- Jun
- 2,200
- 41,150
- مدالها
- 3
تمام مدتی را که در آرایشگاه صرف کردم فقط به یک چیز فکر میکردم؛ به حضور پدرم در این جشن. وقتی ماشین را که با گلهای آبی تزیین شدهبود را از گلفروش به همراه دستهگلی از رزهای آبی تحویل گرفتم و مقابل آرایشگاه نگه داشتم، از آینه به خودم نگاه کردم و با یادآوری پدر گفتم:
-بابا! مهرزادت دیگه یه مرد کامل شد. سرکار رفت، مستقل شد و زن گرفت. دیگه خیالت راحت! کاش امروز بودی، عروس منو میدیدی و بهت میگفتم این عروس رو خودم ساختم. همونجوری که تو یادم دادی.
آه عمیقی کشیدم. چقدر دلتنگ بودن پدر بودم. نگاهم را به در آرایشگاه دوختم. تماسی با پریزاد گرفتم و رسیدنم را خبر دادم. نیمساعتی در ماشین منتظر ماندم تا بالأخره در آرایشگاه باز شد. دختری اسفند به دست که معلوم بود شاگرد آرایشگر است، بیرون آمد و بعد از کشیدن کل راه را باز کرد و مهری من در پوشش سفیدرنگ عروس، درحالی که مادرم یک طرف او و پریزاد طرف دیگرش قرار داشتند، بیرون آمد. مشتاقانه پیاده شده و ماشین را دور زدم. زنعمو و نسیم هم پشت سر آنان بیرون آمدند. شنل سفیدرنگ تا روی صورت مهری پایین آمدهبود و من چهرهاش را نمیدیدم. پیادهرو عرضی نداشت، با کل دوم دختر، مهری و بقیه به من رسیدند. در ماشین را باز کردم و پاسخگوی «مبارک باد» گفتنها شدم. نگاهم مدام دنبال شکار محبوب زیبایم بود و دوست داشتم هرچه زودتر رخ زیبای او را ببینم. قبل از مهری، مادر دست در گردنم انداخت، سرم را خم کرد و پیشانیام را بوسید و با بغض گفت:
- مبارکت باشه پسرم، ایشالله خوشبخت بشی!
او را در آغوش کشیدم و کنار گوشش آرام گفتم:
- ممنونم مامان! امروز که نباید گریه کنی، خوشحال باش.
بغض مادر شکست و اشکهایش را با نوک انگشت از گوشهی چشمش گرفت و با لبخند گفت:
- خوشحالم مهرزاد! خیلی خوشحالم!
کمی عقب رفت و گفت:
- کمک کن عروست سوار بشه.
«چشم» گفته و با دادن دستهگل به دست مهری، صدای کل بلند پریزاد را شنیدم. به اشتیاق در آغوش کشیدن مهری، فقط دستش را گرفتم و کمک کردم سوار شود. در را که بستم، پریزاد در آغوشم کشید و گفت:
- خوشبخت بشی داداش!
با نوازش کمرش تشکر کردم و بعد از پاسخ به «مبارک باد» زنعمو و نسیم، به شاگرد آرایشگر شاباش داده، ماشین را دور زدم و سوار شدم.
مادر از پنجرهی طرف مهری خم شد و گفت:
- ما با ماشین پریزاد میایم، شما راه بیفتید.
پریزاد سرش را از کنار دست مادر در چارچوب پنجره قرار داد.
- اصلاً عجله نکن خانداداش! برو با عروسخانم دور دور، یک ساعت دیگه بیا باغ، خوب خوش بگذرونید که دیگه تکرار نمیشه.
مادر هم بلافاصله گفت:
- هر کاری میخوای بکن، ولی با احتیاط رانندگی کن.
با لبخند «چشم»ی گفتم تا خیال مادر راحت شود. مادر با «خدا همراهتون» به همراه پریزاد از ماشین فاصله گرفت و من توانستم بالأخره به راه بیفتم.
-بابا! مهرزادت دیگه یه مرد کامل شد. سرکار رفت، مستقل شد و زن گرفت. دیگه خیالت راحت! کاش امروز بودی، عروس منو میدیدی و بهت میگفتم این عروس رو خودم ساختم. همونجوری که تو یادم دادی.
آه عمیقی کشیدم. چقدر دلتنگ بودن پدر بودم. نگاهم را به در آرایشگاه دوختم. تماسی با پریزاد گرفتم و رسیدنم را خبر دادم. نیمساعتی در ماشین منتظر ماندم تا بالأخره در آرایشگاه باز شد. دختری اسفند به دست که معلوم بود شاگرد آرایشگر است، بیرون آمد و بعد از کشیدن کل راه را باز کرد و مهری من در پوشش سفیدرنگ عروس، درحالی که مادرم یک طرف او و پریزاد طرف دیگرش قرار داشتند، بیرون آمد. مشتاقانه پیاده شده و ماشین را دور زدم. زنعمو و نسیم هم پشت سر آنان بیرون آمدند. شنل سفیدرنگ تا روی صورت مهری پایین آمدهبود و من چهرهاش را نمیدیدم. پیادهرو عرضی نداشت، با کل دوم دختر، مهری و بقیه به من رسیدند. در ماشین را باز کردم و پاسخگوی «مبارک باد» گفتنها شدم. نگاهم مدام دنبال شکار محبوب زیبایم بود و دوست داشتم هرچه زودتر رخ زیبای او را ببینم. قبل از مهری، مادر دست در گردنم انداخت، سرم را خم کرد و پیشانیام را بوسید و با بغض گفت:
- مبارکت باشه پسرم، ایشالله خوشبخت بشی!
او را در آغوش کشیدم و کنار گوشش آرام گفتم:
- ممنونم مامان! امروز که نباید گریه کنی، خوشحال باش.
بغض مادر شکست و اشکهایش را با نوک انگشت از گوشهی چشمش گرفت و با لبخند گفت:
- خوشحالم مهرزاد! خیلی خوشحالم!
کمی عقب رفت و گفت:
- کمک کن عروست سوار بشه.
«چشم» گفته و با دادن دستهگل به دست مهری، صدای کل بلند پریزاد را شنیدم. به اشتیاق در آغوش کشیدن مهری، فقط دستش را گرفتم و کمک کردم سوار شود. در را که بستم، پریزاد در آغوشم کشید و گفت:
- خوشبخت بشی داداش!
با نوازش کمرش تشکر کردم و بعد از پاسخ به «مبارک باد» زنعمو و نسیم، به شاگرد آرایشگر شاباش داده، ماشین را دور زدم و سوار شدم.
مادر از پنجرهی طرف مهری خم شد و گفت:
- ما با ماشین پریزاد میایم، شما راه بیفتید.
پریزاد سرش را از کنار دست مادر در چارچوب پنجره قرار داد.
- اصلاً عجله نکن خانداداش! برو با عروسخانم دور دور، یک ساعت دیگه بیا باغ، خوب خوش بگذرونید که دیگه تکرار نمیشه.
مادر هم بلافاصله گفت:
- هر کاری میخوای بکن، ولی با احتیاط رانندگی کن.
با لبخند «چشم»ی گفتم تا خیال مادر راحت شود. مادر با «خدا همراهتون» به همراه پریزاد از ماشین فاصله گرفت و من توانستم بالأخره به راه بیفتم.
آخرین ویرایش: