جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط NastaranHamzeh با نام [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 694 بازدید, 43 پاسخ و 18 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [دربنددژم] اثر «نسترن حمزه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع NastaranHamzeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط NastaranHamzeh
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
نفس‌نفس‌زنان، با همه توان می‌دوید. می‌خواست دور شود. دور شود و نبیند، دور شود و نشنود، دور شود و...
تاریکی شب با نوای گام‌هایش در کوچه خلوت، صدای رعد و برق و بارانی که بی‌رحمانه بر سر و رویش می‌کوفت، همه‌اش، همه‌اش او را به خنده می‌انداخت. خنده‌ای توخالی و سراسر از غم و اندوه!
غم از دست‌داده‌هایش، غم بر بادرفته‌هایش، غم...
آسمان با غرشی بی‌محابا، یک‌سر، کوچه را روشن کرد و او همچنان می‌دوید. می‌دوید که از خاطر ببرد، می‌دوید که تسلیم نشود؛ تسلیم هیولاهای سیاهی که سلول‌های مغزش را به فرماندهی خود درآورده بودند و هر آن ممکن بود قلبش را از تپش وادارند.
وارد ساختمان شد. با شالی که از سرش افتاده، لباس‌هایی که به تنش چسبیده، و جانی که دیگر جان بالا آمدن نداشت.
نفهمید چه شد، چطور شد، چگونه شد، و اصلاً چرا شد. فقط وقتی به خود آمد که دستش روی زنگ خانه‌ای نشست که هیچ امیدی به حضور صاحب‌خانه‌اش نداشت، هیچ امیدی!
در باز شد. باز شد و مرد ظاهر شده پیش چشم‌هایش، با آن قامت تنومند چونان سرو‌‌اَش، با مردمک‌هایی که از حیرت گشاد شده بود، متزلزل، چونان ماهی بیرون مانده از آب، دهانش باز و بسته شد. "حوریا"
سکوت، مثل خنجری بر پوست شب نشست. یک خاموشی ممتدد، چشم در چشم! گردانه زمان چرخید. چرخید و چرخید و چرخید. و حوریا و دیار همانند افسانه‌ای که در یک گوی ایستاده باشند، برای لحظه‌ای از زمین و زمان کنده شدند.
صدای نفس‌های بریده حوریا همچون ناقوسی سیاه، خلاء میانشان را می‌شکافت و خط‌خطی می‌کرد.
دیار، میان قاب در، خشکش زده بود. انگار زمان سکته کرده بود، هیچ چیزی حرکت نمی‌کرد.
حوریا پلک زد. بوی خاک باران‌خورده، بوی شب، بوی گذشته در مشامش پیچید.
دوباره پلک زد، خیره در قهوه‌ای‌های بی تکراری که هیچ آثاری از آرامش و گرمای قبل را نداشت؛ سرد بود، همچون کوهستان متروکی که سال‌ها کسی بر بالین سرمایش نرفته باشد.
چشم‌هایش پر از حرف‌های ناخوانده‌ای بود که حوریا نمی‌توانست آن را بخواند؛ خشم، بی‌تفاوتی، غم، و شاید هم دلتنگی...
لب‌هایش را تکان داد. برای همه پا روی دلش گذاشت و چشم روی او بست، همه چشم روی او بستند و فقط او ماند. حتی نمی‌دانست چرا اینجاست. چه جوابی داشت به جز این‌که پناه‌تر از او نیافت؟ وزن کلماتی که به زبان می‌آورد، آن‌قدر سنگین بود که شبیه نجوایی از دوردست‌، از دل جنگل‌های تاریک می‌مانست.
- جایی رو ندارم.
شانه‌هایش فرو افتاد و زمزمه کرد.
- هیچ‌جایی!
نگاه دیار از صورت خیس و رنگ‌پریده‌اش تا لباس‌های گِلی و دست‌های لرزانش سر خورد.
حوریا سرش را پایین انداخت. صورتش خیس بود، اما دانه‌های اشک و باران قابل تشخیص نبودند.
سیبک گلوی دیار بالا و پایین شد. درونش جنگی به پا بود که هیچ از برنده‌اش خبر نداشت. خشم و غم، فرمانده میدان بودند و جایی به احساسات دیگر نمی‌دادند.
دوباره نگاهش کرد. آن‌قدر عمیق و سنگین که انگار می‌خواست از میان جسمش به روحش برسد. سپس، بدون پرسیدن سوالی، به آرامی کنار کشید و در را تا انتها باز کرد.
و پاهای مردد حوریا، بی‌آن‌که از مغزش فرمان بگیرند، جلو رفتند.
در پشت سرش بسته شد. و حالا درون خانه بود. گویی تمام آن دویدن‌ها، تمام آن فرار، قرار بود به همین نقطه ختم شود؛ به این در باز، به این مرد، به این سکوت دو طرفه!
همان‌جا ایستاد، کنار در، پیش جاکفشی! باران هنوز از موهایش چکه می‌کرد، چشم‌هایش درمانده و نالان بود.
دیار بدون گفتن حرفی، به طرف اتاقش رفت.
حوریا، میان خاطراتی که یکی پس از دیگری به قلبش سیلی می‌زدند، گم شد و پاهایش قدم از قدم برنداشت. انگار تا همان‌جا اجازه ورود داشت.
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
دیار با بلوز و شلواری که به دست داشت از اتاق بیرون آمد. آن را به طرفش گرفت. با همان لحن مردانه، بی‌پسوند و پیشوند گفت:
- لباس‌هات خیسه!
همین! صدایش آرام بود. تلخ و پر از فاصله‌ای که به نظر می‌رسید بیش از دو جهان باشد.
حوریا دست دراز کرد. قلبش همزمان، هق ناشیانه‌ای زد. لباس‌ها را میان مشتش فشرد و سرش پایین‌تر رفت.
آن‌قدر همه‌چیز برایش غیرقابل باور بود که همچون خواب‌زده‌ای راه اتاق را پیش گرفت. اتاقی که روزی به راحتی واردش میشد و حالا با تردید، تردید از تمام پیش‌آمدهایی که ممکن بود برایش رخ دهد.
ذهنش خالی بود، خالی از هر فکری! انگار همه احساساتش به خواب رفته بودند، به جز دلتنگی؛ دلتنگی‌ای که شریان متصل به قلبش را، همان رگی که درست به قسمت انتهایی قلبش وصل بود، برای ذره‌ای هوا گشاد کرده بود.
وارد اتاق شد. نظرش از روی کتاب‌های روی میز تحریر، کیسه بوکسی که گوشه اتاق آویزان بود، و ساکی که پای تخت افتاده بود، گذشت. نامرتب بود و این، اصلا به دیار نمی‌آمد. در را بست و تکیه داده به آن، بی‌اختیار لباس را بو کرد. بینی‌اش پر شد از عطر همیشگی‌ای که دیار عادت داشت به لباس‌های تمیزش بزند. دلتنگ ‌تر شد و او چقدر دور بود، چقدر دور بود.
نامطمئن، پشت میز آشپزخانه نشست. به میز زل زد. گرمای مطبوع خانه، لباس‌های خشکی که تنش بود، بوی آشنایی که زیر بینی‌اش را قلقلک می‌داد، تازه داشت مغزش را به هلاجی می‌انداخت. حالا که از آن محو و مات ماندن اولیه گذشته بود، آن‌چنان احساس شرم و غریبگی می‌کرد که دلش می‌خواست آب شود و در صندلی فرو رود.
دیار لیوان شیر داغ را مقابلش گذاشت. خونسرد گفت:
- گرمت می‌کنه.
حوریا دست‌هایش را دور لیوان حلقه کرد. در پس خونسردی‌اش خشمی تیره نهفته بود و او می‌توانست آن را حس کند. برای فرار از سرمای نشسته در کلامش، مردمک‌هایش را بند بخار ملایمی کرد که پیچ‌در‌پیچ از سطح شیر بالا می‌آمد و اندکی بعد محو میشد. دوست داشت زمان در همین ثانیه متوقف شود، همین ثانیه که همه چیز به طور غیرعادی‌ای عادی به نظر می‌آمد؛ متوقف شود تا او وادار نباشد برای اینجا بودنش توضیحی بدهد.
دیار با فنجان کوچکی که در آن قهوه بود، روبرویش نشست. تنها مسکن سردرد و بی‌خوابی‌اش بود. مردمک‌هایش را لاقید به او دوخت، صریح و برنده!
روی سر پایین افتاده‌اش که با آن حوله سبز رنگ موهایش را پوشانده بود. با آن بلوزی که برایش گشاد بود و آستین‌هایش را تا کرده بود، بیش از حد مظلوم به نظر می‌رسید.
