- Oct
- 3,543
- 14,384
- مدالها
- 4
راهروی باریک، مستقیم به اعماق سنگ میرفت. چراغهای زرد کمنور، با فاصلههای مساوی روی دیوار نصب شدهبودن و فقط به اندازهای نور میدادن که مسیر دیده بشه.
صدای قدمهام توی راهرو میپیچید. از سهتا پیچ پشت سر هم رد شدم، و از پلههای سنگی پایین رفتم. پشت در فلزی دوم وایستادم و به نگهبان سیاهپوشی که حتی مرد یا زن بودنش مشخص نبود، نگاه کردم.
بدون اینکه حرفی بزنه، کارت فلزی سیاهرنگم رو ازم گرفت، داخل شیار کنار در فرو کرد و چند ثانیه بعد، قفل با صدای خشکی آزاد شد. با کنار رفتن در، بوی آشنای سنگ، روغن اسلحه و قهوهی تلخ توی صورتم نشست. همهچیز همونطور بود که همیشه بود.
سالن اصلی مقر، مثل همیشه پررفتوآمد بود. چند نفر روبهروی نقشهی بزرگ روی دیوار وایستاده بودن و دربارهی مسیر یکی از گشتها بحث میکردن. دو نفر دیگه مشغول تمیز کردن سلاحها بودن. چند نفر هم بیصدا و بدون سلام و حتی مکث، از کنار هم رد میشدن؛ اینجا کسی برای احوالپرسی وقت تلف نمیکرد.
همین که وارد شدم، یکی از نیروهای شیفت نگهبانی نگاهم کرد. مثل همیشه، همه با زبون خودمون با هم ارتباط برقرار میکردیم.
- برگشتی؟
سرم رو تکون دادم.
- مأموریت تموم شد.
- گزارش؟
- بعد از ثبت ورود انجامش میدم.
چیزی نگفت و فقط با انگشت بهسمت اتاق ثبت اشاره کرد. راه افتادم. اتاق ثبت، آخر راهرو قرار داشت. پشت میز فلزی، مردی حدوداً ۵۰ ساله نشسته بود؛ موهای جوگندمی کوتاه، عینک باریک و با همون دفتر قطوری که هیچوقت از روی میزش برداشته نمیشد.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گفت:
- کد؟
- ۹۳.
قلمش چند لحظه روی کاغذ حرکت کرد.
- مأموریت؟
- اسکورت کاروان نظامی.
بالأخره سرش رو بلند کرد. نگاه سرد و موشکافانهش چند ثانیه روی صورتم موند.
- تلفات؟
- دو نفر از کاروان.
- دلیل؟
- حملهی سگهای غولپیکر.
قلم دوباره روی کاغذ نشست.
- وضعیت مأموریت؟
- موفق.
دفتر رو بست.
- ثبت شد.
قانون بینامها ساده بود؛ تا وقتی خودت چیزی نگفتهبودی، هیچک.س جز فرمانده دربارهی مأموریتت نمیپرسید.
صدای قدمهام توی راهرو میپیچید. از سهتا پیچ پشت سر هم رد شدم، و از پلههای سنگی پایین رفتم. پشت در فلزی دوم وایستادم و به نگهبان سیاهپوشی که حتی مرد یا زن بودنش مشخص نبود، نگاه کردم.
بدون اینکه حرفی بزنه، کارت فلزی سیاهرنگم رو ازم گرفت، داخل شیار کنار در فرو کرد و چند ثانیه بعد، قفل با صدای خشکی آزاد شد. با کنار رفتن در، بوی آشنای سنگ، روغن اسلحه و قهوهی تلخ توی صورتم نشست. همهچیز همونطور بود که همیشه بود.
سالن اصلی مقر، مثل همیشه پررفتوآمد بود. چند نفر روبهروی نقشهی بزرگ روی دیوار وایستاده بودن و دربارهی مسیر یکی از گشتها بحث میکردن. دو نفر دیگه مشغول تمیز کردن سلاحها بودن. چند نفر هم بیصدا و بدون سلام و حتی مکث، از کنار هم رد میشدن؛ اینجا کسی برای احوالپرسی وقت تلف نمیکرد.
همین که وارد شدم، یکی از نیروهای شیفت نگهبانی نگاهم کرد. مثل همیشه، همه با زبون خودمون با هم ارتباط برقرار میکردیم.
- برگشتی؟
سرم رو تکون دادم.
- مأموریت تموم شد.
- گزارش؟
- بعد از ثبت ورود انجامش میدم.
چیزی نگفت و فقط با انگشت بهسمت اتاق ثبت اشاره کرد. راه افتادم. اتاق ثبت، آخر راهرو قرار داشت. پشت میز فلزی، مردی حدوداً ۵۰ ساله نشسته بود؛ موهای جوگندمی کوتاه، عینک باریک و با همون دفتر قطوری که هیچوقت از روی میزش برداشته نمیشد.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گفت:
- کد؟
- ۹۳.
قلمش چند لحظه روی کاغذ حرکت کرد.
- مأموریت؟
- اسکورت کاروان نظامی.
بالأخره سرش رو بلند کرد. نگاه سرد و موشکافانهش چند ثانیه روی صورتم موند.
- تلفات؟
- دو نفر از کاروان.
- دلیل؟
- حملهی سگهای غولپیکر.
قلم دوباره روی کاغذ نشست.
- وضعیت مأموریت؟
- موفق.
دفتر رو بست.
- ثبت شد.
قانون بینامها ساده بود؛ تا وقتی خودت چیزی نگفتهبودی، هیچک.س جز فرمانده دربارهی مأموریتت نمیپرسید.