جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 5,566 بازدید, 145 پاسخ و 31 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
148
1,019
مدال‌ها
2
عرض راهرو را برای بار چندم طی کرد. در سرش احساس سنگینی می‌کرد. چاره داشت روی زمین می‌نشست و شبیه به کودکی گم‌شده اشک می‌ریخت. پنج‌ساعتی از بسته‌شدن در اتاق‌عمل می‌گذشت؛ پنج‌ساعتی که با هر ثانیه‌اش، یک جان از جان او کم میشد.
با نشستن دستی روی شانه‌‌‌اش، پریشان برگشت. یلدا بازویش را گرفت. او را به طرف صندلی‌های فلزی چسبیده به‌هم هدایت کرد.
- بسه دختر! سرگیجه گرفتیم انقدر راه رفتی؛ دلت برای ما نمی‌سوزه برای پاهات بسوزه که تاول زد. به خدا راه رفتنت تاثیری توی تموم شدن عملش نداره.
حوریا غُلنج نداشته انگشت‌هایش را شکست و صدایش را مثل شاخه‌ی خشک، روانه سکوت سرد فضا کرد.
- دکترش گفت چهار پنج‌ساعت؛ داره شش‌ساعت میشه یلدا!
یلدا او را کنار دیانایی که قرآن می‌خواند و چشم‌هایش از زور گریه سرخ شده‌بود، نشاند‌.
- اون تقریبی گفت قربونت برم. حالا یه‌کم کمتر بیشتر که قرآن خدا رو غلط نمی‌کنه.
حوریا سرش را بلند کرد. نوک انگشت‌هایش یخ زده‌بود. کاش می‌توانست برایشان توضیح بدهد که روی دقیقه‌دقیقه‌ی حرف دکتر حساب باز کرده‌است.
مردمک‌های آشفته‌اش بی‌هدف چرخ خورد. خبری از روحی نبود. آنقدر درگیر احوال خودش بود که متوجه غیبتش نشد. شهیاد چند صندلی آن‌طرف‌تر نشسته‌بود. با دیدن نگاه پرسشگرش توضیح داد:
- زن‌عمو رفته نمازخونه، گفت عمل تموم شد خبرش کنیم.
حوریا لب‌هایش را روی هم فشرد. حالت تهوعی نامحسوس تا سر حد گلویش بالاوپایین میشد.
دیانا با دیدن بی‌تابی‌ او، جلد قرآن کوچکش را بوسید و آن را روی صندلی خالی کنارش گذاشت.
- می‌خوای گریه کنی؟
حوریا سرش را به نشانه نفی بالا انداخت. یلدا بی‌طاقت از خودخوری‌اش غُر زد:
- از صبحی غمباد گرفتی انقدر خودت رو کنترل کردی‌. خب این‌جوری که تو رو هم می‌برن وردست دیار!
حوریا مکث کرد تا خودداری‌اش را حفظ کند. به خودش قول داده‌بود اشک نریزد. نمی‌خواست وقتی دیار به هوش آمد او را با صورت به‌هم‌ریخته ببیند.
دیانا دستش را گرفت.
- دارم میرم به مامان سر بزنم؛ می‌خوای تو هم باهام بیای؟
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
148
1,019
مدال‌ها
2
حوریا «نه»ای زمزمه کرد. همزمان چشم‌هایش به سپهر و اشکان خورد که با نایلون‌هایی پر از خوراکی به سمتشان می‌آمدند. اشکان با گوش‌های تیزش پرسش دیانا را شنید، برای همین گفت:
- اول یه چیزی بخورین بعد برین. از صبح نشستین این‌جا، فشارتون افتاده.
سپس آبمیوه و کیکی از نایلون بیرون کشید.
دیانا با قدردانی تشکر کرد. بابت داشتن چنین دوستانی به حوریا غبطه می‌خورد. او هیچ‌وقت نتوانست تا این حد خوش‌شانس باشد. همیشه در دوران تحصیل و دانشگاهش خجالتی و کناره‌گیر بود. هیچ‌وقت دوست صمیمی‌ای به این شکل نداشت؛ بیشتر خانواده‌ای بود و میشد گفت رضا اولین دوست صمیمی‌اش بود.
با صدای سپهر به خودش آمد.
- منتظر چی هستین دیاناخانم؟ بخورین دیگه! می‌خوایین آقارضا همه‌مون رو بیمارستانی کنه؟ ندیدین قبل رفتن چه شاخ و شونه‌ای برامون کشید؟!
دیانا لبخند بی‌جانی از مهربانی‌اش زد. می‌دانست شوخی می‌کند تا حال و هوایشان را عوض کند، اما از گلویش پایین نمی‌رفت. چیزی شبیه سنگ وسط گلویش گیر کرده‌بود. با این حال نِی را درون آبمیوه فرو برد و آن را در دست‌هایش نگه داشت. بعد با گفتن «بااجازه‌»ای به سمت نمازخانه راهی شد.
سپهر نظری به حوریا و یلدا انداخت. تشری به حال زارشان زد:
- چتونه ماتم گرفتین شما دوتا؟ یکی ندونه فکر می‌کنه شما رو بردن اتاق عمل؛ خوبه یکی دیگه زیر تیغه.
یلدا چشم‌غره‌ای به او رفت. به حوریا اشاره کرد.
- من برای خانم ماتم گرفتم که داره پس میفته؛ گلوش رو نگاه، سیب درآورده انقدر بغض کرده.
سپهر خواست حرفی بزند که حوریا دستش را به زانوهایش گرفت.
یلدا بازویش را گرفت و خم شد تا صورتش را ببیند.
- چت شد؟
اشکان، با نگرانی پای صندلی‌اش نشست.
- فشارت افتاد؟
حوریا آب دهانش را قورت داد. ماده تلخی تا دهانش بالا آمد. به گلویش چنگ زد. یلدا انگار فهمید مشکلش چیست.
- حالت تهوع داره. سپهر آبمیوه‌ش رو باز کن بخوره.
اشکان میان آبمیوه‌ها گشت.
- بذار بهش آب انار بدم، حالش رو بهتر می‌کنه. صدبار گفتم یه چیزی بخورین. چرا با خودتون لج می‌کنین شما دوتا!
یلدا لب پیش داد:
- چیکار من داری، من که خوبم!
در همین اثنا در اتاق‌عمل باز شد. حوریا، به‌ضرب سرش را برگرداند. دکتر به همراه دو پرستار جوانی که همراهش بودند از اتاق عمل بیرون زد. از چهره‌اش چیزی قابل تشخیص نبود. خواست از جا برخیزد و به طرفش هجوم برد، خواست تمام مسیر را پرواز کند، ولی پاهایش می‌لرزید، انگار به آن‌ها بی‌حسی زده‌بودند. قدم‌های لعنتی یاری‌اش نمی‌کردند. دست یلدا را چنگ زد. تا نیمه بلند شد، ولی نمی‌توانست راست بایستد. با عجز ناله کرد:
- پاهام... نمی‌تونم بلند شم.
اشکان و یلدا زیر بازوهایش را گرفتند. شهیاد زودتر از همه‌شان به‌سوی دکتر رفت. سپهر هم به‌دنبالش دوید، جای هر سه‌شان!
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
148
1,019
مدال‌ها
2
گرما در دل شب تاب می‌خورد؛ هوا هنوز ردپای تابش خورشید را در خود داشت. کنار یلدا روی نیمکت سبزرنگ نشست. سرش را به شانه‌‌‌اش تکیه داد. به آسمان چشم دوخت؛ نیلی و پُرستاره بود و ماهِ نیمه‌کامل، در وسط آن می‌درخشید.
- خسته شدی؛ چرا با اشکان نرفتی؟
یلدا سرش را روی سر او گذاشت. نسیم تنبل تابستان را نفس کشید. خسته از جنب‌وجوش امروز، بی‌رمق لب زد:
- اشکانم نرفت که بمونه، رفت لباسش رو عوض کنه برگرده. نتونستی بری داخل؟
لبخند نیمه‌جانی روی لب‌های حوریا نقش بست؛ درست مثل سنجاقک قرمزی که همه روز را بر فراز آسمان پرواز کرده باشد و آخر شب، تن رمیده‌اش را به دست پناهگاه امنش سپرده باشد. لازم بود برای بار هزارم بگوید که این‌ها دوست نیستند، که خانواده‌اش هستند؟
- نه، گفتن بیشتر از یه نفر نمی‌تونه اونجا بمونه‌. روحی‌خانم بیشتر بهش احتیاج داشت‌. منم که جز اقوام درجه یک به حساب نمیام.
یلدا پلک بست. گوش به صدای ضعیف کودکی سپرد که گریه‌اش از پنجره باز طبقه دوم شنیده میشد.
- مهم اینه که می‌دونی همه‌چیز خوب پیش رفته.
حوریا پاهایش را روی نیمکت بالا کشید؛ دستش را به دور آن حلقه کرد. حسش درست مثل کشاورزی بود که تمام روز را زیر آفتاب داغ کار کرده و حالا، تن کوفته‌اش را پذیرای سایه درختان کرده‌است؛ به همان اندازه شکرگزار خدا بود. ساعت‌ها میشد که از تمام شدن عمل دیار می‌گذشت. بعد از ریکاوری به بخش مراقبت‌های ویژه منتقل شده‌بود. هنوز فرصت نکرده‌بود چشم‌های بازش را ببیند. دکترش می‌گفت نیمه‌هشیار است و علائم بی‌هوشی در سرش مانده. زبان روی لب‌های خشکیده‌اش کشید.
- سپهر کجاست؟
از در نیمه‌باز اورژانس بوی الکل و دارو می‌آمد.
- گفت میره برای شام یه چیزی بخره.
طره موهای بیرون‌ریخته از شال حوریا، در دست نوازش ملایم باد تکان می‌خورد. خوابش می‌آمد و سکون ناقص حیاط بیمارستان با سایه کج و معوج نیمکت‌های سیمانی و درختچه‌ها، وسوسه‌اش می‌کرد که همان‌جا دراز بکشد.
- بیشتر از همه‌مون اون امروز خسته شد. صد بار این پله‌ها رو بالا‌پایین کرد تا کاری روی زمین نمونه.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
148
1,019
مدال‌ها
2
لب‌های یلدا کش آمد. به یاکریم‌هایی که لبه دیوار نشسته‌بودند، نگاه کرد.
- سپهره دیگه! غیر این بود باید تعجب می‌کردی‌. دیدی چجوری با شوخی و خنده، دیانا و رضا رو با شهیاد راهی کرد؟ کم مونده‌بود دست روحی‌خانمم بگیره ببره.
حوریا آهسته خندید:
- راه داشت ما رو هم می‌فرستاد؛ دید نمی‌تونه، بی‌خیال شد.
خنده‌اش جمع شد. با وجود خوب بودن همه‌چیز مضطرب بود. انگار تا به چشم، بلند شدن و راه رفتن دیار را نمی‌دید، آرام نمی‌گرفت.
- می‌ترسم یلدا!
- از چی؟
- از این‌که نتونه راه بره. از این‌که بازم مجبور بشه روی اون ویلچر لعنتی بشینه.
یلدا با دلگرمی دست دور شانه‌اش انداخت.
- دیدی که دکترش گفت روند درمانش تدریجیه. قرار نیست انتظار داشته باشی همین فردا روی پاهاش بایسته. هنوز خیلی مونده تا ناامید بشی. از الان تا ده دوازده‌‌ماه دیگه فرصت داری.
حوریا، ‌‌کلافه هوفی کشید.
- می‌دونم، ولی دست خودم نیست. تا این پروسه بخواد تموم بشه جون من بالا میاد. همه‌ش فکر می‌کنم نکنه یکی از پاهاش واکنش نده، نکنه هر دوتا پاهاش ضعیف بمونه و مجبور بشه از عصا استفاده کنه، یا نکنه... .
یلدا میان کلامش پرید.
- مشکل همینه. که تو هر چی احتمال منفیه، داری تو سرت دوره می‌کنی. این‌جوری می‌خوای کنارش وایستی و کمکش کنی؟ خب اون بنده خدا اگه یه کدوم از این فرضیه‌ها رو بشنوه که دیگه همین یه ارزن امیدشم از دست میده.
حوریا سر از روی شانه‌اش برداشت. به تیله‌های زیبا و درخشانش نگاه کرد. از سرش گذشت: «خوش به حال اشکان!»
- به نظرت از پسش برمیام؟ اگه نخواد کمکش کنم چی؟
یلدا با انگشت اشاره‌، ضربه آرامی به پیشانی‌اش زد؛ همزمان فشاری به سرش وارد کرد تا به حالت اولش برگردد.
- آخه رفیق کله‌پوک من، مگه تا الان از اون بخت‌برگشته اجازه گرفتی واسه این‌که کنارش باشی، که حالا نگران اجازه‌شی.
ریز خندید. به شوخی گفت:
- ولی خودمونیم حوریا، خوب سیریشی هستی؛ بدبخت از در می‌نداختت بیرون از پنجره می‌رفتی تو! این سری دوره فیزیوتراپیش رو دوتا یکی می‌کنه که فقط خلاص شه. هر چند که به قول سپهر... .
ابرو‌هایش را رقصاند و بشکنی زد.
- زن و زیبایی و این داستان‌هاش... تو هم که خوشگلی و زن زیبا هم که بوَد در این زمانه بلا!
بالاخره حوریا هم به خنده افتاد‌. بی‌راه نمی‌گفت؛ مثل بلا به زندگی‌ دیار نازل شده‌بود.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
148
1,019
مدال‌ها
2
دیانا از اتاق خارج شد. با دیدن حوریا که پشت در منتظر بود، لبخند پُرمهری نثارش کرد.
- پرستار بهش مسکن زد‌ه؛ زودتر اومدم بیرون که تا داروها اثر نکرده بتونی باهاش حرف بزنی.
حوریا با حس سپاس‌گذاری دستش را فشرد. بی‌دلیل دلهره داشت. با هر محبت بی‌منت دیانا و مادرش، چیزی در وجودش تکان می‌خورد؛ چیزی که دائم از او می‌پرسید «اگر علت جدایی‌تان را بدانند هم، همین‌طور رفتار خواهند کرد؟!»
دستی به موهای بلندش کشید. سعی کرد به این مسائل فکر نکند. آبشار موهایش را از بند کش رها کرد و شال خاکستری‌رنگش را جلو کشید.
دیانا با شیطنت چشمک زد.
- شما همه‌جوره دل از داداش ما بردی حوریاجون!
سپس در حالی‌که او را به طرف در هُل می‌داد، لب زد:
- بی‌رسیدگی لوندی!
حوریا طرحی نصف‌ونیمه روی لب‌هایش نشاند. قلبش در سی*ن*ه می‌کوبید. بیچاره دیانا که خبر نداشت برادرش لَنگ لوندی و زیبایی نیست. دستش روی دست‌گیره نشست. همه‌ی تلاشش را کرد که چهره‌اش به اندازه کافی سرحال به‌نظر برسد.
دست‌گیره را پایین کشید. «بسم‌الله»ای زیر لب زمزمه کرد و وارد شد. آفتاب از پشت پرده نازک کرم‌رنگ، کف اتاق پهن شده‌بود و او، احساس کرد که قبلاً این صحنه را دیده‌است، شاید در خواب یا شاید هم در تصوراتش! تخت دیار، با فاصله از پنجره قرار داشت. سِرُم کنار تخت با لکه سرخی که در انتهای لوله‌اش قرار داشت، خالی شده‌بود. دیار با پلک‌های نیمه‌باز روی تخت دراز کشیده‌بود. پوستش رنگ‌پریده بود و خط فک همیشه محکمش حالا شکسته‌تر به نظر می‌رسید. دلش می‌خواست به طرفش پرواز کند. به آغوشش برود و برای همه‌ی ساعت‌هایی که دلشوره‌ی خوب نشدنش را داشت اشک بریزد.
سر دیار به سمتش برگشت؛ با لب‌های ترک برداشته و رنج پنهانی که در پَس شکلاتی‌هایش رج میزد.
حوریا روی صندلی کناردستش نشست. با خرمایی‌های براقش، نقطه به نقطه صورتش را دوره کرد.
- دیدی نگرانی‌هات بی‌جا بود؛ دکترت گفت عملت عالی پیش رفت.
دیار تبسم محوی زد. صورت بی‌رنگ حوریا و هاله تیره‌ای که زیر چشم‌هایش افتاده‌بود، هیچ سنخیتی با اطمینان کلامش نداشت. مادرش گفته‌بود که او تمام دوروز گذشته را در بیمارستان مانده و بی‌قرار انتقالش به بخش بود.
صدایش در اثر آرامبخش‌ها ضعیف بود. زمزمه کرد:
- مطمئنی این‌ها رو نباید به ک.س دیگه‌ای بگی؟
حوریا متوجه منظورش شد. نوک بینی‌اش ناخواسته تیر کشید. کاش می‌توانست محکم بغلش کند و از همه دلهره‌هایش برایش حرف بزند. جای ناگفته‌های قلبش گفت:
- پرستارت گفت به حرفت نگیرم که خسته نشی.
لحن دیار کم‌سو بود. لب زد:
- ولی کوچه علی چپ از سمت راسته حوریاخانم!
لب‌های حوریا لرزید. شنیدن اسمش از زبان او مزه عسل می‌داد.
- درد نداری؟
دیار با همان بی‌حالی، عمیق نگاهش کرد‌. چشم‌هایش سرخ بود.
- گریه کردی، چرا؟
توجه‌ دیار، گوشت شد و یک‌جا تنگ دلش چسبید. انگار که در یک ظهر تابستانی، مهمان یک لیوان شربت خنک شده‌بود. بی‌طاقت سر روی بازوهای تنومندش گذاشت؛ حتی از روی لباس‌ بدشکل بیمارستان هم ورزیده و عضلانی بود. بعد از مدت‌ها، دل از کف داده لباس از تن احساساتش کند و بیرون ریخت هر آنچه را که در وجودش بود.
- دلم برات تنگ شده‌بود.
پاسخی نگرفت و بعد از چند لحظه، دست‌های نوازشگر دیار روی سرش نشست. بالاخره اشک‌هایش سرازیر شد. آرزو می‌کرد کاش برای سال‌ها در همین لحظه می‌ماند. دیار سرش را کج کرد‌. مسکن تاثیرش را گذاشته‌بود و او فاصله‌ای تا خوابیدن نداشت. شاید هم همین امر، سلول‌های منطقی مغزش را خاموش کرده‌بود که بینی‌اش را ناخودآگاه به موهای حوریا نزدیک کرد و رایحه خوشش را عمیقاً به مشام کشید. به مشام کشید و مسکن لعنتی،حسرت بوسه بر روی ابریشم‌هایش را در دلش گذاشت.‌
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Feb
148
1,019
مدال‌ها
2
هاجر کاسه خورشت را وسط میز گذاشت. نظر زیرچشمی‌ای به دختر و همسرش انداخت. نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده‌است؛ فقط همه‌چیز زیادی غیرعادی به نظر می‌رسید. واکنش حوریا نسبت به حاج‌رحیم، نگاه‌های سنگینش... . اولش فکر کرد شاید داستان همان ناسازگاری همیشگی‌ست، اما با دیدن عکس‌العمل متفاوت حاج‌رحیم، خیلی زود متوجه شد که این تنش، متمایز از جنگ‌های ناگفته همیشگی‌‌شان است. دیس برنج را از روی کنسول برداشت و روی میز گذاشت.
- بفرما حاج‌آقا!
حوریا بی‌ملاحظه پوزخند زد. حریر با استرس روی صندلی‌اش جابه‌جا شد.
حاج‌رحیم تسبیح دانه درشت فیروزه‌اش را که همیشه‌ی خدا از سر عادت به دست داشت، کنار بشقابش گذاشت. خم شد و دیس را برداشت. آن را به طرف حوریا گرفت. با جدیت گفت:
- بکش دخترجان!
حوریا تکیه‌داده به صندلی‌اش، از جایش تکان نخورد. مردمک‌هایش را تا محاسن سفید و موهای پرپشتش بالا آورد. «دخترجان؟! چه از خودمتشکر و متکبر! این مرد واقعاً که بود؟ چرا هر چه بیشتر پِی یک‌سال غیبتش را می‌گرفت، بیشتر به جایی نمی‌رسید؟»
به چشم‌های میشی‌اش خیره ماند؛ نفوذناپذیر و بی‌انعطاف بود.
از خودش پرسید: « باید باور کنم اون فقط یه پیرمرده که آخر عمری هوس همدم به سرش زده و دست روی زنی گذاشت که بیست‌سال از خودش کوچیک‌تره؟ یا نه، با همین هیبت حاجی‌بازاریش کسیه که پشت نقاب همسر ظاهر شده‌ تا گذشته مبهمش رو لاپوشونی کنه؟»
حرف‌های یعقوب، یکی از کارگرهای قدیمی کارگاه فرش در سرش زنگ زد: «حاج‌رحیم تو یک‌سالی که این‌جا بود حال خوشی نداشت. همه ما فکر می‌کردیم به خاطر از دست دادن زنشه، ولی بعدش فهمیدیم خانمش سال‌هاست ‌که فوت کرده. فقط وقتی بهتر میشد که آخرهفته‌ها برمی‌گشت تهران! یادمه اون‌ موقع‌ها صاحب‌کارمون، آقا مهدی می‌گفت میره تهران که به افراد بی‌سرپرست کمک کنه.»
گوشه لبش را جوید. هرگز نمی‌توانست آنقدر خوش‌بین باشد که او را در قالب خَیِر ببیند. فکر می‌کرد شاید حاج‌رحیم آن راننده ناشناسی بود که با پدرش تصادف کرده، ولی این فرضیه از جایی رد میشد که در پرونده پدرش نوشته شده‌بود آن تصادف در اثر خواب‌آلودگی‌ رخ داده‌است. برای همین فرار و غیبت یک‌ساله‌ حاج‌رحیم منطق قضیه را زیر سوال می‌برد.
طوری به هم خیره شده‌بودند که ضربان قلب هاجرخانم بالا رفت. مدت زیادی از این نگاه بی‌ثمر می‌گذشت و او، درک نمی‌کرد پشت این چالش بی‌معنا چیست. انگار هیچ‌کدامشان قصد کوتاه آمدن نداشتند؛ نه حاجی دستش را عقب می‌کشید و نه حوریا تلاشی برای اتمام این بازی داشت.
حریر چنان دچار تنش شده‌بود که بی‌اراده دست مادرش را گرفت. ترسیده لب زد:
- مامان!
زمزمه حریر، هاجر را به خودش آورد. بشقاب حوریا را برداشت و از دیس مانده در دست حاج‌رحیم، مقداری برنج در آن ریخت.
برای کنترل جو پیش آمده، بی‌جهت خندید.
- می‌خواستم امروز فسنجون درست کنم، ولی دیدم خیلی گرمه پشیمون شدم. حریر گفت خورشت آلو درست کنم که جفتتون دوست دارین.
این را گفت که بگوید جایگاه هر دوی شما در این خانه یکسان است، اما مطمئن نبود محتوای حرفش کمکی به این فضا کرده باشد.
بالاخره حاج‌رحیم کسی بود که دستش را پس کشید. این دوئل بی‌نتیجه بر تمام گفته‌های شاگردش مهر تایید زده‌بود. پس این دختر می‌خواست سر از گذشته در بیاورد؛ گذشته‌ای که بی‌شک آینده همه‌شان را دست‌خوش تغییر می‌کرد.
حریر سبد سبزی‌خوردن را جلو رویش گذاشت و حاج‌رحیم به چهره مضطربش لبخند زد. این دختر مثل نوه‌ پسری‌اش برایش عزیز بود. اجازه نمی‌داد چیزی اذیتش کند.
لبخندش از چشم‌های حوریا دور نماند. هیچ‌وقت نمی‌توانست نسبت به این پیرمرد دید مثبت داشته باشد. قاشق را در دست‌هایش فشرد. قطعاً به زودی نقشه‌اش را می‌فهمید و آن‌طور که باید، رسوایش می‌کرد.
 
بالا پایین