جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Tahi با نام [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 14,918 بازدید, 192 پاسخ و 55 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [پیوند یادها] اثر «طاهره سالار کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Tahi
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Tahi
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
644
6,398
مدال‌ها
2
فشار بیشتری به دستش داد و صورت طناز هرلحظه رنگ پریده‌تر می‌شد.
- ارزشش رو نداره، ارزش این‌که دست‌هات رو به خونش آلوده کنی رو نداره‌.
دست‌هایش شل بود و درحالی که چشمانش تشنه‌ی خون این زن بود از او فاصله گرفت‌.
طناز سرفه‌های شدیدی می‌کرد و شاید اگر چند دقیقه بیشتر طول می‌کشید، نفسش به کل قطع می‌شد.
- اولین‌بار بود.
- چی؟
- بهت نمیگم.
حرصی صدایش زدم:
- کیهان!
و او مثل بچه‌های کودکستانی گفت:
- با من دوست میشی؟
و نوبت من بود که برایش ناز کنم.
- باید بخری.
- چی رو؟
- بهت نمیگم.
نگفتی و نگفتم و شاید مشکل از این نگفته‌ها باشد.

راوی:

رفتند، رفتند تا حسرت‌ها را دفن کنند تا غم‌ها را به آب جاری بسپارند و فصلی جدید از زندگیشان را رقم بزنند.
در بسته شده‌بود و طناز برای اقبال بد دخترک آه می‌کشید.
- چند نفر دیگه رو می‌خوای به کشتن بدی؟ پسر ستاره!

«پایان فصل دوم»
***
تمام راه‌هایی که به تو ختم میشد را مسدود کردند. دوربین عکاسی‌ها برای ثبت تصویر خنده‌ات خراب شد. در شانه‌‌ی مویت حتی یک تار از گیسویت را نزد من به امانت نگذاشتی یا یک پیراهن که عطر تو را بدهد نه!
و اینک فقیرترین آدم این شهر کیست؟
من نیستم که فقیرانه خاطراتت را در پایین‌ترین نقطه‌ی شهر می‌جویم؟ من نیستم که خواندن دست‌نوشته‌هایت تنها مسکن برای این بی‌خوابی‌هایم هست!
برگ‌های باقی مانده‌ی دفتر را می‌شمارم، چیزی تا رسیدن به آخرین صفحه نمانده‌بود و من به عادت همیشه پای هر صفحه را امضاء زدم و نامم را این‌طور شرح دادم:

« از بی‌نام‌ترین آدم شهر برای مهربان‌ترین قاتلم»

***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
644
6,398
مدال‌ها
2
پاییز سال 1365:

برادرزاده‌ی یک‌ساله‌اش را در بغلش تکان می‌داد و خنده‌های این کودک روح تازه‌ای به این خانه می‌بخشید.
- بذار منم بغلش کنم.
اخم ریزی کرد و گفت:
- این عروسک نیست نفی، بچه‌ست ها!
ننه ماه که در حال بافتن جوراب برای نوه‌اش بود گفت:
- بلأخره که باید یاد بگیره، فردا روزی میره خونه‌ی شوهر بچه‌داری بلد باشه.
لپ‌های نفیسه گل انداخت و احمد با بذله‌گویی گفت:
- آره نفی؟ بلأخره یه گردن‌شکسته‌ای گردنت گرفت؟!
و از این حرفش بر علیه خودش استفاده کرد.
- خودت چی جناب؟ مردم الاغشون هم دستت نمیدن، چه برسه به دخترشون!
ته‌تقاری بود و عزیز دل کاووس و ماه نگین.
- پسرم شاه پسره، دختر شاه‌پریون هم براش کمه.
منکر آن اندک حسادتی که نسبت به برادرش داشت نمی‌شد.
- بله دیگه! هی شاه و شیر و پری به نافش ببندین، معلومه که گلوش پیش هیچ دختری گیر نمی‌کنه.
اما گیر کرده‌بود! گلویش پیش پرستونامی که برای داشتنش حاضر بود، کل قلمرو حکومت پدرش را هم فدا کند تا او تنها گوشه چشمی به این احمد دلباخته نظر کند، گیر کرده‌بود.
- اذیتتون که نمی‌کنه؟
عروس محبوب خانواده با عشق مادرانه‌ای به فرزندش نگاه می‌کرد.
- اذیت زن برار؟ این بچه سراسر نعمته.
و بعد بوسه‌ی محکمی روی گونه‌اش کاشت که صدای گریه‌ی بچه بلند شد.
- تو که اینقدر لوس نبودی عمو! بودی؟
سیمین با اندک نازی به طرف احمد آمد و بردیا را از بغلش گرفت.
- از بوس خوشش نمیاد.
احمد دست تپلش را گرفت و گاز کوچکی به آن زد.
- از گاز چی؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
644
6,398
مدال‌ها
2
با چشمانی ماتم‌گرفته برای چند لحظه به احمد زل زد و ناگهان طوری زیر گریه زد که دیوارهای خانه به ارتعاش در آمدند.
- ساکت شدنش دیگه با خداست.
این را نه با حالتی از خشم بلکه با نرمی گفت، اصلاً همین آرامش ذاتی سیمین باعث شده‌‌بود که همه دوستش داشته باشند.
- سلام آقا.
آقا آمده‌بود. آقایی که معتقد بود خندیدن و شادی کردن در خلوت است نه در جمع‌های خانوادگی، آقایی که به روی کسی لبخند نمی‌زد تا مبادا از ابهتش کم شود. او که حتی خانواده‌اش را هم زیردست خود می‌دید و برای جزئی‌ترین مسائلشان هم تصمیم‌گیری می‌کرد.
- شب مهمون داریم، شرایط پذیرایی ر‌و مهیا کنید و در خونه رو به روی همه‌ی اهالی باز کنین.
همه بی‌چون‌و‌چرا به او چشم می‌گفتند جز احمد‌ش که تا دلیل چیزی را نمی‌فهمید آن را نمی‌پذیرفت.
- چه خبر شده خان؟ نکنه نفیسه قراره رفتنی بشه؟
نفیسه چشم‌غره رفت و احمد می‌خندید و از حرص دادن کوچک‌ترین خواهرش لذت می‌برد، اما صدای کاووس خان بانگ وحشت را در وجودش نواخت:
- امشب ایوب‌خان و خانواده‌‌ش برای شب‌نشینی به عمارت ما میان و من هم برای احمد دخترشون رو خواستگاری می‌کنم.
نفیسه می‌خواست تلافی کند.
- میگم این دختر ایوب خان احیاناً کور یا کچل نیست؟
(این کلمه چقدر در نظرش منفور بود؛ دختر ایوب‌خان! دختری جز پرستوی او، برایش با تمام دختران مجرد این ده هیچ توفیری نداشت. با عجله مثل آهوی در دام افتاده از آنجا گریخت.)
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
644
6,398
مدال‌ها
2
نفیسه همان‌طور که رفتنش را تماشا می‌کرد گفت:
- بدبخت هنوز باورش نمیشه می‌خوان بهش زن بدن، سکته نکنه خوبه.
ننه ماه لب گزید و ده‌ها خدانکنه، نثار احمد کرد و خطاب به نفیسه گفت:
- اولاً که زبونت رو گاز بگیر و دوما پسرم شرم‌وحیا داره. تا اسم خواستگاری اومد،خجالت کشید و رفت.
مادر بود دیگر! این فرار او را به شرم‌وحیایش نسبت داد نمی‌دانست که دل شاه‌پسرش نزد دختر قابله‌ی این آبادی به امانت هست.
به اولین جایی که احمد پناه برد، کنار تیشه‌ی عباس و بساط همیشگی چوب بریش بود.
- به دادم برس، رفیق!
اینقدر که از این جمله استفاده کرده‌بود و هربار هم مشکل کوچک و حتی مسخره‌ای برایش پیش آمده‌بود اعتنایی نکرد.
- توروخدا یه راه پیش پام بذار.
با کلافگی تبرش را روی زمین رها کرد.
- باز چی شده؟
با لحنی که ترس در آن موج مشهود بود گفت:
- می‌خوان برام زن بگیرن.
سرش را گرفت و موهایش را نامرتب کرد.
- پس زنت هم دادن، مبارک‌ها باشه خان‌زاده.
سرش را از حصار دستانش آزاد کرد و موهای پخش شده‌ی روی صورتش را کنار زد.
- عباس، حواست هست؟
و او که از شنیدن این خبر آنقدر غرق تخیلاتش شده‌بود، گفت:
- میگم ناهار یه چلو گوشت مشتی بدین، هر چی نباشه پسر خانی واسه خودتون... .
کلامش را قطع کرد.
- حواست کجاست عباس؟ پس پرستو چی میشه؟ من فقط اون رو می‌خوام، فقط اون! می‌‌فهمی؟
عباس اما همه چیز را ساده گرفته‌بود.
- یه جوری حرف می‌زنی کسی ندونه انگار دختری هستی که به‌زور می‌خوان شوهرت بدن. مردی، اختیار داری.بگو نمی‌خوام، یکی دیگه رو می‌خوام؛ این که عزا گرفتن نداره.
چوبی را که نزدیک پایش بود به جلو پرت کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
644
6,398
مدال‌ها
2
- خان بوئه* منم میگه چشم پسرم. امر، امر شماست.
عباس بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت و دوباره مشغول کارش ‌شد.
- یافتم!
اینقدر این کلمه را بلند و ناگهانی گفت که اگر عباس احتیاط نمی‌کرد انگشتانش را از دست می‌داد.
- آفرین! حالا دیگه آروم شدی؟
دست‌های عباس را که به خاطر کار زبر و سخت ‌شده‌بودند را گرفت.
- نه! تو هم باید کمکم کنی.
و عباس هنوز نمی‌دانست پرستوی احمد، همان دختر زلیخایی باشد، که از عمد مسیر چوب بردنش را به سمت چشمه کج می‌کرد که برای لحظه‌ای هم شده از دور او را تماشا کند؛ خودش نمی‌دانست چرا و چطور به دام او افتاد، اما آن نگاه جسور و آن زبان سرخش را که در مقابل هیچ‌ک.س کم نمی‌آورد را دوست داشت.
ولی این روزها حال پرستو مساعد نبود، هر روز مشکلی جدید و بلایی بر سرشان نازل می‌شد. یک‌روز دزد به خمیر نانشان می‌زد، یک‌روز با جنازه‌ی مرغ و خروس‌هایشان مواجه می‌شد و یک روز هم... .
- بسه دا! گریه کنی این‌ها زنده میشن.
با پر روسری اشک‌هایش را پاک کرد.
- برای این زبون بسته‌ها گریه نمی‌کنم. از روزی که پسر ابراهیم‌خان مرده به دنیا اومد، انگار ملائكه عاقم کردن؛ یک‌روز خوش به چشم ندیدم.
پرستو برعکس مادرش آدم خرافاتی نبود.
- چه حرف‌ها! اگه این‌طوری باشه این همه راهزن و قاتل، همه باید سر به‌نیست می‌شدن! ولی کو؟ می‌بینی آدم بدها روزبه‌روز قدرتمندتر میشن، هر چی درد و مصیبته سر آدم خوب‌ها میاد؛ خودت همیشه این رو می گفتی یادته؟
یادش بود اما او خودش را آدم خوب این قصه نمی‌دانست.
- کاش حکمت خدا رو می فهمیدم، سی ساله قابلگی می‌کنم و تنها بچه‌ای که زیر دستم... .
( بوئه در زبان لری یعنی پدر)
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
644
6,398
مدال‌ها
2
نمی‌خواست دوباره شاهد ناراحتی مادرش باشد.
- ول کن دا! الان که الحمدالله پسر ابراهیم‌خان سالم و سلامته اون یکی قلش هم عمرش به دنیا نبوده، این که تقصیر شما نیست! مرگ‌وزندگی دست خداست نه بنده‌ی خدا.
دخترش به هر نحوی که بود، خاطرش را آسوده می‌کرد اما این تقدیر بی‌رحم که این چیزها سرش نمی‌شد، (چرتکه می‌انداخت و به تعداد روزهای خوب زندگیت، روزهای بد را ضرب می‌کرد و عددی که به دست می‌آمد، حاصل یک عمر زندگی‌ات در عذاب و بدبختی بود!)
عمارت را چراغانی کرده‌بودند و بچه‌ها دور ماشین ایوب‌خان دستمال به دست می‌رقصیدند.
( داخل عمارت را برای خانم‌ها و حیاط و ایوان را برای مردها آماده کرده‌بودند.همه خدمه را مرخص کرده‌بودند و پذیرایی به عهده دخترهای کاووس خان بود. هاجر کلوچه‌هایی را که دست‌پخت خودش بود به مهمان‌ها تعارف کرد. پرستو یکی برای خودش برداشت و یکی هم برای مادرش.)
- بیا دا!
زلیخا هنوز کمی عذاب وجدان داشت و با شرمساری کلوچه را زیر چادرش خورد‌.
- این دختر ایوب خانه؟
صدای زنی که کنارش بود، توجه‌اش را جلب کرد و به دختری که مثل ستاره بین آن همه زن می‌درخشید نگاه کرد. کت‌ودامنی گل‌بهی‌رنگ با روسری طوسی به سر داشت. قدوقامت بلندی داشت، صورتی گرد که وقتی می‌خندید لپ‌هایش چال می‌انداختند. او کجا و پرستویی که پوست‌و‌استخوان بود کجا؟ پیش خود فکر می‌کرد، اگر از هرکس بپرسد تا بین آن دو، یکی را زیباتر اعلام کنند، بدون شک همه او را برمی‌گزینند. آنقدر که در این افکارش غوطه ور شده‌بود که تکه‌های کلوچه‌ی در گلویش را قورت نداد و ناگهان از شدت خفگی، رنگش تیره شد و به چادر مادرش چنگ می‌زد.
- یا زهرا! دخترم از دست رفت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
644
6,398
مدال‌ها
2
یکی به پشتش میزد، یکی لیوان آب می‌آورد و عاقبت به دست رقیب خود نجات یافت.
- حالتون بهتره؟
کلوچه را روی دامن زیبای این دخترک بالا آورده‌‌بود. نمی‌دانست باید عذرخواهی کند یا بابت نجاتش تشکر!
- دامنت... !
صدای نفیسه او را متوجه کثیفی دامنش کرد اما در کمال تعجب خیلی خونسرد گفت:
- مشکلی نیست نفیسه‌جان.
نفیسه نگاهی سرزنش‌آمیز به پرستو انداخت.
- اگه حواست رو جمع می‌کردی... .
دختر به دفاع از پرستو گفت:
- برای همه از این مشکل‌ها پیش میاد، منم گفتم که اصلاً اشکالی نداره، مهم اینه حال ایشون بهتر شده.
نفیسه که داشت با دستمال سفیدی دامنش را پاک می‌کرد، تحت تأثیر شخصیتش قرار گرفت.
- تو خیلی مهربونی، لیداجان!
چرا لیدا؟ چرا باید اسم دختری که می‌خواست نامزد مردی شود که روزی به پرستو ابراز عشق کرده‌بود، باید این‌قدر زیبا باشد؟
در تمام این سال‌ها هیچ احساسی به هیچ مردی پیدا نکرده‌بود، اما احمد چه داشت که او را سوای از تمام مردها می‌دانست؟ و او را به جایی رسانده‌بود که امشب، حتی به نام زیبای این دختر هم حسادت می‌کرد.
یکی از بچه‌ها با شورواشتیاق از پشت پنجره فریاد زد:
- بدویین بیاین وقت آتیش‌بازیه.
زن‌ومرد، پیروجوان، کودک‌وخردسال همه در حیاط جمع شدند. احمد امشب با آن کت‌وشلوار خوش دوخت مشکی رنگ چقدر جذاب‌تر شده بود؛ پرستو در دل به همین جذابیتش لعنت فرستاد و با خود دردودل می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
644
6,398
مدال‌ها
2
- آخه تو که پسر خان بودی، تو که می‌دونستی آخرش بهت زن میدن، یکی از خودتون بهتر! پس چرا...؟
بقیه جمله را باید چطور کامل می‌کرد؟ مثلاً می‌گفت چرا به من دروغ گفتی یا چرا من را... .
به زبان آوردن کلمه‌ی«عشق» آنقدر برایش دشوار و غیرقابل درک بود که ترجیح داد همین‌جا به خیالاتش خاتمه دهد.
- این باروت چرا روشن نمیشه؟
فندک زدند، کبریت زدند اما انگار امشب همه چیز بسته به تقدیر از پیش‌رقم خورده‌ی آن‌ها بود. چراغ‌ها یکی‌یکی با صدای تیر خاموش شدند و صدای جیغ زن‌ها و گریه‌ی بچه‌ها ادغام شدند. همه‌جا آن‌قدر تاریک بود که چشم، چشم را نمی‌دید و در میان این تاریکی‌ها، گویا دستی از غیب روی دهان پرستو قرار گرفت و او را به ناکجاآباد برد. هرچه تقلا می‌کرد بی‌فایده بود و با برخورد تنش با تنه‌ی زبر درخت، پلک‌های روی هم‌بسته‌اش را باز کرد.
- تو هیچ معلوم هست... .
انگشتش را نزدیک لب‌های پرستو قرار داد و احتیاط می‌کرد که تماس فیزیکی با او نداشته باشد.
- هیس! من دزدم.
و پرستو طوری که فقط قلبش این را بشنود گفت:
- اگه تو دزدی پس من رو بدزد.
کمی گوشش را نزدیک کرد.
- نشنیدم خانم؟ اگه کمک می‌خوای بلندتر باید داد بزنی.
شک کرد، به اینکه پسر کوچک خان بازیش گرفته باشد و پرستو تنها برایش حکم یک اسباب‌بازی را داشته باشد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
644
6,398
مدال‌ها
2
- تو نامزد داری.
- ندارم!
- دختر ایوب‌خان... .
و چه با دل و جرأت گفت:
- من فقط دختر زلیخا رو می‌خوام.
و پرستو آنقدر حواس‌پرت بود که از دهانش در رفت:
- دختر زلیخا دیگه کیه؟
انگشت اشاره‌اش را به سمت خود او گرفت.
- ما اینجا یه دختر زلیخا بیشتر نداریم.
باید چه می‌کرد؟ از شادی اشک شوق می‌ریخت؟ یا نه؟! وانمود می‌کرد که به او برخورده‌است و احساساتش را کتمان می‌کرد. داشت به این چیزها فکر می‌کرد که... .
- زود باش احمد، دارن شمع روشن می‌کنن تا متوجه نشدن برو‌.
و کلام آخرش این بود:
- اگه تو هم دلت با منه، فردا عصر بیا دم آسیاب قدیمی و اگه نیست... .
مگر یک مرد می‌تواند تا این حد احساساتی باشد که موقع گفتن این جمله بغض کند.
- با هرکی جز من خوشبخت شو.
احمد که رفت، پرستو مردد خواست پیراهنش را بگیرد، خواست بگوید او هم حسی دارد اما غرور دخترانه‌اش این اجازه را به او نداد.
- خانم شما هم برید تا... .
دنیای عباس، آرزو‌های پسر هیزم‌شکن به دست کدام راهزنی به غارت رفت؟
کدام آدمی پشت سرش آه و نفرین کرد که او... او که یک عمر به هیچ دختری نظر نینداخته‌بود چرا باید به دختری دل ببندد که معشوقه‌ی نزدیک‌ترین دوستش بود؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tahi

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
644
6,398
مدال‌ها
2
از عصرهای پاییزی روستا بنویسم؟
از وقت‌هایی که شعبان‌ها گوسفندهای به چرابرده را به طویله برمی‌گرداندند. از وقت‌هایی که چمن‌های دشت از نوازش دست‌های کودکان محروم می‌شدند و خورشید خرامان‌خرامان به پشت کوه‌ها پناه می‌برد و گیسوهای نارنجی‌اش را به هنگام غروب در آینه‌ی آسمان شانه می‌کرد.
- فکر نمی‌کردم بیای!
آمدنش به آسیاب قدیمی که سال‌ها بود کسی از آن استفاده نمی‌کرد، نشانه‌ی اعتمادش به احمد بود.
- دیدی که اومدم، حرف حساب؟
صدایش هنوز همان‌قدر شاکی و عصبی بود و این سکوت احمد عصبانی‌‌اش را تشدید می‌کرد.
- از عاشقی کردن فقط نگاه کردنش رو بلدی؟
چند قدمی به طرفش برداشت و حتی ثانیه‌ای چشم از او بر نمی‌داشت.
- بیچاره آهویی که صید پنجه‌ی شیری‌ست،
بیچاره‌تر شیری که صید چشم آهویی!
به چشمان هاج واج پرستو لبخند زد.
- بیچاره‌م کردی آهو.
در دلش مجلس بزرگ عروسی برپا بود اما زبانش چیز دیگری می‌گفت:
- اسم من آهو نیست.
خودش نفهمید ولی شنیدن این جمله برای احمد چه لذتی داشت، چون این معنا را می‌داد که او هم بی‌میل نیست. به غروب آسمان نگاه کرد.
- باید برم.
راضی به رفتنش نبود اما سعی کرد بی‌تفاوت به نظر برسد.
- خیلی‌خب... به سلامت.
احمد ولی انگار منظورش از این رفتن چیز دیگری بود.
- منم باید برم، باید برم جنگ.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین