جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati-Ai با نام [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 19,711 بازدید, 389 پاسخ و 48 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [تقدیر چهاردوتا] اثر «فاطمه امینی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
799
14,315
مدال‌ها
4
(برديا)

كمرم رو خم كردم و دستم رو به پاچه‌هاي شلوار مشكي كتانم رسوندم و با تمام توان دستم رو بهش كوبيدم تا بلكه رد گچ و خاكي كه روش نشسته‌بود، كم‌رنگ بشه.
- اين‌قدر كم مياي سر پروژه‌ها كه عادت به خاكي شدن نداري!
شدت ضربه‌ي دستم رو بيشتر كردم و در همون حالت در جواب فربد گفتم:
- پس تو چرا هميشه تميزي؟ هيچ‌وقت اين‌قدر خاكي نميشي.
نود درصدش پاك شد اما باز هم هاله‌ي سفيدي روي پاچه‌ي شلوارم به جا موند که انگار کارش نمی‌شد کرد و احتیاج به آب داشت. كمرم رو صاف كردم و به پشتي صندلي تكيه زدم.‌ سرم رو به سمت فربد چرخوندم، نگاهش به خيابون بود.
- من حواسم هست چطوري راه برم داداش! مثل تو سر به هوا تو خونه‌ي در حال ساخت راه نميرم.
کش‌وقوسی به بدن گرفته‌م دادم و در جوابش گفتم:
- من ترجيح ميدم مثل همیشه كاراي طراحي و داخلي رو مديريت كنم، نظارت كردن به من نيومده!
نيم‌نگاهي بهم انداخت و خنديد.
- ولي امروز نظراي خوبي داديا! خوشم اومد مهندس.
پر غرور نگاهش كردم و يك تاي ابروم رو بالا فرستادم.
- من واسه خودم کم کسی نیستما! مهندس بردیاجاوید رو دست‌کم گرفته‌بودی؟
فرمون رو زیر دستش چرخوند و با لحن خندونی در جوابم گفت:
- آره‌آره! آوازه‌شون به گوشم رسیده!
دستم رو با ژست خاصی بین موهام کشیدم و بادی به غبغب انداختم.
- از این به بعد مشاوره خواستی از منشیم وقت بگیر.
لحظه‌اي نگاهش رو به صورتم دوخت، لبخندش محو شد و نچ‌نچ كرد.
- كم‌ظرفيت! اصلاً تو وظيفته بياي نظارت كني و ايده بدي!
خندیدم و مشتي حواله‌ي بازوش كردم.
- پس برسونمت شركت؟
نگاهم به سمت ساعت ديجيتال ماشين كشيده‌ شد، شش و نيم عصر بود. وای از حجم کارهایی که باقی‌ مونده‌بود! نفسی از سر خستگی کشیدم و در جوابش گفتم:
- آره لطفاً! برم كارارو جمع كنم كه فكر كنم آخر هفته بايد شركتو تعطيل كنيم.
به نيم‌رخ جدی فربد چشم دوختم و ادامه دادم:
- فكر مي‌كني هيراد و بچه‌ها يکی ‌دو روز مي‌تونن شركتو مديريت كنن؟!
دست چپش رو روي بوق فشرد و با اطمینان گفت:
- آره! من كه خيالم راحته.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
799
14,315
مدال‌ها
4
زيپ كاپشنم رو تا وسط قفسه‌سينه‌م پايين دادم.
- خوبه... ميري كت و شلوارا رو بگيري؟ فكر كنم خیاط‌ گفت امروز آماده میشه.
نگاهش به سمت ساعت چرخید‌ و سرش رو به بالا و پایین تکون داد.
- فرهود بهم سپرده‌بود، من میرم اونجا، بعدش میام شرکت دنبالت.
حرفش رو تأیید کردم و چشم به خیابون پر ترافیک دوختم. هفته‌ی شلوغی بود و کارهای زیادی داشتیم، از اونجایی که قرار بود مراسم رو توی خونه‌ی خودمون بگیریم، اکثر کارها رو دوست داشتیم خودمون انجام بدیم و حقیقتاً عجیب به جونمون می‌چسبید، حتی با وجود خستگی و بدوبدو‌های زیاد.
از فربد خداحافظی کردم و وارد شرکت شدم. دستی برای نگهبانی که به خاطرم ایستاده‌بود، تکون دادم و با صدای بلند سلام کردم. به سمت آسانسور رفتم و خودم رو داخل آینه بررسی کردم. وای! حتی موهامم گچی شده‌بود! با وسواس دستم رو به موهام کشیدم تا این وضعیت فاجعه ر‌و کم‌رنگ کنم. با توقف آسانسور دیگه بی‌خیال تمیزی شدم. اینجوری فایده نداشت و حمام‌لازم بودم. الان هم کسی داخل شرکت نبود و بهتر بود وسواس رو‌ کنار بذارم.
با قدم‌های آهسته به سمت راهروی اتاقم رفتم. با دیدن چراغ‌های روشن، تعجب کردم. آروم‌آروم جلو رفتم و با دیدن خانم‌آزاد، بیشتر متعجب شدم. مگه هنوز نرفته‌بود؟ ساعت هفت شده!‌ خواستم صداش بزنم اما مقابل چهارچوب راهرو ایستادم، چشم‌هام رو باریک کردم و با دقت نگاهش کردم. گفته‌بود یکم بیشتر توی شرکت می‌مونه تا کارهای عقب‌مونده‌ش رو انجام بده ولی نه تا این موقع!‌ اصلاً چرا کار نمی‌کرد؟ پشت میزش بود اما ننشسته‌بود، مقابل پنجره ایستاده‌بود و نگاهش به بیرون بود. پنجره کمی باز بود و سروصدای ساخت‌و‌ساز ساختمون‌های نزدیکمون به سکوت توی شرکت غالب شده‌بود. یک قدم به جلو برداشتم اما خیلی آروم و محتاط. یواش‌یواش خودم رو بهش رسوندم و نزدیک میزش قرار گرفتم. نگاهش میخ روبه‌رو بود و حالا از این فاصله موبایلش رو می‌دیدم که با دو دستش نگه‌داشته‌بود و اگه اشتباه نکنم داشت فیلم می‌گرفت. نمی‌فهمم! لیاآزاد، داشت چیکار می‌کرد؟!
- خانم‌آزاد، شما هنوز اینجایی؟!
صدای بلندم‌، باعث شد جیغ بکشه و با ترس قدمی به عقب بره. موبایلش با شتاب از دستش به روی زمین پرت شد، مقنعه‌ش رو چنگ زد و با چشم‌های درشت شده، نگاه‌ پر ترسش رو به صورتم دوخت. حیرت‌زده از این رفتار و عکس‌العمل، چشم‌‌هام تا آخرین حد ممکن باز شد و پرسیدم:
- چیکار می‌کنی؟!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
799
14,315
مدال‌ها
4
بلند و كشيده نفس مي‌كشيد. براي لحظه‌اي كوتاه چشم‌هاش رو بست و من بدون اينكه حركتي بكنم به دختر ترسيده‌ي روبه‌روم، خيره بودم. آب دهنش رو قورت داد و چشم‌هاش رو باز كرد. مقنعه‌ش رو رها كرد. به نظر مي‌رسيد ترسش رو قورت داده كه حالا با جرأت بيشتري به چشم‌هام نگاه مي‌كرد.
- آقاي مهندس! چرا بي‌سروصدا وارد ميشين؟! قلبم ريخت!
تندتند پلك زدم و نيم‌نگاهي به پنجره و فضاي بيرون انداختم. سعي كردم خونسرد باشم و علامت سؤال بزرگ توي ذهنم رو عقب بفرستم.
- شما تا اين موقع توي شركت چيكار مي‌كني؟
سرش رو بالا گرفت. به وضوح رنگ صورتش پريده‌بود اما نمي‌دونم اين اعتماد به نفس رو از كجا مي‌آورد كه اين شكلي به نگاهم زل زده‌بود. دستش رو به سمت سه زونكن خاكستري‌رنگ روي ميز، كه روي هم قرار داشت، گرفت و حق به جانب گفت:
- مشخص نيست؟ گفتم مي‌مونم كه كارامو تموم كنم.
من مي‌خواستم خونسرد باشم اما انگار اون موفق‌تر بود. دست چپم رو به سمت ساعت ديواري دايره‌اي‌شكل گرفتم و متعجب گفتم:
- تا اين موقع؟ ساعت هفت شبه!
چشم‌هاي كشيده‌ش رو در حدقه چرخوند.
- شما برام ساعت تعيين نكرده‌بودين! وگرنه زودتر مي‌رفتم.
باورم نمي‌شد! اين دختر چرا اين‌قدر عجيب رفتار مي‌كرد؟ دستم رو به چونه‌م كشيدم و به موبايلي كه قاب ساده‌ي سبزرنگش، روي سراميك‌هاي سفيد، چشمك مي‌زد، نگاه كردم اما خانم‌آزاد، بي‌تفاوت، مشغول ورق زدن اوراق زونكن‌ اول بود. باورنكردني بود.
- اگه دلتون مي‌خواد مي‌تونم گزارش‌كار هم بهتون بدم، واقعاً اين همه شك و ترديد نسبت به كارمندتون كار درستي نيست! الان كارايي كه از صبح انجام دادم رو بهتون نشون ميدم.
قدمي جلوتر اومد و مقابل من كه ابتداي ميز ايستاده‌بودم، ايستاد و با تخسي برگه‌هاي توي دستش رو مقابل صورتم گرفت. كارهاي اين دختر باعث مي‌شد، افكار توي مغزم مثل نخ‌هاي يك كلاف در هم فرو بره و من رو گيج و گيج‌تر كنه. اخم كردم، چشم از دست‌خط خوب و مرتبش گرفتم و برگه رو كنار زدم. حرصي نفس كشيد و نگاه سركشش رو بين چشم‌هام چرخوند. دست راستم رو به سمت پنجره‌‌ي كنارمون گرفتم و با تن صدايي كه سعي داشتم بالا نره، پرسيدم:
- پشت پنجره چيكار مي‌كردي؟!
- هوا مي‌خوردم!
چشم‌هام، با شنيدن حاضرجوابيش، درشت شد. سرم رو پايين بردم و رخ‌دررخ، با حرص گفتم:
- با چشمات هوا مي‌خوردي؟ داشتي چيو ديد مي‌زدي؟! چرا فكر كردي چشمام كوره و نمي‌بينم؟
لب‌هاش رو روي هم فشرد، پره‌هاي بينيش باز و بسته شد. امان از چشم‌هاش كه ذره‌اي كوتاه نمي‌اومد!
- مگه چيه؟ خسته شدم اين‌قدر به سيستم نگاه كردم، خواستم يكم بيرونو نگاه كنم! چرا منو بازخواست مي‌كنين؟! مگه بايد كل تايم كاري، روي اين صندلي بشينم و بلند نشم؟ نمي‌تونم دم پنجره بايستم؟ اين تبصره توي قراردادمون نبود!
بازيگر بود؟ چرا اين‌قدر بلده‌كار بود؟ اولين باري نبود كه مي‌ديدم چسبيده به پنجره اما امشب واقعاً مشكوك بود و نمي‌تونستم ازش بگذرم.
- واسه من قصه تعريف نكن خانم آزاد! خودت منظورمو مي‌فهمي پس بيخودي حاشيه‌سازي نكن! درست جواب منو بده و بگو ببينم اين روزا چيكار مي‌كني كه دلت هوس هواي آلوده‌ و سرده تهرانو مي‌كنه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
799
14,315
مدال‌ها
4
قدمي عقب رفت و انگشت اشاره‌ش رو مقابل صورتم گرفت. مثل من، با تن صداي بالايي جواب داد:
- من اينجا وظيفه‌م انجام دادن كارهايي هست كه بهم محول شده و شما فقط زماني كه من كارمو درست انجام ندادم حق دارين بازخواستم كنين! نذارين بگم... نذارين بگم... .
دست‌هام رو به كمرم زدم و قدمي جلو رفتم و پشت ميز قرار گرفتم. چشم‌هام رو باريك كردم و آروم گفتم:
- نذارم چي بگي؟ چي مي‌خواي بگي؟ بگو ببينم! گوش ميدم.
گاز محكمي به لب پايينش زد و دست مشت‌شده‌ش رو روي سطح ميز كوبيد. يك قدم فاصله‌ي بينمون رو پر كرد و پچ زد:
- نذارين بگم به شما ربطي نداره!
نگاهم به سمت موبايلش كشيده شد. سه قدم باهاش فاصله داشتم. به قهوه‌اي مرموز نگاهش خيره شدم، يك طرف لبم به بالا كشيده‌ شد و پورخند زدم. دوباره به موبايلش نگاه كردم كه تندتند پلك زد و همين كه يك قدم به عقب برداشت، با دو قدم بلند از كنارش رد شدم، دستم رو دراز كردم و موبايلش رو چنگ زدم.
- مهندس!
به جيغ‌جيغاش توجهي نكردم، به سمت اتاقم رفتم و با شتاب درش رو باز كردم. به سمتش چرخيدم كه مقابل خودم ديدمش. دستش رو به سمت دستم آورد كه دستم رو بالا گرفتم تا دستش به موبايلش نرسه. اخم كرد و اين‌بار روي پاشنه‌ي پا ايستاد. كمي قدش بلند شد اما تغييري توي وضعيتمون ايجاد نشد.
- گوشيمو بده!
- رمزشو بگو!
دست از تلاش برداشت و محكم پاش رو به زمين كوبيد.
- به چي مي‌خواي برسي؟
دستم و موبايلش رو روي هوا تكون دادم و بلند گفتم:
- با زبون خوش بيا رمز گوشيتو باز كن.
سرش رو بالا انداخت.
- نمي‌خوام!
دستم از بالا موندن درد گرفت، آرنجم رو خم كردم و موبايل رو پشتم نگه داشتم و بهش توپيدم:
- فكر كردي دست خودته؟ چيو داري ازم مخفي مي‌كني؟ متنفرم از دروغ! پس رك و راست حرفتو بزن.
دستش رو به صورت سرخش كشيد. لب‌هاش رو به هم فشرد و براي چند لحظه نگاهش رو به زمين دوخت. انگار كمي دست از تخس بودن برداشته‌بود يا شايد خسته شده‌بود. هنوز يك ثانيه از فكرم نگذشته‌بود كه خودش رو جلو كشيد و دستش رو به سمت كمرم برد تا موبايلش رو بگيره. حالا ديگه مطمئن شدم كه داره يك كارايي مي‌كنه. اصلاً متوجه نبود كه هيچ فاصله‌اي بينمون نيست. با دستش تلاش مي‌كرد قفل انگشت‌هام رو باز كنه و موبايلش رو بگيره. هر چقدر كه تخس بود، قدرتش از من خيلي كمتر بود. با يك حركت، قدمي عقب رفتم و با دست آزادم، مچ دو دستش رو محكم گرفتم و با خشم به صورتش زل زدم.
- چرا اين‌قدر لجبازي؟ چرا مرموزانه عمل مي‌كني؟ نمي‌توني صادق باشي؟ د يك كلمه حرف بزن!
با ناباوري به دست‌هاش كه اسير دستم شده‌بود، نگاه كرد.
- مگه گروگان گرفتي؟ ولم كن!
بي‌هوا، موبايلش رو مقابل صورتش گرفتم. صداي تيك آرومي اومد و صفحه‌ي موبايل با چهره‌ش باز شد. چشم‌هاش درشت شد. موبايل رو عقب بردم و براي بار آخر، صادقانه گفتم:
- دوست ندارم خودم برم و فيلمي كه داشتي مي‌گرفتي رو چك كنم، پس لطفاً حرف بزن و بيشتر از اين گيجم نكن!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
799
14,315
مدال‌ها
4
رنگ نگاهش ابري شد، چونه‌ش لرزيد و حالا با ناراحتي آشكاري نگاهم مي‌كرد. رد اشك توي نگاهش موج مي‌زد اما بدون اينكه قطره‌اي از اون به روي صورتش بنشينه؛ گردنش رو عقب گرفت و نفس عميقي كشيد. دست منقبض‌شده‌ش زير دستم شل شد و نگاهم كرد.
- شخصيه، خيلي شخصيه! خواهش مي‌كنم اذيتم نكن.
ناباورانه نگاهم رو بين اجزاي صورتش چرخوندم.
- اگه مي‌خواي فيلمو نگاه كن، ولي به جوابي نمي‌رسي چون خودمم به چيزي كه مي‌خواستم نرسيدم... فقط بدون موضوع شخصيه و من قصد آسيب زدن به شما يا شركتو ندارم!
لبش رو به دندون گرفت، سرش رو خم كرد و به ساعت دور مچ دستم که حصار دست‌هاش شده‌بود، چشم دوخت. با بغض عميق توي صداش، زمزمه كرد:
- ساعت هفت و نيم شد، دير شد!
قلبم با شدت توي سينه‌م مي كوبيد. گيج‌تر از قبل، ناخواسته حلقه‌ي انگشت‌هام شل شد. دست‌هاش رو عقب كشيد. پشت دستش رو به چشمش كشيد، نگاهم كرد و من در سكوت، به صداي نفس‌هاي نامنظمش گوش مي‌دادم. انگار داشت هق‌هق مي‌كرد اما از درون!
- ميـ...شه... مو... بایلمو... بدي که... برم؟
مغزم زير فشار عجيبي بود و داشت منفجر مي‌شد. پر از ندونستن بودم و هيچ قدرت فكري نداشتم. موبايلش رو به سمتش گرفتم. به آرومي گرفتش، زير لب تشكر كرد، از اتاق بيرون رفت و با دنبال كردن صداي قدم‌هاش، فهميدم از شركت هم رفت. زيپ كاپشنم رو تا آخر پايين كشيدم و بلافاصله از تنم بيرون آوردم. روي مبل كنارم رهاش كردم و آهسته از اتاق بيرون رفتم. پشت پنجره قرار گرفتم. نگاهم به سمت پايين و ساختمون‌هاي روبه‌رو كشيده شد. مغازه مربوط به كاشي و سراميك، شيرآلات، سوپري و يك انتشارات. دنبال چي مي‌تونست باشه؟ دو دستم رو بين موهام كشيدم و چشم‌هام رو بستم. چرا نمي‌فهممت ليا آزاد؟! چرا هر دفعه با كارهات غافلگير ميشم؟
احساس ناتواني مي‌كردم، نمي‌تونستم توي شركت بمونم. به فربد زنگ زدم و ازش خواستم در اولين فرصت بياد دنبالم. كركره رو پايين كشيدم، زونكن‌هاي روي ميزش رو مرتب كردم و صندلي رو به پشت ميز هل دادم. به سمت اتاقم رفتم. كاپشنم رو برداشتم و بدون اينكه اجازه بدم فكرم به سمت دغدغه‌هاي كاريم بره، در اتاقم رو بستم.
در عقب ماشین رو باز كردم و نشستم. سوگل كه جلو نشسته‌بود، سرش رو به عقب چرخوند و گفت:
- ببخشيد برديا، بيا جلو بشين.
با خستگي دستم رو به گردنم گرفتم و خيره به صورتش زمزمه كردم:
- چرا تعارف مي‌كني؟ راحت باش.
- خوبي؟
در جواب سؤال فربد، فقط سر تكون دادم. اصلاً حوصله‌ي حرف زدن نداشتم.
- تو چرا اين‌قدر پكري سوگلي؟ مگه از آرايشگاه نمياي؟ تازه امتحاناتم تموم شده.
سوگل سرش رو به پشتي صندلي تكيه داد، انگار انرژي اون هم مثل من، حسابی پايين بود.
- امتحانام تموم شد، ناخنامو درست كردم و مي‌خواستم موهامو مرتب كنم كه توی سالن معطل شدم، فقط خسته شدم، همين!
فربد خنديد. نيم‌نگاهي به سوگل انداخت و از آينه‌ي جلو هم من رو زير نظر گرفت.
- باشه! امشب، شب شما دوتا نيست.
چيزي نگفتم. چهره‌‌‌ش مقابل نگاهم بود و صداش توي گوشم موج مي‌زد. درسته! مثل همیشه خيلي حرصم گرفته‌بود، عصبيم كرده‌بود و جواب همه سؤال‌هام رو با كارهاي عجيبش بي‌جواب گذاشته‌بود اما برخلاف همیشه، ته دلم می‌لرزید و نگران بود، براي حال بدي كه لحظه‌ي آخر ازش ديدم. واي از دست تو ليا آزاد!
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
799
14,315
مدال‌ها
4
(دل‌آرا)

يك قدم به ديوار آينه‌اي كه كنار در ورودي قرار داشت، نزديك شدم. سرم رو جلو بردم و با دقت نگاهم رو بين اجزاي صورتم چرخوندم. كشيدگي و درشتي چشم‌هام، با نقش منظم و پيوسته‌ي سايه‌هاي مشكي، كاراملي و نوود و مژه‌هاي بلند و ريمل‌خورده‌، زيباتر به چشم مي‌‌اومد. با اصرار و پافشاري خودم، سپيدي پوستم همچنان برقرار بود. رژگونه و رژ لب مات كاراملی‌‌رنگ هم مهر زيبايي و جذابيت ميكاپم بود. لبخندم عميق‌تر شد، نگاهم اين بار روي موهاي فرفري نشست كه برخلاف هميشه، بالاي سرم شنيون شده‌بود و دنباله‌ي دسته‌هاي موهاي فر، روي پيشونيم و اطراف صورتم رها شده‌بود. اولش به نظرم شنيون خنده‌داري بود و باهاش مخالف بودم اما به حرف شنيون‌كار عزيزم گوش دادم و حالا نتيجه عجيب به دلم نشسته‌بود.
صداي تق‌تق آرومي به گوشم رسيد، سرم رو به عقب چرخوندم. با ديدن سوگل كه با قدم‌هاي آهسته و منظم به سمتم مي‌اومد، با لذت نگاهش كردم. اين دختر چي كمتر از يك مدل جذاب داشت؟ مدل راه رفتن و ميميك صورتش، عمق زيبايي و جذابيت دروني و ظاهريش رو به رخ مي‌كشيد. كنارم ايستاد. سبك ميكاپمون مثل هم بود با اين تفاوت كه پوست برنز سوگل، زيبايي اين تركيب رنگي ميكاپ رو جور ديگه‌اي به نمايش مي‌ذاشت. موهاي فندقي‌رنگش، پشت سرش شنيون شده‌بود و جلوي موهاش به صورت فرق كج، از روي پيشوني و بالاي پلك چپش رد مي‌شد. پشت به من ایستاد و گفت:
- دلي، دكمه‌ي يقه‌مو مي‌بندي؟
دست‌هام رو به سمت گردنش دراز كردم و با وجود ناخن‌هاي نسبتاً بلند مشكي‌رنگم، سعي كردم دكمه‌‌جفتي پنهان رو ببندم. دكمه كه بسته شد، قدمي جلو رفت و به سمتم برگشت. به هم نگاه كرديم و ناخواسته لبخند زديم. اين جنس لبخند، اين روزها، بي‌هوا، زياد روي صورتمون مي‌نشست. زودتر از سوگل به حرف اومدم و گفتم:
- به معناي واقعي جذاب شدي! اگه بدزدنت چي؟
خنده‌ي كوتاهي كرد، يك‌تاي ابروش رو بالا انداخت و خيره به چشم‌هام، در جوابم گفت:
- مثل شما كه دل نمي‌بريم دل‌آراخانم!
نگاهش به سمت آينه كشيده شد، دستش رو به دامن كلوش لباسش گرفت. لحن صداش تغيير كرد و با حرص ادامه داد:
- يعني چشمم كه به اين گلاي صورتي ميفته، خونم به جوش مياد!
حرص سوگل، باعث خنده‌ی بلندم شد. پیراهنمون، با پارچه‌ي ساتن مشكي دوخته شده‌بود؛ طبق سليقه و نظر سوگل! به خواست من، يك لايه تور مشكي روي لباس كشيده شده‌بود. لباس سوگل يقه‌ي دكلته داشت و قسمت خالي پشت، گردن و قفسه‌سينه‌ش با تور مشكي پوشيده شده‌بود و يقه‌ي توري دور گردنش بسته مي‌شد. لباس من يقه‌ي كج داشت و فقط دست راستم آستين داشت كه آستينم از دنباله‌ي تور مشكي لباس بود و پُفی. دامن پيراهنمون كلوش بود و دامن سوگل، يك چاك هم تا بالاي زانوش داشت. نكته‌ي اين پيراهن‌ها جايي بود كه سليقه‌‌ي سوزان بهش اضافه شده‌بود؛ يعني گلدوزی‌های ریز‌ صورتی‌رنگ كه روي تور لباس دوخته شده‌بود. قسمت يقه‌‌ی‌ لباس سوگل گل و برگ‌هاي ريز داشت كه هر چه به كمرش نزديك‌تر مي‌شد گل‌ها پراكنده و كوچك‌تر مي‌شدند و لباس من روي آستين و قسمت راست بالا تنه‌م، گلدوزي شده‌بود.
- قشنگه سوگل! من كه الان دوستش دارم.
پشت چشمي برام نازك كرد و دست‌هاش رو مقابل صورتم گرفت.
- من اين ناخن‌ها رو شكلاتي زدم چون فكر مي‌كردم قراره تممون مشكي باشه! خواستم لاكم رو با سبك آرايشم ست كنم... حالا با اين تضاد رنگي چيكار كنم؟! آخه گلدوزي صورتي چرا؟
حرصي نفس كشيد و با وسواس به آينه نزديك‌تر شد. لبم رو به دندون گرفتم كه با حس نرمي رژلب زير دندونم، سريع لبم رو رها كردم؛ آخ! حواسم كجاست؟ نوك انگشتم رو به سطح دندونم كشيدم كه با شنيدن صداي تق‌تق بلندي، بدون اينكه به عقب برگردم، از داخل آينه به سوزاني نگاه كردم كه همچنان، مثل زماني كه دمپايي‌هاي خرگوشي صورتيش رو به پا مي‌كرد، تندتند و با گام‌هاي بلند قدم برمي‌داشت.
- متهم داره مياد، چيزي بهش نگي‌ها!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
799
14,315
مدال‌ها
4
سوگل ابروهاش رو در هم كشيد اما تلاش به حفظ سكوت كرد. سوزان بين من و سوگل ايستاد. از داخل آينه نگاهمون كرد و با شوق تکونی به دست‌هاش داد و گفت:
- بابا اين همه خوشگل تا الان كجا بودن!
خنديدم و موي سوسكي روي چشمش رو با احتياط، كمي عقب زدم. لباس سوزان هم با همون تركيب پارچه بود، با اين تفاوت كه يقه هفت بود و آستين‌هاي سه ربع داشت. گلدوزي‌هاش روي سرشونه‌هاش و دور كمرش بود و به صورت پراكنده هم روي دامن كلوشي كه برخلاف ما بلنديش تا يك وجب زير زانوش بود، دوخته شده‌بود. موهاش بالاي سرش شنيون شده‌بود، فرق وسط باز كرده‌بود و جلوی موهاش دور صورتش رها شده‌بود.
انگشت‌هام رو جمع كردم،‌ تکونی به دستم دادم و با لذت، خطاب به سوزان گفتم:
- مثل عسل شدي سوزان! عسل!
پلك‌هاش از هم فاصله گرفت و نگاه عسلي براقش رو به چشم‌هام دوخت. با هيجان دستش رو كنار صورتش گذاشت و پرسيد:
- جون من راست ميگي؟
شوق و هيجان زيادش كمي باعث تعجبم شد اما به روي خودم نياوردم و گفتم:
- آره عزيزم!
نگاهش رو ازم گرفت و درحالي كه به خودش از داخل آينه نگاه مي‌كرد، زمزمه كرد:
- پس من عسل شدم!
بي‌خيال ارزيابي شوقي كه حول محور كلمه‌ي «عسل» مي‌چرخيد، ازشون خواستم كنار هم بايستيم تا داخل آينه عكس بگيريم. سوزان كه وسط ايستاده‌بود، موبايلم رو به دست گرفت و مشغول عكاسي شديم.
- مگه تا الان كم عكس گرفتيم كه بازم دارين عكس مي‌گيرين؟
قبل از اينكه عكس‌العملي نشون بديم، فربد در جواب برديا گفت:
- خیلی خوشگل شدن خوشحالن!
نچ‌نچي كردم و سوزان در جوابشون گفت:
- والا شما هم كم خوشحال نيستين كه اون همه عكس با ما خانماي خوشگل گرفتين!
با سكوت و خنده‌شون، جمله‌ي سوزان رو تأييد كردند و سه‌تايي به سمتمون اومدند. باراد كنارم ايستاد، نگاه پر مهرش رو به صورتم دوخت و با مهربوني بي‌همتاش، گفت:
- از هميشه توكاتر شدي! خيلي خوشگل شدي.
قري به چشم‌هام دادم و با ذوق ازش تشكر كردم.
- براي اينكه روي سوزان رو زمين نزنيم و خوشحاليتون به اوج برسه، اينجا هم باهاتون عكس مي‌گيريم.
با جمله‌ي برديا، نگاه از باراد گرفتم. چپ‌چپ به برديا كه بين سوگل و سوزان ايستاده‌بود، نگاه كردم كه با خنده برام بوس فرستاد. عكس‌هاي جلوي آينه رو هم با همون لبخند‌هاي زيبامون ثبت كرديم. همين كه برديا دوربينش رو پايين آورد، سوگلي كه انگار ديگه نمي‌تونست ساكت بمونه، با ناراحتي به گلدوزي‌هاي لباسش اشاره كرد.
- من اينا رو نمي‌خوام! تو كه دلت گلدوزي مي‌خواست، حداقل مي‌گفتي رنگ سفيد بزنن!
سوزان كه گوشش از حرف‌های سوگل پر بود، توجهي نكرد. برديا خنديد و قدمي عقب رفت، به خودش و پسرها اشاره كرد و خطاب به سوگل گفت:
- عزيزم ما رو ببين! سوزان لحظه‌ي آخر پيراهن‌های سفيد ما رو تبديل به صورتي كرد! ما بايد چه غلطي بكنيم كه با اين كت و شلوار مشكي، صورتي‌پوش شديم؟!
به خنده‌ي بلند باراد و فربد اشاره كرد و ادامه داد:
- ديگه رد داديم و فقط داريم مي‌خنديم.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
799
14,315
مدال‌ها
4
سوزان به مايي كه دايره‌وار ايستاده‌بوديم، پيوست. پشت چشمي نازك كرد و انگشت اشاره‌‌ش رو به سمت برديا گرفت.
- بيخودي شلوغش نكن! اين فقط صورتي يخيه و يكي دو درجه با سفيد فاصله داره، مگه بده مي‌خواستم با هم ست باشيم؟ تازه اينجوري فيلم و عكسامون هم قشنگ‌تر مي‌شد چون فقط فرهود و سوگند سفيد و مشكي بودند.
دست‌هاش رو مقابل سينه‌ش گره زد و ادامه داد:
- اگه به حرفم گوش مي‌كردين و به جاي اين كروات مشكي، صورتي مي‌زدين خيلي بهتر مي‌شد!
صداي اعتراض هممون يك‌صدا بالا رفت و سوزاني كه انگار از قصد اين حرف رو زده‌بود، با شيطنت خنديد.
ديزاين خونه عوض شده‌بود. تمامي مبل‌ها به فضاي پشت كتابخونه و اتاق‌هاي خلوت منتقل شده‌بود و حالا دو طرف سالن پذيرايي، با ميز مستطيلي و صندلي‌هاي طلايي پر شده‌بود. پشت صندلي‌ها تور سفيدي به شكل پاپيون بسته شده‌بود. روي ميز‌ها، نرده‌هاي پله‌ها و جايگاه عروس و داماد كه در انتهاي سالن و مقابل پله‌ها قرار داشت، با تور سفيد و گل‌هاي رز سفيد و صورتي آراسته شده‌بود و عطر قوي و ماندگار و دلنشيني از گل ها، سرتاسر خونه رو فرا گرفته‌بود. شايد لازم به گفتن نباشه اما گل‌هاي صورتي هم بخشي از نظر سوزان بود. از صبح مشغول عكاسي بوديم و كليپ‌هاي قشنگي ضبط كرده‌بوديم. كلي عكس‌هاي خانوادگي گرفته‌بوديم و از بابت هر كدوم حسابي ذوق كرده‌بوديم.
سوگند و فرهود! امان از زيبايي و عشق اين زوج كه امروز به بالاترين و زيباترين حد خودش رسيده‌بود. چشم‌هام اين حجم از قشنگي رو باور نمي‌كرد! دل تو دلم نبود كه زودتر مراسم شروع بشه و عروس و داماد قشنگمون بدرخشن.
صداي بلند موزيك شاد که توسط دی‌جی‌‌ پخش می‌شد، موج شادی و هیجان رو توی خونه بیشتر کرده‌بود. اولش نسبت به عروسي با اين تعداد كم مهمان خوش‌بين نبودم اما الان حس خوبي داشتم به اينكه همه‌ي مهمان‌ها از دوست‌ها و همكاراني هستند كه با هم رابطه‌ي خوبي داريم و همين جو مراسم رو دوستانه‌تر كرده‌بود. فقط تنها موردي كه انگار با پاشنه‌هاي تيز روي مغزم قدم برمي‌داشت، حضور كسي بود كه اصلاً روي حضورش توي لحظه‌ي كاري زندگيم هم زياد حساب باز نمي‌كردم چه برسه به حضورش در مراسم سوگند و فرهود! دستم رو به آرنج دست چپم گرفتم و نگاهي به سر تا پاش انداختم. كفش‌هاي مشكي، شلوار مشكي، كت كرم‌رنگ خوش‌دوخت، پيراهن كرم و كروات باريك مشكي. خنده به لب و با صورت بشاش مشغول صحبت با برديا بود. نگاهم به سمت سميرا و هيراد كشيده‌ شد كه مشغول جابه‌جايي و نشستن روي صندلي بودند. خنده‌م مي‌گرفت! نمي‌تونستم لبم رو به دندون بگيرم پس سرم رو پايين انداختم و كف دستم رو مقابل دهنم نگه‌داشتم. كاش مي‌شد بفهمم كه من اگه نخوام با هيربد بزرگمهر رفت و آمد خانوادگي كنم بايد كيو ببينم؟!
- علیک سلام خانم‌جاوید.
دستم رو پایین انداختم و سرم رو بالا گرفتم. توان پنهان کردن لبخندم رو نداشتم چون باز با دیدن قیافه‌ش می‌خندیدم؛ کاملاً هیستریک!
- ما که به هم سلام کردیم!
ابروهاش رو به بالا حرکت داد.
- آره و از همون موقع خوب‌ می‌خندی!
از پشت موهایی که روی پلک‌هام سایه انداخته‌بود، نگاهم رو بین دو گوی عسلی چشم‌هاش چرخوندم، ناخواسته خنده‌ای کردم و گفتم:
- به خدا خنده‌داره، شما همه‌جا هستی!
یا اثر حرفم بود، یا خنده‌هام مسری شده‌بود که اون هم به خنده افتاد. دستش رو داخل جیب شلوارش فرو برد و‌ دست دیگه‌ش رو به چونه‌ش کشید.
- حرفت به نظر ناراحت‌‌کننده میاد ولی ازت ناراحت نمیشم دلارام‌خانم.
حالم خوب نبود که با تموم شدن جمله‌ش بلندتر خندیدم.
- دلارام کیه؟! دل‌آرا!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
799
14,315
مدال‌ها
4
خندید و سری تکون داد. شنیدم که زیر لب گفت:
- حواسم پرته!
بعد با صدای بلندتر ادامه داد:
- بله دل‌آرا خانم!‌ از سرنوشت نمیشه فرار کرد.
دست بدون آستینم رو پشت سرم گرفتم. نمی‌دونم چرا حس خجالت داشتم از اینکه برخلاف همیشه، حالا بدون مانتو و شلوار اداری، کلاه و مقنعه و با این ریخت و قیافه جلوش ایستادم. شاید بهتر بود برای هر دو دستم آستین می‌دوختم!
- هنوزم مثل عکس بچگیاتی... یک‌ وجب قد بود و یه جنگل‌ موی فر!
دست‌هام رو‌‌ پشت سرم گره زدم و نگاهم رو با کنجکاوی به صورتش دوختم. زمزمه‌ی عجیبی بود؛ زمزمه‌ای که انگار جوری گفته شده‌بود تا توي این جمعیت فقط به گوش من برسه! گره دست‌های سردم رو محکم‌تر کردم و گفتم:
-‌ یک‌ وجب قد؟!
به منی که بلندی قدم، با کفش‌های پنج سانتیم به چونه‌ش‌ می‌رسید، دقیق‌تر نگاه کرد. لب‌هاش به نرمی، به لبخند باز شد.
- چند وجب قد!
چشم‌هام رو باریک کردم و با یادآوری جمله‌ای که قبلاً مقابل پله‌ها و بعد از دیدن عکس بچگی‌هام گفته‌بود، در جوابش گفتم:
-‌ هنوزم به نظرت خنده‌دارم که می‌خندی؟!
آروم پلک‌هاش رو روی هم گذاشت و برای یک لحظه چشم‌های عسلیش از نگاهم مخفی شد.
-‌آره! هنوزم با دیدنت خنده‌م می‌گیره!
حرفش‌ مسخره بود، اما لحنش نه! می‌خندید، اما بی‌صدا و ملایم.‌ خیره به چشم‌هام بود، اما جنس و رنگ نگاهش اذيت‌كننده نبود و متفاوت به نظر می‌رسید. دست‌هام رو در هم فشردم،‌ تن صدام پایین اومده‌بود.
- این‌قدر نخند کاپیتان، یهو دیدی دوباره سروکله‌ی‌ شراره پیدا شد! این‌دفعه نمی‌خوام با این سر و وضع خیس بشم!
کار شراره و آبی که روی تنم ریخت، هنوز ته دلم رو‌ نیش می‌زد. این‌ واضح بود که شراره چشم دیدن کسی رو در کنار هیربد نداشت، خصوصاً من!‌ کارش بدون تلافی مونده‌‌بود و کینه‌ش همچنان توی دلم ریشه می‌دووند. حضورش رو قدمی نزدیک‌تر‌ حس‌کردم. دستم رو به سمت یک لاخ موی جلوی چشمم بردم و کمی به سمت چپ هلش دادم.
- می‌ترسه!‌
حرفش باعث شد تعجب كنم؛ چشم‌ درشت کردم.
- از چی؟ چرا؟!
لبخندش عمیق‌تر‌ شد. نگاهش جوری دقیق بود که‌ حس می‌کردم داره به اعماق فکر و ذهنم نفوذ می‌کنه. سرش رو‌ کمی‌ خم کرد و حالا صورتش مقابل صورتم قرار گرفت.
- از دل‌آرا!
توی‌ صورتم خندید. چند قدم عقب رفت. پلک راستش، چشمک‌ ریزی نثارم کرد و به سمت هیراد و سمیرا رفت و من انگار توی این شلوغی و سروصدا، به زمین چسبیده‌بودم! چرا «دل‌آرا» رو این شکلی تلفظ کرد؟ تا حالا اسمم این‌قدر شاعرانه و غلیظ‌ تلفظ نشده‌بود!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
799
14,315
مدال‌ها
4
- دلی!
با شنیدن صدای بلند سوزان،‌ کنار گوشم، تکونی خوردم، چشم از هيربد برداشتم و به سمتش چرخیدم. چشم‌غره‌ای بهم رفت و همچنان با صدای بلند گفت:
- یک ساعته دارم صدات می‌کنم! بیا بریم‌ پیش دی‌جی‌‌ تا پلن ورود عروس و دوماد و رقصا رو براش توضیح بدیم.
دستم رو از دستش بیرون کشیدم، قدمي بهش نزديك‌تر شدم و گفتم:
- باشه سوزان! چرا داد می‌زنی؟
دستش رو‌ توی هوا تکون داد و دوباره چشم‌های عسلیش رو‌ توی حدقه چرخوند.
- تو این وضعيت و صداي بالای صدای موزیک، می‌خوای آروم صحبت کنم؟ بیا بریم خواهر من!
و‌ دستم رو به دنبال خودش کشید. پس چطور من و هیربد تا الان آروم با هم صحبت می‌کردیم؟ از دست افکار به هم ریخته‌م،‌ پوفی کشیدم و با سوزان به سمت دی‌جی رفتیم.
تقريباً همگي دوست و آشناهامون رسیده‌بودند و حالا اكثر صندلی‌های سالن پر شده‌بود. طبق برنامه‌ای که داشتیم، به دو‌ گروه تقسیم شده‌بودیم و دو طرف ورودی پله‌ها ایستاده‌بودیم. سمت راست، عزیزجون، باراد، من و بردیا و سمت چپ، آقاجون، سوگل، فربد و سوزان ایستاده‌بودند. چشم‌های مشتاقم خیره به مسیر مارپیچی پله‌ها بود. سالن غرق نور بود و با اعلام دی‌جی، تمامی مهمان‌ها ایستادند. موزیک ملایمی با صدای بلندتر از قبل پخش شد و کم‌کم، فرهود و سوگند، با قدم‌های آهسته،‌ پایین اومدند. صدای تشویق‌های ناتمام میون صدای آهنگ‌ پیچید و مني كه ديدن اين تصوير از صبح تا الان برام عادي نشده‌بود، پلك زدن رو به خودم حرام كردم و به عروس و داماد زيباي مقابلم چشم دوختم. سوگند عزیزم، زیباترین عروسی بود كه توی زندگیم دیده‌بودم. لباس سفیدش، با یقه‌ی دلبری و آستین‌های بلند کلوش، دامن مدل ماهی و دنباله‌دار، پارچه‌ی سنگ‌کاری‌شده‌ای که درخشش رو بیشتر و بیشتر کرده‌بود، حسابي به تنش نشسته‌بود. این لباس، با موهای طلایی و نسبتاً کوتاه سوگند که با مدل مرلین مونرو آراسته شده‌بود، آرایش فوق‌العاده‌ای که به صورت زيباش رو زيباتر كرده‌بود، تور بلندي که از زیر موهاش نصب شده‌بود و تاج ظریفی که روی موهاش قرار گرفته‌بود، سوگند رو تبدیل به ملکه‌ای فاخر و با ابهت کرده‌بود. لبخند متین و دلبرش روی لب‌های سرخش نشسته‌بود و چشم‌های سبز و درخشانش، گیرایی نگاهش رو صدبرابر بیشتر کرده‌بود. در کنار فرهود خوشتیپ و خوش‌پوش، با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید و‌ کروات مشکی، که با غرور و سرشار از عشق و خوشی، بازوش رو به طرف ملکه‌ش‌گرفته‌بود، خرامان‌خرامان پایین می‌اومدند.
به پایین پله‌ها که رسیدند، به طرف عزیزجون و آقاجون رفتند، دستشون رو بوسیدند و برای چند لحظه‌ فارغ از هیاهوی اطراف، در آغوششون گرفتند. چقدر جای عموهای عزیزم خالی بود! هیچ‌وقت به اندازه‌ي امشب جای خالی حضور گرمشون رو حس نکرده‌بودم! فرهود و سوگند، لبخندشون رو تقديم نگاه‌هاي اشك‌آلود ما كردند، از مقابلمون عبور کردند و براي خوش‌آمدگويي به سمت مهمان‌ها رفتند. چشمم به مسير رفتن فرهود و سوگند بود كه نگاهم ميخ نگاه عسليش شد. از اين فاصله هم مي‌تونستم لبخند گرم و نگاه مطمئن و آرومش رو ببينم كه انگار به قصد شكار نگاه من، روي صورتش شكل گرفته‌بود.
- گریه نکن، آرایشت خراب میشه عزيزدلم.
سرم رو به سمت باراد چرخوندم. نفس عميقي كشيدم، دستم رو دور بازوش انداختم و با نگاه پر از حرفم، به صورت خندون و جذابش نگاه كردم. یعنی می‌شد روزی مراسم ازدواج باراد عزیزم رو ببینم؟
- بیا خودم با احتیاط پاکش کنم.
به بردیایی که مقابلم ایستاد و انگشت کوچیکش رو به سمت صورتم می‌آورد، نگاه کردم و بين گريه‌اي که نقطه‌ي آغازش رو‌ نفهمیده‌بودم، بلند خندیدم. قدمی جلو رفتم و خودمو به آغوش برديا سپردم. بوسه‌ی گرم باراد رو روی موهام حس‌ کردم و اين‌بار با حس دلتنگي براي مامان و بابا گريه كردم. خداروشكر كه برادرهاي عزيزتر از جونم رو در كنارم داشتم.
***
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین