- Jun
- 2,200
- 41,096
- مدالها
- 3
خرسند ابرویی برای پریزاد بالا انداختم و فنجانم را همراه نعلبکی به طرف مهری گرفتم تا درون سینی قرار دهد. مهری همین کار را کرد و پریزاد با صدای بلندتری او را مخاطب ساخت.
- دختر! یعنی چی هرچی آقا بخواد؟ تو باید تصمیم بگیری نه مهرزاد، اسمش روشه، جشنِ عروسی. تو عروس اون جشنی، تو چی میخوای، اونو بگو!
مهری که به عقب برگشته و باز به مبل تکیه زدهبود، آرام گفت:
- خب من هم همون چیزی رو که آقا گفتن میخوام، تصمیم خوبی گرفتن.
پریزاد که خود را پیش کشیدهبود، لحظهای مات میان ما دونفر ماند و بعد همراه با عقب رفتن گفت:
- این یعنی چی؟
دست در گردن مهری انداخته و این بار کمی هم او را به خودم نزدیک کردم، با ابرویی که به نشانهی پیروزی بالا دادهبودم به پریزاد چشم دوختم.
- یعنی همین که شنیدی، مهری زن منه و طبق نظر من زندگی میکنه، درستش هم همینه!
پریزاد دوباره خود را پیش کشید و با لحن تندی گفت:
- فکر کردی چون کم سن و ساله میتونی بهش زور بگی و براش تصمیم بگیری؟
از حرفش هیچ خوشم نیامد و ابرو درهم کشیدم تا جواب تندی بدهم، اما مادر با تحکم میان بحث ما دونفر آمد.
-پریزاد بس کن!
تا پریزاد با «آخه مامان» برگشت او انگشتش را به طرفش گرفت.
- یادت نره مهرزاد دهسال ازت بزرگتره و باید احترامشو نگه داری!
- ولی مامان، مهرزاد قشنگ داره به مهری زور میگه!
مادر رو به ما کرد.
- بزرگ و کوچیک بودن عروسیشون به خودشون مربوطه، اینقدر هم هر چیزی رو بزرگ نکن!
پریزاد ناراضی عقب نشست و مادر رو به مهری کرد.
- خب دخترم تصمیمت راجع به لباس و آرایشگاه چیه؟
مهری با نگاهی که به سوی من انداخت، خواست کمکش کنم. حق داشت مستأصل شود، ما هنوز در این رابطه با هم حرف نزدهبودیم. من فقط گفته بودم برایش جشن عروسی میگیرم. نباید این جشن به دلیل استرس او تبدیل میشد در این صورت فایدهای نداشت. میدانستم کسی که تجربهی حضور در جشن عروسی نداشته، نمیتواند در جریان برگزاری یک جشن بزرگ با همهی تدارکاتش و میان آدمهای زیاد آرام بماند و لذت ببرد. آن هم مهری که از ابتدا به خاطر ترس از حضور بقیه نمیخواست در جشنی باشد. لبخند اطمینانبخشی به مهری زده و در جواب مادر گفتم:
- لباس رو یه روز همگی با هم میریم انتخاب میکنیم. برای آرایشگاه هم پریزاد قبول کرده با مربیش حرف بزنه، فقط باید باهاش طی کنه که من دوست ندارم مهری رو زیاد آرایش کنه و موهاشو رنگ بزنه، حتی دلم نمیخواد موهاشو ببنده، باز باشه قشنگتره، باید باهاش حرف بزنه تا چهار پنج ساعت الکی علاف نشیم، فقط یه آرایش معمولی و موهای باز. برای ماشین عروس هم ماشین خودمو گل میزنم و میرم دنبال مهری، اون هم بدون فیلمبردار، من اصلاً اصراری برای فیلمبرداری ندارم، عکاس هم میاریم توی خونه عکس بگیره، هیچ خوشم از رفتن به آتلیه و تحمل ادا و اطوارهای عکاسها نمیاد... .
- دختر! یعنی چی هرچی آقا بخواد؟ تو باید تصمیم بگیری نه مهرزاد، اسمش روشه، جشنِ عروسی. تو عروس اون جشنی، تو چی میخوای، اونو بگو!
مهری که به عقب برگشته و باز به مبل تکیه زدهبود، آرام گفت:
- خب من هم همون چیزی رو که آقا گفتن میخوام، تصمیم خوبی گرفتن.
پریزاد که خود را پیش کشیدهبود، لحظهای مات میان ما دونفر ماند و بعد همراه با عقب رفتن گفت:
- این یعنی چی؟
دست در گردن مهری انداخته و این بار کمی هم او را به خودم نزدیک کردم، با ابرویی که به نشانهی پیروزی بالا دادهبودم به پریزاد چشم دوختم.
- یعنی همین که شنیدی، مهری زن منه و طبق نظر من زندگی میکنه، درستش هم همینه!
پریزاد دوباره خود را پیش کشید و با لحن تندی گفت:
- فکر کردی چون کم سن و ساله میتونی بهش زور بگی و براش تصمیم بگیری؟
از حرفش هیچ خوشم نیامد و ابرو درهم کشیدم تا جواب تندی بدهم، اما مادر با تحکم میان بحث ما دونفر آمد.
-پریزاد بس کن!
تا پریزاد با «آخه مامان» برگشت او انگشتش را به طرفش گرفت.
- یادت نره مهرزاد دهسال ازت بزرگتره و باید احترامشو نگه داری!
- ولی مامان، مهرزاد قشنگ داره به مهری زور میگه!
مادر رو به ما کرد.
- بزرگ و کوچیک بودن عروسیشون به خودشون مربوطه، اینقدر هم هر چیزی رو بزرگ نکن!
پریزاد ناراضی عقب نشست و مادر رو به مهری کرد.
- خب دخترم تصمیمت راجع به لباس و آرایشگاه چیه؟
مهری با نگاهی که به سوی من انداخت، خواست کمکش کنم. حق داشت مستأصل شود، ما هنوز در این رابطه با هم حرف نزدهبودیم. من فقط گفته بودم برایش جشن عروسی میگیرم. نباید این جشن به دلیل استرس او تبدیل میشد در این صورت فایدهای نداشت. میدانستم کسی که تجربهی حضور در جشن عروسی نداشته، نمیتواند در جریان برگزاری یک جشن بزرگ با همهی تدارکاتش و میان آدمهای زیاد آرام بماند و لذت ببرد. آن هم مهری که از ابتدا به خاطر ترس از حضور بقیه نمیخواست در جشنی باشد. لبخند اطمینانبخشی به مهری زده و در جواب مادر گفتم:
- لباس رو یه روز همگی با هم میریم انتخاب میکنیم. برای آرایشگاه هم پریزاد قبول کرده با مربیش حرف بزنه، فقط باید باهاش طی کنه که من دوست ندارم مهری رو زیاد آرایش کنه و موهاشو رنگ بزنه، حتی دلم نمیخواد موهاشو ببنده، باز باشه قشنگتره، باید باهاش حرف بزنه تا چهار پنج ساعت الکی علاف نشیم، فقط یه آرایش معمولی و موهای باز. برای ماشین عروس هم ماشین خودمو گل میزنم و میرم دنبال مهری، اون هم بدون فیلمبردار، من اصلاً اصراری برای فیلمبرداری ندارم، عکاس هم میاریم توی خونه عکس بگیره، هیچ خوشم از رفتن به آتلیه و تحمل ادا و اطوارهای عکاسها نمیاد... .