جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,530 بازدید, 102 پاسخ و 35 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- دلیل؟ اگه شما جای ما بودین سر اون عفریته رو همین جا می‌زدین.
- چه حرفی مرد مومن؟ بچم رو کشته.
- زنم حالش بده، عفونت کل تنش رو گرفته. داره از دستم میره.
- خانمم که گفت منصرف شده، به چه حقی نشستی زیر پاش و شدی شیطون رجیم زیر گوشش؟
- هر کدومشون یه چیزی می‌گفت. رنگ خانم پریده بود، اون حرف‌ها اینقدر سنگین و دردناک بودن که شونه‌های آقا رو هم انگار خم کردن، هرچی نباشه اون‌ها هم پدر و مادر بودن. هنوز هم صدای گریه‌ها و عربده‌های اون مردها رو یادمِ. امان از آدمیزاد و طمعش.
- مگه ماهرخ چی‌کار کرده‌بود؟
- اون توی کارش خوب بود، اینقدر خوب که از هرجایی می‌رفتن پیشش، اما این وسط چندتا درخواست غیر‌قانونی رو به‌خاطر پول زیادش قبول می‌کنه و اینقدر ادامه میده که بالاخره می‌فهمن و پروانه‌ی کارش رو باطل می‌کنن. ماهرخ هم بعد از اون ماجرا شروع می‌کنه کار خلاف کردن و آخرش هم همین بی‌احتیاطی و دندون تیزیش کار دستش میده. اون روز هم با وساطت آقا ولش کردن و اون هم توبه کرد، اما چه توبه‌ای؟ اون موقع‌ها اینجا مثل امروز نبود، یه روستای کوچیک که خبرهاش سریع پخش می‌شد. جهان‌خان بعد شنیدن ماجرا برای بردن دخترش اومد، اما ماهرخ هربار می‌گفت می‌خوام کمک دست خواهرم باشم و دینم رو ادا کنم و جهان‌‌خان رو برای موندش راضی می‌کرد. همه چی به ظاهر خوب بود، تا اینکه یه روز توی روستا پیچید که ماهرو کنار چشمه با مرد غریبه حرف میزده، مثل اینکه خیلی هم به همدیگه نزدیک بودن.
- واقعاً ماهرو بود؟ سلمان‌بیگ چی؟ اون چی‌کار کرد؟
- یه لحظه زبون به دهن بگیرین بقیش رو میگم. مثل بت خانوم رو می‌پرستید، خانوم می‌گفت ماه سیاهه چشم بسته قبول می‌کرد و می‌گفت حتماً سیاهِ که ماهرو میگه، اما امان از مردمی که آتیش شدن با حرفاشون و... .
- خانما، بفرمایید شام.
پریچهر با چشم‌های منتظر به اَسرین می‌نگرد.
- بعد غذا همش رو واستون میگم. نگران نباشین! بیاین بریم، بیاین!
هر دو از ایوان خارج می‌شوند و کنار سفره‌ی هزار‌رنگ جای می‌گیرند.
- انشالله که نذرتون قبول باشه خاتون.
- خدا قبول کنه سودابه‌خانم.
- خدا سایه‌ی شما و سیوان خان رو از سر روستا کم نکنه.
- انشا... بفرمایید، نوش جان.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- یالله. خاتون، چیزی کم و کسر نیست؟
با شنیدن صدای سیوان، سر بالا می‌گیرد و تنها سایه‌ی او را کنار در می‌بیند.
- نه پسرم، برو شامت رو بخور!
- چشم، نوش‌جان.
با خروج سیوان صدای پچ پچ زن‌ها بلند می‌شود.
- ماشاالله، خدا حفظش کنه!
- هرچی از آقا بودنش بگم کم گفتم.
- انگار مهره‌ی مار به کمر این پسر بستن.
- شونه‌هاشو دیدی؟
- مگه میشه نبینم! انگار خدا کل وقتش رو صرفش کرده.
- روناک رو نگاه!
- دختره‌ی ایکبیری.
توجه پریچهر به سخنان دو دختری که مقابلش نشسته‌اند جلب می‌شود.
- دیدی نگاهش رو؟ تا آقا‌سیوان اومد ناز و اداش رو شروع کرد.
- انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش مثل تراکتور می‌لومبوند.
- خیلی بدبخته، چندسال دنبال آقاست، اما تو بگو یه نگاه؟ اصلا بهش محل نمی‌ده.
- چه فایده؟ از رو هم نمی‌ره.
- بنظرم مهم نیست.
- ینی چی؟
- همین که نازدارخاتون اینقدر خاطر رونام رو می‌خواد کافیه، آقا هم که دنیا رو برای مادرش بهم می‌ریزه.
- چی بگم والله، خدا آقا رو نجات بده.
با سقلمه‌ای که به پهلویش می‌خورد نگاهش را از آن دو می‌گیرد.
- چی شده خانم؟ غذاتون رو بخورین! سرد شد، الان سفره رو جمع می‌کنن، گرسنه می‌مونین.
بعد از اتمام شام نیز به پریچهر اجازه بلند شدن نمی‌دهند و خودشان سفره را جمع می‌کنند. پریچهر با دیدن جنب‌و‌جوش بقیه متعجب به اَسرین نگاه می‌کند.
- چرا توی حیاط بالشت و فرش می‌برن؟
- هر سال بعد از شام دور‌تا‌دور حیاط رو تخت می‌چینن و با قلیون و تنقلات از مهمون‌ها پذیرایی می‌کنن. اگه بخواین تا وقتی که تخت‌ها رو آماده می‌کنن می‌تونیم توی باغ قدم بزنیم و بقیه‌ی ماجرا رو براتون تعریف کنم.
با موافقت پریچهر هر دو بلند می‌شود و راه باغ را در پیش می‌گیرند. صدای فواره‌ی آب وسط حیاط و بوی توتون و ذرت همه جا را پر کرده‌است، هر دو از میان مسیر سنگ‌فرشی که با چراغ‌های اطرافش روشن شده‌است، عبور می‌کنند.
- هر روز تعداد مردمی که می‌گفتن خانم رو می‌بینن بیشتر می‌شد، ماهرو حالش بد بود، دائم گریه می‌کرد و قسم می‌خورد که اون نیست؛ تا اینکه یه روز که آقا برای سرکشی به زمین‌ها میرن، زن‌ها جلوشون رو می‌گیرن و میگن که زنش رو از توی روستا جمع کنه، روستاشون شده انگشت‌نما و زیر اون چهره‌ی معصوم شیطون خوابیده و نفرینش می‌کنن، وقتی هم که آقا ازشون مدرک می‌خواد و باهاشون با تندی حرف می‌زنه، یکیشون جلو میاد و سکه‌ای که فقط زن‌های خان به گُلوَنیشون می‌بندن رو کف دست خان می‌ذاره، مثل اینکه حرف‌های خوبی هم بهشون نمی‌زنن.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- اون روز وقتی آقا برمی‌گرده، هیچی به ماهرو نمی‌گه و میره سروقت صندوق لباسا و می‌بینه که اون سکه برای لباسِ زنشه؛ خانمم همون موقع سر میرسه و لباس‌های پخش شده‌ی وسط اتاق و سکه‌ی داخل دست آقا رو می‌بینه، عصبی میشه و بحث می‌کنن که چرا بهش اعتماد نداره و این انتظار رو از اون نداشته. ماهرو اینقدر توی این مدت تحت فشار بوده که هرچی آقا سعی می‌کنه آرومشون کنه گوش نمیده و صداش هر لحظه بلندتر میشه و بچه‌ها هم که این وسط از صدای بلند مادرشون هراسون میشن، صدای گریشون بلند میشه. آخرش هم سلمان‌بیگ برای اولین‌بار سرشون داد می‌زنه، شاید با خودت بگی چیزی نشده که، توی همه زندگی‌ها پیش میاد، اما عشق بین اون دو تا اینقدر عمیق بود که حتی یه اخم هم حکم خنجر رو براشون داشت. خلاصه که آقا شبش از ماهرو می‌خواد که چند روزی بیرون نره که پی ماجرا رو بگیره و بفهمه قضیه چیه، روزها می‌گذشت و هر چی آقا می‌گشت چیز جدیدی به جز همون حرف‌های قدیمی نصیبشون نمی‌شد. یه شب که بازم اهالی روستا شروع می‌کنن حرف زدن به ماهرو‌خانم، سلمان‌بیگ می‌رسه و باهاشون دست به یقه میشه. وقتی هم خونه میاد برای اینکه حال خانم رو بد نکنن چیزی نمیگن و میرن توی اتاق خودشون و تا خِرخِره از اون کوفتی‌ها می‌خورن.
پریچهر با چهره‌ای نگران و غم‌زده دو می‌زند:
- اون سکه چی؟ واقعا ماهرو بود؟
- معلومه که نه. اون موقع‌ها مردم شهر زیاد می‌اومدن چشمه، آخه چشمه‌ی آب گرم روستا معروف بود؛ ماهرخ هم لباس‌های خواهرش رو می‌پوشیده و می‌رفته اونجا، معلوم نبوده حالا که به بی‌پولی خورده چه فکری با خودش کرده که همچین غلطی می‌کرده. یه شب که باز هم لباس‌ها رو پوشیده و آماده رفتن شده آقا سر ‌می‌رسه و چون هشیار نبوده اول متوجه نشده و به خیال خودش ماهرو رو موقع ارتکاب جرم گیر انداخته، دستش رو گرفته و بردش سمت اندرونی، اما همین که سمتش برگشته و عطرش رو حس کرده، فهمیده ماهرو نیست و خواسته از خودش دورش کنه، اما اون افعی مثل اینکه لقمه‌ به این بزرگی رو حاضر نبوده از دست بده که هر چی آقا حرف زده و بیرون هولش داده از رو نرفته و آخرش هم مجبور شده با فریاد بیرون از اتاق پرتش کنه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- فردا صبح که اثر اون همه نوشیدنی از سرش می‌پره و تازه متوجه میشه قضیه از چه قراره، میره که با ماهرو درباره‌ی خواهرش حرف بزنه و فکری به حالش کنه، اما هر چی می‌گرده خانم رو نمی‌بینه و از ترس اینکه نکنه دیشب همه چی رو دیده و چیزی که نبوده رو اشتباه فهمیده باشه، از خونه بیرون می‌زنه که پیداشون کنه. چند ساعتی می‌گذره که به سلمان‌بیگ خبر می‌رسه خونه‌‌اش آتیش گرفته، وقتی آقا برمی‌گرده می‌بینه ماهرو خودش رو حلق‌آویز کرده و اتاق هم آتیش زده. سلمان‌بیگ هم در رو می‌شکونه و تن سوخته‌ی خانم رو بیرون میاره.
- پس دستش... ؟
- سوختگی‌های دستش یادگار اون روزِ.
- کوهیار چی؟
- وقتی کوهیار از مدرسه برمی‌گرده، مادرش رو توی اون وضعیت می‌بینه و خودش رو بهش می‌رسونه که نجاتش بده، اما قفسه‌ی کنار انبار می‌افته روش و اون هم می‌سوزه؛ بعد اینکه آتیش خاموش شد آقا تازه می‌فهمه که بچه‌اش هم توی اون اتاق بود.
- چی به سر ماهرخ اومد؟
- سکه‌های دور سربند ماهرو رو درآورد و فرار کرد. خدا از گناهش نگذره!
- طفلی!
نجمه با دیدن قطره اشکی که روی صورت پریچهر می‌افتد، هول‌زده صورتش را پاک می‌کند و او را دقیقه‌ای به سی*ن*ه‌اش می‌فشارد.
- پریچهر‌خانم، گربه نکنین! اگه آقا بیان و ببین من گریه انداختمتون بدبخت میشم.
پریچهر با نفس عمیقی که می‌کشد لبخند می‌زند و با لحنی مطمئن اَسرین را مخاطب قرار می‌دهد:
- نیازی نیست نگران باشی. سیوان از چیزی خبر دار نمیشه.
- جان‌ آقا سیوان قسمتون میدم که از من نشنیده بگیرین، اگه کسی بفهمه که من از این قضیه چیزی گفتم روزگارم سیاه میشه.
پریچهر نوازش‌وار دستش را پشت اَسرین می‌کشد.
- قول میدم. گفتم که نیازی نیست نگران با... .
- پریچهر‌.
با شنیدن صدای سیوان اَسرین دست‌پاچه سر برمی‌گرداند.
- سلام آقا‌ سیوان.
سیوان به آن‌ها نزدیک می‌شود و دستش را دور شانه‌ای پریچهر می‌پیچد.
- سلام اَسرین‌خانم؛ دستتون درد نکنه که هوای ایال ما رو داشتین.
سرش را زیر می‌اندازد و عقب می‌ایستد.
- وظیفه بود آقا؛ با اجازه.
سپس می‌چرخد و با گام هایی بلند از آن‌ها دور می‌شود.
- خب، چه خبرها؟ اَسرین چرا فرار کرد؟
- فرار؟
سیوان با تک خندی دستش را درون جیبش فرو‌می‌دهد و به ابروی بالا رفته‌ی پریچهر نگاه می‌کند.
- آره فرار. هر دوتاتون مثل بچه‌های خطاکار شدین.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
پریچهر مشتش را بر سی*ن*ه‌ی سیوان می‌کوبد.
- اذیت نکن! طفلی فرار نکرد، فقط کار داشت. چرا مثل بازپرس‌ها شدی؟
سیوان بینی سرخ پریچهر را میان انگشتانش می‌فشارد.
- خیلی خب... عصبانی نشو! سعی می‌کنم باور کنم که خبطی نکردین. بهت خوش گذشت؟
پریچهر پشت چشمی نازک می‌کند و به سیوان نزدیک‌تر می‌شود.
- خوش گذشت، اما همش دلم واست تنگ می‌شد.
- آخ‌آخ، من که مردم برای اون دل کوچیکت.
طنازانه می‌خندد و دستی که روی شانه‌ش است را نوازش می‌کند.
- کاش امشب تموم نشه، نمی‌خوام فردا برسه. دلم واست تنگ میشه سیوان!
- قزات له گیانم هناس*! دل منم واست تنگ میشه، اما تا چشم بهم بزنی میام پیشت و دیگه هرکاری هم کنی نمیتونی ازم دور بشی.
- سی... .
- خان، سیوان‌خان.
پریچهر سریع فاصله می‌گیرد و سیوان با اخم به معین که با سری پایین افتاده به آن‌ها نزدیک می‌شود، نگاه می‌کند.
- چیه معین؟ سر آوردی؟ اینجام.
- ببخشید آقا.
- چی‌شده؟
- مهمون‌ها سراغتون رو می‌گیرن، جسارتن بیاین بریم. همه هستن و نبوده شما و خانم زیاد به چشم میاد.
- باشه، برو! الان میایم.
معین با گام‌هایی بلند از آن‌ها فاصله می‌گیرد و با دور شدنش، آن دو نیز به سمت بخش اصلی باغ می‌روند. با ورود هر دو نفرشان پچ‌پچ دخترها باز هم بلند می‌شود.
- حداقل می‌ذاشت چند دقیقه بعد از آقا می‌اومد.
- این دیگه خیلی بی‌حیاست.
- معلوم نیست این همه مدت که غیبش زده بود چه غلطی می‌کرد.
- به نظر خودت چه غلطی می‌تونه کرده باشه؟
- نه... وا خدا مرگم بده!
- واقعاً شهری‌ها شورش رو در آوردن، خجالتم خوب چیزیه والا.
با کشیده شدن دستش، تن خشک شده‌اش را حرکت می‌دهد و پشت‌سر اَسرین حرکت می‌کند.
- بفرمایید بشینین.
با نشستن پریچهر، آرام خودش را به او نزدیک می‌کند.
- خشکتون زده‌ بود، اگه چند ثانیه دیگه همون جا می‌ایستادین ممکن بود آقاسیوان متوجه بشن که داره چه اتفاقی می‌افته.
- من... .
چانه‌ی لرزانش مانع حرف زدنش می‌شود.
- شنیدم حرف‌هاشون رو، توجه نکنین! شما اینقدر برای آقا مهم هستین که نزدیک بود بی‌خیال همه چی بشن و بیان طرفتون، حتی ممکن بود با فهمیدن حرف‌های اون دخترا همه چی رو بهم بریزن.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
پریچهر به‌طرف سیوان برمی‌گردد و با دیدن او که بدون توجه به صحبت‌های مردان اطرافش با نگرانی به او خیره‌است، لبخندی می‌زند و سرش را تکان می‌دهد.
اما ذره‌ای از نگرانی سیوان کم نمی‌شود و با صدا زدنش توسط مرد کناریش به ناچار چشم از پریچهر می‌گیرد. خیلی زود مهمانی به پایان می‌رسد و پریچهر کنار در ورودی بی‌توجه به نگاه بقیه منتظر سیوان می‌ایستد، چیزی نمی‌گذرد که از دور هیکل ورزیده‌ی او را می‌بیند که میدود.
- دیر که نکردم؟
- نه، به موقع بود. نیازی نبود بدویی.
- نخواستم منتظر بمونی. بریم!
پریچهر تمام مسیر سکوت می‌کند، سیوان او را به خوبی می‌شناسد، دخترک هرگاه اندوهگین می‌شد حرفی نمی‌زد که مبادا کسی متوجه بغض و غمش شود، اما بالاخره مسیر ناآشنا پریچهر را به حرف وا‌می‌دارد:
- سیوان!
- جان؟
- این که راه خونه‌ام نیست.
- فردا ظهر قراره بری، خواستم این آخری‌ها رو باهم باشیم. آها، رسیدیم.
با توقف ماشین، پریچهر بهت‌زده به سیوان نگاه می‌کند.
- پیاده نمیشی؟
- اینجا... .
- می‌دونم، خیلی قشنگِ!
پریچهر با ذوق به‌طرف رود کوچک پایین کوه می‌دود و دستش را درون آب فرومی‌کند. سیوان پشت سرش پیاده می‌شود و با لبخند به حرکات هیجان‌زده‌ی پریچهر نگاه می‌کند.
- وای... چقدر سرده.
سیوان دست قرمز شده‌ی پریچهر را که مقابل صورت چشم‌هایش گرفته، میان انگشتانش می‌گیرد تا سرخیش کم شود.
- این آب از قله میاد، خنک و تمیزه.
سیوان با اطمینان از گرم شدن انگشتان پریچهر دستش را ول می‌کند و چند قدمی به عقب برمی‌گردد و از صندوق ماشین کوله‌هایی که صبح آماده کرده‌بود را بیرون می‌آورد و دوباره به‌سمت پریچهر می‌رود.
- واست کفش آوردم، با این پاشنه‌ها سخته روی سنگ‌ها راه بری.
سپس خم می‌شود و آن‌ها را جلوی پایش‌ می‌گذارد. با پوشیدن کفش‌ها، دست پریچهر را می‌گیرد و از مسافت باقی مانده بالا می‌روند.
- پشت این راه یه آبشاره، کنارش هم میشه بشینیم، می‌تونیم بریم اونجا.
- کسی نیست؟
- بیشتر توریست‌ها میان، که اون هم این وقت سال خبری ازشون نیست. چیزی نمونده، الان می‌رسیم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
با رسیدن به آبشار از اندک جایی که برای عبور وجود دارد رد می‌شوند. پریچهر با دیدن فضای رو‌به‌رویش قدم‌هایش را شتاب می‌بخشد و لبه‌ی کوه متوقف می‌شود.
- وای، سیوان! اینجا خیلی قشنگه!
کنار پریچهر می‌ایستد.
- خوشحالم که خوشت اومده! تموم مسیر ساکت بودی، توی باغ هم یهو خشکت زد. مشکل چیه؟
پریچهر آرام به‌طرف سیوان بر‌می‌گردد.
- چیز مهمی نبود.
- این یعنی خودم باید از تک تکشون بپرسم؟
پریچهر به چهره‌ی جدی سیوان نگاه می‌کند، با شناختی که از سیوان داشت به خوبی می‌دانست تا زمانی که جواب سئوالش را نگیرد بی‌خیال نمی‌شود و بعید نیست حرفش را عملی کند.
- راجب تو حرف می‌زدن.
سیوان به لب‌های برچیده‌ی پریچهر نگاه می‌کند.
- درباره‌ی من؟
- آره.
- اما این دلیل قانع کننده‌ای برای اون همه گرفتگی نیست‌.
- چرا اتفاقاً خیلی قانع کننده‌است. دخترهای ایکبیری چی توی خودشون دیدن که جلوی من درباره‌ی شوهرم حرف می‌زنن و قربون صدقش میرن.
سیوان با ابروهای بالا پریده به پریچهر نگاه می‌کند.
- اینطوری نگاه نکن! خیلی شانس آوردن که دورم شلوغ بودن، وگرنه به جای اینجا توی بهداری مشغول رسیدگی و بخیه زدن به دهن و چشم اونا بودی. خب قانع شدی؟
- اما ناراحت بودی نه عصبی؟
پریچهر کلافه ادامه می‌دهد:
- وا... سیوان باز که کارآگاه شدی، ناراحتم چون اونا نمی‌دونن من کیم و چه نسبتی باهات دارم، واسه همین هم اینقدر راحت جلوم اونطوری حرف می‌زنن. الان هم لطفاً بذار از زمان باقی مونده استفاده کنیم. خب؟
سیوان که تا حدودی قانع شده‌است سرش را تکان می‌دهد و بحث را ادامه نمی‌دهد. دقایقی می‌گذرد و پریچهر به خوبی متوجه گرفتگی سیوان می‌شود.
- از اینجا انگار به آسمون خیلی نزدیکی.
- خیلی وقته میای اینجا؟
- اون وقت‌ها که تازه بابام رو از دست داده بودم می‌اومدم اینجا و باهاش حرف می‌زدم. انگار از اینجا خیلی بهش نزدیک بودم و راحت می‌تونستم حرف‌هام رو بهش بگم.
نگرانی پریچهر را متوجه می‌شود و لبخندی برای راحت شدن خیالش بر لب‌هایش می‌نشاند و به آسمان خیره می‌شود. با تاریک‌تر شدن هوا سیوان چند قدمی از پریچهر فاصله می‌گیرد. پریچهر صدای وسایل را که می‌شنود می‌خواهد به عقب باز‌گردد و به سیوان کمک کند که حضورش را پشت سرش حس می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- خواستم بیام کمک.
- نیازی نیست، تموم شد.
پریچهر که صدای گرفته‌ی سیوان را می‌شنود، می‌خواهد به عقب باز گردد اما تن سیوان این اجازه را نمی‌دهد‌.
- سیوان میشه بری اون طرف‌تر، اینطوری نمی‌تونم برگردم.
تنش را بیشتر به دخترک نزدیک می‌کند.
- نیازی نیست برگردی.
- می‌خوام ببینمت.
سیوان دستانش را پیچک‌وار دور دخترک می‌پیچد و صدای گرفته‌اش گوش‌های پریچهر را پر می‌کند:
- پرسیدی از کی میام اینجا. یه روز اونقدر داغون بودم که چند ساعتی رو بی‌هدف توی جاده رانندگی می‌کردم، ولی نمی‌دونم چی‌شد که سر از اینجا در آوردم. خسته بودم خیلی خسته، انگار تموم غم‌های عالم توی دلم جمع شده‌بود و بیرون هم نمی‌رفت. از یه طرف بابام رو نداشتم، تنها بچه بودم و وابسته بهش، از یه طرف هم تموم کارها سرم ریخته بود. پسری که تا دیروز دنبال مهاجرت و ساختن زندگیش بود، یهو دستش رو گرفتن و انداختنش توی یه روستای کوچیک و دور افتاده و کلی کار ریختن سرش. با اینکه اقتصاد می‌خوندم اما از حساب‌های اینجا هیچی سر در نمی‌آوردم. اون روزها‌ من و سعید تموم زندگیمون رو داده بودیم که توی آلمان یه شرکت راه اندازی کنیم؛ همه چی عالی پیش می‌رفت، اینقدر عالی که مطمئن بودیم توی چند سال می‌تونم شعبه‌های دیگه‌‌اش رو هم بزنیم. اما چی‌شد؛ دم پرواز خاتون زنگ زد و گفت برگرد، گفت... انگار دنیا توی همون لحظه وایساد، همه‌ی اون روزها و صداش توی مغزم داشت مرور می‌شد. به بابام قول داده بودم شرکت‌های پسرش زبون‌زد مردم میشه؛ هنوز هم اون نگاه مطمئنش جلوی چشم‌هامِ.
چشمانش را غبار غم گرفته‌است! با نفسی عمیق سعی در فرو بردن بغضش دارد، نگاهش را به آسمان می‌دوزد و تک خندی می‌زند.
- زندگیم شده‌بود داستان اون بچه‌ای که تموم چیزهایی که دوست داره رو ریختن توی یه بادکنک و نخ کوتاه اون بادکنک از دستش در میره.
صدای گرفته‌ی پریچهر بلند می‌شود:
- سیوان!
- یادمه یه روز با بقیه‌ی بچه‌ها از درخت بالا می‌رفتیم، قرار بود هر کسی که بزرگترین انار رو پایین بیاره برنده باشه. نمی‌دونم چی‌شد که پام لیز خورد و افتادم؛ خیلی زود همه دورم جمع شدن و رسوندم بیمارستان، می‌گفتن شکسته و یه تیکه از استخونش خُرد شده. تک بچه بودم و ناز پرورده، یادمه تموم مدت بی‌قراری می‌کردم و اشک می‌ریختم. موقع عمل بابام گفت هیچ‌وقت جلوی هیچکَس گریه نکن و خودت رو نباز؛ خان پشتوانه‌ی مردم روستاست، خان که ضعیف باشه مردمش پشتشون رو به چی گرم کنن پسر، به جای گریه کردن، سعی کن قوی و مراقب تموم حرکاتت باشی. انگار اون حرفش حک شد توی ذهنم، بعد اون روز سعی کردم به حرفش عمل کنم و کم نیارم، حتی توی فرودگاه، حتی موقعی که می‌دونستم آخرین باره که می‌تونم دستشو بگیرم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
اون روز هم اومدم اینجا و از همه چیز گلایه کردم. سخت بود پری! روزها می‌گذشت؛ سعید بود، دمش گرم کارها رو یه تنه پیش می‌برد. اما من ریختم، انگار تو یه شب از همین قله بلندم کردن و زمین کوبیدنم. با خودم گفتم اون همه تلاش کردم که زندگیم رو بسازم اما تهش چی‌شد؟ تک‌تک اون لحظه‌ها و حرف‌های رو یادمِ. از عالم و آدم شاکی بودم. از بابام گلایه داشتم که چرا تنهام گذاشته، به خدا گفتم خوشحالی که اینقدر بیچاره‌ام؟ حالا چی نصیبت شد؟ به تو میگن عادل؟ به تو؟ عجب مردم ابلهی! ببین دیگه هیچی ندارم ازم بگیری، هیچی! همون موقع یکی از اهالی روستا اومد و خبر داد حال مادرم بد شده؛ انگار خدا گفت ناشکر بودی؟ گفتی هیچی نداری؟ الان باز هم بگو! نمی‌دونم چطوری خودم رو رسوندم خونه و مادرم رو آوردم بیمارستان؛ صورتش داشت کبود می‌شد. می‌گفتن دکتراشون نیستن؛ ترسیده بودم، مثل اینکه یکی گوشه‌ی مغزم شیون می‌کرد!
می‌خندد و موهای پریچهر را نوازش می‌کند.
- یهو تو تومدی.
پریچهر پشت سرش را به سی*ن*ه‌ی سیوان تکیه می‌دهد.
- گوشیم رو یادم رفته‌بود.
- یادمه همون گوشی بینوا رو انداختی یه گوشه و دویدی سمت مادرم، نجاتش دادی پری. دستم رو گرفتی و از اون تاریکی کشیدیم بیرون.
- حالت بد بود.
- دیدی حالم رو، اما برعکس همه‌ی مردم نگذشتی. حرف زدی باهام، سعی کردی روی همه‌ی اون دردهایی که نمی‌دونستی چی هستن مرهم بذاری.
پریچهر سردی چیزی را بر گردنش حس می‌کند و لحظه‌ای به خود می‌لرزد.
- این رو بابام موقعی که دنیا اومدم واسم خرید.
پریچهر پلاکی را که به گردنش آویزان شده لمس می‌کند.
- چتر؟
- اسممِ، سیوان یعنی چتر، یعنی پناه. می‌خوام پناهت باشم پری.
سیوان آهسته فاصله می‌گیرد، پریچهر برمی‌گردد و به چشم‌هایش خیره می‌شود.
- اما یادگاری پدرته، با ارزش واست.
- تو هم با ارزشی.
- اما... .
- قبولش کن پری!
- پس به یه شرط قبولش می‌کنم.
- شرط؟ چه شرطی؟
- به شرطی قبولش می‌کنم که قول بدی فقط پناه پریچهر باشی.
سیوان با چشمانی سرخ و نمناک به او نگاه می‌کند.
- قول میدم.
هر دو به ستاره‌ای که برعکس دقایقی پیش با قدرت هر چه تمام‌تر می‌تابد نگاه می‌کنند.
- جلوی بابات قول دادی، بعداً نزنی زیرش!
می‌خندد و دخترک را میان بازوانش می‌فشارد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- مطمئنم اگه بابام بود از اینکه عروسش تویی خوشحال می‌شد!

***
بعد از تماشای طلوع خورشید، برای برداشتن وسایلش به خانه بازگشته‌بود و اکنون به اتاقکی که خاطرات زیادی را به همراه دارد نگاهی می‌اندازد، با نگاه آخر در را می‌بندد و ساک را برمی‌دارد.
- اون رو بده من!
- مرسی!
- برو بشین! هوا گرمه، اذیت میشی.
پس از گذاشتن ساک‌ها درون جعبه، خود نیز کنار پریچهر جای می‌گیرد و ماشین را روشن می‌کند. دقایقی بعد پریچهر سکوت را می‌شکند:
- دلم تنگ میشه واسه‌ی اینجا، واسه‌ی تموم لحظه‌هاش.
سیوان به آرامی دست پریچهر را میان پنجه‌اش می‌گیرد و آن را می‌فشارد.
- سریع برمیگردی، غصه نداره که! ولی پریچهر کاش بذاری خودم برسونمت، اینطوری خیالم راحت نیست.
- نغمه جلوی روستا منتظرمه. نگران نباش!
- اما... .
- آها، اونِ. همین جا وایسا!
با ایستادن ماشین پیاده می‌شوند و به‌سمت نغمه حرکت می‌کنند. نغمه با دیدن سیوان دستی به روسری‌اش می‌کشد و تمام تلاشش را می‌کند که محجوب به‌‌نظر برسد.
- سلام آقا سیوان، خوبین؟
- شکر خدا، احوال شما؟
- من که... به، عجب! ببین کی بالاخره دل کنده؛ می‌خواستی فعلاً برنگردی، یه بار نگی خونه‌ای هم داری، همش اونجا تلپ شد... . نغمه با دیدن پریچهر به ثانیه‌ای تمام خودداری‌ها را از یاد می‌برد و پشت سر هم جملات را بیان می‌کند.
- نغمه!
- آخ، چنگول؟
با صدای سرفه‌ی سیوان هر دو به عقب بازمی‌گردند و نغمه به خودش می‌آید و خجالت‌زده عقب می‌کشد و صدایش را پایین می‌آورد:
- خب، با اجازه من برم. خوشحال شدم دیدمتون! پرپری منتظرم.
سپس با چشم‌هایی تنگ شده و لبخندی شیطنت‌آمیز از آن‌ها دور می‌شود.
- خل این بچه! خب، آقا سیوان بالاخره نوبت رفتن ما هم رسید.
- حواست به گیانم باشه! خب؟
- حواسم به تو باشه؟ چه عجیب، اما چشم!
- این آخری هم دل می‌بری؟
با چشمانی بشاش به سیوان نگاه می‌کند.
- این رو برای تو درست کردم، مچت رو بیار.
سیوان به دستبند میان انگشتان ظریف پریچهر نگاه می‌کند.
- دستبند؟ خیلی قشنگِ!
- اینطوری همش یادم می‌افتی و کارهات رو سریع‌تر انجام میدی که بیای پیشم.
سیوان دستبند بسته شده دور مچش را نوازش می‌کند و با دور شدن ماشین آن‌ها، اون نیز به عمارت باز می‌گردد.
***
-خب، پریچهرخانم، چه خبرها؟ پری؟ پرپری؟
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین