جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال نوشتن صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط Heydarْ با نام صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,825 بازدید, 100 پاسخ و 33 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی
نویسنده موضوع Heydarْ
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Heydarْ
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
« عاشقیت کنار پنجره، در ایوان »

آن روز که صفورا کنار پنجره، در ایوان عاشق غلام شد، یک سرِشبِ غم‌انگیز پاییزی بود، با کلاغ‌هایی که صدای قارقارشان لابه‌لای شاخه‌ها می‌پیچید و باد که آن روز شوخی‌اش گرفته بود، هوهو می‌کرد و از پرده‌ها رد می‌شد و تور را روی صورت صفورا بازی می‌داد.
صفورا کفری شد، تور روی صورتش را انداخت زمین و رفت پشت پنجره، ایستاد به تماشای غلام. غلام آن طرف حیاط، کنار کَرت، آرام و بادقت، شاخه‌ی نازک مویی را می‌گیراند به نرده‌ی
چوبی ایوان که باد نَبَردش با خود.
آن روز، روز عروسی صفورا با غلام بود. خودش درست نمی‌دانست چطور زن غلام شد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
عروسی، عروسی که نبود. نه از عقدکنان و حنابندان و جهازکشان خبری بود و نه از بزک و حمام عروسی. حالا هم نه از ناز کردن و ناز کشیدن خبری بود و نه از کل کشیدن زن‌ها پشت اتاق خصوصی. تنها چیزی‌اش که به عروسی می‌رفت یکی ملاحسین ده کندی بود که برای عقدشان یک ساعت پیش آمده و حالا هم رفته بود، یکی هم تور روی صورت صفورا که حالا انداخته بودش کنار دیوار. غلام که زن گرفتن عادتش شده بود، عروسی‌اش با صفورا بیشتر مثل شوخی بود برایش. صفورا هم انگار که خواب ببیند، همه چیز برایش عجیب بود. همه چیز خیلی سریع پیش آمده بود، بعد از آن روزِ
خواستگاری صفورا از غلام در امامزاده.
امروز، یک ماه می‌گذشت از آن روز.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
دو هفته‌ی بعد از آن، غلام کسی را فرستاده بود خواستگاری و بعد هم پیغام فرستاده بود که: «روز اول ماه‌رجب عقد می‌کنیم. اومدی، اومدی. نیومدی اسم منم نمی‌آری می‌ذارم میرم از این شهر.»
صفورا فکر کرد اینجا که ایستاده چند زن دیگر ایستاده‌اند و این‌طور عاشقانه غلام را تماشا کرده‌اند؟ آن‌ها هم غلام را همین‌قدر کم می‌شناختند؟ همین قدر که برای صفورا غریب است برای آن‌ها هم بوده؟ و سنبله! او چندبار پشت این پنجره ایستاده و غلام را تماشا کرده؟
هیچ‌کـس همراه صفورا نیامد. ننه‌اش عاقش کرد و قهر کرد و رفت ده، خانه‌ی خواهرش.
تنها ممدحسن آمد. ممدحسن برای آبجی اَرّه‌اش خوشحال بود. تنها کسی بود که می‌دانست این سال‌ها صفورا چه کشیده از نبودن غلام.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صبح روز عروسی، صفورا از صندوق‌خانه، لباس عروسی سنبله را پیدا کرده و پوشیده بود؛ اما به در کوچه نرسیده، لباس که از هر طرف درزهایش باز می‌شد، جر خورده و وارفته بود و صفورا از خیر لباس عروسی گذشته بود و تنها تورِ صورت سنبله را زیر روبنده انداخته بود روی صورتش.
از صندوق‌خانه‌ی ننه‌اش جعبه‌ی قدیمی بزک دوزکش را پیدا کرده بود. دیده بود دخترها به سر و رویشان سرخاب سفیدآب و وسمه و سُرمه می‌مالند.
آمده بود سرخاب بزند دیده بود صورت گرگرفته‌اش به لبو می‌ماند.
آمده بود وسمه به ابروهایش بکشد، دیده بود ابروهایش ابرو که نیستند، یک خط پهن شبیه یک مار سیاهند که از این سر تا آن سر پیشانی‌اش دراز به دراز خوابیده‌اند.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
آمده بود موهایش را روغن بزند و فر بدهد که بلد نشده بود و موهایش قد یک دیگ روی سرش پف کرده بود و از همه جای چارقدش بیرون زده بود. خواسته بود سرمه بزند که سرمه توی چشمش رفته و چشم‌هایش شده بود کاسه‌ی خون.
آخر سر شلیته‌ی سِدری بدقواره‌ای پیدا کرده و به هر زوری بود تنش کرده بود و با یک بقچه پر از دفترهای شعرش، همراه ممدحسن آمده بود خانه‌ی غلام.
غلام انگار که سنگینی نگاه صفورا را حس کرده باشد، برگشت و بی‌هوا پنجره را نگاه کرد. صفورا خودش را پشت پنجره پنهان کرد.
خجالت می‌کشید غلام نگاهش کند. می‌ترسید غلام بیاید توی اتاق و با او بنشیند و خوب تماشایش کند تا ببیند چه تلخ رو و تُرش قیافه است. نمی‌دانست که غلام هیچ قصد ندارد پیش او بیاید.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا می‌ترسید، آخر هیچ به این فکر نکرده بود که زن غلام بشود. در خیالش با غلام زندگی کرده بود. در خیالش غلام آشنا بود و صمیمی، با او حرف میزد و با هم می‌خندیدند؛ اما حالا در دنیای واقعی، اینجا خانه‌ی غلام، این طور نبود. برای صفورا، غلام غریبه بود. هنوز همانجا پشت پنجره ایستاده بود و غلام را نگاه می‌کرد. می‌خواست برود پیشش توی حیاط، می‌خواست با او حرف بزند. می‌خواست از سمندرشان بگوید. می‌خواست اما نمی‌توانست.
از این همه بی‌تفاوتی و سردی غلام، دلش آشوب می‌شد.
دست‌هایش مشت می‌شد. اصلاً نمی‌فهمید چطور شده که کنار غلام، در خانه‌اش است و هنوز به هوش! دلش را زد به دریا، لنگه‌ی پنجره را باز کرد. غلام سر برگرداند و نگاهی سمت پنجره انداخت.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا روبنده اش را انداخت روی صورتش. هنوز می‌ترسید غلام خوب نگاهش کند.
از پنجره پرید توی ایوان و همان جا ایستاد. صدای غلام را شنید که می‌گفت: «در رو واسه این وقتا خلق کرده اوستا کریم.»
صفورا وسط ایوان، روبه‌روی غلام ایستاده بود و نگاهش می‌کرد. روبنده‌اش را باد بازی می‌داد. صفورا با دست روبنده‌اش را گرفت و محکم نگه‌اش داشت. غلام زیر چشمی نگاهش کرد. گفت: «ببینم! همین یک ساعت پیش زنم شدی ناسلامتی! می‌خوای با چادر چاقچور بچرخی اینجا؟ برش دار اون روبنده‌ی مسخره‌ات رو. عین‌هو دیو دیگ به سر خشک شدی اونجا وایستادی!»
صفورا آرام دستش را از روی روبنده اش برداشت. دستش می‌لرزید. باد روبنده‌اش را برد هوا.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
بازی‌اش داد، از صورتش کند و با خود برد. صفورا چشم‌هایش را بست. به خال گوشه‌ی لبش فکر کرد. به چشم راستش که می‌پرید. به ابروهای پت و پهن سیاهش و به لبهایش که می‌لرزید. آرزو کرد کاش اینجا نبود. کاش خانه‌ی خودشان می‌ماند و همان در خیالش با غلام زندگی می‌کرد. چقدر غلام توی خیالش آشنا بود و مهربان و صمیمی. کاش آن روز امامزاده نرفته بود که غلام را ببیند.
باد انگار دیوانه شده باشد، توی چادرش پیچید. آن را هم با خود برد و صفورا ماند با تنبان سیاه گشادش و شلیته‌ی سدری بدقواره‌اش و بالاپوش آبی لاجوردی‌اش. دست‌هایش را روی شکمش مشت کرده بود و مثل یک کره اسب سرما خورده می‌لرزید.
غلام همان جا، پایین پله‌ها، ایستاده بود. با پوزخندی گوشه‌ی لبش، سرش را کج کرده و به صفورا نگاه می‌کرد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا چشم‌هایش را آرام باز کرد و به غلام نگاه کرد. باد موهای سیاهش را روی صورتش بازی می‌داد. غلام گفت: «عجب لُعبتی هستی! جل‌الخالق!»
صفورا یک‌هو انگار که همه‌ی دنیا را به او داده باشند، گل از گلش شکفت. فکر کرد غلام راست راستی او را لعبت می‌بیند. با خودش گفت: «حتمی معجزه‌ی عشق که میگن همینه!»
نفس راحتی کشید. دو قدم جلو رفت و چشم به چشم‌های غلام دوخت و خواند:
«منم لعبت برای تو غلومی
تو اما لعبت لعبت‌ترینی
رها کن شاخه‌ی مو، کَرت و نرده
بیا پیشم که تو لعبت ترینی»
غلام هنوز هاج و واج نگاه می‌کرد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا دستش را به سمت او دراز کرد. غلام یک‌هو صورتش سرخ شد و صدای خنده‌اش صفورا را ترساند. چند دقیقه‌ای گذشته بود، غلام هنوز می‌خندید. دور حیاط راه می‌رفت. نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. دستش را روی دلش گرفته بود و بلند بلند قهقهه می‌زد و می‌خندید و به چپ و راست تلوتلو می‌خورد.
صفورا نفهمید چطور خودش را به اتاق رساند. نشست و تکیه داد به دیوار. مچاله شد. دلش برای تنهایی خودش سوخت. گُر گرفت. اشک ته چشم‌هایش جمع شد، سرش گیج رفت، چشم‌هایش سیاهی رفت. تور عروسی‌اش را به مشت گرفت و فشار داد و خیره به غلام، لبخندی گوشه‌ی لبش نشست و از هوش رفت.
 
بالا پایین