جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 18,585 بازدید, 378 پاسخ و 59 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
تمام مدتی را که در آرایشگاه صرف کردم فقط به یک چیز فکر می‌کردم؛ به حضور پدرم در این جشن. وقتی ماشین را که با گل‌های آبی تزیین شده‌بود را از گلفروش به همراه دسته‌گلی از رزهای آبی تحویل گرفتم و مقابل آرایشگاه نگه داشتم، از آینه به خودم نگاه کردم و با یادآوری پدر گفتم:
-بابا! مهرزادت دیگه یه مرد کامل شد. سرکار رفت، مستقل شد و زن گرفت. دیگه خیالت راحت! کاش امروز بودی، عروس منو می‌دیدی و بهت می‌گفتم این عروس رو خودم ساختم. همونجوری که تو یادم دادی.
آه عمیقی کشیدم. چقدر دلتنگ بودن پدر بودم. نگاهم را به در آرایشگاه دوختم. تماسی با پریزاد گرفتم و رسیدنم را خبر دادم. نیم‌ساعتی در ماشین منتظر ماندم تا بالأخره در آرایشگاه باز شد. دختری اسفند به دست که معلوم بود شاگرد آرایشگر است، بیرون آمد و بعد از کشیدن کل راه را باز کرد و مهری من در پوشش سفیدرنگ عروس، درحالی‌ که مادرم یک طرف او و پریزاد طرف دیگرش قرار داشتند، بیرون آمد. مشتاقانه پیاده شده و ماشین را دور زدم. زن‌عمو و نسیم هم پشت سر آنان بیرون آمدند. شنل سفیدرنگ تا روی صورت مهری پایین آمده‌بود و من چهره‌اش را نمی‌دیدم. پیاده‌رو عرضی نداشت، با کل دوم دختر، مهری و بقیه به من رسیدند. در ماشین را باز کردم و پاسخگوی «مبارک باد» گفتن‌ها شدم. نگاهم مدام دنبال شکار محبوب زیبایم بود و دوست داشتم هرچه زودتر رخ زیبای او را ببینم. قبل از مهری، مادر دست در گردنم انداخت، سرم را خم کرد و پیشانی‌ام را بوسید و با بغض گفت:
- مبارکت باشه پسرم، ایشالله خوشبخت بشی!
او‌ را در آغوش کشیدم و کنار گوشش آرام گفتم:
- ممنونم مامان! امروز که نباید گریه کنی، خوشحال باش.
بغض مادر شکست و اشک‌هایش را با نوک انگشت از گوشه‌ی چشمش گرفت و با لبخند گفت:
- خوشحالم مهرزاد! خیلی خوشحالم!
کمی عقب رفت و گفت:
- کمک کن عروست سوار بشه.
«چشم» گفته و با دادن دسته‌گل به دست مهری، صدای کل بلند پریزاد را شنیدم. به اشتیاق در آغوش کشیدن مهری، فقط دستش را گرفتم و کمک کردم سوار شود. در را که بستم، پریزاد در آغوشم کشید و گفت:
- خوشبخت بشی داداش!
با نوازش کمرش تشکر کردم و بعد از پاسخ به «مبارک باد» زن‌عمو و نسیم، به شاگرد آرایشگر شاباش داده، ماشین را دور زدم و سوار شدم.
مادر از پنجره‌ی طرف مهری خم شد و گفت:
- ما با ماشین پریزاد میایم، شما راه بیفتید.
پریزاد سرش را از کنار دست مادر در چارچوب پنجره قرار داد.
- اصلاً عجله نکن خان‌داداش! برو با عروس‌خانم دور دور، یک ساعت دیگه بیا باغ، خوب خوش بگذرونید که دیگه تکرار نمیشه.
مادر هم بلافاصله گفت:
- هر کاری می‌خوای بکن، ولی با احتیاط رانندگی کن.
با لبخند «چشم»ی گفتم تا خیال مادر راحت شود. مادر با «خدا همراهتون» به همراه پریزاد از ماشین فاصله گرفت و من توانستم بالأخره به راه بیفتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
دلتنگ مهری پنهان شده زیر شنل بودم. برای رفع آن صدایش کردم.
- مهرآواجان؟
ـ بله آقا!
صدای لرزانش به من می‌گفت باز دچار استرس شده است.
- حالت خوبه؟
- بله!
اما احوالات درونی‌اش چیز دیگری را نشان می‌داد.
- نترس عزیزم! امشب بهت خوش می‌گذره.
- نمی‌ترسم.
نگاهی به انگشتانش که گرچه دسته‌گل را گرفته‌بودند، اما همزمان در همدیگر هم فرو رفته‌بودند، انداختم. محبوب من در اضطراب بود و من باید او را آرام می‌کردم. ماشین را کناری نگه داشتم و به طرفش چرخیدم.
- مهرآواجان؟ نگام کن!
سرش را چرخاند.
- بله آقا!
شنل نصف صورتش را پوشانده‌بود.
- شنلتو یه خورده می‌کشی عقب؟
دسته‌گل را رها کرد و با دو دست کمی شنل را عقب کشید و من توانستم چهره‌ی زیباتر از قبل شده‌ی او را ببینم. چشمانش درشت از همیشه شده و سرخ و سفیدی صورتش عیان‌تر بود.
- خوشحال نیستی؟
نگرانی از چشمانش بیرون می‌ریخت.
- هستم.
آرنجم را به فرمان تکیه زده و به او خیره شدم.
- اگه هستی بخند!
لبخند کم‌جانی زد و ادامه دادم:
- هیچ چیز نگران‌کننده‌ای نیست.
نگاهش را پایین کشید.
- منو ببخشید!
انگشتم را زیر چانه‌اش گذاشتم و صورتش را بالا کشیدم.
- چی رو ببخشم؟
نگاهش را به نگاهم دوخت.
- من عروس خوبی برای شما نیستم.
کمی اخم کردم.
- این حرف از کجا اومد؟
کمی نگاهش را به اطراف گرداند.
- خب به خاطر من وایسادین، من نتونستم... .
میان کلامش رفتم.
- دخترجان! من به خاطر خودم‌ وایسادم، برای اینکه راحت‌تر عروس خوشگلمو ببینم، می‌خوام بدون مزاحم بهت خیره بشم و لذت ببرم از قشنگی مهرآوای مهرزاد!
بالأخره لبخندی کوتاه ولی گرم روی لب‌هایش نشست.
- قشنگ شدم؟
چشمکی را به همراه لبخند زدم.
- قشنگ که بودی، قشنگ‌تر شدی!
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
لبخند شیرینش پهن‌تر شد و من غرق در نگاهش گفتم:
- تا مهرزاد هست که نباید از چیزی بترسی.
پلکی زد و قلبم را فروریخت.
- می‌دونم، خوبه که شما هستین.
دلم برای بوسیدنش پر می‌کشید، اما باید خودداری می‌کردم. دستش را میان دستم گرفتم و فشردم.
- اگه بدونی چقدر خوشحالم که تو عروس من شدی؟
گونه‌هایش سرخ شد. دستش را بالا آوردم و به تلافی گونه‌هایش بوسیدم.
- ممنونم که قبول کردی زن من بشی.
سرش را زیر انداخت و طره‌ای از فرفری‌هایس پیش دوید.
- من ازتون ممنونم آقا!
نگاهم آن موی جادویی را رها نکرد.
- برای چی؟
دستی روی دامن لباسش کشید.
- برای عروسی، برای این لباس، برای همه چی!
سرش را بالا آورد و به من نگاه دوخت. آن طره‌ موی بازیگوش را کمی عقب زدم.
- دختر اینا همش وظیفه‌ی منه، نیازی به تشکر نیست.
سری به اطراف تکان داد.
- نه! من باید تشکر کنم، اگه بدتون نمیومد دستتون رو می‌بوسیدم، من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم عروس بشم، من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم کسی باشه که منو بخواد، من مهری بودم که همه می‌گفتن نحسم، مهری برای کلفتی ساخته شده‌بود، مهری همیشه توسری‌خور بقیه بود، فکر می‌کردم جای من همون اتاق گوشه‌ی حیاطه و حقمه کهنه‌ی بقیه رو بپوشم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم... .
دستمالـی از میان جعبه‌ی روی داشبورد بیرون کشیدم. و میان کلامش رفتم.
- بس کن دختر! هرچی بوده تموم شده، باز نریزشون رو داریه.
اشک جمع شده در کنار چشمانش را گرفتم و ادامه دادم:
- اشک بریزی زحمت آرایشگر رو به فنا میدی.
لبخندی زد و با «چشم» سر تکان داد. دستمال را از دستم گرفت و من نگاهم را با تمام وجود به اجزای صورت سفیدش دوختم. به ابروهای کمانی، چشمان درشت سیاه و لب‌های خواستنی او.
- الان مهم فقط آینده‌س، مهم من و توییم که اول زندگی‌مون وایسادیم.
چشمانش را به دستمالـی که در دستش مچاله کرده‌بود دوخته و چیزی نمی‌گفت. سری تکان دادم.
- درسته! من و تو قبل از امشب زندگیمونو شروع کردیم، ولی الان اول راهی هستیم که آخرش می‌رسه به خوشبختی، مهری‌جان همه‌ی گذشته رو فراموش کن، به سال‌هایی فکر کن که من و تو کنار هم با بچه‌هامون خوشبخت زندگی می‌کنیم، من نمی‌تونم گذشته رو عوض کنم، ولی قول میدم آینده‌تو بسازم.
دستم را از کنار صورتش پیش برده و لاله‌ی گوشش را زیر موهایش، با دو انگشت لمس کردم.
- من دیگه هیچی از زندگی نمی‌خوام، جز اینکه تو مادر بچه‌هام بشی.
مهری سرش را بلند کرد و لبخند شیرینی زد.
- یعنی می‌تونم؟
سرم را پیش برده و پیشانی‌اش را بوسیدم.
- تو مامان مهربونی میشی.
لبخند دندان‌نمایی زد. از همان‌ها که عاشقش بودم. دستم را از کنار گوشش پشت گردنش رسانده و پیشانی‌ام را به پیشانی‌اش چسباندم.
- بهت قول میدم تا آخرین نفسی که توی زندگی می‌کشم، قلبم فقط به خاطر تو بزنه.
دستش را پشت گردنم رساند که باعث غافلگیری‌ام شد.
- من هم بهتون قول میدم بدون شما یه روز هم زندگی نکنم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
باز پیشانی‌اش را بوسیدم و کمی فاصله گرفتم. دلم سخت لب‌های سرخش را می‌خواست، اما با وجود مهمان‌هایی که در باغ منتظر بودند، هر تغییری در چهره‌ی مهری برای خودم مسئله‌ساز میشد. دستش را که هنوز روی شانه‌ام بود، گرفتم و‌ روی انگشتان کشیده‌اش را بوسیدم.
- می‌دونی الان چی دلم می‌خواد؟
مشتاق پرسید:
- چی؟
با شیطنت نزدیک شده و آرام گفتم:
- یه چلوندن و خوشمزه‌بازی، از همونایی که مخصوص خودمونه.
گونه‌هایش سرخ شد، سریع عقب کشید و سر به زیر نشست. خنده‌ام بالا رفت.
- ای به قربون شرم و حیات برم من! نترس! همه چی میمونه برای آخر شب، بعد از جشن!
انتهای کلامم را با ضربه‌ی آرامی روی شانه‌اش گفتم و او ملتمسانه گفت:
- آقا...!
باز خندیدم.
- من که کاریت ندارم، چرا خجالت می‌کشی؟ ببین مهری‌جان شب اول ما خیلی‌وقت پیش تموم شد، خجالت مال اون موقع بود، الان فقط باید به من نگاه کنی و بگی چی خوشحالت می‌کنه که من انجام بدم؟
نگاهش را به طرف من چرخاند.
- من الان هم خوشحالم.
شیطنت را کنار گذاشتم باز با لذت به او چشم دوختم.
- من هم... کجا دوست داری قبل از باغ بریم؟
لبخند ملیحی زد.
- هر جا شما بخواین.
پشت انگشتم را به گونه‌اش کشیدم.
- من که فقط می‌خوام کنار تو باشم.
با یادآوری پدر نگاهم‌ را به روبه‌رو دادم.
- ولی دوست داشتم امروز پدرم کنارم‌ بود، کاش می‌تونستیم امروز بریم‌ سر خاکش، اما خوبیت نداره.
به طرف مهری برگشتم.
- فردا بریم پیش بابام؟
- حتماً آقا!
لبخندی برای تشکر زدم.
- دلم‌ براش خیلی تنگ شده مهری!
نگاهش غمگین شد.
- می‌فهمم آقا! من پدر و مادرمو یادم نمیاد، شاید بگید دلتنگیم براشون معنی نداره، ولی من هم دوست داشتم اونا بودن، نمی‌دونم خاک‌ مادرم کجاست، خاک آقام هم...
آهی کشید و من از خودم دلخور شدم که هرگز سر مزار یوسف نرفته‌ام، برای دلداری گفتم:
- عزیزای ما امروز‌ کنارمون هستن و می‌دونم خوشحالن که خوشحالیم، بهت قول میدم همین که برگشتیم‌ بریم سر خاک پدرت، منو ببخش! باید قبل از اینا با هم می‌رفتیم.
با قدردانی لبخند زد.
- ممنونم آقا! شما خیلی خوبین.
شنل روی سرش را مرتب کردم تا عقب نرود.
- خب حالا بگو دلت چی می‌خواد؟
دستم را با دو دست گرفت.
- وقتی شما‌ هستین، واقعاً دیگه هیچی نمی‌خوام.
حرفش قلبم را تکان داد. جریان خوشبختی را درون رگ‌هایم حس کردم. لحظاتی به عمق چشمانش خیره شدم. دلم می‌خواست جهان همین‌جا متوقف شود. من هم جز این یاقوت‌های سیاه که خیره‌ی من بماند، چیزی از زندگی نمی‌خواستم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
با آهسته‌ترین سرعت ممکن به طرف باغ رانندگی کردم، به‌طوری که وقتی به باغ رسیدم، هوا تاریک شده‌بود. در طول راه برای اینکه استرس مهری را کم کنم درمورد عروسی حرف زدم و اینکه رفتار درست چگونه است؛ گرچه مهریِ من قبلاً همه چیز را یاد گرفته‌بود. بعد از خروج از شهر، از جاده‌ی اصلی خارج شدم و از میان کوچه‌باغ‌ها گذشتم تا به باغ عمو رسیدم. درهای باغ کامل باز بود و صدای موسیقی به گوش می‌رسید. چه خوب که این قسمت مسکونی نبود. همین که ماشین را از در وارد کردم. صدای کل کشیدن زن‌ها بلند شد. در ابتدای باغ مکان مخصوصی برای پارک‌ ماشین‌ها بود. بدون آنکه ماشین را پارک کنم، همان ابتدای مسیر قبل از سنگ‌فرش‌های جلوی ساختمان نگه داشتم. سمت راست درختان در تاریکی فرو رفته‌ی باغ قرار داشت و سمت چپ ساختمان، روبه‌رویم هم محوطه‌ی بین باغ و ساختمان بود که با ریسه‌ها روشن کرده‌بودند و معلوم بود قبل از رسیدنمان محل تخلیه‌ی انرژی جوان‌ترها بوده‌است. همه برای استقبالمان پیش آمدند و رو به مهری کردم.
- آماده‌ای؟
مهری لبخند معذبی زد.
- بله آقا!
در را باز کردم و به محض پیاده شدن در آغوش عمو فرو رفتم.
- خوشبخت بشی پسر!
تشکر کردم و از او جدا شدم. مادر اسفند به دست و کل‌کشان جلو آمد و‌ دود اسفند را دور سرم‌ چرخاند.
- مبارکت باشه مهرزادم!
نگاهش پر از اشک بود. دست در گردنش انداخته و شانه‌اش را بوسیدم.
- خوشحال باش مادر!
مادر دست روی صورتم گذاشت.
- خوشحالم‌ مادر! خوشحال تر از همیشه.
جواب تبریکات دایی‌فریبرز و زن‌دایی و دامادهایش را هم داده و با صدای بلند هومان که جلوی‌ ماشین ایستاده‌بود، رو به طرف او‌ برگرداندم.
- مهرزاد اولین آذرپی‌ای بود که عروس آورد. یاد بگیر هوشمند! نصف توئه.
دخترها خندیدند و هوشمند اخم کرد.
- یکی اینو باید به تو بگه هیکل!
قبل از اینکه بحث پسرها بالا بگیرد، زن‌عمو هر دو را عقب زد و گفت:
- راه باز کنید آقاداماد برسه به عروس‌خانم.
با اشاره‌ی او جوان‌ترها که مقابل ماشین ردیف شده‌بودند، با ریتم شاد موزیک دست می‌زدند و‌ منتظر پیاده شدن مهری بودند تا بقیه شور و هیجانشان را تخلیه کنند، راه باز کردند و زن عمو با گفتن «مبارکت باشه، عروست منتظره» مرا راهنمایی کرد. ماشین را دور زده و طرف دیگر قرار گرفتم. به محض باز کردن در، باران برف‌شادی روی سرم‌ باریدن گرفت. کلافه شدم و سر برگرداندم تا ببینم این سبک‌بازی کار کیست. پریزاد و‌ تیانا دختردایی پانزده‌ساله‌ام را خندان و مجهز به اسپری برف‌شادی دیدم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
برای پریزاد چشم‌ ریز کردم و‌ او با خنده‌ای دوباره در صورتم برف شادی را فشرد. من رو برگرداندم و او بلند کل کشید. به دنبالش جیغ و‌ هورای جمع بلند شد. ترجیح دادم بی‌خیال آن‌ها شده و و دست مهری را که کمی خود را به بیرون تمایل داده‌بود، بگیرم. همین که دستان ظریف محبوبم‌ را گرفتم، با طمأنینه از ماشین پیاده شد.با کنار هم‌ قرار گرفتن ما، صدای جیغ و هورای جوان‌ترها آنقدر بلند شد که با هماهنگی موسیقی بلند دیگر چیزی نشنیدم و فقط سعی کردم از میان شور و هیجان و برف‌های گهگاه اسپری شده، زودتر به جایگاه تعیین شده‌مان برسم‌، شاید از حجم هیجان و صداها کمتر شود.
روی تخت تشکچه و متکا گذاشته‌بودند. همین که نشستیم بزرگ‌ترها از جمع دور شده‌ و‌ جای دیگر دور هم نشستند. ایوان مقابل ساختمان که ما‌ نشسته‌بودیم، آنقدر وسعت نداشت تا همه‌ جا بگیرند. پس جوان‌ترها ترجیح دادند شادی خود را در محوطه‌ی ریسه‌بندی شده پی بگیرند. مادر کنار دست مهری ایستاده، خم شده و‌ درحال صحبت‌های آرام با او بود، همین که سر بلند کرد پریزاد دست به شنل او‌ برده و آن را باز کرد. گرچه بیشتر دوست داشتم روی سرش باشد، اما‌ فرصت اعتراض نیافتم. مادر بعد از مهری سراغ من آمد و پرسید:
- مهرزادجان چیزی لازم‌ نداری؟
- نه مادر ممنونم!
به میز کوچک و پر‌بار مقابلمان اشاره کردم.
- همه چی هست، شما‌ بفرمایید راحت باشید.
مادر با لبخندی سر تکان داد و دور شد تا کنار زن‌عمو و زن‌دایی بنشیند. پریزاد مهری را رها نکرد. نگاهم را به مهری دوختم. موهایی که به اصرار من جمع نشده‌بودند با ریختن اطراف شانه‌هایش جادوی فرهایش را نمایان می‌کرد. فرهای سیاه چون آبشار صورتش را قاب کرده و‌ تضاد زیبایی را با رنگ سفید لباسش ساخته‌بودند. تاج سفید درخشان، میان خرمن سیاهش و تور پر از چینی که قسمت اعظم موهای پشت سرش را پنهان می‌کرد و تا انتهای موهایش بلندی داشت، او را همچون فرشته‌های داستان‌های کودکانه کرده‌بود و من از عروسم همین را می‌خواستم. مهری فرشته‌ی روزهای آینده‌ی من بود!
صدای سلام گفتن همزمان دونفر نگاهم را از مهری گرفته و سر چرخاندم. از دیدن دونفری که مقابلمان ایستاده‌بودند، متعجب شدم. برخاستم و همراه من مهری هم برخاست. جواب سلام و بعد تبریک امیرحافظ و‌ مرصاد را همراه با فشردن دست هر دو دادم و شگفتی‌ام از حضورشان را اصلاً پنهان نکردم.
- فکر نمی‌کردم اینجا ببینمتون.
امیرحافظ لبخندی زد.
- خانم آذرپی! دعوتمون کردند.
رو به طرف پریزاد چرخاندم که شال صورتی را از پشت گردنش روی سرش آورده‌بود.
- داداش! مامان گفتن حالا که خانواده‌ی مهری‌جون نیستن، آقایون رو به نمایندگی از اونا دعوت کنیم.
از نزدیکی پسرها به خانواده‌ام متعجب شدم، اما رو به آن‌ها کردم.
- خیلی خوب کردید اومدید، خوشحال شدیم، باید خودم دعوتتون می‌کردم، اما خوشبختانه مادر‌ کم‌کاری منو جبران کردن.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
امیرحافظ «خواهش می‌کنم» گفت‌ و بعد از تبریک‌ هر دو نفرشان به‌ مهری‌ و‌ پاسخ‌ مودبانه‌ی او‌، می‌توانستم بهت چهره‌ی پسرها از رفتارش را ببینم. برای هر دوی ما آرزوی خوشبختی کردند و از ما دور شدند و در قسمت مردانه جمع نشستند. با رفتن آن‌ها رو به پریزاد کردم.
-پری از کی تا حالا پسرای غفور خودمونی شدن؟
پریزاد چشم گرد کرد.
- وا داداش؟ خودمونی نشدن، فقط از همون موقع که همراه ما‌ از روستا برگشتن، مامان شماره‌هاشونو گرفت، بالأخره یکیشون مکانیکه و‌ اون یکی دکتر، لازممون میشدن. وقتی هم حرف از عروسی تو شد، مامان گفت روی خوشی نداره هیشکی از روستا نیست، گفتم پسرها رو خبر کنیم، بد کاری که نکردیم؟
- والا چی بگم؟
رو به طرف مادر که مشغول صحبت با زن‌دایی و زن‌عمو در طرف دیگر بود، کردم و لحظاتی به او نگاه کردم. پسران غفور همچون پدرشان مطمئن بودند، پس نباید نگرانی به دلم راه می‌دادم، شاید بهتر هم بود این دو پسر در این شهر غریب بودند.
پریزاد سرش را خم کرد و کنار گوشم گفت:
- آقادوماد افتخار نمیدن ما رو یه دور مهمون کنن؟
سؤالی سرم را به طرفش چرخاندم. او با خنده‌ی شیطنت‌آمیزی گفت:
- می‌خوای سن رو خلوت کنم خودت و عروس‌خانم دست بگیرید مجلسو؟
تازه منظورش را فهمیدم و چشم گرد کردم. پریزاد همیشه برای اذیت کردن من آماده بود.
- پری کی دیدی من برقصم که حالا از من یه چنین چیزی می‌خوای؟
پریزاد خنده‌ی سرخوشی کرد.
- نه داداشمو می‌شناسم، شما باکلاسی، لِولت به ما بی‌کلاس‌ها نمی‌خوره افتخار بدی، فقط گفتم عروسیته شاید خواستی خودتو تخلیه کنی، حیف شد رقص عروس و دوماد رو از دست دادیم.
به طرف سن اشاره کردم که چهار دختر‌دایی‌‌ام با دو نوه نوجوانش در یک طرف بودند و نسیم در طرف دیگر، اما نزدیک به هوشمند و در ضلع مقابل هومان با شور و هیجانی که هیچ به هیکلش نمی‌آمد، در میانه‌ی میدان با ریتم موسیقی سرگرم بودند.
- برو دختر! برو از قافله عقب نمونی، می‌دونم دل تو دلت نیست بری اونجا.
سری کج کرد و حرکتی به گردنش داد و تا کنار دست مهری رفت.
- پس با اجازه‌ی شما خان‌داداش، عروس خانومو هم با خودمون می‌برم.
تا دست مهری را گرفت، چشم گرد کردم. مهریِ من به میان آن جمع برود؟ هوشمند و هومان پسرعموهایم بودند، اما من باز هم دوست نداشتم عروسم به میان آن‌ها برود. مهری با ابروهای بالا رفته از تعجب گفت:
- ممنون پری‌خانم! من واقعاً بلد نیستم.
- مگه بلدی می‌خواد؟ پاشو!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
هیچ نمی‌خواستم با حضور پسرها در میانه‌ی میدان، محبوب من هم آنجا برود، اما می‌ترسیدم لب باز کنم و‌ باز پریزاد محکومم کند، گفتم:
- پری راحتش بذار!
- کاری باهاش ندارم، تو خوش‌گذرونی بلد نیستی، قرار نیست مهری‌جون پای تو بسوزه.
مهری جواب داد:
- من راحتم.
پریزاد به اجبار او ر‌ا بلند کرد.
- من ناراحتم، بلند شو بریم، عروسیته‌ها! باید خوش بگذرونی.
پریزاد نگران گفت:
- می‌ترسم بد بشه، بذارید همین‌جا بمونم.
پریزاد سر بالا انداخت.
- نه حواسم بهت هست، قرار نیست تانگو بری که، بیا بین ما جوونا باش!
پریزاد مهری را همراه خود برد و‌ من نگاه نگرانم را به جمع جوان‌ترها دادم. با ورود مهری و‌ پریزاد جیغ و داد آن‌ها بیشتر شد. نمی‌دانم پسرعموهایم از حساسیت من خبر داشتند که به محض ورود او از جمع جدا شدند. نفس آسوده‌ای کشیدم. جمع دخترانه‌ای که مانده‌بود، ایرادی نداشت. هوشمند به جمع مردها پیوست و هومان به طرف من آمد. نگاهم به جمع رقاص‌ها بود که با ورود مهری، پریزاد همه را وادار کرده‌بود دستان همدیگر را گرفته و با ریتم موزیک هماهنگ شوند. نگاهم را از میان جمع فقط به مهری دوخته‌بودم که دستانش از یک سو در دست پریزاد و از سوی دیگر در دست تابنده دختر‌ بزرگ دایی‌ام بود که با وجود داشتن دختران نوجوان هنوز احساس جوانی داشت. مهری سعی می‌کرد با آن‌ها هماهنگ شوند. لبخندی روی لبم نشست، رفتن او میان جمع زیاد هم بد نشد، این جشن مال مهری بود و او باید خوش می‌گذراند.
هومان هیکل درشتش را روی تخت کنار دست من انداخت. نفس‌نفس می‌زد و مطمئن بودم تمام تنش عرق کرده‌است.
- باز هم مبارک‌ باشه شاه‌دوماد!
رو به طرفش چرخاندم.
- ممنوم ازت پسر! کل زحمت این جشن روی دوش تو و هوشمند بود.
- کاری نکردیم پسرعمو! همش وظیفه بود.
می‌خواستم به طرف مهری باز گردم و که آرام گفت:
- راستی این زاله قوم و خویش زنته؟
به طرف جمع مردها نگاه گرداندم.
مرصاد و امیرحافظ پشت به جمع دخترهای میان مجلس نشسته و به حرف‌های عمو گوش سپرده‌بودند. از این رفتار محجوبانه دو برادر کیف کردم.
- اونطوری که بگم نسبت نزدیک دارن نه، ولی خب توی روستا همه همدیگه رو می‌شناسن، مامان به عنوان خانواده‌ی عروس اینا رو دعوت کرده، برای خانواده مهری سخت بود تا اینجا بیان.
هومان «اوهوم»ی گفت و بعد از چند لحظه ادامه داد:
- زاله مکانیکی داره؟
به طرف هومان برگشتم.
- اسمش مرصاده، توی یه گاراژ کار می‌کنه، برادرش امیرحافظ هم پزشکی می‌خونه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
هومان همان‌طور که نگاهش به پسرها بود، سری تکان داد
- جالبه... یه برادر دکتر، اون یکی مکانیک، چه تضادی!
ابرویی بالا انداختم.
- خب این هم یه جورشه، همه که شبیه هم نیستن.
- کنجکاوم‌ با این زاله بیشتر آشنا‌ بشم.
کمی اخم کردم.
- نگو‌ زال! اسم داره، اسمش هم مرصاده.
شانه‌ای بالا انداخت.
- خب زاله دیگه!
- به هرحال خوب نیست، فکر‌ کن یکی به جای هومان بهت بگه هیکل خوبه؟
- نه که هوشمند نمیگه.
خندیدم. با یادآوری لقبی که هومان به خاطر تضاد موی سیاه خودش و موی قهوه‌ای‌رنگ برادرش روی او گذاشته‌بود، گفتم:
- تو هم بهش میگی قرمزی این به اون در.
خندید و گفت:
- حقشه! تا وقتی بگه هیکل، می‌شنوه.
موهای انبوه سرش را به عادتی که داشت از پشت بسته بود که اکنون کمی نامرتب شده‌بود. آن‌ها را از کش باز کرد و درحالی که مرتب می‌کرد تا دوباره ببندد، گفت:
- ولی هنوز با یه زال برخورد نداشتم، اسمش مرصاد بود؟
- آره، حالا که اینقدر مشتاقی پاشو باهم بریم اون‌طرف پیش مردها بشینیم، اونجا من راحت‌ترم.
هومان بلند خندید و همراه با برخاستن گفت:
- چشم مهرزادخان! بفرما بریم.
تا برخاستم که برویم هومان دو انگشتش را در دو گوشه‌ی لبش گذاشت و رو به طرف دخترهای میان محوطه سوت بلبلی بلندی کشید که هیجان دخترها را مضاعف کرده و آن‌ها هم با هو کشیدن جوابش را دادند. سری از تأسف برای این کار هومان تکان دادم. او علی‌رغم شباهت ظاهری زیادی که به پدرم داشت، هیچ از اخلاق سنگین او همراه خود نبرده‌برد. رفتار هوشمند هم بیشتر به عمو‌برزو می‌خورد، من اما سعی کرده‌بودم تمام عمر شبیه پدرم رفتار کنم، گرچه از نظر ظاهری به دایی‌فریبرز بیشتر شبیه بودم.
جشنمان‌ جشن کوچکی بود، اما‌ من راضی بودم، چرا که مهری شاد بود و زود با خانواده‌ی من صمیمی شده‌بود. بعد از شام بالأخره جشن را جمع و‌ جور کردند. مرصاد و‌ امیرحافظ قبل از همه با دادن کادویشان خداحافظی کرده و‌ رفتند. هومان به خواست عمو زحمت رساندن آن‌ها را کشید و من متعجب شدم از مهره‌ی ماری که این دو برادر داشتند و عمو و هومان هم به سرعت با آن‌ها صمیمی شدند. بعد از عکس گرفتن‌های خانوادگی و تکی که زحمتش را تانیا دختردایی‌ عکاسم کشید. خانواده‌ی دایی هم خداحافظی کردند و رفتند. دیگر باغ خلوت شده‌بود و همه سرپا در محوطه بودیم. مادر مشغول جمع کردن ریخت و‌ پاش‌ها شده‌بود که هوشمند با گفتن «بچه‌ها جمع می‌کنن» او را از کار بازداشت. منظور هوشمند به کمک‌هایی بود که از افراد کارگاهشان آورده‌بود تا وظیفه‌ی سرو و جمع کردن شام‌ را به عهده بگیرند. در میان وسایلی که مادر به طرف ماشین پریزاد می‌برد شنل مهری‌ را دیدم، من که گوش به عمو داشتم که توصیه‌هایی در باب زندگی به من می‌داد، عذرخواهی کردم و مادر را صدا کردم تا شنل را به دستم برساند. تا شنل به دستم رسید، در حال گوش دادن به ادامه‌ی حرف‌های عمو، نگاهم‌ را به‌ مهری دادم که‌ بین پریزاد و نسیم ایستاده‌بود و حرف‌های آن‌ها را گوش می‌داد. گونه‌های گل‌انداخته و چهره‌ی شادابش هیچ‌ اثری از آن دختر‌ مضطرب قبل از جشن نداشت.
 
بالا پایین