جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

مطلوب [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Tahi با نام [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 5,671 بازدید, 95 پاسخ و 34 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Tahi
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Tahi
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
145
2,157
مدال‌ها
2
به انبوهی از رخت و لباس که در دست مادرش بود، نگاه کرد و با بی‌حوصلگی گفت:
- توروخدا نه! همین دیروز دو برابر این رخت شستم، فردا دستام چروک میشن زلیخا خاتون!
زلیخا چینی در ابرویش انداخت. از دست تنبلی‌های دخترش به ستوه آمده‌بود.
- دیروز نه و دو هفته پیش بود. دخترای بقیه رو نگاه کن خونه شوهر که رفتن چند تا شکمم که زاییدن یه بچه تو شکم یکی تو بغل میرن سرچشمه رخت می‌شورن، اون وقت دختر من... .‌ ‌
میان کلامش پرید:
- باشه دا قشنگم! می‌شورم شما فقط غر نزن.
این را گفت ولی زلیخا همچنان زیرلب غر میزد و پرستو رخت‌ها را از دستش گرفت، تعدادشان آن‌قدر زیاد بود که از قدش پیشی می‌گرفت. لنگان‌لنگان در حالی که دید خیلی کمی نسبت به اطرافش داشت به طرف چشمه رفت و خداخدا می‌کرد رخت‌ها از دستش نیوفتند که تمیز کردنشان از اینی که هست مشکل‌تر شود. در حال خودش بود که یک لحظه احساس کرد دستانش سبک شده و خبری از سنگینی لباس‌ها نیست. به روبه‌رویش که خیره شد، چهره‌ای آشنا را دید. همان پسر با چشمان سبزی که پای قنات می‌آمد و از او درخواست می‌کرد کمکش کند و هربار هم او را به شکلی یا ضایعش می‌کرد یا به او طعنه میزد. امید داشت که شاید خسته شود ولی او نه خسته‌شدنی بود، نه تسلیم شدنی!
- خدا بهم دست داده، نیاز به کمک خلقش نیست.
رخت‌ها تا سی*ن*ه‌اش بالا آمده‌بودند و پرستو صورت خندانش را دید.
- آخه سنگینه خانم!
با تمسخر گفت:
- برای من یا شما؟
می‌دانست هر جوابی که دهد باز هم این دختر جوابی آماده در آستینش داشت، پس بدون اینکه پاسخی دهد به طرف چشمه حرکت کرد.
- هوی عامو! کمک رو کردی بهانه تا به رخت ناموس مردم دست بزنی، ها؟
در حالی که به جلو قدم برمی‌داشت با خنده گفت:
- آخه دخترجان! دست زدن به این رخت‌های چرک چه دردی رو از من دوا می‌کنه؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
145
2,157
مدال‌ها
2
دخترک کم نیاورد و همچنان حاضرجوابی می‌کرد.
- درد بی‌زن بودنت رو!
لبخندش از روی صورتش پاک نمی‌شد‌.
- زنم شو تا رخت‌هات رو هم بشورم.
قبل از اینکه فریاد بزند یا بخواهد با آن مرد، برخورد فیزیکی داشته باشد؛ رخت‌ها را روی سنگی نزدیک چشمه گذاشت و خودش هم به سرعت دور شد.
- که بود پرستو؟
به رخت‌های روی سنگ نگاه کرد، هنوز هم باورش نمی‌شد که آن مرد تا چشمه با او آمده باشد و بعد هم ناگهان ناپدید شود.
- یک دیوانه!
کبری در حالی که با چوب به جان دامن گلدارش افتاده بود گفت:
- دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!
پرستو یکی از پیراهن‌‌های بلند مادرش را برداشت و با آب چشمه خیس کرد.
- به خودم نمی‌گیرم ها!
کلثوم وارد بحث آنها شد.
- نبایدم بگیری، نعوذبالله پسر خان و دیوانگی!
پیراهن از دستش رها شد و متحیر گفت:
- پسر... پسر... خان؟
سرش را تکان داد و صدای کبری او را به خود آورد.
- پیراهن رو بگیر تا آب نبردش.
دستش را در آب کرد و پیراهن را چنگ زد و سعی کرد ذهنش را مشغول شستن رخت‌ها کند.
- ولی خودمونیم‌ ها! چه قد رشیدی داشت، تیاش هم سُوز‌ ان، خوشا به حال مالکش. ( سُوز: سبز)
کلثوم نیشگونی از بازوی نسیم گرفت.
- حیا کن دختر!
ولی نسیم در رویای دخترانه خودش سیر می‌کرد.
- چه میشه اگه باز هم اینجا بیاد؟ اصلاً شاید چشمش یکی از ما رو گرفته باشه هان؟
کبری قهقهه‌‌ای سر داد و گفت:
- تنها دختر بی‌شوهر این جمع یکی پرستو که به پسر وزیر و شاه هم جواب رد میده یکی هم تو که گاو نر هم می‌بینی عاشقش میشی، خدا نکند گلویش پیش شما گیر کند.
با قدرت بیشتری به پیراهن چنگ زد.
- آره، خدا نکنه!
و پرستو خودش هم نمی‌دانست دلیل این حرص و جوشش چه بود. صدای شلیک تفنگ را که می‌شنود، در دلش هزار نفر رخت می‌شستند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
145
2,157
مدال‌ها
2
- کبری خانم! حواس رخت‌های ما رو داشته باش.
و بعد دو پا که داشت دوتای دیگر قرض کرد و با تمام قوایش دوید‌. منطقه‌ای از جنگل مخصوص شکار خان و خان‌زاده‌ها بود و ورود عوام به آنجا ممنوع بود.‌ نگرانی برای بلدرچین‌هایش باعث شد که بدون فکر کردن به عواقب کارش، از روی حصار بپرد و با بزرگ روستا بعد از کاووس خان، روبه‌رو شود. بر تختی با قالی قرمز تکیه داده بود، پوست ببری را مانند یک شنل روی شانه‌اش انداخته بود و جسد بلدرچین را در دست یکی از تفنگ‌چی‌های خان دید.
- اینجا چه می‌کنی؟
صدای کلفت و خشمگین یکی از خدمه در سرش پیچید، اما پرستو جسورتر از این بود که با یک فریاد عقب نشینی کند.
- شما اینجا چه می‌کنید؟ پرنده‌ای مانده که شکار نکرده باشید؟ حیوانی مانده که برای سرگرمی خودتان از پوستش جامه درست نکرده باشید؟ پرنده‌ها و حیوانات متعلق به تمامی اهالی اینجاست نه فقط شما که خودتان را خدای این آبادی می‌دانید.
ابراهیم با دیدن شجاعت یک دختر شانزده ساله با صدای بلند خندید و تمام خدمه‌اش هم به خنده افتاده بودند. از روی تخت پادشاهی‌اش بلند شد و به طرف دخترک قدم برداشت و شلاقی که در دستش بود را زیر چانه‌اش گذاشت.
- این زبون‌درازیت رو می‌ذارم پای سن کمت، واس خاطر خنده‌ای هم که کردم می‌بخشمت اما... .
چشمان دختر رام نشدنی بود و به عمق مشکی چشمانش زل زده‌بود.
- اگه نمی‌دونید بدونید که حکومت عوض شده و دوره‌ی ارباب و رعیتی هم به سر رسیده. پس اونی که باید شما رو به خاطر کشتن بلدرچین‌هاش ببخشه منم نه شما!
قبل از اینکه دوباره خشمش فوران کند، صدای یکی از خدمتکارها رو شنید.
- خانم... خانم دارن وضع حمل می‌کنن.
از پرستو فاصله گرفت و به یکی از تفنگ‌چی‌ها دستور داد.
- برید قابله زلیخا خاتون رو ببرید به عمارت.
پرستو به طرف حلیمه که صورتش به خاطر دویدن زیاد سرخ شده بود رفت و با اعتماد به نفس گفت:
- من دختر زلیخام، می‌تونم کمک کنم؟
در عمارت غوغایی بر پا بود و همه نگران سیمین و فرزند در بطن‌اش بودند. به بالین سیمین که رفت، دستش در دست نفیسه بود و برای نجات جان فرزندش التماس می‌کرد.
- آب داغ بیارید!
کسی اعتنایی به حرف‌های پرستو نکرد.
- نشنیدید چی گفت؟ آب داغ بیارید.
با فریادی که نفیسه زد، خدمتکارها دیگ بزرگی در حیاط گذاشته و هر چه آب در مطبخ بود را در آن دیگ انداختند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
145
2,157
مدال‌ها
2
سیمین میان ناله‌هایش می‌گفت:
- تو رو خدا نجاتم بدین، بچه‌‌م، بچه‌م رو نجات بدین!
پرستو با دستمال عرق‌های روی صورتش را پاک می‌کرد.
- نگران نباش خانم! هم خودت و هم بچه‌ات در امان‌اید.
نفیسه اما هنوز نمی‌توانست به او اعتماد کند.
- پس این قابله چی شد؟
زینت خدمتکار مخصوص سیمین گفت:
- تفنگ‌چی‌ها رفتن پی‌اش، تا چند دقیقه دیگه می‌رسه.
ناله‌های سیمین تمام نشدنی بود و شاید صدای او، آخرین صدای پخش شده از یک زن باردار هنگام وضع حمل در آن عمارت بود. زلیخا با عجله خودش را به اتاق رساند و دخترش را کنار زد.
- برو بیرون!
و آنقدر این کلمات را با عصبانیت ادا کرد که پرستو لحظه‌‌ای تنها با حیرت نگاهش کرد و بعد از اتاق خارج شد. یک لحظه چشمش افتاد به کاووس خان، ابراهیم پسر بزرگش و برای چند لحظه‌ خیره‌ی احمد شد، آنقدر سر به زیر بود که اصلا متوجه حضور پرستو در آنجا نشد. به ایوان رفت و به خدمه‌ای که به سرعت در حال رفت و برگشت بودند نگاه کرد.
- هیزم تموم شد، برید هیزم بیارید.
می‌خواست او هم خودش را مشغول کاری کند، از روی ایوان بلند شد و به طرف دیگ بزرگ در حیاط رفت‌.
- از کجا باید هیزم بیاریم؟
بتول آشپز عمارت، نگاهی به سر تا پایش کرد.
- اولین باره می‌بینمت! که هستی؟
و پرستو با افتخار گفت:
- دختر زلیخام.
بتول از اعتماد به نفس کاذبش پوزخندی زد و گفت:
- اگه می‌خوای کمک کنی برو جنگل به پسر غلام‌حسین بگو هر چی هیزم جمع کرده بیاره به عمارت.
پسر غلام‌حسین را نمی‌شناخت ولی برای اینکه کم نیاورد باشه‌ای گفت و راهی جنگل شد و پسر غلامحسین کسی بود که پای تک تک درختان آب و کود می‌پاشید، علف‌های هرز را از بین می‌برد و به این جنگل عشق می‌ورزید. صدای آوازی که به گوشش رسید را دنبال کرد و پسرکی را بی‌خیال در حال رقصیدن دید.
- صدات حتی کلاغ‌ها رو هم فراری میده.
دستان پسرک در هوا خشک شد و تمام هیزم‌هایی که روی دوشش بود بر زمین افتاد. نور آفتاب چشمان دختر را روشن‌تر و تار موهای نارنجی‌اش را زیباتر می‌کرد و به راستی اگر پاییز یک انسان بود بی‌شک به پرستو شباهت داشت. با خجالت سرش را پایین انداخت و مشغول جمع کردن هیزم‌ها شد‌.
- پسر غلام‌حسین تویی؟
و صدای این دختر حتی از صورتش هم زیباتر بود.
- بله!
پرستو نفسش را با آسودگی بیرون فرستاد و با لحن دستوری گفت:
- دنبالم بیا!
و عباس هنوز در شوک به سر می‌برد، از لباس‌هایش رعیت بودنش پیدا بود اما چطور مانند دختر یک خان رفتار می‌کرد را خدا عالم بود. پرستو که جوابی از او نشنید با حرص داد زد:
- کر که نیستی هیزم‌کش؟ یعنی با آن زبانی که داری عمرا اگر کر باشی.
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
145
2,157
مدال‌ها
2
تمام هیزم‌ها را با پارچه‌ای به هم گره داد و روی دوشش انداخت و پشت سر دختری که نمی‌شناخت به راه افتاد. خواست از او سوال کند که پدر و مادرش کیست یا از چه طایفه‌ای‌ست؟ اما جدیت و بداخلاقی پرستو مانع آن شد که حتی بتواند کلمه‌ای به زبان بیاورد.
با صدای گریه نوزاد کابوس‌ اهالی آن خانه به پایان رسید. کاووس خان به همه خدمه انعام داد و در حیاط مردها دست می‌گرفتند( دست: نام نوعی رقص محلی) و دستمال‌هایشان را در هوا می‌چرخاندند، سیمین و کودکش هر دو سالم بودند اما یک قل از بچه‌هایش بند نافش دور گردنش پیچیده بود و مرده به دنیا آمده بود.
- بچه‌ام سالمه؟
قنداق کودک را به دست پدرش ابراهیم داد.
- بله ارباب زاده یک پسر سالم و قوی، فقط... .
ابراهیم موشکافانه نگاهش کرد.
- فقط چی؟
ای کاش خدا در آن لحظه قدرت تکلم زلیخا را می‌گرفت تا از مرده بودن آن یکی پسرش چیزی به زبان نیاورد. یک قابله‌ی پیر بود که بعد از سال‌ها خدا پرستو را به او داده بود و همسرش را هم از دست داده بود بدون هیچ پشت و پناهی توان مقابله با کوهی از نفرت و خشم ابراهیم را داشت؟

***

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است.
مجنونی شده‌ام که تا ساعت‌ها مچ دستم را می‌بوییدم و بعد می‌ترسیدم نکند عطر تو از روی دستم پاک شود!
من بعد از تو حتی خودم را هم نشناختم. یکی از مهمان‌های آن شب لبخندش شبیه تو بود. پسربچه‌ای تن صدایش مثل صدای بچگی‌هایت بود و یکی دیگر... .
آینه را زیر و رو کردم گفتم شاید من هم شبیه تو باشم هر چه نباشد دخترعمو، پسرعمو بودیم اما شباهتی نیافتم، دیوانه شدم نه؟
اصلاً من آنجا چه می‌کردم؟ میان آن‌همه فخرفروشی و صحبت از خانه و ماشین، سفرهای خارجه چه می‌کردم؟
مگر نباید با بردیا پنهانی به پشت بام می‌رفتیم و به لواشک‌هایی که عمه نفیسه پهن کرده بود تا خشک شود ناخنک می‌زدیم؟ مگر نه که تو برایم قصه جن و پری تعریف می‌کردی و من از ترس جیغ می‌‌کشیدم که اگر ادامه دهی با تو قهر می‌کنم ولی از اولش هم می‌دانستی آن دخترک اگر با کل دنیا هم قهر باشد با تو نه! ولی دنیا مثل این که شوخی‌اش گرفته، مگر نه که من اکنون باید هشت ساله باشم و تو دوازده ساله و تا ده سال دیگر تا بزرگ شدنمان وقت هست؟ مگر نه که عروسیت با دختری جز من تنها یکی از همان بازی‌های کودکی‌مان است؟ و به من بگو، بگو که حضورم در آنجا و ترک دیارمان خوابی بیش نیست و صبح که شود همین خواب را برایت تعریف می‌کنم و باهم به وقایعی که در خوابم اتفاق افتاده می‌خندیم. اما صدایی تمامی خیالات خام و بیهوده مرا به آخر می‌رساند.
- خانواده شما چرا نیستن پونه جان؟
دختری دیگر گفت:
- موهات خیلی قشنگه! رنگ کردی؟ پیش کدوم آرایشگر رفتی؟
زنی دیگر گفت:
- چشمات لنزه یا مال خودتن؟
طناز آن شب زبان من شده بود و به جایم جواب تک‌تک سوالاتشان را می‌داد.
- خانواده پونه جان، لندن هستن و عروس قشنگ من، هم رنگ موهاش و هم چشماش طبیعیه.
 
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
145
2,157
مدال‌ها
2
الهه دختر یکی از دوستان خانوادگی‌شان با ذوق گفت:
- عالی شد! از این به بعد هر سوالی از درس زبان انگلیسی داشته باشم از پونه جان می‌پرسم اوکی هانی؟
من تنها بی‌تحرک و با حیرت به آنها نگاه می‌کردم. خنده‌های تصنعی‌شان، نوشیدنی خوردن شاهرخ و البرز و دیگر مردهای آن جمع، بوی منزجر کننده سیگار یکی از پسرهای جوان و چشمان خطرناک کیهان که قفل من بود. حالتی مثل تهوع به من دست داد. دامن لباس بلندم را گرفتم و با عجله به حیاط دویدم و چه چیز آنجا شبیه به روستایمان بود؟ حتی درخشش ماه‌اش به پای ماه تابناک آنجا نمی‌رسید!
با کفش‌های پاشنه بلندم قدم زدن روی سنگ‌فرش حیاط کمی دشوار بود‌. آسمان دوباره دل‌شکسته شده بود و نرمک‌نرمک می‌بارید. دلم می‌خواست قفل طلایی در حیاط را بشکنم و از این قفس تجملات رهایی یابم. می‌خواستم پرنده‌ای آزاده باشم که از گروه‌اش جدا شده و می‌خواهد تنهایی دور دنیا را بگردد و دست آخر وقتی فهمید در همه جای دنیا تبعیض و نابرابری هست به لانه‌ی کوچکش باز گردد، بال‌هایش را بچیند و دیگر هیچ‌گاه به هیچ کجا پرواز نکند.
باران دیگر خیسم نکرد و از نوازش مهربانانه اشک‌هایش محروم شدم.
- سرما می‌خوری زن‌داداش!
کتش را بالای سرم گذاشته بود و یک دستش را هم بالای پیشانی خودش.
- یادت رفته من بچه‌ی کجام؟ به گرما و سرما، بارون و طوفان و همه چیز عادت کردم.
و او به آهستگی و با لحنی نصیحت‌گونه گفت:
- بهتره به این زندگی هم عادت کنی!
کتش را روی سرم انداخت، لبه کت را گرفتم و او درحالی که دور شد با لبخند گفت:
- داخل منتظرتم!
بوی تند عطر کت البرز را دوست نداشتم، قلبم تنها به عطر خوش او، وابسته بود.
- به هم میاین!
چهره‌اش حتی از دامان سیاه شب تاریک‌تر بود.
- من زن‌توام، زن تو می‌فهمی؟
و او خودش را به نشنیدن زد و با طعنه گفت:
- هم خوشتپیه، هم پول‌داره و هم مثل من دیوونه نیست. چی از این بهتر!
یقه پیراهن سیاه‌اش را چسبیدم و بر سرش عربده کشیدم.
- تو شاید نفهمی تعهد یعنی چی! شاید نفهمی حیا و غیرت یعنی چی! ولی بذار بهت بگم تعهد یعنی تا وقتی که اسم تو، توی شناسنامه من هست، من به هیچ مردی تأکید می‌کنم به هیچ مردی حتی فکر هم نمی‌کنم حالا چه تو خودت رو شوهر من بدونی و چه نه!
در زندگی‌ام هیچ‌وقت این‌قدر صدایم را بالا نبرده بودم و همین باعث شد نفس کم بیاورم.
صدای آرام و عصبانی طناز را شنیدم.
- چرا صدات رو انداختی پس سرت؟ به بدبختی مهمون‌ها رو دست به سر کردم که پسر و عروسم دعوا نمی‌کنن و دارن بهم دل و قلوه میدن.
 
بالا پایین