- Jun
- 2,200
- 41,150
- مدالها
- 3
نوروز زانویش را خواباند و چهارزانو نشست.
- خانمبزرگ مادرمه، نمیتونم چیزی بهش بگم، خصوصاً که الان غصهی زمینگیر شدن خان رو هم داره.
نیره دستش را مقابل برادر گرفت و تکان داد.
- دیگه چی باید بشه که بفهمی درد مادر، ماهی تنها نیست؟ خانمبزرگ تو و زنتو باهم نمیخواد، چرا بیعار نشستی توی این عمارتو تکون نمیخوری؟
حرفهای نیره به نوروز سنگین آمد و اخم کرد.
- فکر کردی خودم نمیدونم خانمبزرگ منو نمیخواد؟ من بیعار نیستم نیر! کاری از دستم برنمیاد، اصلاً چیکار میتونم بکنم؟
نیره سری از تأسف تکان داد:
- میدونی مادر سر چی با خاندایی خلوت کرد؟
دل نوروز هم گواهی بد میداد، اما خود را خونسرد نشان داد.
- برادرشه، دلش خواسته باهاش خلوت کنه.
نیره زانویش را بالا کشید و در آغوش گرفت.
- سادهای برادر من! اون داره برای اربابی رعیت تصمیم میگیره.
نوروز اخم کرد.
- تا نادرخان زندهس ارباب رعیت خودشه.
نیره کمی آرامتر گفت:
- نادرخان پدرمه، من از همه بیشتر دلم میخواد سرپا بشه، اما قبول کن خان دیگه سر پا نمیشه که ارباب رعیت باشه، تو باید جای نادرخان اربابی کنی.
نوروز سر بالا انداخت و با لحن گرفتهای گفت:
- نه، ایشالله خود خان سرپا میشه، من فقط تا اون موقع کارها رو راست و ریس میکنم، گلچشمه فقط یه ارباب داره، اون هم نادرخان گلچشمهایه.
نیره لحظاتی به برادرش چشم دوخت و بعد آرامتر گفت:
- فعلاً که مادر داره کاری میکنه همین که پای اون پسرش برسه به دهات، بشه نوذرخان گلچشمهای ارباب!
نوروز با درد پلکهایش را بست و هیچ نگفت. نیره ادامه داد:
- قبول کن خانمبزرگ قبای اربابی رو برای نوذر کنار گذاشته نه تو!
نوروز آرام و باحسرت گفت:
- ولی پسر بزرگ خان منم، نادرخان توی دشتبالی بهم گفت میخواد من بشینم جاش.
- چه فایده؟ الان دیگه خان از زبون افتاده که چیزی بگه، چطور میخوای بگی نادرخان چی میخواسته، کسی هست شهادت بده؟
نوروز سری به اطراف تکان داد. لب گزید و چیزی نگفت.
- الان همه کاره مادره و اون نمیخواد تو خان بشی، دیگه همهچی تموم شده برادر من.
نوروز نگاهش را گرداند و به چارچوب اندرونی دوخت. بغض گلویش بزرگتر شد. حق با نیره بود. همه آرزوهایش برای رسیدن به اربابی گلچشمه به فنا رفتهبود. پدر سر پا نمیشد و مادر هم نوذر را میخواست. نیره ادامه داد:
- با این وضع تا کی میخوای توی این عمارت بمونی؟
- خانمبزرگ مادرمه، نمیتونم چیزی بهش بگم، خصوصاً که الان غصهی زمینگیر شدن خان رو هم داره.
نیره دستش را مقابل برادر گرفت و تکان داد.
- دیگه چی باید بشه که بفهمی درد مادر، ماهی تنها نیست؟ خانمبزرگ تو و زنتو باهم نمیخواد، چرا بیعار نشستی توی این عمارتو تکون نمیخوری؟
حرفهای نیره به نوروز سنگین آمد و اخم کرد.
- فکر کردی خودم نمیدونم خانمبزرگ منو نمیخواد؟ من بیعار نیستم نیر! کاری از دستم برنمیاد، اصلاً چیکار میتونم بکنم؟
نیره سری از تأسف تکان داد:
- میدونی مادر سر چی با خاندایی خلوت کرد؟
دل نوروز هم گواهی بد میداد، اما خود را خونسرد نشان داد.
- برادرشه، دلش خواسته باهاش خلوت کنه.
نیره زانویش را بالا کشید و در آغوش گرفت.
- سادهای برادر من! اون داره برای اربابی رعیت تصمیم میگیره.
نوروز اخم کرد.
- تا نادرخان زندهس ارباب رعیت خودشه.
نیره کمی آرامتر گفت:
- نادرخان پدرمه، من از همه بیشتر دلم میخواد سرپا بشه، اما قبول کن خان دیگه سر پا نمیشه که ارباب رعیت باشه، تو باید جای نادرخان اربابی کنی.
نوروز سر بالا انداخت و با لحن گرفتهای گفت:
- نه، ایشالله خود خان سرپا میشه، من فقط تا اون موقع کارها رو راست و ریس میکنم، گلچشمه فقط یه ارباب داره، اون هم نادرخان گلچشمهایه.
نیره لحظاتی به برادرش چشم دوخت و بعد آرامتر گفت:
- فعلاً که مادر داره کاری میکنه همین که پای اون پسرش برسه به دهات، بشه نوذرخان گلچشمهای ارباب!
نوروز با درد پلکهایش را بست و هیچ نگفت. نیره ادامه داد:
- قبول کن خانمبزرگ قبای اربابی رو برای نوذر کنار گذاشته نه تو!
نوروز آرام و باحسرت گفت:
- ولی پسر بزرگ خان منم، نادرخان توی دشتبالی بهم گفت میخواد من بشینم جاش.
- چه فایده؟ الان دیگه خان از زبون افتاده که چیزی بگه، چطور میخوای بگی نادرخان چی میخواسته، کسی هست شهادت بده؟
نوروز سری به اطراف تکان داد. لب گزید و چیزی نگفت.
- الان همه کاره مادره و اون نمیخواد تو خان بشی، دیگه همهچی تموم شده برادر من.
نوروز نگاهش را گرداند و به چارچوب اندرونی دوخت. بغض گلویش بزرگتر شد. حق با نیره بود. همه آرزوهایش برای رسیدن به اربابی گلچشمه به فنا رفتهبود. پدر سر پا نمیشد و مادر هم نوذر را میخواست. نیره ادامه داد:
- با این وضع تا کی میخوای توی این عمارت بمونی؟
آخرین ویرایش: