جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 15,191 بازدید, 365 پاسخ و 69 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
نوروز زانویش را خواباند و چهارزانو نشست.
- خانم‌بزرگ مادرمه، نمی‌تونم چیزی بهش بگم، خصوصاً که الان غصه‌‌ی زمین‌گیر شدن خان رو هم داره.
نیره دستش را مقابل برادر گرفت و تکان داد.
- دیگه چی باید بشه که بفهمی درد مادر، ماهی تنها نیست؟ خانم‌بزرگ تو و زنتو باهم نمی‌خواد، چرا بی‌عار نشستی توی این عمارتو تکون نمی‌خوری؟
حرف‌های نیره به نوروز سنگین آمد و اخم کرد.
- فکر کردی خودم نمی‌دونم‌ خانم‌بزرگ منو نمی‌خواد؟ من بی‌عار نیستم نیر! کاری از دستم برنمیاد، اصلاً چیکار می‌تونم بکنم؟
نیره سری از تأسف تکان داد:
- می‌دونی مادر سر چی با خان‌دایی خلوت کرد؟
دل نوروز هم گواهی بد می‌داد، اما‌ خود را خونسرد نشان داد.
- برادرشه، دلش خواسته باهاش خلوت کنه.
نیره زانویش را بالا کشید و در آغوش گرفت.
- ساده‌ای برادر من! اون داره برای اربابی رعیت تصمیم می‌گیره.
نوروز اخم کرد.
- تا نادرخان زنده‌س ارباب رعیت خودشه.
نیره کمی آرام‌تر گفت:
- نادرخان پدرمه، من از همه بیشتر دلم می‌خواد سرپا بشه، اما قبول کن خان دیگه سر پا نمی‌شه که ارباب رعیت باشه، تو باید جای نادرخان اربابی کنی.
نوروز سر بالا انداخت و با لحن گرفته‌ای گفت:
- نه، ایشالله خود خان سرپا میشه، من فقط تا اون موقع کارها رو راست و‌ ریس می‌کنم، گل‌چشمه فقط یه ارباب داره، اون هم‌ نادرخان گل‌چشمه‌ایه.
نیره لحظاتی به برادرش چشم دوخت و بعد آرام‌تر گفت:
- فعلاً که مادر داره کاری می‌کنه همین که پای اون پسرش برسه به دهات، بشه نوذرخان گل‌چشمه‌ای ارباب!
نوروز با درد پلک‌هایش را بست و هیچ نگفت. نیره ادامه داد:
- قبول کن خانم‌بزرگ قبای اربابی رو برای نوذر کنار گذاشته نه تو!
نوروز آرام و باحسرت گفت:
- ولی پسر بزرگ خان منم، نادرخان توی دشت‌بالی بهم گفت می‌خواد من بشینم جاش.
- چه فایده؟ الان دیگه خان از زبون افتاده که چیزی بگه، چطور می‌خوای بگی نادرخان چی می‌خواسته، کسی هست شهادت بده؟
نوروز سری به اطراف تکان داد. لب گزید و چیزی نگفت.
- الان همه کاره مادره و اون نمی‌خواد تو خان بشی، دیگه همه‌چی تموم شده برادر من.
نوروز نگاهش را گرداند و به چارچوب اندرونی دوخت. بغض گلویش بزرگ‌تر شد. حق با نیره بود. همه آرزوهایش برای رسیدن به اربابی گل‌چشمه به فنا رفته‌بود. پدر‌ سر پا نمی‌شد و مادر هم نوذر را می‌خواست. نیره ادامه داد:
- با این وضع تا کی می‌خوای توی این عمارت بمونی؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
نوروز با فرو بردن بغضش نگاهش را به طرف نیره چرخاند و هیچ نگفت. نیره ادامه داد:
- نادرخان با همه‌ی دشمنیش با زنت، راضی به مرگش نبود، ولی با اومدن نوذر همه قدرت میفته دست مادر، فکر ‌می‌کنی مادر میذاره زنت زندگی کنه؟ می‌خوای تا روزی که زنتو بکشن توی عمارت بمونی؟
نوروز دل‌شکسته اخم کرد او هرگز نمی‌خواست کسی به ماهی او صدمه‌ای بزند، اما چاره‌ای غیر از ماندن هم نداشت..
- میگی چیکار کنم؟ مگه غیر موندن توی عمارت چاره‌ای دارم؟ اصلاً بیرون اینجا آلونکی دارم که برم توش؟
کمی مکث کرد و با درد گفت:
- من از دار دنیا چی دارم نیر که از این عمارت برم؟ نه کاری، نه عایدی، نه سرپناهی.
نوروز آهی کشید و رو به طرف دیوار مقابلش چرخاند.
- خودت که می‌دونی، هیچ‌وقت از درآمد باغ‌ها، نادرخان برای من سهم نگذاشت، همیشه هرچی خودش خواست بهم داد و‌ من هم هیچی نگفتم، باغ سرخ که مال تو بود و باغ سر چشمه مال نریمان، یه چارک‌ سهم باغ بزرگ رو هم‌ از همون موقع که نوذر رفت شهر نوشت برای اون، ولی من چی؟ هیچی! روی دلم‌ بود، اما‌ چیزی نگفتم، چون زندگیم همین بود، بی‌حق‌ترین بچه‌ی نادرخان من بودم. وقتی گفتن این عمارتو برای نریمان و‌ زنش می‌سازن، دیگه طاقت نیاوردم و‌ معترض شدم، خان هم برای اینکه دهنمو ببنده، کاغذ زمین بالای تپه رو قبلاً اسماً داده بود بهم، به نامم نوشت و گفت بعد عروسی نریمان خودش اونجا رو برام می‌سازم، ولی دیدی که نشد، همین‌جوری موند، نیر من جز اون زمین هیچی ندارم.
- خب همونو بساز و از این عمارت برو، بعدش هم ادعای مال پدری کن، ملاسیدقاسم و چند نفر دیگه رو جمع کن که یا عایدی باغ سر چشمه رو جای نریمان به تو بدن، یا یه سهم از باغ بزرگه. دور شو از این عمارت نوروز! بذار خانم‌بزرگ با نوذرجانش خوش باشه، تو مثل من سهمتو بگیر و خرج زندگیت کن!
نوروز سری تکان داد:
- دلت خوشه نیر! خانم‌بزرگی که منو به فرزندی قبول نداره سهم بهم میده؟ اصلاً اون زمینو با چی درست کنم؟ پولی ندارم بسازمش، خشت و سنگش به کنار، خونه در و پنجره می‌خواد، اثاث می‌خواد، عمله و بنا می‌خواد، همه‌ی اینا هم پول می‌خواد، چیز زیادی از عایدی که پارسال خان بهم داد برام نمونده.
مکثی کرد و آرام‌تر از قبل ادامه داد:
- اونقدر پس‌انداز ندارم که خونه بسازم.
بغض بی‌کسی باز در گلویش رشد کرد.
- نیر! درد من نخواستن نیست، نتونستنه، من هم نمی‌خوام توی این عمارت بمونم، اما جایی هم ندارم برم، من و‌ ماهی مجبوریم بمونیم و تحمل کنیم تا ببینم بعداً چی میشه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
ماه‌نگار بلند شد و سراغ جعبه‌ی قرمز مقابل آینه رفت. نیره و نوروز کنجکاوانه به او که سکوت کرده‌بود، چشم دوختند. ماه‌نگار با دست سالمش جعبه را باز کرد و چیزهایی از درونش برداشت. دوباره کنار آن‌ها برگشت و نشست. کیسه‌ی کوچک گلرنگی را به همراه سنجاق طلایش نزدیک نوروز گذاشت.
- آقا! توی این کیسه پنج تا اشرفی هست که همراه این سنجاق صمصام‌خان و بی‌بی‌نازخانم برای عروسیمون بهم پیشکش کردن، اینا رو بردارید خرج خونه ساختن کنید، کم اومد جهازم هم هست، قالی و پشتی و جاجیم و خوابگاه، همه رو بفروشید، فکر کنم اونقدری بشه که دو تا اتاق توی اون زمین بسازید. برای زندگی چندتا زیرانداز و روانداز و کاسه بشقاب بسمونه، نگران خرج زندگی هم نباشید، خدا بزرگه! کار هم زیاد. دستم خوب بشه می‌تونم دار قالی راه بندازم. عمه‌جانم دوتا بچه یتیمش رو با همین بافتن و فروختن بزرگ کرد.
حرف‌های ماه‌نگار برای نوروز بسیار سنگین آمد و تشر زد.
- بس کن ماهی! این حرفا چیه؟ یعنی من تا این حد بی‌عرضه و بی‌غیرتم که زنم جورمو بکشه؟ حتماً هستم دیگه، حق داری فکر کنی شوهر نداری.
ماه‌نگار دستپاچه دست نوروز را گرفت.
- ماهی غلط بکنه فکری بکنه، شما آقای منید، سرور منید، من کمکتون نکنم کی کمکتون بکنه؟ همه‌کاره‌ی این زندگی شمایید، من فقط می‌خوام کمک دستتون باشم، اینا که مال من نیست، مال شماست.
حرف‌های ماه‌نگار اثری در آتش دل نوروز نداشت.
- وای که من چقدر بدبختم که زنم مثل بیوه‌ها می‌خواد زندگیشو سرپا نگه داره.
نیره بلافاصله باتندی گفت:
- نوروز بس کن این حرفا رو! حق با ماهیه! چرا فکر کردی زنت از زندگیت جدائه و نباید کاری برات بکنه؟ مردی به این نیست که سر تو بالا بگیری بگی چون هیشکی جز من نباید خرج زندگیمو بده پس بمون و تحمل کن، مردی به اینه که واسه خاطر راحتی زنت سرتو یه کم پایین بیاری بگی حاضرم خلاف میلم هم شده کاری کنم تا راحت زندگی کنی.
نوروز نگاه خشمگینش را به نیره دوخت. حرفی نداشت در جواب او بزند. نیره آرام‌تر با اشاره به سنجاق و سکه‌ها ادامه داد:
- همینا رو بردار، کارتو شروع کن، همین امروز برو دنبال اصغربنا، باهاش طی کن توی اون زمین برات خونه بسازه، هرچی زودتر از این عمارت بری برای خودت و زنت بهتره، معلوم نیست نوذر که برگرده چی میشه، اون همین‌جور کله‌ش باد داره که شهر رفته، خانم‌بزرگ هم بادش کنه دیگه خدا رو هم بنده نیست، می‌ترسم یه روز از اینکه حرف زنتو گوش نکردی پشیمون بشی ها!
نوروز سری به اطراف تکان داد. هنوز هم برای غرورش سنگین بود.
- طلاهای زنمو بردارم که فردا همه‌جا چو بیفته نوروزخان چه جور خان‌زاده‌ایه که زنش براش خونه ساخته؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
نیره عصبی شد و تشر زد.
- نوروز تو چته؟ کی می‌خواد بفهمه این اشرفی‌ها مال زنته؟ روش که نوشته نشده ماهی...
کمی آرام‌تر ادامه داد:
- اصلاً هم اشرفی‌ها و هم سنجاق رو خودم ازت برمی‌دارم، اینقدر دارم که بدون رحیم بتونم قیمتشو بدم.
مکث کرد و باز ادامه داد:
- باز هم کم آوردی جهاز زنتو خودم ازت می‌خرم تا کسی نفهمه و خیالت راحت باشه.
نوروز تحت فشاری که تحمل می‌کرد چیزی نگفت و نیره وقتی سکوت او را دید آرام‌تر گفت:
- قربونت برم داداش! می‌دونم سختته، ولی مجبوری قبل اینکه نوذر برگرده هر طور شده از این عمارت بری، این سرشکستگی نیست که با کمک زنت خونه بسازی، سرشکستگی اینه نوذر بیاد و بشه آقابالاسرت، کسی غیر ما نمی‌فهمه تو چطور خونه رو ساختی، ولی فکر کن اون جغله‌ی نادون بشه ارباب و بخواد بهت امر و نهی کنه چه خفتی باید بکشی!
نوروز کلافه سر تکان داد و نگاهش را به طرف بیرونی کشید. در تنگنای بدی گیر کرده‌بود، از یک سو قبول اینکه ماهی برای او که لفظ خان‌زاده را با خودت یدک می‌کشید، خانه بسازد سخت بود و از سوی دیگر می‌دانست نمی‌تواند ادعای اربابی نوذر را تحمل کند. نوذر، نریمان نبود که بتواند با او کنار بیاید. نوذر با دوازده سیزده سال سن کمتر از او، حتی پختگی لازم برای اربابی را نداشت و می‌دانست تحمل بالاسر بودن یک بچه عذابی ابدی است، اگر در این عمارت طفیلی او و مادر می‌ماند، مطمئنا روزگار بسیار بدتری را باید می‌گذراند. گویا با زمین خوردن نادرخان دنیا هم می‌خواست از او رو برگرداند. دیگر واقعاً کسی حضور او‌ را در این عمارت نمی‌خواست و باید زیر خفت یاری ماهی می‌رفت. آه بلندی کشید. پشت سرش را به دیوار تکیه داد و نگاهش را به تیرک‌های سقف دوخت.
- بسوزی بخت که هیچ وقت باهام راه نیومدی، دنیا همه جوره ازم رو برگردونده، منو برای چی زنده نگه داشتی خدا؟
دل نیره و ماهی همزمان گرفت و نیره دست روی دست برادر گذاشت.
- غصه نخور داداش! دنیا که همیشه اینجوری نمیمونه.
نوروز سرش را از دیوار جدا کرد و به نیره چشم دوخت.
- چرا میمونه، دنیای نوروز همیشه همین‌قدر سیاه میمونه، از همون روز اولی که پامو گذاشتم توی دنیا، بهم پشت کرد، روزگارمو سیاه نوشتن تا یه روز دلخوش نباشم.
آهی کشید و نگاهش را از نیره گرفت و آرام‌تر گفت:
- باشه، میرم از این عمارت و فراموش می‌کنم خان‌زادم، چرا وقتی روزگار برام بزرگی نمی‌خواد زور الکی بزنم؟ بذار هرچی می‌خواد بشه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
به سنجاق و اشرفی‌ها نگاه کرد و گفت:
- اینا رو بردار به رحیم نگو ماهی داده، بگو خودم بهت دادم.
نیره سکه‌ها و سنجاق را از روی زمین برداشت و گفت:
- خیالت از رحیم راحت! اون نه کاری داره نه حرفی می‌زنه، تو همین امروز پاشو برو سر وقت اصغربنا، من تا عصر پول اینا رو میارم میدم دست ماهی، به کسی هم چیزی نمیگم، همه‌چی بین خودمون میمونه.
با رفتن نیره، ماه‌نگار که خوب غمگین بودن همسرش را درک می‌کرد کنار دستش نشست.
- آقا غصه‌ی هیچی‌ رو نخورید، خدا بزرگه!
نوروز که باز به دیوار تکیه زده و زانوهایش را تا کرده‌بود و دستانش را با قرار دادن روی آن‌ها در هم قفل کرده‌بود، سرش را به طرف ماه‌نگار چرخاند.
- عجب شوهر بی‌عرضه‌ای نصیبت شده، تو از من هم بداقبال‌تری دختر! جای اینکه عروس خان شدی اشرفی پشت اشرفی به گیست ببندم، همونایی رو که هم داشتی ازت گرفتم.
ماه‌نگار لبخندی زد. دستش را روی دستان نوروز گذاشت.
- وای آقا این حرفا چیه می‌زنید؟ اون اشرفی‌ها که جای بدی نرفتن، خونه‌ای که بسازید، برای ماهی از صدتا اشرفی باارزش‌تره، ماهی از همه‌ی زنا خوش‌اقبال‌تره که شما رو داره. شما تاج سر همه‌ی مردای این دهاتید، کی از شما بهتر که بشه آقای ماهی؟ شما باید منو ببخشید که عروس خوبی نیستم براتون.
بالأخره لبخندی روی لب‌های نوروز نشست. خوش‌زبانی‌های ماهی همیشه می‌توانست او را از میان سیاهی‌های سرنوشتش بیرون بکشد.
- ماهی! خدا این زبونو به تو‌ نداده‌بود، هم خودت دق می‌کردی هم من.
ماه‌نگار فقط خندید. نوروز درست نشست و با دست گذاشت پشت گردن، او را به آغوش خودش کشید.
- عمارت که نه، ولی بهت قول میدم یه خونه برات بسازم ماهی، تا از جهنم اینجا راحت بشی. یه خونه‌ی بزرگ می‌سازم با اتاق‌های زیاد.
ماه‌نگار چشمانش را با لذت در آغوش همسرش بست.
- یه اتاق هم بسازید همین که پیش شما باشم برام بهشته.
نوروز هم لحظاتی چشم بست. وقتی انرژی از دست رفته‌ی وجودش را با محبت همسرش بازیافت، او را از خود جدا کرد و بوسه‌ای روی پیشانی‌اش گذاشت.
- بهتره پاشم برم سراغ اصغربنا، ببینم می‌تونه یه خونه درخور ماهی‌ریزه‌ی من بسازه یا نه.
ماه‌نگار خرسند لبخندی زد و فاصله گرفت.
- خدا به همراهتون آقا!
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
اصغربنا برادر بزرگ‌تر مصیب، تفنگچیِ خان بود. مناسب‌تر بود که نوروز با همراهی او پیش اصغر برود، گرچه می‌توانست اصغر را به عمارت بخواند، اما ترجیح داد خودش به سراغش رفته تا همراه او سر زمین هم برود. از در عمارت که پا به کوچه گذاشت. فیروز جوان را با همان اخم همیشگی‌اش، مقابل در جایگاه تفنگچی‌ها که آن سوی کوچه بود، تکیه زده به دیوار دید. قانون بود هر ساعت از شبانه‌روز حتما چند تفنگچی در جایگاه باشند، اما فقط یک یا دونفر از تفنگچی‌ها مقابل در آماده به فرمان ایستاده و بقیه برای استراحت داخل بمانند. فیروز تفنگش را که به صورت عصا نگه داشته‌بود، بلند کرد و همزمان با به شانه انداختنش، راست ایستاد و نگاه به نوروز دوخت. نوروز لحظاتی به موهای پر و مجعد او که از دو طرف کلاهش بیرون زده و چهره‌ی ترسناکی که سبیل‌های کلفت و ته‌ریش به صورت فیروز داده‌بود، چشم دوخت و بعد او را صدا کرد. فیروز یک قدم جلو گذاشت.
- امر بفرمایید خان!
نوروز با چشم به ورودی جایگاه تفنگچی‌ها اشاره کرد.
- مصیب هست؟
- بله خان!
- برو صداش کن بیاد، کارش دارم.
فیروز با «چشم» گفتن داخل رفت و لحظاتی بعد مصیب که چهره‌ی بشاش و خنده‌ای که هنوز از روی صورتش خشک نشده‌بود، حاکی از این بود مثل همیشه درحال تعریف و خنده بوده، بیرون آمد. با اینکه چند سالی از نوروز بزرگ‌تر بود، اما‌ هنوز تارموی سفیدی در موها و ریش و سبیل سیاهش ننشسته‌بود که همه دلیل آن را خنده‌رویی همیشگی او می‌دانستند، چیزی که نوروز از آن بی‌بهره بود و از نظر بسیاری مناسب و برازنده‌ی یک تفنگچی هم نبود؛ اما مصیب گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و همیشه در هر جمعی که قرار می‌گرفت با تعریف‌هایش باب خنده‌ی بقیه را مهیا می‌کرد.
- امری داشتین نوروزخان؟
نوروز سری تکان داد و گفت:
- اصغر کار دستش داره؟
مصیب کنجکاو از اینکه نوروز چه کاری با برادرش دارد تک ابرویی بالا انداخت.
- نه خان! الان بیکاره.
نوروز همزمان با راه افتادن در طول کوچه گفت:
- پس راه بیفت بریم خونش، باهاش کار دارم.
مصیب شانه‌ای بالا انداخت و با انحنایی که به لبش از ندانستن کار نوروزخان می‌داد، بی حرف دیگری پشت سرش به راه افتاد.
 
بالا پایین