جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Tahi با نام [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,251 بازدید, 160 پاسخ و 46 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Tahi
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Tahi
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
516
5,098
مدال‌ها
2
فرمان ماشین را به سمت راست چرخاند و نزدیکی پارکی با فضای سرسبز و فواره‌ای که محلی برای آب‌بازی کودکان بود، ماشین را نگه داشت.
پیاده شدم و دست شیما را که گرفتم و کمکش کردم پیاده شود. وارد پارک شدیم، در چشمان عمه شیما برق آشنایی دیده می‌شد.
- اینجا رو یادتونه؟
سر کیهان و البرز به طرف عمه شیما چرخید، البرز به قسمتی از پارک چشم دوخت و گفت:
- اینجا قبلاً یه بلال فروش بود.
انگشتش را به طرفی دیگر نشانه گرفت.
- اینجا هم یخ در بهشت‌های خوشمزه‌‌ای داشت.
با انگشتان پینه خورده‌اش گوشه چشمش را که اشکی شده‌بود، پاک کرد‌‌.
- انگار همین دیروز بود. حالا شما واسه خودتون مردی شدید.
البرز اما در نظرم همان پسربچه تخس و شیطان بود.
- ولی من کودک درونم خیلی فعاله، عمه!
به طرف محل بازی کودکان رفت و از آن پله‌هایی که کفش‌هایش زیادی برایشان بزرگ بود، بالا رفت و بچه‌ها میان هیکل مردانه‌اش گم شده‌بودند. از روی سرسره تونلی سر خورد و نصفه تن‌اش با زمین برخورد کرد.
- وای! چه حالی میده، بچه بودم خیلی از این می‌ترسیدم، نمی‌دونستم اینقدر خوبه.
خواستم جلوی او را بگیرم یا تذکر دهم که این رفتارش مایه آبروریزی است اما عمه شیما این اجازه را نداد.
- ولش کن مادر، بذار خوش باشه.
صدای معترض تمامی بچه‌ها بلند شد.
- عمو، شما خیلی گنده‌ای!
دختر بچه‌ای گفت:
- همه‌ی سرسره رو گرفتی جا نذاشتی ما بازی کنیم!
البرز بی‌خیال از کل عالم همچنان به سرسره بازی‌اش و در آوردن حرص آن بچه‌های مظلوم ولی آتیش پاره ادامه می‌داد.
دسته‌ای از دختران نوجوان رد شدند و به او غش‌غش می‌خندیدند، او هم از خدا خواسته چشمکی برایشان زد و با لحن لاتی گفت:
- چاکر آبجی‌ها، هم هستیم.
با صدای عصبی و معترض زنی که ظاهراً مادر یکی از بچه‌ها بود، این قائله خوب یا بد تمام شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
516
5,098
مدال‌ها
2
- آقا واقعاً خجالت نمی‌کشید؟ خیلی زشته!
در جلد مرد متشخص داستان فرو رفت.
- بله حق با شماست. فقط یه لحظه هوس بچگی کردن به سرم زد به هرحال معذرت می‌خوام.
گل از گل زن شکفت یا مرد ندیده بود یا از این دخترانی که منتظر تنها گوشه چشمی از غریبه‌ها هستند تا تورشان را پهن کنند.
- نه خواهش می‌کنم نفرمایید. شما هم به نظر مرد با اصالت و با شخصیتی میاید.
از حرف آن زن پوزخندی زدم و به البرز چشم دوختم، توقع داشتم پروسه مخ زنی آن زن را آغاز کند اما تنها به گفتن کلمه « مرسی» بسنده کرد و به سمت ما آمد.
- خوش گذشت پسرم؟
جواب عمه شیما را با لبخند جذابی داد و از کنارم رد شد. با صدایی آهسته گفتم:
- می‌موندی و مخش رو می‌زدی، واقعاً حیف شد.
لحن صدایش آنقدر جدی بود که یک لحظه شک داشتم البرز باشد.
- هنوز خوب منو نشناختی، زن‌داداش.
و این البرز حتی مرموز‌تر از بردیا بود و نمی‌دانستم در سرش چه می‌گذرد که چنین رفتارهایی را دارد!
شیما روی نیمکت نشست و البرز هم کنارش.
- چرا سرپا موندی، دختر؟
اصلاً جایی برای من خالی گذاشته‌بودند.
- راحتم، عمه!
البرز دوباره مسخره‌بازیش گل کرد.
- بیا روی پای من بشین عمویی، کوچولویی که جای زیادی نمی‌خوای!
شیما به حرف‌هایش خندید و من نشنیده گرفتم و متوجه غیبت کیهان شدم.
- پس کیهان کجاست؟
و گویا نام او، همواره با غمی عظیم همراه بود.
- بچه‌ام رفته یه گوشه نشسته، نمی‌دونم خلوتش رو بهم بزنی بهتره یا به حال خودش بذاریش!
زیر سایه درختی کاج روی نیمکتی نارنجی رنگ، گوشه‌ای خلوت و ساکت از این پارک نشسته‌بود. با کمی فاصله کنارش نشستم، پاهایش را مانند یک تیک عصبی مرتب تکان می‌داد.
- استرس داری؟
پایش بی‌حرکت شد و سرش را میان دستانش پنهان کرد.
- می‌شنوم کیهان، تمام حرف‌هات رو می‌شنوم.
در صدایش تنها نگرانی بود که موج می‌زد.
- بهت گفتم برو، نگفتم؟
- بهت گفتم تا خوب نشی جایی نمیرم، نگفتم؟
مستقیم به چشمم خیره شد، کاری که هیچ‌وقت در این مدت نکرده‌بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
516
5,098
مدال‌ها
2
- اگه این یه بازیه تبریک میگم! تو خیلی خوب نقشت بازی کردی؛ نقش یه دختر ساده و مهربون که می‌خواد دلم به دست بیاره.
لب‌هایم به حالتی شبیه پوزخند کش آمد، شاید لحن جدی و با اطمینانم را این‌بار لااقل باور می‌کرد.
- آره من دلت رو می‌خوام نه برای تصاحب شخصی خودم، نه! برای خودت می‌خوام، می‌خوام با دلت قشنگی‌های دنیا رو ببینی، می‌خوام بفهمی این‌که کی بودی و چی به سرت گذشته مهم نیست، مهم اینه الان کجایی؟ یه نگاه به دور ورت بنداز، قشنگ نیست کیهان؟ تو این دنیا هنوز خیلی چیزای قشنگ هست که تو ندیدی پس لطفاً در حق خودت ظلم نکن حتی اگه همه دنیا بهت ظلم کنن تو نباید به دلت خ*یانت کنی.
سرش را به صورتم نزدیک کرد، دستم را روی قسمتی از نیمکت گذاشتم تا فاصله میانمان به صفر نرسد.
- قشنگ حرف می‌زنی و قشنگی! اما این قبری که داری سرش گریه می‌کنی مرده‌ای توش نیست. شاید البرز به روت بخنده شاید حرفای عمه شیما تو رو به این باور برسونه که می‌تونی قلبم رو تصاحب کنی اما... نه با صورت قشنگت نه با حرفای قشنگت من گول نمی‌خورم، غربتی!
چرا هر آدمی که در زندگی‌ام بود اینطور ناجوانمردانه قضاوتم می‌کرد؟ از روی نیمکت بلند شد و پشت به من ایستاد. دیگر نمی‌خواستم آن دختر ساکتی باشم که هرکس از هر کجا خسته بود، زخمی هم به من می‌زد.
- اشتباهت اینه که نمی‌تونی دوست و دشمنت رو از هم تشخیص بدی. اگه قبلاً کسی توی زندگیت بوده که ازش ضربه خوردی دلیل نمیشه همه قصد صدمه زدن بهت رو داشته باشن! آقای شهری، آقای تهرانی، آقایی که فکر می‌کنی کل دنیا برده و خدمت‌گزار توئه، من خواستم برات یه دوست باشم اگه همونم نمی‌خوای من اعتراضی ندارم.
در آخر این قصه من اعتراضی نداشتم، کلاغه به خانه‌اش می‌رسید اما من به خوشبختی نه!
کمی صورتش را به طرفم چرخاند، حقیقت را بگویم نیم‌رخ جذابی داشت، چشم‌های عسلی و دماغی با قوزی کوچیک و برجستگی لب‌هایش جلوه‌ای زیبا به صورتش بخشیده‌بود.
- دیگه چیزی نمونده از من که کسی بخواد نابودش کنه. فقط می‌خوام تنها باشم، بیشتر از این مزاحمم نشو.
نه! واقعاً بحث با او بی فایده‌ترین کار دنیا بود، به طرف عمه شیما که حسابی با البرز گرم گرفته‌بود و مشغول صحبت بودند رفتم، عمه شیما که متوجه حضورم شد مرا بابت کاری که کردم تشویق کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
516
5,098
مدال‌ها
2
- آفرین خوب کاری کردی رفتی پیش‌اش، زن باید هوای شوهرش داشته باشه.
دیگر حتی به لفظ شوهر هم خنده‌ام نمی‌گرفت. کدام شوهر؟ شوهری که حتی به سایه خودش هم شک داشت.
- اسمت چیه؟
این صدای بم و پیر و البته خسته، توجه ما را به خود جلب کرد. پیرمردی بود با لباس‌های ورزشی و لبخندی که مطمئنا به لطف دندان‌های مصنوعی‌اش بود، کاغذی کوچیک را به طرف عمه شیما گرفت.
- زنگ بزن، منتظرم!
شیما باتردید کاغذ را گرفت و در چنان شوکی فرو رفت که تنها صدای قهقهه البرز او را به خود آورد.
- خنده داره پسر؟ جلوی چشمت به عمه و ناموست شماره میدن بعد تو می‌خندی؟
البرز اخمی تصنعی کرد و مثلاً داشت نقش یک برادرزاده غیرتی را بازی می‌کرد.
- ببین عمه‌خانم! از این به بعد پات رو از در خونه بیرون نمی‌ذاری که خدای ناکرده چشم بد بهت نیوفته، شهر هرت که نیست من نمی‌خوام عمه جوون و خوشگلم و دم بخت‌ام طعمه گرگ‌ها بشه، اصلاً تو غیرت ما نیست.
این‌بار نوبت قهقهه سر دادن عمه شیما بود. البرز که از این حجم خونسردی من تعجب کرده‌بود،‌گفت:
- حسودی نکن پونی کوچولو! وقتی واسه عمه من با هشتاد سال سن خاطرخواه پیدا شده واسه تو هم میشه.
نمی‌دانم چرا ناگهان لبخند روی لب‌های البرز از بین رفت و به پشت سرم خیره شد. سرم را برگرداندم و با عسلی چشمانش مواجه شدم، با نفرت طوری به البرز چشم دوخته بود که حس می‌کردم هر لحظه ست که خنجری در قلبش فرو کند.
- دیگه نریم بچه‌ها؟
سؤال شیما را البرز پاسخ داد:
- آره ولی قبلش میرم برا همه‌مون بستنی می‌گیرم بزنیم بر بدن.
البرز که می‌خواست از کنار کیهان رد شود، بازویش به اسارت پنجه‌های او در آمد و در گوشش چیزی زمزمه کرد.

راوی:

- دوباره نمی‌تونی شکستم بدی، برادر!
با لبخندی ساختگی آرام بر شانه کیهان زد. تمامی آدم‌های این قصه بازیچه سرنوشت بودند، پونه از عشق بچگانه به پسرعمویش به اینجا رسید، البرز از خودخواهی‌های مادرش و کیهان را بی مسئولیتی پدرش تقدیرش را این چنین رقم زد.

***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
516
5,098
مدال‌ها
2
روز سوم بود، وقت گفتن از سال سومی که عمه شیما مکانی متفاوت را برای تعریف داستان زندگی‌اش انتخاب کرده بود.
بهشت زهرا! در دنیایی از خاک و استخوان‌های پوسیده زیر خاک، در کنار سنگ قبری که با گلاب آن را می‌شست و رزهای زرد و سرخ را روی قبر پرپر می‌کرد‌.
- خسته بودم مادر! خسته از دخالت‌های بیجای مادرشوهر، خسته از عروسکی که جای کودکم هر شب روی پایم می‌گذاشتم و برایش لالایی می‌خواندم. شعرهای مجنون من ته کشیده‌بود، حق هم داشت تا که می‌خواست دلبری کند آنقدر گریه و زاری می‌کردم که او را هم از دست خودم خسته و رنجیده کردم. زندگی‌ام میان زمین و هوا معلق بود، عفت‌خانم هم شک کرده بود خبری باشد و یک روز که سیامک خانه نبود قرآن آورد و گفت:
- دست روی قرآن بذار و قسم بخور مشکل از کدام یک از شماست!
نه می‌توانستم چیزی نگویم و نه به دروغ قسم بخورم و آخرش چوب همین صداقتم را خوردم، گفتم که سیامک چه با بچه چه بدون بچه یک تارمویم را با دنیا معامله نمی‌کند گفتم که مجنون بی لیلی سر به بیابان می‌گذارد و جای لیلی می‌شود سی*ن*ه قبرستان، من گفتم ولی او در کمال بی رحمی گفت:
- پسر جوون و سالمم چه گناهی کرده پا سوز توی اجاق کور بشه؟ اگه دوستش داری از زندگی‌اش برو بیرون. خدا رو خوش نمیاد پسرم تو حسرت داشتن اولاد بمونه یا برو یا خانومی کن بذار زن بگیره، وقتی براش بچه آورد می‌فرستیمش بره.... .
شیما چنگی به آستین مانتوی‌اش زد و سخت بود بازگو کردن این گذشته حتی اگر سال‌های، سال از آن می‌گذشت.
- جهنم رو به چشم خودم دیدم. سیامک از وقتی مادرش جریان را فهمید و به رویش آورد دیوانه شد، یا خودش را می‌زد یا بر سرم نعره می‌زد و می‌گفت:« همین رو می‌خواستی؟ می‌خواستی ما رو از هم جدا کنن آره؟ نکنه دیگه دوستم نداری؟ نکنه دیگه ...» کاش این زبان را می‌گشودم و یک‌بار هم شده می‌گفتم که چقدر دوستش دارم می‌گفتم که اگر نباشد من هم نیستم، نگفتم مادر! و مشکل از همین نگفتن‌ها بود. خدا برای دشمن آدم هم نیاورد چه روزهایی داشتم، عفت خانم پیش چشم من، زن سیامک، از زیبایی چهره و خوش اندامی زن‌های دیگر تعریف می‌کرد، من به مرد خودم اعتماد داشتم اما به مکر زنانه و عشوه و غمزه زن‌های دیگر نه! درست است بر و رویی داشتم و زیبا بودم اما زیباترین زن این کره هم باشی باز هم ترس از دست دادن شوهرت را داری. سیامک که اعتنا نمی‌کرد من هم به همین دل‌خوش کرده‌بودم اما او هم یک مرد بود، جایی که فکرش را نمی‌کنی قید همه چیز را یک شب می‌زد. ماه‌ها گذشت، افسرده بودم و با ترس از دست دادن شوهرم روزگار را سپری می‌کردم در شبی که باز هم بحث عفت و سیامک بود پشت در اتاقم فال گوش ایستاده بودم.
- من زن نمی‌خوام ننه، چند بار اینو باید بگم؟
عفت خانم ولی کوتاه بیا نبود!
- یعنی چی زن نمی‌خوای؟ وقتی سالمی و کاملی حق داری پدر بشی، حق داری جانشین داشته باشی چرا از حق خودت می‌گذری؟
و این جمله‌اش این جمله مرگ‌بارش تا ابد به خاطرم ماند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
516
5,098
مدال‌ها
2
- نگذشتم!
شکستن دل به این آسانی بود؟ به اینکه روزی بیایی و در قلبش سلطنت کنی و فردایش تخت حکومت را خالی بگذاری.
و عمه شیما آنقدر با غم تعریف می‌کرد که متوجه نشدم کی چشمانم اشکی شد.
- رفتم مادر! اما باید زودتر می‌رفتم، زودتر از روزی که رقیبم را ببینم، از لولای درب نگاهش کردم به زیبایی من نبود اما چندین برابر از من شادتر بود و شکم برآمده‌اش خنجر زهرآگینی بود که دلم را شرحه‌شرحه می‌کرد، رفتم و در خانه‌ای که پدرم برایم به ارث گذاشت دانه‌ای کاشتم تا درخت پرتقال شود و نردبانی خریدم که دیگر برای چیدن پرتقال از هیچ بشری کمک نگیرم.
گل‌های رز روی سنگ قبر را کنار زد و این اسم، خط پایان عشقی شکست خورده‌بود. باور کردنی نبود که سیامک منصوری، همسر سابق عمه شیما در این قبر خوابیده‌بود.
- اون زنی رو که عقد موقت کرده‌بود، زنی مطلقه بود که چندباری به کارگاه نجاری‌اش رفت و آمد کرده‌بود و با هر دوز و کلکی که شد خودش را در دل مرد ساده من... نه شاید هم آنقدرها که فکر می‌کردم ساده نبود، به هر حال جای من رو گرفت. بعدها شنیدم که از اون صاحب ده تا بچه شده به تعداد مساوی دختر و پسر. کم‌کم کارش رو توسعه داد و دیگه برای خودش استاد شده‌بود اما چه فایده! چه فایده که به شصت که رسید و کمی بیمار احوال شد اون ده تا بچه تو آسایشگاه سالمندان رهاش کردند و چهارده سال اونجا بود و توی هفتاد و چهار سالگی در تنهایی و بی‌کسی فوت شد.
قصه سیامک از آن قصه‌ها بود که نه می‌شد بگویی:« آخیش دلم خنک شد» و نه این‌که ابراز دلسوزی و ناراحتی کنی. عمه شیما هم پیر شده‌بود اما من در چشم او هنوز آن دخترک چهارده ساله بازیگوشی را می‌دیدم که به پسری پرتقال به دست دلبسته بود.
- نپرسیدی چرا همش بهت میگم دختر؟
فکر می‌کردم تکه کلامش باشد یا از این جهت که مثل پدربزرگم مرا لایق اینکه با اسم صدایم کند نمی‌داند.
- چرا همش بهم میگید دختر؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
516
5,098
مدال‌ها
2
نفسی کشید و با لبخندی تلخ گفت:
- چون اسم اونم همین بود، اسم زن موقتش پونه بود.
برای اولین بار از اسمی که مادرم رویم گذاشته‌بود خجالت کشیدم.
- دیگه باید برم دخترم! یه دوست قدیمی هست که باید بهش سر بزنم از طرف من از کیهان خداحافظی کن.
این کلمه دخترم چقدر به دلم نشست و چقدر حالم را دگرگون کرد.
- کاش بیشتر می‌موندید یا خودتون با کیهان خداحافظی می‌کردید؟ آخه اینطوری... .
لبخند زد از آن لبخندی که بعد از آرامشی که در پس طوفان یافتی می‌زنی.
- خداحافظی سخته مادر، مخصوصاً رو در رو اما باید به تو بگم خداحافظ، باید بهت بگم درسته اولین بار که اسمت شنیدم یکم ازت بدم اومد ولی حالا جای دختر نداشتم دوستت دارم، مراقب خودت و پسرم باش!
رفتن این پیرزن زخم‌خورده را تماشا کردم و دستی روی قبر سیامک کشیدم.
- حالا که دیدیش حالت بهتره؟ فکر کنم حلال‌ات کرده پس آسوده بخواب!

به قبرستان گذر کردم کم و بیش
بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بی‌کفن در خاک خفته
نه دولتمند برده است یک کفن بیش

اینجا پیر و جوان، زشت و زیبا، دارا و ندار همه برابر بودند. به صورتش که در افق محو شده‌بودو به ماشین تیکه داده بود نگاه کردم.
- انتظار نداشتم منتظرم بمونی!
از ماشین فاصله گرفت و با لبخند کم‌رنگی خیره من شد.
- اختیار دارید خانم. من زن‌داداشم رو تو شهر غریب که همین‌جوری به امو‌ن خدا نمی‌ذارم.
درب شاگرد ماشین را برایم باز کرد و پایش را روی پدال گذاشت و با سرعتی بیشتر از همیشه حرکت کرد. آشفته به نظر می‌رسید و فرمان را با دستش محکم گرفته بود و رگ‌های پیشانی‌اش بر آمده بود.
- چیزی شده؟
بدون این‌که به من نگاه کند گفت:
- نه! چطور؟
شاید حق با او بود و من هنوز خوب او را نشناخته‌بودم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
516
5,098
مدال‌ها
2
پنجره ماشین نگاه کردم، خیابان‌ها شلوغ، ترافیک‌ها سنگین و رهگذران خسته.
- راستی... من یه قرار با دوستام دارم می‌خوای تو هم باشی؟
با تمسخر گفتم:
- اگه دوستات هم مثل خودت نباشن، آره.
با لحنی تقریباً لوس‌مانند گفت:
- مگه من چمه؟ پسر به این خوبی!
پوزخندی زدم و با طعنه حرف‌هایش را تأیید کردم.
- خوب برات کمه تو عالی رو هم رد کردی.
با صدای بلند زیر خنده زد و دستش را روی دهانش گذاشت و گفت:
- می‌بینم که استعداد کمدین شدن هم داری.
با سرتقی گفتم:
- نه بیشتر از تو!
ماشین را متوقف کرد و ترمز دستی را کشید.
- اون جعبه توی داشبورد بهم می‌دی؟
جعبه‌ای مربعی شکل از جنس مخمل و قرمز رنگ بود. کنجکاو بودم از محتویات داخل جعبه باخبر شوم ولی خودداری کردم و چیزی از او نپرسیدم.
همراه البرز وارد کافه‌ای به نام« گیتار دوستی» شدیم، فضایی شیک و دکوری نوستالژی به همراه ابزارآلات موسیقی داشت. دختری که روی میزی همراه دو پسر و یک دختر دیگر بود برای البرز دست تکان داد و به طرف آنها رفتیم. البرز با تک‌تک آن‌ها با صمیمیت دست داد و نوبت به معرفی من که شد گفت:
- این پونه‌ست، بچه‌ها.
به دختری با موهای قهوه‌ای تیره‌ که چند تره از آن طلایی بود اشاره کرد.
- این مرواریده.
با مروارید دست دادم و زیر لب گفتم« خوشبختم» او هم جمله « منم همین طور» را به زبان آورد.
دختری که موهای چتری مشکی داشت با چشمانی به همان رنگ را درسا معرفی کرد، در صورتش معصومیت خاصی بود که او را جذاب می‌کرد.
آن دو پسر هم نام یکی از آنها ارسلان و دیگری پوریا بود، دست آنها را رد کردم و به گفتن جمله« خوشبختم» بسنده کردم.
- از کجا با این خانم زیبا آشنا شدی؟
ارسلان که درست روبه‌روی من بود به محض نشستنم روی صندلی این سؤال را از البرز کرد.
- کسی تو زندگی‌تون هست؟
و سؤال دیگر پوریا که کمی مرا معذب کرد اما باید غرورم را حفظ می‌کردم.
- فکر کنم بهتره خودم رو جامع‌تر معرفی کنم، من پونه زن برادر آقا البرز هستم .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
516
5,098
مدال‌ها
2
بهت زده، همگی به البرز خیره شدند، مروارید گفت:
- براش زن گرفتید؟
ارسلان کنایه زد.
- به دیوونه‌ها هم زن دادن اون وقت هنوز من... .
دیگر نتوانستم تحمل کنم، از روی صندلی بلند شدم، صدای برخورد پایه‌ها با زمین در فضای کافه پیچید.
- پونه... صبر کن.
صبر کنم تا توهین‌های بیشتری را از زبان آنها بشنوم!
قبل از اینکه از در کافه بیرون بروم، البرز سد راهم شد.
- بابا فقط یه شوخی ساده کرد، چرا اینقدر بی‌جنبه‌ای؟
صدایم را بلند کردم.
- تو چی باجنبه؟ داره به برادرت به برادر خونیت توهین می‌کنه بعد تو میگی یه شوخی ساده! بعضی وقتا پیش خودم میگم نکنه واقعاً کیهان... .
توجه تمامی کسانی که در آن کافه بودند به طرف ما جلب شد.
- هیس! من اینجا آبرو دارم، بعدم یه چند دقیقه دندون رو جیگر بذار باهم از اینجا می‌ریم بیرون خب؟
قانعم کرد اما من آدمی بودم با حافظه‌ای قوی و بسیار خوب که کوچک‌ترین حرفی از خاطرم نمی‌رفت.
- ببخشید اگه ناراحت‌تون کردم.
جواب ارسلان را با لبخند کج و کوله، زورکی دادم.
- چشماتون رو ببندید‌.
نمی‌دانستم البرز برایمان چه خوابی دیده، ولی وقتی همه چشم بستند، من هم پلک‌هایم را روی هم فشردم، با شنیدن صدای آهنگ تولد همگی چشم‌هایمان را باز کردیم. کیکی شکلاتی با چند شمع رنگی روی میز بود و البرز هم دست می‌زد با خواننده هم‌خوانی می‌کرد. همه دست می‌زدند جز من و درسا که البته فکر کنم تولد درسا بود و ضایع بود اگر دست نمی‌زدم، من هم با آنها در خواندن آهنگ همراهی کردم.
- خب دیگه نوبت فوت کردن شمع‌هاست.
مروارید، درسا را برای فوت شمع‌ها تشویق می‌کرد و به او گفت:
- آرزو، فراموش نشه.
نگاهی عمیق و معنادار به البرز کرد.
- آرزوم که مشخصه.
و هر آدمی هم آنجا بود، می‌فهمید میان آنها ارتباطی عاطفی وجود دارد. درسا چشم‌هایش را بست و شمع‌ها خاموش شدند و جعبه مخملی را البرز کنار کیک گذاشت.
-تولدت مبارک، درسای عزیزم!
کمی از خودم متنفر شدم، از این‌که به رابطه البرز و درسا حسادت می‌کردم از این‌که حاضران آن جمع مرفه‌هان بی‌‌دردی مثل البرز بودند و من با کوله‌باری از درد، سعی می‌کردم ادای آدم‌های زنده را در بیاورم، حتی زمانی که خلع سلاحم کردند و هرچه قلب عاشق در این دنیا بود را سنگ‌سار کردند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
516
5,098
مدال‌ها
2
به دستبند ظریف و دخترانه‌ای که هدیه البرز به درسا بود، نگاه کردم.
- ممنون البرز جانم.
مروارید به شوخی گفت:
- قبول نیست، باید حلقه ازدواج می‌دادی.
البرز با خنده کمی بیشتر به صندلی تکیه داد و ژست مغرورانه‌ای به خود گرفت.
- من بگیر نیستم.
درسا همچنان خوشحال بود و با قدردانی گفت:
- تو بودنت برام کافیه، هدیه و اینا که بهانه‌ست.
نگاه البرز که برای ثانیه‌ای به من افتاد لبخندش خشک شد، من نمی‌توانستم شاد باشم، من اصلا مفهوم شاد بودن را بلد نبودم.
از کافه که بیرون آمدیم، در ماشین هم نه من چیزی می‌گفتم نه البرز مزه‌پرانی می‌کرد. عاقبت اما این سکوت نحس را شکست.
- دوست داری چه کادویی برای تولدت بگیری؟
صدایش آنقدر جدی بود که درصدی فکر نمی‌کردم به شوخی یا مسخره بپرسد و من هم خیلی بی‌تفاوت گفتم:
- فرقی نمی‌کنه.
فرقی نمی‌کرد، همیشه آرزو داشتم برای یک‌بار هم شده بردیا تاریخ تولدم را یادش نرود ولی او تاریخ که هیچ، وجود این دخترک کوچیک و عاشق‌پیشه را هم ز یاد برد.
- فرق که حتماً می‌کنه ولی مهم اینه اون کادو از طرف کسی باشه که دوستش داری.
برایم عجیب بود که البرز از دوست داشتن صحبت می‌کرد.
- تو که گفتی عاشق نشدی مگه نه؟ پس درسا... .
میان حرفم پرید.
- درسا هم یه دختره مثل تو، مثل همه! عشق هم فقط یه افسانه‌ست که میشه توی کتاب‌ها ازش یاد کرد وگرنه که هیچ‌‌ک.س به خاطر معشوقه‌اش نه مجنون شده نه فرهادی شده که به خاطرش بیستون کنده اینا فقط برای اینه که نسل بشر منقرض نشه.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین