- Jun
- 644
- 6,397
- مدالها
- 2
جنگ!
جنگ میتواند بدترین کلمه در میان سطرسطر واژگان باشد. اصلاً اولینبار چه کسی جنگ را آغاز کرد؟ چه کسی این اجازه را داد که بشر میتواند جان همنوعان خود را به آسانی بستاند؟
- خب... برو.
اما ناراحتی در وجودش، عاقبت خودش را در این جمله عیان کرد.
- تا بله رو از شما نگیرم که نمیرم.
بس بود دیگر تظاهر و فریب تا وقتی میتوانیم به کسانی که دوستشان داریم لبخند بزنیم، چرا دریغ کنیم؟
- لبخند نزن پرستوخانم، نزن! به قول شاعر:
« تو نفسنفس بر این دل
هوس دگر گماری، چه خوش است این صبوری
چه کنم نمیگذاری...»
***
و ما گم کردهایم هر یک دیگری را،من در خلوتترین خیابان این شهر و تو در کوچهای که هیچک.س در آن پرسه نمیزد؛ مرا جا گذاشتی و با خود نبردی و گفتی: خیابانها شلوغ است گم میشوی!و خبر نداشتی من در پریشانی گیسویت، سالهاست که گم شدهام!
« از بینامترین آدم شهر برای مهربانترین قاتلم»
***
هوا... هوای آوارگی بود. هوای سرگردانی مسافری که خودش هم نمیداند مقصدش کجاست. اشعههای خورشید به جان چشمانم افتادهبودند و داغی نیمکت آزارم میداد. با تکانی که خوردم او هم کمی جابهجا شد، پایم آنقدر بیحس شدهبود که بعید میدانستم اصلاً بتوانم حرکتش بدهم. چادر نماز سفیدم را روی صورتش که داشت طعمهی آفتاب تیز صبح میشد انداختم.
اولینروز مهر بود، رفتگران خیابانها را جارو میکشیدند؛ کودکان دبستانی با کوله پشتیهای رنگیشان به سوی مدرسه میشتافتند.
- آخی،اینها رو نگاه!
جنگ میتواند بدترین کلمه در میان سطرسطر واژگان باشد. اصلاً اولینبار چه کسی جنگ را آغاز کرد؟ چه کسی این اجازه را داد که بشر میتواند جان همنوعان خود را به آسانی بستاند؟
- خب... برو.
اما ناراحتی در وجودش، عاقبت خودش را در این جمله عیان کرد.
- تا بله رو از شما نگیرم که نمیرم.
بس بود دیگر تظاهر و فریب تا وقتی میتوانیم به کسانی که دوستشان داریم لبخند بزنیم، چرا دریغ کنیم؟
- لبخند نزن پرستوخانم، نزن! به قول شاعر:
« تو نفسنفس بر این دل
هوس دگر گماری، چه خوش است این صبوری
چه کنم نمیگذاری...»
***
و ما گم کردهایم هر یک دیگری را،من در خلوتترین خیابان این شهر و تو در کوچهای که هیچک.س در آن پرسه نمیزد؛ مرا جا گذاشتی و با خود نبردی و گفتی: خیابانها شلوغ است گم میشوی!و خبر نداشتی من در پریشانی گیسویت، سالهاست که گم شدهام!
« از بینامترین آدم شهر برای مهربانترین قاتلم»
***
هوا... هوای آوارگی بود. هوای سرگردانی مسافری که خودش هم نمیداند مقصدش کجاست. اشعههای خورشید به جان چشمانم افتادهبودند و داغی نیمکت آزارم میداد. با تکانی که خوردم او هم کمی جابهجا شد، پایم آنقدر بیحس شدهبود که بعید میدانستم اصلاً بتوانم حرکتش بدهم. چادر نماز سفیدم را روی صورتش که داشت طعمهی آفتاب تیز صبح میشد انداختم.
اولینروز مهر بود، رفتگران خیابانها را جارو میکشیدند؛ کودکان دبستانی با کوله پشتیهای رنگیشان به سوی مدرسه میشتافتند.
- آخی،اینها رو نگاه!
آخرین ویرایش: