- Jun
- 2,200
- 41,150
- مدالها
- 3
ماهنگار از دلهره فراوان، بدون آنکه نگاهی به اطراف بیندازد، سریع مازیار را زمین گذاشت و خواست با سرعت برگردد. خانمبزرگ که به قصد بیرون آمدن از اتاق برخاستهبود با شنیدن لفظ «ماهی» به سرعت از اتاق بیرون آمد و با ماهنگار روبهرو شد که بالای پلهها رسیدهبود. با خشم تشر زد.
- تو اینجا چه غلطی میکنی؟
تشر خانمبزرگ ماهنگار را میخکوب کرد و با ترس سرش را برگرداند. قلبش از تپش در حال بیرون زدن از سی*ن*هاش بود. نگاهش را به نگاه خشمگین خانمبزرگ دوخت که به او نزدیک میشد.
- دارم میرم خانم.
خانمبزرگ که به او رسیدهبود، چنگی به موهایش زد و آنها را محکم کشید.
- غلط کردی پاتو گذاشتی بالا، مگه من نگفتهبودم نباید بیایی؟
ماهنگار به گریه افتاد.
- ببخشید خانم الان میرم.
خانمبزرگ او را تکانی داد.
- اومدی وضع نادرخان رو ببینی جادوگر؟ خوب ببین، این بدبختی تقصیر توئه، تو نادرخان رو انداختی زمین، تو زمینگیرش کردی، اومدی باز هم نحسیتو بدی به این عمارت؟
ماهنگار از ترس فقط اشک میریخت و از درد موهایش که در دست خانمبزرگ کشیده میشد، چشمانش را بسته بود. نیره که متوجه سر و صدا شده و از اتاق بیرون آمدهبود، گفت:
- مادر چیکار میکنی؟ این بدبخت چه تقصیری داره؟ ولش کن؟
خانمبزرگ یک لحظه به دخترش نگاه کرد.
- این چرا پاشو گذاشته بالا؟
- من گفتم بیاد کمک.
- غلط کرده! این بیبته حق نداره پاشو بذاره توی زندگی من.
خانمبزرگ با هل محکمی موهای ماهنگار را رها کرد و او که در بالای پلهها بود، نتوانست خود را نگه دارد و از پلهها پایین غلتید. وقتی از پهلو به زمین خورد، آخ بلندی گفت و در خودش جمع شد.
نیره مضطرب رو به مادر کرد.
-چیکار کردی مادر؟
خانمبزرگ بدون اعتنا پوزخندی زد و به اتاق برگشت. نیره با حرص نفس درون سی*ن*هاش را بیرون داد و از پلهها پایین دوید.
- چی شد نگارجان؟
ماهنگار درحالی که دست راستش را زیر ساعد چپش گرفتهبود، سعی کرد از زمین بلند شود، اما دردی که در ساعد چپش پیچیدهبود، نگاهش را به طرف خودش کشید و با دیدن اتفاقی که افتادهبود، دلش خالی شد و اشکهایش را روان کرد.
- تو اینجا چه غلطی میکنی؟
تشر خانمبزرگ ماهنگار را میخکوب کرد و با ترس سرش را برگرداند. قلبش از تپش در حال بیرون زدن از سی*ن*هاش بود. نگاهش را به نگاه خشمگین خانمبزرگ دوخت که به او نزدیک میشد.
- دارم میرم خانم.
خانمبزرگ که به او رسیدهبود، چنگی به موهایش زد و آنها را محکم کشید.
- غلط کردی پاتو گذاشتی بالا، مگه من نگفتهبودم نباید بیایی؟
ماهنگار به گریه افتاد.
- ببخشید خانم الان میرم.
خانمبزرگ او را تکانی داد.
- اومدی وضع نادرخان رو ببینی جادوگر؟ خوب ببین، این بدبختی تقصیر توئه، تو نادرخان رو انداختی زمین، تو زمینگیرش کردی، اومدی باز هم نحسیتو بدی به این عمارت؟
ماهنگار از ترس فقط اشک میریخت و از درد موهایش که در دست خانمبزرگ کشیده میشد، چشمانش را بسته بود. نیره که متوجه سر و صدا شده و از اتاق بیرون آمدهبود، گفت:
- مادر چیکار میکنی؟ این بدبخت چه تقصیری داره؟ ولش کن؟
خانمبزرگ یک لحظه به دخترش نگاه کرد.
- این چرا پاشو گذاشته بالا؟
- من گفتم بیاد کمک.
- غلط کرده! این بیبته حق نداره پاشو بذاره توی زندگی من.
خانمبزرگ با هل محکمی موهای ماهنگار را رها کرد و او که در بالای پلهها بود، نتوانست خود را نگه دارد و از پلهها پایین غلتید. وقتی از پهلو به زمین خورد، آخ بلندی گفت و در خودش جمع شد.
نیره مضطرب رو به مادر کرد.
-چیکار کردی مادر؟
خانمبزرگ بدون اعتنا پوزخندی زد و به اتاق برگشت. نیره با حرص نفس درون سی*ن*هاش را بیرون داد و از پلهها پایین دوید.
- چی شد نگارجان؟
ماهنگار درحالی که دست راستش را زیر ساعد چپش گرفتهبود، سعی کرد از زمین بلند شود، اما دردی که در ساعد چپش پیچیدهبود، نگاهش را به طرف خودش کشید و با دیدن اتفاقی که افتادهبود، دلش خالی شد و اشکهایش را روان کرد.