جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 15,191 بازدید, 365 پاسخ و 69 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
ماه‌نگار از دلهره فراوان، بدون آنکه نگاهی به اطراف بیندازد، سریع مازیار را زمین گذاشت و خواست با سرعت برگردد. خانم‌بزرگ که به قصد بیرون آمدن از اتاق برخاسته‌بود با شنیدن لفظ «ماهی» به سرعت از اتاق بیرون آمد و با ماه‌نگار روبه‌رو شد که بالای پله‌ها رسیده‌بود. با خشم تشر زد.
- تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟
تشر خانم‌بزرگ‌ ماه‌نگار را میخکوب کرد و با ترس سرش را برگرداند. قلبش از تپش در حال بیرون زدن از سی*ن*ه‌اش بود. نگاهش را به نگاه خشمگین خانم‌بزرگ دوخت که به او‌ نزدیک میشد.
- دار‌م میرم‌ خانم.
خانم‌بزرگ که به او‌ رسیده‌بود، چنگی به موهایش زد و آنها را محکم کشید.
- غلط کردی پاتو گذاشتی بالا، مگه من نگفته‌بودم نباید بیایی؟
ماه‌نگار به گریه افتاد.
- ببخشید خانم الان میرم.
خانم‌بزرگ او‌ را تکانی داد.
- اومدی وضع نادرخان رو ببینی جادوگر؟ خوب ببین، این بدبختی تقصیر توئه، تو نادرخان رو انداختی زمین، تو زمین‌گیرش کردی، اومدی باز هم نحسی‌تو بدی به این عمارت؟
ماه‌نگار از ترس فقط اشک‌ می‌ریخت و از درد موهایش که در دست خانم‌بزرگ کشیده میشد، چشمانش را بسته بود. نیره که متوجه سر و صدا شده و از اتاق بیرون آمده‌بود، گفت:
- مادر چیکار می‌کنی؟ این بدبخت چه تقصیری داره؟ ولش کن؟
خانم‌بزرگ یک لحظه به دخترش نگاه کرد.
- این چرا پاشو گذاشته بالا؟
- من گفتم بیاد کمک.
- غلط کرده! این بی‌بته حق نداره پاشو بذاره توی زندگی من.
خانم‌بزرگ با هل محکمی موهای ماه‌نگار را رها کرد و او که در بالای پله‌ها بود، نتوانست خود را نگه دارد و از پله‌ها پایین غلتید. وقتی از پهلو به زمین خورد، آخ بلندی گفت و‌ در خودش جمع شد.
نیره مضطرب رو به مادر کرد.
-چیکار کردی مادر؟
خانم‌بزرگ بدون اعتنا پوزخندی زد و به اتاق برگشت. نیره با حرص نفس درون سی*ن*ه‌اش را بیرون داد و از پله‌ها پایین دوید.
- چی شد نگارجان؟
ماه‌نگار درحالی که دست راستش را زیر ساعد چپش گرفته‌بود، سعی کرد از زمین بلند شود، اما دردی که در ساعد چپش پیچیده‌بود، نگاهش را به طرف خودش کشید و با دیدن اتفاقی که افتاده‌بود، دلش خالی شد و اشک‌هایش را روان کرد.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
نیره بالای سر او رسید و ماه‌نگار فقط توانست بگوید
- قلم دستم.
نیره نگاهش را به ساعد دست او دوخت و با دیدن خون آغشته به آستین و تیزی استخوان بیرون زده‌ی دختر بلند «یاخدا» گفت. نگاه ماه‌نگار میخ استخوان مانده‌بود و فقط گریه می‌کرد. نیره تند چند قدم به طرف عمارت کوچک برداشت و با صدای بلندی برادرش را صدا کرد.
- نوروز؟ کجایی؟
با سر و صدای ایجاد شده، خدمه هم از هر جایی که بودند، بیرون زدند. نوروز که با اولین صدا زدن نیره چشم باز کرده‌بود، با دومین صدا زدنش هراسان برخاست و از در عمارت بیرون زد تا بفهمد چه اتفاقی افتاده؟ با دیدن نیره که داشت به طرف عمارت می‌آمد سریع پاپوش‌هایش را به پا کرد و از ایوان پایین رفت.
- چی شده نیر؟
نیره که از دست خودش و مادرش خشمگین بود، خشمش را بر سر برادر ریخت.
- تا کی می‌خوای صبر کنی؟
نوروز هاج و واج‌ به خواهر نزدیک شد.
- چی شده؟
- حتما‌ً باید زنتو بکشن تا یه تکونی به خودت بدی؟
نوروز تازه متوجه پشت سر نیره و جایی شد که ماه‌نگار سر به زیر روی زمین جلوی پله‌های عمارت بزرگ نشسته‌بود. دلبر، وجیهه و‌ زیور هم دورش را گرفته‌بودند. نگران رو به آن طرف کرد.
- چه اتفاقی‌ برای ماهی افتاده؟
نیره‌ با گرفتن دست برادر توجه او‌ را به طرف خودش کشید.
- دستش شکسته، برو دنبال سلیم!
نوروز فقط قسمت اول حرف خواهرش‌ را فهمید و‌ بهت‌زده به او‌‌ چشم دوخت.
- دستش شکسته؟
نیره تکانی به دست برادر داد:
- گفتم برو دنبال سلیم!
نوروز دستش را به طرف ماه‌نگار دراز کرد.
- چرا دستش شکسته؟
نیره نوروز را تکان داد:
- چرا ماتت برده؟ برو دنبال سلیم.
نوروز که با تکان خواهرش از بهت درآمده‌بود سری تکان داد.
- ببرینش داخل من زود میام.
نوروز با بیشترین سرعتی که می‌توانست لنگان گام‌ بردارد، به طرف خروجی عمارت رفت و نیره هم به کمک بقیه ماه‌نگار را به داخل خانه برد.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
نوروز به همراه سلیم برگشت و همین که‌ پا به داخل عمارت گذاشت. ماه‌نگار را دید که از شدت درد دیگر بی‌حال شده و در بستر افتاده‌بود. دستش را روی سی*ن*ه‌اش گذاشته‌بودند و قبل از اینکه آن دو برسند، نیره با قیچی‌ آستین پیراهن او را بریده‌بود و سعی کرده‌بود با دستمال خون‌های اطراف زخمش را پاک کند. زن‌ها جا باز کردند و نوروز در یک طرف بستر‌ زنش و‌ سلیم در سوی دیگر نشست. سلیم نگاهی گذرا به زخم انداخت و‌ مشغول‌ خارج کردن وسایلش از درون خورجین کوچک همراهش شد. نوروز نگاهش را به صورت رنگ‌پریده و غرق در عرق همسرش دوخت. دلش چون سیر و سرکه می‌جوشید که چرا‌ چشمان همسرش بسته است؟ ابروهای ماه‌نگار از درد درهم پیچیده و موهای سیاهش با خیسی عرق به صورتش چسبیده‌بود. با انگشت موهای صورت او‌ را عقب زد و دستش را روی پیشانی یخ‌کرده‌ی همسرش گذاشت. سلیم یک لحظه نگاهش را به صورت نگران نوروز دوخت و بعد دیگر سراغ دست زن جوان آمد. سلیم مرد لاغراندام میانسالی با موهای جوگندمی بود که ریش و سبیل انبوه صورتش بیشتر از سرش سفید شده‌بود. نگاهش را دقیق به زخم تقریباً کوچکی دوخت که نوک سفید استخوان از آن بیرون زده‌بود. به آرامی یک دستش را زیر ساعد دختر برد، آن را بلند کرد و همزمان گفت:
- خان‌زاده بلندش کن پشتش بشین، باید محکم بگیریش.
نوروز سر تکان داد و با بلند کردن تن همسرش پشت سرش قرار گرفت و یک دستش را اریب از روی تن او‌ رد کرد. سلیم همان‌طور‌که دست دختر را در دست داشت، رو به نیره و بقیه که عقب‌تر نشسته‌بودند، کرد.
- سقز و‌ روغن همراهم هست، زرده و زردچوبه قاطی کنید بیارین.
نیره زود کاسه‌ای مسی را نزدیک سلیم گذاشت.
- گفتم‌ حاضر کردن.
سلیم دست آزادش را میان وسایلی که از خورجین بیرون آورده‌بود، کرد. نواری پارچه‌ای را بیرون کشید و به طرف نیره گرفت.
- بمالید به این.
دلبر پارچه را گرفت تا مخلوط زرده و زردچوبه را روی آن بمالد. سلیم دوباره باز بین وسایلش گشت. یک قوطی فلزی و یک نوار پارچه‌ای چهارگوش را بیرون کشید و به طرف زن‌ها گرفت:
- روی این‌ پارچه روغن و‌ سقز‌ بمالید.
نیره‌ خود آن‌ها را گرفت و‌ قوطی را باز کرد تا روی پارچه‌ مخلوط روغن و سقز‌ را بمالد. سلیم سرش را به طرف ماه‌نگار چرخاند. دیگر زمان شروع‌ کارش رسیده‌بود. نگاهی به چهره‌ی نگران نوروز انداخت و‌ گفت:
- خان‌زاده! یه چی بذارید دهنش تا استخونو جا بندازم.
نوروز دستپاچه نگاهی به اطراف انداخت. مغزش قفل شده‌بود و نمی‌دانست چه کند؟ از ماهی‌ریزه‌ی خوش‌زبانش فقط ناله‌های بی‌حال می‌شنید. ساعد دست آزادش را در دهان همسرش قرار داد. دلبر و نیره پشت سر سلیم نشسته، مشغول کار خود بودند و چیزی ندیدند، اما سلیم نگاهی معنادار و از سر تعجب به نوروز انداخت و بعد حواسش را جلب کار خودش کرد. با دستی که زیر ساعد شکسته‌ی دختر گذاشته‌بود، آن را محکم‌تر گرفت و دست دیگرش را نزدیک مچ دختر گذاشت و با یک حرکت استخوان بیرون‌زده را راست کرد. ماه‌نگار از فشار درد ناگهانی، لحظه‌ای چشمانش را تا حد گرد شدن باز کرد و دندان‌هایش را با قدرت زیاد به گوشت دست نوروز فشرد.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
نوروز از درد دندان گرفتن ماه‌نگار ابروهایش را درهم پیچید و باملایمت گفت:
- آروم باش ماهی‌جان! تموم شد، تموم شد.
اما‌ ماهی از هوش رفت و سرش کج شد. سلیم مشغول ادامه‌ی کار خود بود و با مهارت انگشتانش را روی محل شکستگی تکان می‌داد تا استخوان ساعد دختر را در جای درست خود قرار دهد و با دستی که زیر ساعد گذاشته‌بود، آن را محکم نگه داشت. وقتی خیالش بابت جای استخوان راحت شد، دستمالـی را روی زخم گذاشت و خون آن را گرفت و بعد از کنار انداختن دستمال دستش را دراز کرد و گفت:
- سقز!
نیره زود پارچه‌ی روغن و سقز مالیده شده را به او داد و سلیم پارچه را روی زخم که خونش بند آمده‌بود، قرار داد؛ دستش را برای گرفتن نوار بلند کرد و نوار پارچه‌ای آغشته به زرده و‌ زردچوبه را میان دستش قرار دادند. آن را روی ساعد دختر گذاشت و با همان یک دست آزادش آن را پیچاند. به چوب‌های که میان‌ وسایلش بود، اشاره کرد و رو به نوروز گفت:
- فکر نکنم یادتون رفته‌باشه.
حق با سلیم‌ بود. نوروز در نوجوانی کنار دست خودش بستن چوب‌ها را یاد گرفته‌بود. با سرعت چوب‌های نازک‌ را برداشت و همه را دور دست ماه‌نگار‌ قرار داد. سلیم چوب‌ها را نگه داشت و نوروز آن‌ها را با بستن بندی سفت کرد. بالأخره سلیم توانست دستش را از ساعد دختر رها کند. کف دست ماه‌نگار را روی چوب‌ها صاف کرد و اضافه آن‌ها را با یک انبر برید. نوار پارچه‌ای تمیزی را از روی چوب‌ها دور دستش بست، به طوری که دست ماه‌نگار از آرنج تا کف دستش محکم بسته شده‌باشد. در آخر پارچه‌ی چهارگوش بزرگی‌ را از قطر تا زد و دست ماه‌نگار را درون آن قرار داد و نوک دو‌طرفش را پشت گردن او که بی‌حال در آغوش نوروز بود گره زد و به نوروز گفت:
- بذارید بخوابه.
نوروز تن ماه‌نگار را خواباند و کنار کشید. سلیم‌ به طرف زن‌ها سر چرخاند.
- اطرافش متکا بذارید تا نچرخه.
دلبر بلند شد و متکا آورد. سلیم دستش را با دستمال پاک کرد و مشغول‌ جمع کردن وسایلش شد.
- کار من تموم شد.
نیره سریع گفت:
- دستش خوب میشه؟
سلیم‌ همان‌طور که مشغول کارش گفت:
- بگید براش قلم‌ بپزن، آب جوجه‌خروس بهش بدین، کله‌پاچه بپزین پاچه رو‌ با آبش بهش بدین، یه مدت نذارید با دستش کار کنه تا استخونش جوش بخوره، دوماه بسته باشه خوب میشه، کسی دستشو باز نکنه، درد گرفت، خارید، سوخت، هیچ‌کـس دستشو باز نمی‌کنه تا خودم بیام به دستش نگاه کنم، هر وقت لازم باشه خودم دستشو باز می‌کنم، شما حواستون به خورد و خوراکش باشه زود خوب میشه.
نیره «حواسمون هست» گفت. سلیم برخاست و به طرف بیرون عمارت رفت. نوروز هم به دنبالش برخاست و‌ رفت. سلیم در حال پوشیدن گیوه‌هایش بود که نوروز به مروت که‌ کنار حوض ایستاده‌بود، اشاره کرد.
- آب بیار!
مروت کوزه‌ی کنار‌ حوض را بلند کرد و پیش آمد. نوروز همراه با سلیم از دو‌ پله‌ی ایوان پایین آمد و گفت:
- زحمت کشیدی سلیم ممنونم ازت.
مروت‌ به آن‌ها رسیده‌بود. سلیم کمی خم شد تا مروت روی دستانش آب بریزد.
- کاری نکردم‌ خان‌زاده، وظیفه بود.
نوروز دست در جیب جلیقه‌اش کرد و دو‌ سکه بیرون کشید.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
سلیم دستش را شست و‌ راست ایستاد و‌ رو به نوروز کرد.
- نگران نباشید زود خوب میشه.
نوروز سکه‌ها را مقابلش گرفت و گفت:
- قابل تو رو نداره، بیشتر از اینا به گردن من حق داری، خودت می‌دونی که.
سلیم سکه‌ها را گرفت و در‌ پر شالش گذاشت. چشم‌ به مروت که از آنها دور میشد دوخت و‌ گفت:
- پسرجان من برای خودم‌ عمری کردم، آدم‌ زیاد دیدم. از همون اول‌ جوونی که شکسته‌بند شدم‌ توی‌ خونه خیلی‌ها رفتم. این دهات و دهات‌های اطراف، هرکی‌ دستش شکست، پاش در رفت یا خواست دندونشو بکشه اومد سراغ‌ من... .
رو به‌ نوروز‌ کرد و‌ گفت:
- تو‌ خودت یه‌ زمانی توی خونه‌ی من بودی و‌ خبر داری که خونه‌های خیلی‌ها رفتم.
نوروز‌ فقط‌ سر تکان داد و‌ چیزی نگفت. سلیم‌ ادامه داد:
-آدم زیاد دیدم، اما‌ تا امروز مردی‌ رو‌ ندیده‌بودم که‌ مثل‌ تو‌ هول‌ زنش‌ بگیرتش.
به دست نوروز اشاره کرد.
- برو زخم‌ دستتو‌ بشور.
نگاه‌ نوروز تازه به دست خودش جلب شد. آستین‌هایش به عادت همیشه بالا بود و جای دندان‌ ماه‌نگار‌ زخم‌ شده‌بود. رد باریکی‌ از خون هم تا نزدیک‌ مچ‌ آمده‌بود. عجیب که خودش اصلاً متوجه‌ نشده‌بود. دستپاچه‌ دست دیگرش را روی زخم‌ گذاشت و «چشم‌» گفت. گوشه‌ی‌ لب سلیم بالا رفت.
- به جای گوشت تنت، پارچه‌ای، نمدی، چیزی‌ می‌ذاشتی توی دهنش.
نوروز‌ خجالت‌زده سر به زیر انداخت. سلیم دستی به بازوی نوروز زد.
- ازم دلخور‌ نشو! جلو‌ی بقیه برام‌ خان‌زاده‌ای، اما‌ خودت خوب می‌دونی برای من و گلی تو با جاوید پسر گلاب توفیر نداری، هردوتون پسرای منید.
نوروز‌ سر تکان‌ داد:
- من هم شما و ننه‌گلی‌ رو از خودم‌ می‌دونم، هرچی‌ بگید حق دارید، دلخور‌ نمیشم.
سلیم سر تکان داد.
- خوبه، فکر‌ کردم این همه سال سراغمون نیومدی دیگه‌ فراموشمون کردی.
- نه اونکه از بی‌لیاقتی خودمه که روم‌ نشده بیام.
سلیم‌ خوب منظور نوروز‌ را فهمید، برای تغییر بحث لبخندی زد و‌ گفت‌:
- خدا به زندگیت برکت بده تو‌ مرد خوبی هستی.
سلیم که خداحافظی کرد و‌ رفت، نوروز برای شستن ساعد دستش خود را به کنار حوض رساند. به حرف‌های سلیم فکر کرد. او برایش پدری کرده‌‌بود و روزگار نوجوانی نوروز فراری از عمارت خانی، سر سفره‌ی سلیم سپری شده‌بود. او‌ خانه‌ی سلیم و ننه‌گلی را بیشتر از عمارت خودشان دوست داشت. گرچه در جوانی و بعد از فیروزه و‌ احوالاتی که با رفتن‌ او‌ با زنان غلام‌قرتی بر سر خود آورده‌بود، دیگر شرم و حیا مانع شده‌بود که باز به سلیم‌ سربزند، به همان دلیلی که هیچ‌وقت به دیدار جاوید که‌ برادر شیری‌اش هم بود، نرفته‌بود. او با شهرتی که داشت از دیدن آن‌ها خجالت می‌کشید، ولی هنوز هم سلیم و‌ خانواده‌اش را از خودش می‌دانست.
به عمارت خودش که برگشت، نیره و دلبر از آنجا رفتند. نوروز کنار همسر خوابیده‌اش نشست و به دیوار تکیه زد. نگاهش را به او دوخت و آرام گفت:
- چرا هر کاری می‌کنم نمی‌تونم برات شوهری کنم که دلت گرم بشه؟
لحظاتی بعد روی‌ زمین دراز کشید‌ و‌ چشم‌ به‌ سقف دوخت‌. از دست خودش عصبانی بود که چرا نمی‌توانست از زنش مراقبت کند؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
صدای خروسان نشان از آمدن سحر می‌داد که ماه‌نگار با درد چشم باز کرد. ساعد دستش هنوز درد داشت. خواست آن را تکان بدهد، اما نتوانست. روی قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش سنگینی می‌کرد و نمی‌گذاشت راحت نفس بکشد. گردن و کمرش به خاطر به پشت خوابیدن درد گرفته‌بود. قصد کرد به پهلو بچرخد، اما نشد. طرفی که دستش شکسته‌بود را متکا چیده‌بودند و طرف دیگر، نوروز درحالی‌ که سرش را روی بازویش گذاشته و دستش را از روی بدن او رد کرده‌، به خواب رفته‌بود. تقلاهای او باعث بیدار شدن نوروز شد. سرش را کمی بلند کرد و با اخم‌های درهم و صدای گرفته گفت:
- چته ماهی؟
ماه‌نگار لب گزید.
- هیچی آقا! شما بخوابید.
نوروز کلافه گفت:
- پس چرا اینقدر وول می‌خوری؟ آروم بگیر!
ماه‌نگار آرنج سالمش را روی زمین تکیه داد تا بلند شود.
- آقا صبح شده، باید بلند شم، یه خورده با دست بسته برام سخته.
نوروز سرش را روی بازویش برگرداند. چشمانش را بست و دستی را که روی شکم ماه‌نگار گذاشته‌بود، بالاتر برد و برای ممانعت از برخاستن او فشار داد تا او دوباره بخوابد.
- کجا بری؟ بگیر بخواب!
نوروز ناخواسته روی دست شکسته‌ی ماه‌نگار دست گذاشته‌بود و با فشار دست سنگینش دردی از ساعد ماه‌نگار شروع شد و به گردنش زد. ماه‌نگار چشم بست. سرش را به بالش فشار داد و «آخ» گفت. نوروز نگران نیم‌خیز شد و وقتی دستش را روی دست صدمه‌دیده‌ی ماه‌نگار دید، دستپاچه گفت:
- لعنت به من! حواسم‌نبود، چی شد ماهی؟ دردت گرفت؟ برم دنبال سلیم بیاد ببینه دستتو؟
ماه‌نگار که از درد چهره‌اش سرخ شده‌بود، چشم باز کرد.
- نه آقا! طوریم نیست، هیچی نشده، نه اینکه زیادی ضعیفم، دستم درد گرفت، شما‌ نگران نشید.
نوروز خوب دروغ بودن حرف‌هایش را فهمید. کامل نشست و انگشتان بسته‌شده‌ی او‌ را در دست گرفت.
- اگه دردت کمتر نشد بهم بگو برم سلیم رو بیارم تا دستتو نگاه کنه.
درد ماه‌نگار کمتر شده‌بود. نفس عمیقی کشید و لبخند زد.
- آقا همین الان هم دیگه درد نمی‌کنه، اینقدر خودتونو اذیت نکنید.
نوروز نگاهش را به صورت ماه‌نگار دوخت.
- واقعاً دیگه درد نمی‌کنه؟
ماه‌نگار لبخند پهنی زد.
- خوبم آقا!
نوروز نفس راحتی کشید و خود را کمی عقب برد.
- آخه دختر پا شدی با این دست کجا بری؟ خیلی هم بیرون این در بهت خوش می‌گذره که آروم نمی‌گیری سر جات؟ خب وقتی میگم یه روز بگیر بخواب حرف گوش بده که مجبور نشم دست بذارم روی دستت.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
ماه‌نگار باز آرنج دست سالمش را به زمین تکیه زد و سرش را بلند کرد.
- آقا کمکم می‌کنید بشینم؟
نوروز سری به اطراف تکان داد و بعد زیر دست سالم او‌ را گرفت و کمک کرد بنشیند.
- یعنی هرچی گفتم بخواب به دیوار گفتم.
ماه‌نگار همان‌طور که در جایش می‌نشست، گفت:
- نه آقا، ولی خوبیت هم نداره بخوابم، ننه‌بزرگم همیشه می‌گفت زن جماعت باید قبل مردا بیدار بشه و بعد مردا هم بخوابه.
- ننه‌بزرگت نگفته وقتی دست آدم وبال گردنشه کجا باید بلند شه بره؟
- آقا به خدا کار دارم، الان باید برم براتون ناشتایی بذارم، بعدش امروز می‌خواستم جلد این متکاها رو دربیارم بشورم، دلبر هم می‌خواست آش درست کنه، دیروز بهش گفتم سبزی‌هاشو بسپاره به من، حتمی معطل منه.
نوروز از حرص دستی به صورتش کشید.
- از دست تو ماهی! خروس‌خون کی آش درست می‌کنه که معطل تو باشه؟ تازه آدم قحط نشده توی عمارت! با این دست چلاق هم فکر کردی می‌تونی کاری بکنی؟ تو که بیشتر دلبرو معطل می‌کنی، نباشی بهتره.
ماه‌نگار نگاهش را به دست بسته‌اش دوخت و چیزی نگفت. نوروز با همان عتاب قبل ادامه داد:
- یه امروز از این در نری بیرون عمارتو آب نمی‌بره، بمون همین‌جا جایی نرو، موندم به چی عمارتی که دستتو انداخته گردنت دل بستی که مثل خدمه براش کار می‌کنی و نمی‌تونی توی این خونه آروم بگیری؟
ماه‌نگار همان‌طور سر به زیر گفت:
- آقا من به عمارت دل نبستم، ولی خب نمی‌تونم بیکار بشینم، اگه بیکار باشم مریض میشم، وقتی کار هست باید انجام بدم دیگه.
- همیشه فقط حرف خودتو می‌زنی، دیروز چی شد که دستت شکست؟
- از پله‌های عمارت افتادم.
با یادآوری سرزنش‌های نیره چیزی به ذهنش زد.
- افتادی یا مادرم‌ انداختت؟
ماه‌نگار لبش را گزید و گفت:
- منو ببخشید نباید می‌رفتم عمارت بزرگه که اینطوری بشه.
- نپرسیدم که سرزنشت کنم، حرفم اینه جلوی چشم مادر من نباش تا بلا سرت نیاره، اما تو لج می‌کنی.
ماه‌نگار سرش را بلند کرد.
- به خدا آقا من لج نمی‌کنم.
نوروز ابروهایش را بالا داد.
- لج نمی‌کنی؟ باشه، پس منی که شوهرتم میگم دلم نمی‌خواد پاتو بذاری بیرون این عمارت، حالا ببینم گوش به حرف من میدی یا باز سرخود میشی.
ماه‌نگار از لحن تند همسرش صدایش لرزان شد.
- آقا این چه حرفیه؟ شما اختیاردار ماهی هستین، بگید بمیر میمیرم، ولی خب مگه میشه اصلاً بیرون نرفت؟
نوروز آرام‌تر گفت:
- ماهی‌ریزه! نگفتم بمیر، میگم بمون خونه تا دستت خوب بشه.
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:
- باشه، برو بیرون، ولی دست به کاری نزن که این دست خوب نشه.
ماه‌نگار سر به زیر انداخت و «چشم» گفت. نوروز مظلومیت او‌ را دید و فهمید کمی تند رفته، دستش را پیش برد تا با نوازش گونه‌های همسرش دلجویی کند که صدای در بلند شد.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
نوروز با دلخوری و عتاب به طرف در برگشت و گفت:
- کیه؟
صدای دلبر آمد.
- نوروزخان! ناشتایی آوردم.
نوروز از ماه‌نگار فاصله گرفت و «بیا تو» گفت. ماه‌نگار هم دستمال سرش را که کنار بستر گذاشته‌بودند را برداشت و با همان یک دست روی سرش انداخت. دلبر پیشاپیش وجیهه که مجمعی به بغل زده‌بود، داخل شد و نوروز به کمک دیوار از جا برخاست. وجیهه به امر دلبر مجمع را وسط اندرونی گذاشت و نوروزخان دلبر را مخاطب ساخت.
- کمک کنید ماهی‌خانم بره دست و روشو بشوره.
دلبر «چشم» گفت و نوروز ادامه داد:
- یکی رو هم بفرست جلد همه‌ی متکاها رو دربیاره بشوره.
ماه‌نگار لب باز کرد و تا گفت «خودم...» نوروز با خشم برگشت و تشر زد:
- گفتم دست به کاری نزن!
ماه‌نگار بهت‌زده نگاهش را به نوروز دوخت و آرام و زیرلب «چشم» گفت. دلبر که خشم نوروز را دید، بلافاصله گفت:
- خانم‌جان! شما فقط استراحت کنید، امروز وجیهه وردستون میمونه هر کاری داشتید بهش بگید.
نوروز از عمارت بیرون رفت و ماه‌نگار با چشم رفتن او‌ را نظاره کرد و بعد رو به دلبر کرد و با ناراحتی گفت:
- نوروزخان عصبانی شده.
دلبر کنار بستر ماه‌نگار نشست.
- والا حق داره، ببینید چی به سر دستون اومده؟
ماه‌نگار نگاهش‌ را به روی دستش کشید.
- این هم برام دردسر شد، حالا با دست وبال شده چیکار کنم؟
وجیهه طرف دیگر بستر ماه‌نگار نشست و آهسته دستی روی دست بسته او کشید.
- ماهی‌خانم خیلی درد می‌کنه؟
ماه‌نگار لبخندی زد.
- نه وجیهه‌جان، یه ذره درد داره.
وجیهه نگاهش را به طرف صورت ماه‌نگار کشید.
- آخی... خانم خودم همه کاراتونو می‌کنم، اصلاً از جاتون‌ پا نشید، تا این زود خوب بشه.
ماه‌نگار با قدردانی به وجیهه نگاه کرد.
- ممنونت میشم، ببخش برای تو هم دردسر شدم.
دلبر به جای وجیهه گفت:
- این چه حرفیه؟ وظیفشه خانم! دل نگرون چیزی نباشید، دیشب صفر رو فرستادم از نسار پاچه گرفت آورد، همون دیشب براتون بار گذاشتم، صبح هم گفتم یه جوجه‌خروس سر ببره برای ظهرتون آبگوشت بپزم. سلیم می‌گفت برای دستتون خیلی خوبه، قلم هم گذاشتم برای شبتون بپزه.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
ماه‌نگار لب گزید و سری به اطراف تکان داد:
- وای! برای همه دردسر شدم.
دلبر دست سالم او را گرفت.
- نگید خانم! ایشالله زود خوب بشین!
بعد رو به وجیهه کرد.
- وجیهه! کمک خانم کن برن بیرون، من هم دیگه باید برم‌ مطبخ.
ماه‌نگار به کمک وجیهه برخاست و بعد از درست کردن سر و وضعش بیرون رفت. وقتی دست و‌ رو شسته به عمارت برگشت، وجیهه را مرخص کرده و خود وارد شد. نوروز کنار مجمع نشسته و منتظر او‌ بود. ماه‌نگار بعد از خشک کردن صورتش، با کمی تعلل کنارش نشست و همان اول کار نوروز نگاهش به گره میان ابروهای او افتاد که نشان از دردش می‌داد. تا ماه‌نگار دست سالمش را به طرف نان برد. نوروز که پیش از او در حال لقمه گرفتن بود، لقمه را به طرف او گرفت.
- آقا خودم می‌گرفتم.
- بد کردم برات گرفتم؟
ماه‌نگار لقمه را گرفت.
- لطف کردید.
نوروز مشغول‌ لقمه گرفتن برای خود شد و گفت:
- با یه دست نمی‌تونی غذا بخوری.
ماه‌نگار کمی از لقمه را خورد.
- یاد می‌گیرم.
- بذار بعداً یاد بگیر، الان خودم برات می‌گیرم.
- آخه... .
نوروز انگشتش را مقابل بینی‌اش گذاشت.
- هیس! حرف نشنوم ازت، امروزو فقط گوش بده.
ماه‌نگار «چشم» گفت و تا انتهای غذا دیگر حرفی نزد. نوروز هر لقمه‌ای که برای خود می‌گرفت، یکی هم به دست او می‌داد. وجیهه که برای بردن مجمع آمد، ماه‌نگار به او اشاره کرد کمکش کند برخیزد. همین که ماه‌نگار برخاست، نوروز با «کجا؟» او‌ را سر جایش متوقف کرد. ماه‌نگار ملتمسانه گفت:
- آقا بذارید یه سر برم تا مطبخ.
نوروز سر بالا انداخت.
- نمیشه!
نوروز به وجیهه اشاره کرد تا مجمع را بردارد و برود. با رفتن وجیهه رو به طرف ماه‌نگار کرد.
- کجا‌ می‌خوای بری؟
- آقا نمی‌تونم بموم، برم فقط یه سر به مطبخ بزنم، شاید یه کمک هم به دلبر رسوندم.
نوروز چشمانش را ریز کرد.
- با دست چلاق؟ نه نمی‌شه، می‌شینی همین‌جا جایی نمیری تا دستت خوب بشه.
ماه‌نگار لبخندی اجباری زد تا با زبان خوش همسرش‌ را راضی کند، اما صدای در مانع شد.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
نوروز رو به طرف در گرداند.
- کی هستی؟
- نیره‌ام داداش! می‌تونم بیام تو؟
ماه‌نگار که ایستاده‌‌بود به طرف در‌ رفت و نوروز گفت:
- بیا تو نیر! خوش اومدی!
تا ماه‌نگار به در برسد، نیره داخل شد.
- سلام خانم!
نیره با دیدن او اخم کرد.
- سلام، واسه چی سر پا وایسادی؟ برو بشین!
- چشم شما‌ بفرمایید!
نیره همان‌طور که از مقابل ماه‌نگار رد میشد، گفت:
- من خونه‌ی داداشم با کسی تعارف ندارم.
نیره به نوروز که به دیوار کنار پنجره تکیه زده‌بود، سلام داد و مقابلش نشست. نوروز جواب سلام او‌ را داد و ماه‌نگار متکایی کنار دست نیره گذاشت. نیره معترض رو به او کرد.
- گفتم یه جا بگیر بشین.
نوروز سری از تأسف تکان داد و ماه‌نگار با گفتن «چشم» کنار آن‌ها نشست و نگاه به گل‌های قالی دوخت. نیره لحظه‌ای به دست وبال شده به گردن ماه‌نگار نگاه کرد و بعد گفت:
- ماهی‌جان! من شرمنده‌ی تو شدم.
ماه‌نگار سر بلند کرد.
- خدا نکنه خانم! این چه حرفیه؟
نیره لب گزید.
- این بلا به خاطر من سر تو اومد، اگه من اصرار نمی‌کردم بیایی بالا، این‌طوری نمی‌شد، دیگه توان تحمل کردن گریه‌های مازیار رو نداشتم که از تو خواستم کمکم کنی.
رو به طرف نوروز کرد و ادامه داد:
- داداش به خدا نفهمیدم کی مادر سر رسید، من تا فهمیدم اومدم میانجی بشم، اما مادر یه دفعه ماه‌نگار رو از بالای پله‌ها انداخت پایین، به خدا می‌دونستم آخرش این میشه، اصلاً ماهی رو نمی‌بردم عمارت بالا.
نوروز ابرو در هم کشید. یکی از زانوهایش را تا کرده و ساعدش را روی آن گذاشته‌بود. نگاهی به ماه‌نگار که دوباره سر به زیر شده‌بود، انداخت و گفت:
- ماهی خودش نباید می‌رفت بالا، می‌دونست که خانم‌بزرگ قدغن کرده.
نیره لحظاتی لبش را فشرد، مکث کرد و بعد خود را پیش‌تر کشید.
- فقط همین؟ ماهی نباید می‌رفت؟ فکر نمی‌کنی این حرف کمه جلوی این همه کاری که با زنت می‌کنن؟ تو واقعاً نمی‌خوای بالأخره یه تکونی به خودت بدی؟
نوروز نگاهش را به طرف نیره کشید.
- می‌خوای چیکار کنم؟ من که به خانم‌بزرگ گوشزد کرده‌بودم نزدیک ماهی نشه، اونم کاری با ماهی نداشت، خب اگه بالا نمی‌رفت...
نیره میان کلامش رفت.
- نوروز چرا اینقدر کوتاه میایی جلوی خانم‌بزرگ؟
 
بالا پایین