هیچ ایده‌ای برای این حضور بی‌مقدمه، آن هم با آن سر و شکل نداشت. فکر کرد،《خدا با من سر شوخی را باز کرده؟ آن هم درست در حساس‌ترین مرحله زندگی‌ام؟!》
در حالی که نگاه خیره‌اش روی او بود، جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید. با همان لحن بی‌هویت گفت:
- بخور، سرد میشه.‌
حوریا، دست‌هایش را قایم‌تر بند دیواره لیوان کرد. داغی‌اش، هیچ از سرمای گفتارش که آنگونه بر قلبش می‌نشست، کم نمی‌کرد. نگاه بی‌باک دیار تنش را سوزن سوزن می‌کرد. آن‌قدر هوا برایش کم بود که دلش می‌خواست در آن لحظه از پیش چشم‌هایش ناپدید شود.
احساس کرد باید حرفی بزند، کلامی بگوید یا...
آب دهانش را قورت داد و نفس عمیقی کشید. برای ثانیه‌ای لب روی هم فشرد تا گفته‌اش سنجیده باشد.
- جایی رو نداشتم.
خاموشی دیار، او را بیشتر در خود جمع کرد. عقلش "خاک بر سری" حواله‌اش کرد. چقدر هم که قانع کننده حرف زد. اضافه کرد.
- من... من تنهام!
جایش را داشت بلند میشد و خودزنی می‌کرد. انگار حتی نمی‌دانست باید چه بگوید، فقط داشت همه‌چیز را بدتر می‌کرد.
نوای دیار، بی‌رحم و خالی از احساس بود. با همان نگاه خیره اعصاب‌خوردکنش!
- و من مسئولشم؟
خرمایی‌های حوریا بالاخره از لیوان کنده شد. جرات کرد و به چشم‌هایش زل زد. دلش تنگ شده بود، خیلی تنگ! آن‌قدر تنگ که بی‌توجه به گفته‌اش، غرق در قهوه‌ای‌هایش، در خیال خودش غوطه خورد. کاش می‌توانست به آغوشش برود و آن‌چنان گریه کند که عوض سه سال گریه نکردنش را در بیاورد، عوض سه سال دلتنگی را، عوض سه سال...
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
پوزخند صدادار دیار، روی همه رویاهایش خط کشید. مجبور شد دوباره سرش را پایین بیندازد. به این زودی که از دلش نرفته بود، رفته بود؟
عقلش نیشخندزنان، خوش‌خیالی را به عقب هُل داد و بر سرش فریاد کشید، 《زود؟ تو به سه سال می‌گویی زود؟ در آن قلبت را قفل کن و جلویش را بگیر که تو، همان شب دستگیری از دلش رفتی.》
حوریا، معذب، لیوان را به خود نزدیک‌تر کرد. هیچوقت فکر نمی‌کرد لیوان هم می‌تواند راه فرار باشد. ریشخندی زد. یک اشیای بی‌جان داشت کمکش می‌کرد.
نمی‌دانست دیار چقدر تغییر کرده، ولی اگر رفتارش هنوز مانند همان سال‌ها بود، مسئولیت‌پذیری در خونش بود و او ناچاراً باید دست‌آویز همین رفتار میشد. امن‌تر از این خانه پیدا نمی‌کرد، دلش هم نمی‌خواست که پیدا کند، و البته که چاره‌ای هم نداشت.
آهسته زمزمه کرد:
- من تهدید شدم.
برای آن‌که فرصتی به دیار ندهد تا دوباره با کلام سردش او را به اغما ببرد، بی‌وقفه توضیح داد. از روزی که آزاد شد تا ثانیه‌ای که پشت در خانه‌اش رسید. وقتی حرف‌هایش تمام شد، ساکت ماند و دست‌هایش را از دور لیوان باز کرد. انگار با این تعاریف، بار ترس و بی‌کسی را از روی شانه‌هایش پایین گذاشت.
دقایقی گذشت. شاید دو دقیقه، یا سه دقیقه، یا حتی پنج دقیقه...
بالاخره صدای سنگین دیار بلند شد.
- چند روزه؟
حوریا تپش قلب گرفت، درست مثل روز اولی که او را دید و او آنطور جدی برگه‌های ترجمه را روی میزش کوبیده بود. نمی‌توانست از لحنش برداشتی داشته باشد؛ بیشتر شبیه بازجویی بود که در حال موشکافی متهمش بود.
زبان روی لب‌هایش کشید؛ مهم این بود که پرسیده بود. چه در مقام بازجو، چه...
- دو روز یا شایدم میشه گفت سه روز!
دیار مکثی کرد و بی‌انعطاف پرسید:
- چرا به پلیس زنگ نزدی؟
چشم‌های متعجب حوریا باعث شد اضافه کند.
- تعقیب می‌شدی، شنود که نمی‌شدی.
دست‌های حوریا، روی میز مشت شد و این از نگاه تیزبین دیار دور نماند.
قلب حوریا گوشه‌ای کز کرد، عقلش دوباره سنگدل شد و به او کنایه زد،《انتظار داشتی بعد از اون کاری که کردی با آغوش باز بگه خوب کردی اومدی پیش من؟ دست از این توهم پوچ بردار حوریا، خودت رو گول نزن، تو تموم این سال‌ها خودت رو فریب دادی، بس کن! نگفتم اون فراموشت کرده؟ نگفتم دیار مردی نیست که از اشتباه کسی بگذره؟ گفتم یا نگفتم؟》
گفته‌های درون ذهنش آن‌قدر تلخ بود که باعث شد پلک‌هایش داغ شود و نوک بینی‌اش تیر بکشد. احساسش دلداری‌اش داد،《خب راست می‌گوید دیگر، هزار بار گفت و تو گوش نکردی. آرام باش، الان وقت گریه نیست.》
 
موضوع نویسنده

NastaranHamzeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Feb
46
275
مدال‌ها
2
نی‌نی مردمک‌هایش لرزید. به هر جایی نگاه می‌کرد، به جز دیار! از او دلگیر شد. حسش درست مثل کودکی بود که بارها از مادرش کتک خورده بود و ککش نگزید، ولی اینبار با سیلی پدرش قلبش شکسته بود.
صندلی‌اش را عقب کشید. نباید بیش از این در این خانه می‌ماند. فوقش گیر آن آدم می‌افتاد و می‌مرد؛ برای او دیگر جایی نبود که برود، کسی منتظرش نبود، کسی...
دلش یک‌طور عجیبی برای خودش سوخت. گوشه رانش را نیشگون گرفت که اشک‌هایش سرازیر نشود. به خودش نهیب زد،《بس کن دیگه! دختره ضعیف، همه‌اش اشکت دمه مشکته، حالم و بهم زدی.》
نفس‌هایش ناخودآگاه برای این کنترل بلند شده بود.
از جا برخاست که صدای متحکم دیار بلند شد.
- بشین!
حوریا همانطور ایستاد که دیار اینبار بی‌ملایمت تکرار کرد.
- گفتم بشین!
حوریا نشست و دیار، نفس بلندی کشید که غضب درونش را فرو بنشاند. همه فکرش این بود که اگر حوریا را تا این خانه تعقیب کرده باشند، ممکن است دست او هم رو شود.
- این مسئله خاله‌بازی نیست. تو تحت نظری، نه برای این‌که بلایی سرت بیارن، می‌خوان ازت استفاده کنن. نمی‌دونم به چه عنوان، ولی...
دست درون موهایش فرو برد. هزارسال هم که می‌گذشت، حوریا عوض نمیشد‌.
سعی کرد ملایم‌تر برخورد کند، الان وقت مسائل شخصی نبود.
- دیگه پیامی ازشون نگرفتی؟
"نه" حوریا آرام بود، در حد زمزمه!
- حتما تا اینجا هم تعقیب شدی.
حوریا، سرش را به چپ و راست تکان داد.
- فکر نمی‌کنم. من یک مسیر طولانی رو دوییدم. اگر کسی بود متوجه می‌شدم.
دیار کلافه بلند شد. با آن قامت بلند، پشت میز ایستاد و دست به کمرش زد. از پنجره آشپزخانه به سیاهی شب زل زد. ژستش حقیقتاً یک عکاس حرفه‌ای می‌طلبید و حیف که حوریا آن‌قدر مشغول افکار درون ذهنش بود که متوجه آن نبود.
- بعیده گمت کرده باشن. ولی مجبوریم به این حدس اکتفا کنیم. با کسی ارتباط نگیر تا سرهنگ رو در جریان بذارم.
سپس درحالی که از آشپزخانه بیرون می‌رفت، گفت:
- امشب تو اتاق من بخواب، من تو پذیرایی می‌مونم.
خواست برود که میانه راه برگشت، ادامه داد:
- البته استثنا امشب!
بعد خیلی سریع رفت. حوریا، مسکوت، همانجا نشست. نیشخند زد. نمی‌گفت هم می‌دانست بیشتر از امشب اینجا نمی‌ماند.
سرش را روی میز گذاشت. کاش در همان زندان می‌ماند.
 
بالا پایین