن انداختم، مشتری چندانی نداشت. پس آریا چطور کاسبی می‌کرد؟ همین که وارد شدم، با دیدن هفت هشت نفری که پشت میزها نشسته‌بودند، سری برای خودم تکان دادم. کافه‌ی آریا مشتری هم داشت، اما از بیرون کافه مشخص نبودند. تا پیشخوان رفتم و این‌بار با فرد تازه‌ای روبه‌رو شدم. سلام کردم و وقتی جمله‌ی «امری دارید؟ در خدمت باشم» مرد جوان را شنیدم گفتم:
- من ماندگار هستم، دیروز اومدم و به فردی که جای شما اینجا بود گفتم می‌خوام با آقای مهرانفر دیدار کنم.
مردجوان که حدودا سی‌ساله بود، دستش را کمی بالا آورد.
- صبر کنید به خود شهبد که دیروز اینجا بود بگم بیاد باهاش صحبت کنید.
سری به نشانه‌ی موافقت تکان دادم. او‌ به اتاقک پشت سرش رفت. ساعدم را روی پیشخوان گذاشتم و هنوز سری به اطراف نچرخانده‌بودم که با «بفرمایید؟» گفتن شخصی برگشتم؛ همان پسر دیروزی بود تا سلام گفتم با روی گشاده جواب داد:
- سلام خانم ماندگار! من همون دیروز به آقای مهرانفر تقاضای شما رو گفتم و ایشون هم از دیدار شما استقبال کردند.
لبخند نامحسوسی زدم. لحن و رفتار پسر نسبت به دیروز فرق کرده‌بود.
- خب کی می‌تونم آقای مهرانفر رو ببینم؟
پسر شهبد‌نام با گفتن «همین الان» به طرف راه‌پله‌ای که از انتهای کافه به طبقه‌ی بالا می‌رفت، اشاره‌ای کرد.
- بفرمایید طبقه‌ی بالا.
شهبد از پشت پیشخوان درآمد و مرا تا بالای راه‌پله راهنمایی کرد. طبقه‌ی بالا کاملاً با طبقه‌ی پایین تفاوت داشت. کوچک‌تر بود، یک سالن با دو اتاق و یک میز بزرگ در وسط که احتمالاً میز مدیریت بود و چند مبل مقابل آن برای نشستن بقیه؛ ولی خبری از آریا پشت میز نبود.
- بفرمایید بشینید.
به طرف پسر که به یکی از مبل‌های طوسی‌رنگ مقابل میز اشاره می‌کرد، برگشتم.
- خود آقای مهرانفر کجا هستن؟
- ایشون در اتاق استراحتند، بفرمایید بنشینید تا بهشون اطلاع بدم.
همزمان با نشستن روی مبل با پوزخند محوی به این فکر کردم که حتماً مسافرت دیروز آقای مهرانفر هم در همین اتاق به استراحت گذشته است. شهبد به طرف اتاقی رفت که در آن سوی سالن بود. چند تقه به در زد. لحظاتی بعد صدای آریا را شنیدم.
- چی شده شهبد؟
شهبد نیم‌نگاهی به من انداخت و از پشت در گفت:
- خانم ماندگار برای دیدن شما اومدن.
سالن آنقدر کوچک بود که صدای آریا را از پشت در هم بشنوم؛ شاید هم او زیادی بلند حرف میزد.
- عه؟ خب بگو الان میام.
 
بالا پایین