- Jun
- 644
- 6,398
- مدالها
- 2
فشار بیشتری به دستش داد و صورت طناز هرلحظه رنگ پریدهتر میشد.
- ارزشش رو نداره، ارزش اینکه دستهات رو به خونش آلوده کنی رو نداره.
دستهایش شل بود و درحالی که چشمانش تشنهی خون این زن بود از او فاصله گرفت.
طناز سرفههای شدیدی میکرد و شاید اگر چند دقیقه بیشتر طول میکشید، نفسش به کل قطع میشد.
- اولینبار بود.
- چی؟
- بهت نمیگم.
حرصی صدایش زدم:
- کیهان!
و او مثل بچههای کودکستانی گفت:
- با من دوست میشی؟
و نوبت من بود که برایش ناز کنم.
- باید بخری.
- چی رو؟
- بهت نمیگم.
نگفتی و نگفتم و شاید مشکل از این نگفتهها باشد.
راوی:
رفتند، رفتند تا حسرتها را دفن کنند تا غمها را به آب جاری بسپارند و فصلی جدید از زندگیشان را رقم بزنند.
در بسته شدهبود و طناز برای اقبال بد دخترک آه میکشید.
- چند نفر دیگه رو میخوای به کشتن بدی؟ پسر ستاره!
«پایان فصل دوم»
***
تمام راههایی که به تو ختم میشد را مسدود کردند. دوربین عکاسیها برای ثبت تصویر خندهات خراب شد. در شانهی مویت حتی یک تار از گیسویت را نزد من به امانت نگذاشتی یا یک پیراهن که عطر تو را بدهد نه!
و اینک فقیرترین آدم این شهر کیست؟
من نیستم که فقیرانه خاطراتت را در پایینترین نقطهی شهر میجویم؟ من نیستم که خواندن دستنوشتههایت تنها مسکن برای این بیخوابیهایم هست!
برگهای باقی ماندهی دفتر را میشمارم، چیزی تا رسیدن به آخرین صفحه نماندهبود و من به عادت همیشه پای هر صفحه را امضاء زدم و نامم را اینطور شرح دادم:
« از بینامترین آدم شهر برای مهربانترین قاتلم»
***
- ارزشش رو نداره، ارزش اینکه دستهات رو به خونش آلوده کنی رو نداره.
دستهایش شل بود و درحالی که چشمانش تشنهی خون این زن بود از او فاصله گرفت.
طناز سرفههای شدیدی میکرد و شاید اگر چند دقیقه بیشتر طول میکشید، نفسش به کل قطع میشد.
- اولینبار بود.
- چی؟
- بهت نمیگم.
حرصی صدایش زدم:
- کیهان!
و او مثل بچههای کودکستانی گفت:
- با من دوست میشی؟
و نوبت من بود که برایش ناز کنم.
- باید بخری.
- چی رو؟
- بهت نمیگم.
نگفتی و نگفتم و شاید مشکل از این نگفتهها باشد.
راوی:
رفتند، رفتند تا حسرتها را دفن کنند تا غمها را به آب جاری بسپارند و فصلی جدید از زندگیشان را رقم بزنند.
در بسته شدهبود و طناز برای اقبال بد دخترک آه میکشید.
- چند نفر دیگه رو میخوای به کشتن بدی؟ پسر ستاره!
«پایان فصل دوم»
***
تمام راههایی که به تو ختم میشد را مسدود کردند. دوربین عکاسیها برای ثبت تصویر خندهات خراب شد. در شانهی مویت حتی یک تار از گیسویت را نزد من به امانت نگذاشتی یا یک پیراهن که عطر تو را بدهد نه!
و اینک فقیرترین آدم این شهر کیست؟
من نیستم که فقیرانه خاطراتت را در پایینترین نقطهی شهر میجویم؟ من نیستم که خواندن دستنوشتههایت تنها مسکن برای این بیخوابیهایم هست!
برگهای باقی ماندهی دفتر را میشمارم، چیزی تا رسیدن به آخرین صفحه نماندهبود و من به عادت همیشه پای هر صفحه را امضاء زدم و نامم را اینطور شرح دادم:
« از بینامترین آدم شهر برای مهربانترین قاتلم»
***
آخرین ویرایش: