جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 18,534 بازدید, 378 پاسخ و 59 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
خرسند ابرویی برای پریزاد بالا‌ انداختم و فنجانم را همراه نعلبکی به طرف مهری گرفتم‌ تا درون سینی قرار دهد. مهری همین کار‌ را کرد و پریزاد با صدای بلندتری او‌ را مخاطب ساخت.
- دختر! یعنی چی هرچی آقا بخواد؟ تو باید تصمیم بگیری نه مهرزاد، اسمش روشه، جشنِ عروسی. تو عروس اون جشنی، تو چی می‌خوای، اونو بگو!
مهری که به عقب برگشته و باز به مبل تکیه زده‌بود، آرام گفت:
- خب من هم همون چیزی رو که آقا گفتن می‌خوام، تصمیم خوبی گرفتن.
پریزاد که خود را پیش کشیده‌بود، لحظه‌ای مات میان ما دونفر ماند و بعد همراه با عقب رفتن گفت:
- این یعنی چی؟
دست در گردن مهری انداخته و این بار کمی هم او را به خودم‌ نزدیک‌ کردم، با ابرویی که به نشانه‌ی پیروزی بالا داده‌بودم به پریزاد چشم دوختم.
- یعنی همین که شنیدی، مهری زن منه و طبق نظر من زندگی می‌کنه، درستش هم همینه!
پریزاد دوباره خود را پیش کشید و با لحن تندی گفت:
- فکر‌ کردی چون کم سن و‌ ساله می‌تونی بهش زور بگی و‌ براش تصمیم بگیری؟
از حرفش هیچ خوشم‌ نیامد و ابرو درهم کشیدم‌ تا جواب تندی بدهم، اما‌ مادر با تحکم میان بحث ما دونفر‌ آمد.
-پریزاد بس کن!
تا پریزاد با «آخه مامان» برگشت او انگشتش را به طرفش گرفت.
- یادت نره مهرزاد ده‌سال ازت بزرگ‌تره و باید احترامشو نگه داری!
- ولی مامان، مهرزاد قشنگ داره به مهری زور‌ میگه!
مادر رو به ما کرد.
- بزرگ و کوچیک بودن عروسیشون به خودشون‌ مربوطه، اینقدر هم هر چیزی رو بزرگ نکن!
پریزاد ناراضی عقب نشست و مادر رو به مهری کرد.
- خب دخترم تصمیمت راجع به لباس و آرایشگاه چیه؟
مهری با نگاهی که به سوی من انداخت، خواست کمکش کنم. حق داشت مستأصل شود، ما هنوز در این رابطه با هم حرف نزده‌بودیم. من فقط گفته بودم‌ برایش جشن عروسی می‌گیرم. نباید این جشن به دلیل استرس او‌ تبدیل میشد در این صورت فایده‌ای نداشت. می‌دانستم کسی که تجربه‌ی حضور در جشن عروسی نداشته، نمی‌تواند در جریان برگزاری یک جشن بزرگ با همه‌ی تدارکاتش و میان آدم‌های زیاد آرام بماند و لذت ببرد. آن هم‌ مهری که از ابتدا به خاطر ترس از حضور‌ بقیه نمی‌خواست در جشنی باشد. لبخند اطمینان‌بخشی به مهری زده و در جواب مادر گفتم:
- لباس رو یه روز‌ همگی با هم میریم انتخاب می‌کنیم. برای آرایشگاه هم‌ پریزاد قبول کرده با مربیش حرف بزنه، فقط باید باهاش طی کنه که من دوست ندارم‌ مهری رو زیاد آرایش کنه و موهاشو رنگ بزنه، حتی دلم نمی‌خواد موهاشو ببنده، باز باشه قشنگ‌تره، باید باهاش حرف بزنه تا چهار پنج ساعت الکی علاف نشیم، فقط یه آرایش معمولی و موهای باز. برای ماشین عروس هم ماشین خودمو گل می‌زنم و میرم دنبال مهری، اون هم بدون فیلمبردار، من اصلاً اصراری برای فیلمبرداری ندارم، عکاس هم میاریم توی خونه عکس بگیره، هیچ خوشم از رفتن به آتلیه و تحمل ادا و اطوارهای عکاس‌ها نمیاد... .
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
پریزاد باز خود را پیش کشید و معترضانه با تکان دستش گفت:
- جمع کن مهرزاد این بازیا رو! می‌خوای توی خونه جشن بگیری بدون هیچی؟ حتماً موزیک هم نباشه! بعد عمری منتظر عروسی داداشم نموندم که الان همه‌ی نقشه‌هامو به باد بدی.
دستم را کمی بالا آوردم.
- چته پری؟ آروم باش! من نگفتم موزیک نباشه، خواستید هماهنگ می‌کنم، فقط دلم نمی‌خواد جشن شلوغ باشه، پس توی همین خونه می‌گیرم، یه خورده وسایلو جابه‌جا کنیم همه جا میشن، فقط عمواینا و دایی‌اینا رو میگم بیاد.
پریزاد محکم روی دسته‌ی مبل زد.
- مهرزاد! تو چرا اینقدر زورگویی؟ چرا باید حرف فقط حرف خودت باشه؟ بدبختی اینه طرز فکرت هم عهد بوقیه.
به مهری اشاره کرد.
- من کار ندارم چطوری این دخترو گول زدی که رو حرفت حرف نزنه، ولی من و مامان دل نداریم؟ من دلم یه عروسی بزرگ می‌خواد، با همه جزئیاتش.
از گوشه‌ی چشم درهم شدن دستان مهری که روی زانوهایش گذاشته‌بود را دیدم. فهمیدم بحث میان من و‌ پریزاد او‌ را مضطرب کرده. با دستی که دور گردنش انداخته‌بودم، بازویش را فشردم تا آرام شود و محکم به پریزاد گفتم:
- نصف این جزئیاتی که می‌خوای فقط خرج اضافه است. من یه عروسی و‌ لباس عروس به مهری بدهکارم، حتماً بهش میدم، اما‌ به روش خودم! برام حرف بقیه مهم نیست، زندگی خودمه، هرجور‌ دوست داشته‌باشم عروسی می‌گیرم، جشن عروسی فقط برای اینه که بقیه بفهمن من زن گرفتم، دیگه بزرگ و کوچیکیش به خودم مربوطه.
رو به مادر کردم.
- مامان! فقط اگه شما بگید حاضرم گوش بدم.
مادر‌ که چهار انگشتش را مقابل دهانش گرفته و در سکوت به بحث میان ما نگاه می‌کرد با برداشتن دستش گفت:
- چی بگم؟ پریزاد خواهرته، دلش عروسی بزرگ می‌خواد، اما تو هم‌ حق داری، زندگی خودتونه، اگه تصمیم تو و مهری همینه، من هم حرفی ندارم.
سرم را به طرف مهری چرخاندم و به او که انگشتانش را درهم‌ پیچانده و‌ با نگاه دوختن به آن لبش را می‌جوید گفتم:
- مهری تو بگو چه جور‌ جشنی بگیرم.
مهری با «ها» گفتن سرش را بلند کرد و‌ به طرفم چرخید و بعد که نگاه منتظر مرا دید، رو به مادر‌ و‌ پریزاد کرد.
- من... راستش... اصلاً عروسی نمی‌خواستم... اما‌ آقا لطف کردن، خواستن جشن بگیرن، حالا هرچی خودشون بگن من قبول دارم.
پریزاد با پوزخندی عقب نشست و مادر هم با گفتن «مبارکه» سکوت کرد. من با خرسندی کامل‌ به مهری‌ چشم دوختم که با اضطراب به من نگاه می‌کرد. لبخندی رو لبم نشاندم و پلک‌ برهم گذاشتم‌ تا قلب او هم آرام بگیرد.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
بعد از آنکه بحث‌هایمان جمع و جور شد، مادر و پریزاد برای استراحت به اتاق‌هایشان رفتند. من برای دوش گرفتن رفتم و مهری برای مرتب کردن وسایلمان. بعد از آنکه به اتاق برگشتم، او کارهایشان را تمام کرده و به حمام رفت. کاری جز اینکه روی تخت دراز بکشم و با چشم دوختن به سقف فکر کنم نداشتم. تا مهری برگردد به همه‌چیز فکر کردم، به زندگی‌مان، فرزندانمان، عروسی‌مان و درنهایت به این فکر کردم آیا مهری با رضایت قلبی نظرات مرا درمورد جشن قبول کرده یا از سر اجبار؟ باید حتماً از او می‌پرسیدم.
مهری با سر حوله‌پیچ داخل شد و رو به طرف او کردم.
- عافیت باشه خانوم!
لباس‌هایی که در آغوش داشت را گوشه‌ای به زمین گذاشت.
- وای آقا بیدارتون کردم؟
- نه بیدار بودم... .
نگاهم روی کپه‌ی لباس‌ها نشست که لباس‌های کثیف مهری، به همراه لباس‌های خودم که داخل حمام گذاشته بودم تا شسته‌ شوند، بود.
- اینا رو چرا آوردی؟
مکث کرد و من درست نشستم. بعد از لحظه‌ای گفت:
- آخه می‌خواستم بشورمشون، کثیفن، ولی توی حموم تاید نبود، اومدم یه چی بندازم سرم، برم توی حیاط بشورم.
- می‌ذاشتی مامان همه رو یه جا می‌نداخت توی ماشین.
چشمانش گرد شد.
- وای آقا! زشته لباس‌های ما رو مادر بشورن، تاید و لگن پیدا کنم خودم می‌شورم.
ابروهایم را درهم کشیدم.
- با دست؟
بلند شدم و ادامه دادم:
- همه رو بردار بریم بندازیم توی ماشین.
- نه آقا! خودم می‌شورم، شاید مادرتون ناراحت بشن.
در اتاق را باز نگه داشتم.
- اولاً توی حیاط لگن و تاید پیدا نمی‌کنی مامان همه رو میذاره توی حیاط‌خلوت جایی که ماشینشو گذاشته، دوماً مامان ناراحت نمی‌شه، تو دیگه دختر این خونه‌ای، سوماً بدک نیست کار با اتومات رو هم یادت بدم، یه کم تونستم پس‌انداز کنم یکی هم برای تو می‌خرم، چهارماً وقتی من یه چی میگم چی؟ باید گوش کنی دیگه، مگه نه؟
انتهای کلامم را به لبخندی ختم کردم. مهری هم لبخندی زد و‌ «چشم» گفت. لباس‌ها را در بغل زد و به دنبال من راه افتاد. از مقابل ورودی آشپزخانه رد شده و وارد حیاط‌خلوت پشت آن شدیم. جایی که پدر دیوارش را تا سقف سرامیک کرده و با کشیدن لوله‌ی آب و ساخت حوضچه‌ای کوچک آن را به مکانی تبدیل کرده‌بود که مادر همه‌ی وسایل شستن لباسش را در آن قرار می‌داد. عرض حیاط‌خلوت آنقدر کوچک بود که فقط به اندازه‌ی نشستن دونفر کنار هم جا داشت؛ اما طول آن به حدی بود که با وجود حوضچه‌ی آب در ابتدای ورودی و ماشینن لباسشویی مادر در انتهای آن، باز هم مکانی برای انجام کارهای دیگر فراهم می‌کرد. روی ماشین لباسشویی مادر مکانی بود برای نگهداشتن وسایل شستشو درون یک سبد صورتی، اما‌ هیچ‌ چارپایه‌ای برای نشستن وجود نداشت. ناگزیر هر دو روی دوپا مقابل ماشین نشسته و با باز کردن درب آن، مرحله به مرحله کار با ماشین لباسشویی را به مهری یاد دادم و او با دقت گوش داد.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
وقتی در انتهای کار لباسشویی شروع به چرخش کرد، رو به مهری کردم.
- یاد گرفتی؟
مهری چشم از چرخش لباس‌ها گرفت و‌ رو به من کرد.
- آره آقا، فقط وقتی کارش تموم شد شیلنگش کجاست آبشو خالی کنیم؟
به خاطر جای نشستم لوله‌ی تخلیه از دید مهری پنهان بود. کمی جابه‌جا شدم.
- ببین مثل مال خودمون نیست که بخوای خودت لوله رو تکون بدی، اینجا رو نگاه...
به جایی که لوله به فاضلاب وصل شده‌بود اشاره کردم و ادامه دادم:
- خودش وصل شده به چاه، فقط باید تخلیه رو بزنی.
مهری فقط سر تکان داد و گفتم:
- حالا تا کار ماشین تموم بشه همین‌جا هستم بهت یاد میدم.
سر تکان داد و دوباره نگاهش را روی ماشین نشاند. هر دو روی دوپا نشسته و به دیوار تکیه زده بودیم. زانوهایمان فاصله‌ای از هم نداشت و اگر درست می‌نشستیم صورت‌هایمان مماس میشد. با لذت به نگاه درشتش که به ماشین خیره بود چشم دوخته و بعد از لحظه‌ای گفتم:
- مهری یه سؤالی ازت بپرسم، راستشو بهم میگی؟
به طرف من برگشت.
- آره آقا! من همیشه به شما راست میگم.
لبخندی زدم و ادامه دادم:
- از ته دل با حرف‌هایی که درباره‌ی جشن عروسی زدم موافقی یا فقط چون من گفتم قبول کردی؟
چیزی نگفت و نگاهش را پایین کشید.
- مهری‌جان! اینکه توی اتاق گفتم هرچی من گفتم باید گوش کنی، فقط یه شوخی بود، منظورم این نبود که هیچی نگی، درسته پیش پری و مامان هم گفتم مهری زن منه و طبق نظر من زندگی می‌کنه، ولی نترس، حرف دلتو بهم بزن، هر جور تو دلت بخواد مراسم می‌گیریم.
- نه آقا من واقعاً هرچی گفتین رو قبول دارم.
صدایش غمگین بود.
- پس چرا ناراحتی؟
سر بلند کرد.
- نه آقا ناراحت نیستم.
خوب می‌شناختمش، فهمیدم از چیزی می‌ترسد. نمی‌خواستم سر هر چیزی از من بترسد، مهری فقط باید از تنبیه می‌ترسید، نه از وجود من.
- مهرآواجان! گفتم از من نترس، هرچی دلت می‌خواد بگو!
ابرویی بالا انداخت و دوباره نگاهش را پایین کشید.
- من از شما نمی‌ترسم.
- عزیزم! من تو رو خوب می‌شناسم، یه چیزی هست که تو ازش می‌ترسی، بهم بگو اون چیه؟
قسمتی از پارچه‌ی لباسش را که روی زانوهایش بود را با انگشتان دو دستش گرفت و‌ پیچاند.
- من از این می‌ترسم که آبروی شما رو ببرم.
باز همان ترس تکراری! او همیشه از همین می‌ترسید.
- چرا فکر‌ می‌کنی آبروی منو می‌بری؟
با تردید گفت:
- خب آقا من... .
مکث کرد و من که جوابش را می‌دانستم، گفته‌اش را من کامل کردم.
- باز می‌خوای بگی چون هیچی بلد نیستی؟
فقط سر تکان داد و ادامه دادم:
- ولی منی که همه‌چی رو بهت یاد دادم می‌دونم که تو هیچ مشکلی نداری که بترسی.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
انگشتانی را که با پارچه‌ی لباس بازی می‌کرد درهم‌ فرو‌کرد و باز پیچاند. دستم را برای آرام کردنش روی دستش گذاشتم.
- مهرآواجان! عزیزم! من بهت قول میدم تو عروس برازنده‌ای برای من میشی، از چیزی نترس، بودنت کنار من باعث افتخار منه، تو زن منی، من می‌دونم تو چقدر خوب یاد گرفتی همه چی رو، چرا اینقدر به خودت سخت می‌گیری؟
با همان نگاهی که به پایین دوخته‌بود با صدای لرزانی گفت:
- آخه آقا... .
ساکت که شد، گفتم:
- آخه چی حرفتو بزن!
صدایش بیشتر لرزید.
- می‌دونید شما‌ با من خیلی‌خیلی مهربون بودین. من پارسال اینقدر خوشحال نبودم که الان هستم. اون موقع‌ها من هیچی‌ سرم‌ نمی‌شد، فقط می‌خواستم شوهر کنم تا از خونه‌ی عموم برم، چون خاله‌بتول بهم‌ گفته بود، ولی شما‌ منو بردین خونتون همه‌چی رو‌ یادم دادین، بعدش هم منو گرفتین، من نمی‌دونستم شوهر کردن هم‌ خوبه، فقط فکر‌ می‌کردم همین که منو مثل عموم نزنه کافیه، فکر‌ نمی‌کردم شوهر آدم می‌تونه مهربون باشه، فکر‌ می‌کردم فقط باید همونطوری که خاله‌بتول گفت حرفاشو گوش بدم، خونه‌شو مرتب نگه دارم و غذاشو‌ بپزم... .
اشکش سرازیر شده و لحظه‌ای برای پاک‌ کردن آن‌ها از صورتش مکث کرد. برای اینکه حالش را خوب کنم با شوخی گفتم:
- ولی همه‌ی اینایی که گفتی روی من که جواب داده، هم خونمو سروسامون میدی، هم غذا برام می‌پزی، هم حرفمو باید گوش بدی... .
کمی سرم را جلو بردم و آرام‌ گفتم:
- تازه من هم گاهی زدمت، پس شوهر‌ خوبی نیستم.
سرش را بلند کرد و‌ سریع گفت:
- نه آقا، شما‌ خیلی مهربونید، باهام خوب رفتار کردین، اگه کتک خوردم، خب سر خطای خودم بود نه سر هیچی، شما‌ الکی آدمو نمی‌زنید، تازه هیچ‌وقت هم فحش نمیدین، به من نگفتین به درد نخورم، نگفتین نون‌خور اضافه‌ام، نگفتین نحس و بدشگونم، میگین من خوبم، حتی به منی که قبلاً هیشکی منو نمی‌خواست و‌ خونواده نداشتم خونواده دادید، من یه دختر تک و تنها بودم، اصلاً نمی‌دونستم‌ مادر داشتن یعنی چی؟ یاد گرفته‌بودم مادر و خواهر داشتن مال بقیه‌س، من فقط همین که غذایی گیر میاد بخورم و یه سقفی هست که زیرش بخوابم از سرم هم زیاده، اما‌ شما بهم گفتین اینا کافی نیست و فهمیدم باید بیشتر بخوام، برام خونواده شدین و گفتین مادرتون میشه مادرم و خواهرتون میشه خواهرم.
دلم از حرف‌هایش گرفت، اما چیزی نگفتم تا حرف‌هایش را بزند. دوباره اشک‌هایش را پاک‌ کرد.
- من الان همه‌چی دارم، اینا رو شما بهم دادین، ولی... .
دوباره نگاهش را پایین کشید.
- ولی اگه همونطوری که زن‌عموم گفت، نتونم‌ نگهتون دارم‌ چی؟
کلافه سری تکان دادم.
- چندبار بگم حرف‌های جمیله رو‌ فراموش کن!
سرش را چندبار به اطراف تکان داد:
- نمی‌شه، من می‌ترسم‌ آقا، می‌ترسم‌ عروس خوبی نباشم، بعد شما پشیمون بشید، اگه اونجوری بشه، من اصلاً عروسی نمی‌خوام، همین‌جوری که هستیم‌ خوبه!
دیگر به هق‌هق افتاده‌بود. دو دستم را به پشت سرش برده و کمی او را پیش کشیدم و بعد از بوسیدن پیشانی‌اش، سرش را نزدیک خودم کشیدم و صورتم را روی حوله‌ی پیچیده سرش گذاشتم.
- آروم باش دختر! تو‌ عروس خوب‌ منی، من هیچ‌وقت از داشتن‌ تو‌ پشیمون نمیشم، همه‌ی دخترها عاشق پوشیدن لباس عروسن، می‌دونم تو هم‌ بپوشی خوشحال‌تر‌ میشی، من هرطور شده عروست می‌کنم، ولی این‌که می‌خوام عروسیمون‌ رو‌ کوچیک‌ بگیرم‌، واسه خاطر اینه که تو اذیت نشی، عروسی واسه اینه که من و تو خوش بگذرونیم، نه اینکه استرس بهمون وارد بشه، اونطوری دیگه به هیچ دردی نمی‌خوره.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
سرش را بلند کرد و در چشمانم زل زد.
- ولی مادر‌ و خواهرتون ناراحتن!
هنوز دستانم پشت گردنش مانده، اما فاصله‌ی صورت‌هایمان کمتر از یک انگشت بود. قسمتی از موهایش از پیچش حوله از کنار گوشش بیرون مانده‌بود. یکی از دستانم را جلو آورده، آن را کامل کشیدم تا بیرون بیاید و با نوازش آن رشته‌موهای خیس بین دو انگشتم گفتم:
- مامان که راضیه، پری رو هم زیاد جدی نگیر، من و تو باید خوش بگذرونیم، در همون حد که بقیه با عروس برازنده‌ی مهرزادخان آشنا بشن کافیه!
- اگه من نتونم خوب باشم؟
نفسش به صورتم می‌خورد و خیره به چشمان خیسش گفتم:
- چرا نتونی؟
دو دستم را دو طرف صورتش گذاشتم و با انگشت‌های شستم، اشک زیر چشمانش را پاک‌ کردم و ادامه دادم:
- می‌تونی، من بهت میگم، قبول نداری حرفمو؟
سرش را به نشانه تأیید تکان داد و با لبی که کش آمده‌بود، گفتم:
- حالا اینقدر گریه نکن چشمات زشت میشه.
لبخندی زد و آرام «چشم» گفت. صورت‌هایمان به خاطر تنگی جا مماس هم بود و دلم با دیدن لب‌هایش چیزی می‌خواست، اما خودداری کرده و‌ پیشانی‌اش را بوسیدم.
- تو عزیز دل مهرزادی! به جای ترس فقط بخند که دلم... .
حرفم‌ با صدای مادر نیمه‌تمام ماند.
- بچه‌ها شما اینجایید؟
دستپاچه از هم جدا شدیم؛ گرچه عرض کم حیاط‌خلوت آنچنان فاصله‌ای میانمان نمی‌انداخت.
- طوری شده مامان؟
مادر همان‌طور‌که یک‌ دستش را به چارچوب ورودی گذاشته و کمی به داخل متمایل شده‌بود، گفت:
- طوری نشده، اومدم اتاق دنبالت، دیدم نیستین... حالا واسه‌ چی اومدین اینجا؟
نگاهم به مادر بود. انگشتم را به طرف ماشین گرفتم.
- یه سری لباس داشتیم‌ انداختیم‌ توی ماشین.
با ابرو به ماشین اشاره کرد.
- الان داخل‌ ماشینه؟
سرم‌ را به طرف ماشین چرخاندم. دیگر‌ نمی‌چرخید و ما متوجه نشده‌بودیم.
- اِ مثل اینکه کارش تموم شده.
به طرف مادر برگشتم و گفتم:
- شما‌ بفرمایید ما هم‌ الان میایم.

او سر تکان داد و گفت:
- ببین، چرخ‌خیاطی رو‌ از توی کمد درآوردم روغن هم زدم، توی اتاق گرمه نمی‌تونم باهاش کار کنم، بیا بیارش‌ بذار توی سالن خنک‌تره.
- چشم‌ مامان! چند دقیقه دیگه میام.
مادر باز سری تکان داد و‌ رفت و‌ من توانستم رو به مهری بکنم. سر به زیر انداخته و لبش را می‌گزید. صورتش سرخ شده‌بود. واقعاً خنده‌ام‌ گرفته‌بود، اما خودداری کردم و گفتم:
- تا بیشتر از این آبرومون نرفته بیا تخلیه رو هم یادت بدم.
سرش را بلند کرد و با ابروهایی که از نگرانی بالا رفته بود، آرام گفت:
- خیلی بد شد نه؟
خنده‌ی کوتاهی کردم.
- نه، ولی یادمون رفته‌بود اینجا خونه‌ی خودمون نیست... .
چشمانم روی لب‌هایی که به دندان می‌گرفت ماند.
- لبت رو اینقدر نجو، یهویی هواییم می‌کنی‌ها! اینجا هم دستمون بسته است.
خندید و «چشم» گفت. محبوب من همیشه همین دختر با خند‌ه‌های زیبایش می‌ماند. بعد از لحظه‌ای مکث، روش تخلیه کردن را هم به او یاد دادم و از حیاط‌خلوت‌ برای اجرای امر‌ مادر بیرون رفتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
چرخ‌خیاطی مادر را به همراه میزش، کنار پنجره‌های سالن، نزدیک پریز برق، جایی که هوای خنک کولر به آن‌جا برسد، قرار دادم. مادر نیز کوهی از پارچه‌ ملحفه‌ای کنار میز چرخ‌خیاطی روی زمین گذاشت. ایستادم تا اگر مادر کار دیگری دارد، انجام دهم. مادر مشغول وصل کردن سیم برق چرخ بود که مهری هم بعد از تمام شدن کارش با لباس‌ها به کنارم آمد. نگاهی به او که با چشمان باز به کار مادر دقیق شده‌بود، انداختم.
- کارت تموم شد؟
به طرفم برگشت و با تکان دادن سر تأیید کرد و گفت:
- مادر چی می‌خوان بدوزن؟
من که اطلاعی نداشتم، شانه‌ای بالا انداختم، رو به مادر کردم و با اشاره به پارچه‌ها گفتم:
- مامان اینا واسه چیه؟
مادر ظرف سوهان آبی‌رنگی را که همراه پارچه‌ها آورده‌بود و می‌دانستم لوازم خیاطی‌اش درون آن است را برداشت. باز کرد و با نگاه به قرقره‌های داخل آن گفت:
- می‌خوام برای شما بدوزم.
نگاهم را به پارچه‌های کرم‌رنگی که نقوش قهوه‌ای دایره‌ای در اندازه‌های مختلف داشت، انداختم و‌ پرسیدم:
- برای ما!
مادر با برداشتن دو قرقره از داخل قوطی سوهان آن را بست و کناری گذاشت.
- براتون سفارش سه تا تشک دادم. این‌ها جلداشونه.
چرخ را خم کرد تا جادوکی‌های زیر آن را بیرون بیاورد.
- خونه‌تون کوچیکه، جا ندارید، وگرنه براتون سفارش یه دست کامل می‌دادم.
تک ابرویی بالا انداختم.
- ولی ما که لازم نداشتیم.
مادر که با ابروهای چین‌خورده از سر دقت، دوک‌ها را بررسی می‌کرد، نگاهش را به طرف من کشید.
- این حرفه می‌زنی؟ مثلاً زندگی تشکیل دادی، یه بدبختی میاد خونت، نباید جا بندازی بخوابه؟
حق با مادر بود. دستی پس سرم کشیدم.
- درسته، حق با شماست.
مادر چرخ را خواباند و گفت:
- می‌دونم ملحفه‌ی عروس باید سفید باشه، اینا سلیقه‌ی پریزاده، می‌گفت روی مد باید بخریم.
مادر بعد از قرار دادن دوک‌ها سر جای مخصوصی رو به مهری کرد.
- ولی دخترم اگه اینا به دلت نیست، بگو میریم هرجور تو خواستی می‌خریم.
مهری جلو‌ رفت. کنار‌ مادر نشست و پارچه‌ها را با دست بلند کرد.
- ولی اینا که خیلی قشنگن!
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
مادر «خداروشکر»ی گفت. یکی از قرقره‌هایی که کنار گذاشته و سفیدرنگ بود را برداشت.
- سه تا بالش غلتکی و سه تا چهارگوش هم دادم براتون درست کنن، دلم می‌خواست اونا‌رو چون مال عروسه قرمز باشه، اما پریزاد زرد انتخاب کرد.
نخی از قرقره جدا کرد و با پیچاندن دور دوک رو به مهری کرد.
- زرد دوست داری؟
مهری لبخند دندان‌نمایی زد و با سرتکان دادن گفت:
- آره ممنونم.
نگاهم به حوله‌‌ای که هنوز روی سر مهری پیچانده مانده، اما شل شده‌بود، افتاد. به نظرم منظره خوبی نداشت. به اتاق برگشتم تا ببینم هدبندهایش کجاست که به جای حوله برای بستن موهایش ببرم. به جای آن‌ها روسری کوتاهش را پیدا کرده و به سالن برگشتم. مهری در حال نخ کردن سوزن چرخ‌خیاطی با نخ کرم‌رنگ بود. تا به او‌ برسم او با گفتن «این‌طوری خوبه؟» رو به مادر کرد. مادر نگاهی به کار او کرد و «خوبه»ای گفت.
قرقره نخ هنوز در دست مهری بود که مادر سوزن چرخ را بالا داد و مهری کمی عقب نشست. من پشت سر مهری قرار گرفته و مادر مشغول تنظیم نخ سفید دور دوک‌های زیرین چرخ در جایی بود تا آن‌ها را به کمک چرخش چرخ پرکند. من حوله دور سر مهری را باز کردم و او به طرف من سر چرخاند. حوله را کمی بالا گرفتم.
- اینو می‌برم میندازم روی بند، به جاش روسری برات آوردم موهات پخش و‌ پلا نشه.
مهری لبخند زد. حوله را روی ساعدم انداختم. با توجه به وجود مادر ابتدا خواستم بستن روسری را به خود مهری بسپارم، اما اشتیاق لمس موهای جادویی مهری که هنوز خیس بود، مرا هوایی کرد. موهای مهری برای من همیشه جذاب بود ولی وای از زمانی که خیس میشد! دیگر نمی‌توانستم از وسوسه‌ی لمسشان بگذرم. روسری را که برای بستن بالا گرفتم، مهری منظورم را فهمید و سر برگرداند. روسری را روی موهایش گذاشته و به آرامی دو طرف آن را زیر موهای پشت گردنش بردم و گره زدم. در تمام مدت با آهستگی تمام کارم را انجام می‌دادم تا زمان بیشتری دستانم در تماس با آن ابریشم‌های خیس باشد. چقدر دلم‌ لک زده‌بود برای برس کشیدنشان. با تمام شدن کارم متوجه لبخند روی لب‌ها‌ی مادر و نگاه خرسند او شدم. خجالت‌زده خود را عقب کشیدم. مادر متوجه معذب بودنم شد، خود را بی‌توجه نشان داد و‌ با دقت روی چرخ خیاطی گفت:
- خیلی وقته این چرخ کار نکرده!
پایش‌ را روی پدال چرخ که زیر زانویش قرار داده‌بود، فشرد. چرخ با صدای قری به کار افتاد و دوک مادر را چرخاند تا نخ دور آن بپیچد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
مهری که تمام توجهش روی حرکت چرخ بود، با توقف آن به مادر گفت:
- شما‌ هم خیاطی بلدید؟
برای اینکه‌ چیزی گفته باشم به جای مادر جواب دادم:
- بله... مامان یه پا خیاطه!
مادر با لبخند سری تکان داد و مشغول پر کردن دوک بعدی شد و مهری به طرف من سر چرخاند.
- واقعاً؟! مثل زهراخانم؟
مادر خندید و من گفتم:
- حتی بهتر از زهراخانم، مگه نه مامان؟
مادر زانویش را روی پدال گذاشت و دوک دیگر را پر کرد. بعد از توقف گفت:
- مهرزاد زیاد گنده‌ش می‌کنه، آره یه زمانی خیاطی می‌کردم، ولی الان خیلی وقته چشمام دیگه یاری نمی‌کنه بدوزم.
مهری ذوق‌زده گفت:
- خیاطی خیلی خوبه، آدم هرجور دلش خواست لباس می‌دوزه.
مادر نگاهی معنادار به او انداخت و قرقره کرم‌رنگ را هنوز در دستش داشت، از او گرفت.
- خیاطی دوست داری؟
قبل از اینکه جواب مهری را بشنوم، چون آن دو را گرم صحبت دیدم، خواستم برای انداختن حوله روی بند به حیاط بروم. با گفتن «کاری نداری؟» به مامان بلند شدم. مهری که تازه «خیلی خوبه» روی زبانش آمده‌بود، به همراه مادر به من نگاه کردند و مادر رو به من گفت:
- برو زنگ بزن به عموت اجازه بگیر شب بریم اونجا.
نگاهی به ساعت کردم.
- الان که دیگه نزدیک ساعت چهار شده، دیر نیست برای هماهنگی؟
- نه دیر نیست، می‌دونن امروز میایی، به بدری هم اشاره زدم می‌ریم اونجا، فقط باید خودت به عموت زنگ بزنی اجازه بگیری، چون از دستت دلخوره، حق هم داره.
تا نفس کلافه‌ای کشیدم، مادر گفت:
- چقدر بهت گفتم به عموت زنگ بزن بگو می‌خوای زن بگیری، گفتی به وقتش میگم، حالا مجبوری بری عذرخواهی کنی، بزرگترته، شب باید بری اونجا، برای دستبوسی. عموت ازت توقع داره.
سر تکان دادم و نفس حرصی کشیدم. هنگام بیرون رفتن به این فکر کردم اگر پریزاد دهن‌لقی نمی‌کرد، حالا لازم نبود برای معذرت‌خواهی پیش بروم. مشکلی با عموبرزو نداشتم، فقط می‌خواستم در زندگی مستقل بمانم. من پسر برومند آذرپی بودم و پدرم مرا طوری بار آورده‌بود که برای تکیه کردن به جز پاهای خودم به کسی احتیاج نداشته‌باشم، حتی به عموبرزو!
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
گوشی به دست روی تخت اتاقم نشستم و به نام عموبرزو که از میان مخاطبینم پیدا کردم، چشم دوختم. بعد از نفس عمیقی، نامش را لمس کرده و گوشی را کنار گوشم گذاشتم و بعد چندین بار زنگ خوردن که نشان می‌داد در کارگاهش است، صدایش را شنیدم:
- به‌به! مهرزادخان افتخار دادن یه زنگ به عموشون زدن.
دلخوری از صدایش کاملاً واضح بود.
- سلام عموجان! چطورین؟
کمی مکث کرد و بعد گفت:
- سلام! برات مهمه چطورم؟
عمو را می‌شناختم؛ هر چقدر هم عصبی بود، عذرخواهی افراد را قبول می‌کرد؛ پس گفتم:
- ببخشید منو عموجان! شرمنده‌ام!
نفس عمیقی کشید و آرام‌تر از قبل گفت:
- چی بهت بگم که هرچی برومند گذاشته زمین، تو برداشتی؟
چیزی نگفتم و او ادامه داد:
- تو خودِ خود برومندی، مثل اون کله‌شق، مثل اون خودسر و مثل اون تخس.
- عموجان من قصد بی‌احترامی به شما‌ نداشتم، فقط اوضاع طوری شد که فرصت نشد بهتون بگم.
- پسرجان! چرا‌ قبول‌‌ نداری برای من مثل هوشمند و هومانی؟ به خاک‌ برومند، تو برام عزیزتر از‌ پسرام نباشی، قد همونا عزیزی!
سری تکان دادم:
- بله عموجان می‌دونم.
- می‌دونی و منو حتی به مشورت قبول نداری؟
نگاهم را به زمین دوختم.
- نفرمایید عمو! شما‌ بزرگ‌تر من و پریزادید.
- آره، ولی فقط به حرف، باز گلی به جمال اون دختر که یادش نمیره یه عمویی داره، ولی تو چی؟ زن خواستی، رفتی، دیدی، خواستگاری کردی، عقد کردی، یه کلام به من نگفتی، من که از خدام بود زن بگیری. مهرزاد! مگه خودم بهت نگفتم بیا همراه هوشمند برات زن بگیرم؟ خودت گفتی نمی‌خوام، چی فکر‌ می‌کردی که از من قایم کردی؟
- به خدا عموجان، به خاک بابام قسم، من نمی‌خواستم از شما قایم کنم، فقط می‌خواستم کارمو خودم پیش ببرم، بعدش بیام به بقیه خبر بدم، قبول کنید باید روی پای خودم وایسم.
- مگه من گفتم بیا روی پای من وایسا؟ پسر! دیگه همه قبول کردن بعد پدرت تو مرد خونتونی، دیگه‌ چی رو‌ می‌خوای ثابت کنی؟
- هیچی‌ عموجان! من فقط... .
- توجیه نکن پسر! فقط اینکه تو پسر برومندی و مشکل منم که از پسر برومند توقع زیادی دارم، اون‌موقع‌ها که برومند جای هممون تصمیم می‌گرفت، می‌گفتم سر اینه که از بچگی شده نون‌آور خونه، اما الان دیگه فهمیدم این خصلت توی خونش بوده که همه رو یک‌جا برای تو به ارث گذاشته.
لبم را تر کردم و گفتم:
- عموجان شما منو ببخشید، خب این هم خصلتی که من از بابام گرفتم.
صدای نفس کشیدن از سر حرصش را شنیدم و بعد از لحظه‌ای مکث گفت:
- برگشتی از روستا؟
- بله و زنگ زدم اگه اجازه میدین، امشب من و مهری بیایم دست‌بوس.
- مهری اسم زنته؟
- بله عموجان!
- خیلی خب، قدمتون روی چشم، تنها نیاین، تهمینه و‌ پریزاد رو هم بیارین دور هم باشیم، میگم هوشمند بره دنبال نسیم که اون هم باشه، عروس‌های تازه‌ی آذرپی‌ها خوبه باهم آشنا بشن.
بالاخره خرسند از قبول عذرخواهی‌ام تشکر کرده و از عمو خداحافظی کردم.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین