- Aug
- 108
- 1,549
- مدالها
- 2
- دلیل؟ اگه شما جای ما بودین سر اون عفریته رو همین جا میزدین.
- چه حرفی مرد مومن؟ بچم رو کشته.
- زنم حالش بده، عفونت کل تنش رو گرفته. داره از دستم میره.
- خانمم که گفت منصرف شده، به چه حقی نشستی زیر پاش و شدی شیطون رجیم زیر گوشش؟
- هر کدومشون یه چیزی میگفت. رنگ خانم پریده بود، اون حرفها اینقدر سنگین و دردناک بودن که شونههای آقا رو هم انگار خم کردن، هرچی نباشه اونها هم پدر و مادر بودن. هنوز هم صدای گریهها و عربدههای اون مردها رو یادمِ. امان از آدمیزاد و طمعش.
- مگه ماهرخ چیکار کردهبود؟
- اون توی کارش خوب بود، اینقدر خوب که از هرجایی میرفتن پیشش، اما این وسط چندتا درخواست غیرقانونی رو بهخاطر پول زیادش قبول میکنه و اینقدر ادامه میده که بالاخره میفهمن و پروانهی کارش رو باطل میکنن. ماهرخ هم بعد از اون ماجرا شروع میکنه کار خلاف کردن و آخرش هم همین بیاحتیاطی و دندون تیزیش کار دستش میده. اون روز هم با وساطت آقا ولش کردن و اون هم توبه کرد، اما چه توبهای؟ اون موقعها اینجا مثل امروز نبود، یه روستای کوچیک که خبرهاش سریع پخش میشد. جهانخان بعد شنیدن ماجرا برای بردن دخترش اومد، اما ماهرخ هربار میگفت میخوام کمک دست خواهرم باشم و دینم رو ادا کنم و جهانخان رو برای موندش راضی میکرد. همه چی به ظاهر خوب بود، تا اینکه یه روز توی روستا پیچید که ماهرو کنار چشمه با مرد غریبه حرف میزده، مثل اینکه خیلی هم به همدیگه نزدیک بودن.
- واقعاً ماهرو بود؟ سلمانبیگ چی؟ اون چیکار کرد؟
- یه لحظه زبون به دهن بگیرین بقیش رو میگم. مثل بت خانوم رو میپرستید، خانوم میگفت ماه سیاهه چشم بسته قبول میکرد و میگفت حتماً سیاهِ که ماهرو میگه، اما امان از مردمی که آتیش شدن با حرفاشون و... .
- خانما، بفرمایید شام.
پریچهر با چشمهای منتظر به اَسرین مینگرد.
- بعد غذا همش رو واستون میگم. نگران نباشین! بیاین بریم، بیاین!
هر دو از ایوان خارج میشوند و کنار سفرهی هزاررنگ جای میگیرند.
- انشالله که نذرتون قبول باشه خاتون.
- خدا قبول کنه سودابهخانم.
- خدا سایهی شما و سیوان خان رو از سر روستا کم نکنه.
- انشا... بفرمایید، نوش جان.
- چه حرفی مرد مومن؟ بچم رو کشته.
- زنم حالش بده، عفونت کل تنش رو گرفته. داره از دستم میره.
- خانمم که گفت منصرف شده، به چه حقی نشستی زیر پاش و شدی شیطون رجیم زیر گوشش؟
- هر کدومشون یه چیزی میگفت. رنگ خانم پریده بود، اون حرفها اینقدر سنگین و دردناک بودن که شونههای آقا رو هم انگار خم کردن، هرچی نباشه اونها هم پدر و مادر بودن. هنوز هم صدای گریهها و عربدههای اون مردها رو یادمِ. امان از آدمیزاد و طمعش.
- مگه ماهرخ چیکار کردهبود؟
- اون توی کارش خوب بود، اینقدر خوب که از هرجایی میرفتن پیشش، اما این وسط چندتا درخواست غیرقانونی رو بهخاطر پول زیادش قبول میکنه و اینقدر ادامه میده که بالاخره میفهمن و پروانهی کارش رو باطل میکنن. ماهرخ هم بعد از اون ماجرا شروع میکنه کار خلاف کردن و آخرش هم همین بیاحتیاطی و دندون تیزیش کار دستش میده. اون روز هم با وساطت آقا ولش کردن و اون هم توبه کرد، اما چه توبهای؟ اون موقعها اینجا مثل امروز نبود، یه روستای کوچیک که خبرهاش سریع پخش میشد. جهانخان بعد شنیدن ماجرا برای بردن دخترش اومد، اما ماهرخ هربار میگفت میخوام کمک دست خواهرم باشم و دینم رو ادا کنم و جهانخان رو برای موندش راضی میکرد. همه چی به ظاهر خوب بود، تا اینکه یه روز توی روستا پیچید که ماهرو کنار چشمه با مرد غریبه حرف میزده، مثل اینکه خیلی هم به همدیگه نزدیک بودن.
- واقعاً ماهرو بود؟ سلمانبیگ چی؟ اون چیکار کرد؟
- یه لحظه زبون به دهن بگیرین بقیش رو میگم. مثل بت خانوم رو میپرستید، خانوم میگفت ماه سیاهه چشم بسته قبول میکرد و میگفت حتماً سیاهِ که ماهرو میگه، اما امان از مردمی که آتیش شدن با حرفاشون و... .
- خانما، بفرمایید شام.
پریچهر با چشمهای منتظر به اَسرین مینگرد.
- بعد غذا همش رو واستون میگم. نگران نباشین! بیاین بریم، بیاین!
هر دو از ایوان خارج میشوند و کنار سفرهی هزاررنگ جای میگیرند.
- انشالله که نذرتون قبول باشه خاتون.
- خدا قبول کنه سودابهخانم.
- خدا سایهی شما و سیوان خان رو از سر روستا کم نکنه.
- انشا... بفرمایید، نوش جان.
آخرین ویرایش: