موضوع نویسنده
- Feb
- 46
- 275
- مدالها
- 2
نفسنفسزنان، با همه توان میدوید. میخواست دور شود. دور شود و نبیند، دور شود و نشنود، دور شود و...
تاریکی شب با نوای گامهایش در کوچه خلوت، صدای رعد و برق و بارانی که بیرحمانه بر سر و رویش میکوفت، همهاش، همهاش او را به خنده میانداخت. خندهای توخالی و سراسر از غم و اندوه!
غم از دستدادههایش، غم بر بادرفتههایش، غم...
آسمان با غرشی بیمحابا، یکسر، کوچه را روشن کرد و او همچنان میدوید. میدوید که از خاطر ببرد، میدوید که تسلیم نشود؛ تسلیم هیولاهای سیاهی که سلولهای مغزش را به فرماندهی خود درآورده بودند و هر آن ممکن بود قلبش را از تپش وادارند.
وارد ساختمان شد. با شالی که از سرش افتاده، لباسهایی که به تنش چسبیده، و جانی که دیگر جان بالا آمدن نداشت.
نفهمید چه شد، چطور شد، چگونه شد، و اصلاً چرا شد. فقط وقتی به خود آمد که دستش روی زنگ خانهای نشست که هیچ امیدی به حضور صاحبخانهاش نداشت، هیچ امیدی!
در باز شد. باز شد و مرد ظاهر شده پیش چشمهایش، با آن قامت تنومند چونان سرواَش، با مردمکهایی که از حیرت گشاد شده بود، متزلزل، چونان ماهی بیرون مانده از آب، دهانش باز و بسته شد. "حوریا"
سکوت، مثل خنجری بر پوست شب نشست. یک خاموشی ممتدد، چشم در چشم! گردانه زمان چرخید. چرخید و چرخید و چرخید. و حوریا و دیار همانند افسانهای که در یک گوی ایستاده باشند، برای لحظهای از زمین و زمان کنده شدند.
صدای نفسهای بریده حوریا همچون ناقوسی سیاه، خلاء میانشان را میشکافت و خطخطی میکرد.
دیار، میان قاب در، خشکش زده بود. انگار زمان سکته کرده بود، هیچ چیزی حرکت نمیکرد.
حوریا پلک زد. بوی خاک بارانخورده، بوی شب، بوی گذشته در مشامش پیچید.
دوباره پلک زد، خیره در قهوهایهای بی تکراری که هیچ آثاری از آرامش و گرمای قبل را نداشت؛ سرد بود، همچون کوهستان متروکی که سالها کسی بر بالین سرمایش نرفته باشد.
چشمهایش پر از حرفهای ناخواندهای بود که حوریا نمیتوانست آن را بخواند؛ خشم، بیتفاوتی، غم، و شاید هم دلتنگی...
لبهایش را تکان داد. برای همه پا روی دلش گذاشت و چشم روی او بست، همه چشم روی او بستند و فقط او ماند. حتی نمیدانست چرا اینجاست. چه جوابی داشت به جز اینکه پناهتر از او نیافت؟ وزن کلماتی که به زبان میآورد، آنقدر سنگین بود که شبیه نجوایی از دوردست، از دل جنگلهای تاریک میمانست.
- جایی رو ندارم.
شانههایش فرو افتاد و زمزمه کرد.
- هیچجایی!
نگاه دیار از صورت خیس و رنگپریدهاش تا لباسهای گِلی و دستهای لرزانش سر خورد.
حوریا سرش را پایین انداخت. صورتش خیس بود، اما دانههای اشک و باران قابل تشخیص نبودند.
سیبک گلوی دیار بالا و پایین شد. درونش جنگی به پا بود که هیچ از برندهاش خبر نداشت. خشم و غم، فرمانده میدان بودند و جایی به احساسات دیگر نمیدادند.
دوباره نگاهش کرد. آنقدر عمیق و سنگین که انگار میخواست از میان جسمش به روحش برسد. سپس، بدون پرسیدن سوالی، به آرامی کنار کشید و در را تا انتها باز کرد.
و پاهای مردد حوریا، بیآنکه از مغزش فرمان بگیرند، جلو رفتند.
در پشت سرش بسته شد. و حالا درون خانه بود. گویی تمام آن دویدنها، تمام آن فرار، قرار بود به همین نقطه ختم شود؛ به این در باز، به این مرد، به این سکوت دو طرفه!
همانجا ایستاد، کنار در، پیش جاکفشی! باران هنوز از موهایش چکه میکرد، چشمهایش درمانده و نالان بود.
دیار بدون گفتن حرفی، به طرف اتاقش رفت.
حوریا، میان خاطراتی که یکی پس از دیگری به قلبش سیلی میزدند، گم شد و پاهایش قدم از قدم برنداشت. انگار تا همانجا اجازه ورود داشت.
تاریکی شب با نوای گامهایش در کوچه خلوت، صدای رعد و برق و بارانی که بیرحمانه بر سر و رویش میکوفت، همهاش، همهاش او را به خنده میانداخت. خندهای توخالی و سراسر از غم و اندوه!
غم از دستدادههایش، غم بر بادرفتههایش، غم...
آسمان با غرشی بیمحابا، یکسر، کوچه را روشن کرد و او همچنان میدوید. میدوید که از خاطر ببرد، میدوید که تسلیم نشود؛ تسلیم هیولاهای سیاهی که سلولهای مغزش را به فرماندهی خود درآورده بودند و هر آن ممکن بود قلبش را از تپش وادارند.
وارد ساختمان شد. با شالی که از سرش افتاده، لباسهایی که به تنش چسبیده، و جانی که دیگر جان بالا آمدن نداشت.
نفهمید چه شد، چطور شد، چگونه شد، و اصلاً چرا شد. فقط وقتی به خود آمد که دستش روی زنگ خانهای نشست که هیچ امیدی به حضور صاحبخانهاش نداشت، هیچ امیدی!
در باز شد. باز شد و مرد ظاهر شده پیش چشمهایش، با آن قامت تنومند چونان سرواَش، با مردمکهایی که از حیرت گشاد شده بود، متزلزل، چونان ماهی بیرون مانده از آب، دهانش باز و بسته شد. "حوریا"
سکوت، مثل خنجری بر پوست شب نشست. یک خاموشی ممتدد، چشم در چشم! گردانه زمان چرخید. چرخید و چرخید و چرخید. و حوریا و دیار همانند افسانهای که در یک گوی ایستاده باشند، برای لحظهای از زمین و زمان کنده شدند.
صدای نفسهای بریده حوریا همچون ناقوسی سیاه، خلاء میانشان را میشکافت و خطخطی میکرد.
دیار، میان قاب در، خشکش زده بود. انگار زمان سکته کرده بود، هیچ چیزی حرکت نمیکرد.
حوریا پلک زد. بوی خاک بارانخورده، بوی شب، بوی گذشته در مشامش پیچید.
دوباره پلک زد، خیره در قهوهایهای بی تکراری که هیچ آثاری از آرامش و گرمای قبل را نداشت؛ سرد بود، همچون کوهستان متروکی که سالها کسی بر بالین سرمایش نرفته باشد.
چشمهایش پر از حرفهای ناخواندهای بود که حوریا نمیتوانست آن را بخواند؛ خشم، بیتفاوتی، غم، و شاید هم دلتنگی...
لبهایش را تکان داد. برای همه پا روی دلش گذاشت و چشم روی او بست، همه چشم روی او بستند و فقط او ماند. حتی نمیدانست چرا اینجاست. چه جوابی داشت به جز اینکه پناهتر از او نیافت؟ وزن کلماتی که به زبان میآورد، آنقدر سنگین بود که شبیه نجوایی از دوردست، از دل جنگلهای تاریک میمانست.
- جایی رو ندارم.
شانههایش فرو افتاد و زمزمه کرد.
- هیچجایی!
نگاه دیار از صورت خیس و رنگپریدهاش تا لباسهای گِلی و دستهای لرزانش سر خورد.
حوریا سرش را پایین انداخت. صورتش خیس بود، اما دانههای اشک و باران قابل تشخیص نبودند.
سیبک گلوی دیار بالا و پایین شد. درونش جنگی به پا بود که هیچ از برندهاش خبر نداشت. خشم و غم، فرمانده میدان بودند و جایی به احساسات دیگر نمیدادند.
دوباره نگاهش کرد. آنقدر عمیق و سنگین که انگار میخواست از میان جسمش به روحش برسد. سپس، بدون پرسیدن سوالی، به آرامی کنار کشید و در را تا انتها باز کرد.
و پاهای مردد حوریا، بیآنکه از مغزش فرمان بگیرند، جلو رفتند.
در پشت سرش بسته شد. و حالا درون خانه بود. گویی تمام آن دویدنها، تمام آن فرار، قرار بود به همین نقطه ختم شود؛ به این در باز، به این مرد، به این سکوت دو طرفه!
همانجا ایستاد، کنار در، پیش جاکفشی! باران هنوز از موهایش چکه میکرد، چشمهایش درمانده و نالان بود.
دیار بدون گفتن حرفی، به طرف اتاقش رفت.
حوریا، میان خاطراتی که یکی پس از دیگری به قلبش سیلی میزدند، گم شد و پاهایش قدم از قدم برنداشت. انگار تا همانجا اجازه ورود داشت.