- Dec
- 2,209
- 30,915
- مدالها
- 10
« عاشقیت کنار پنجره، در ایوان »
آن روز که صفورا کنار پنجره، در ایوان عاشق غلام شد، یک سرِشبِ غمانگیز پاییزی بود، با کلاغهایی که صدای قارقارشان لابهلای شاخهها میپیچید و باد که آن روز شوخیاش گرفته بود، هوهو میکرد و از پردهها رد میشد و تور را روی صورت صفورا بازی میداد.
صفورا کفری شد، تور روی صورتش را انداخت زمین و رفت پشت پنجره، ایستاد به تماشای غلام. غلام آن طرف حیاط، کنار کَرت، آرام و بادقت، شاخهی نازک مویی را میگیراند به نردهی
چوبی ایوان که باد نَبَردش با خود.
آن روز، روز عروسی صفورا با غلام بود. خودش درست نمیدانست چطور زن غلام شد.
آن روز که صفورا کنار پنجره، در ایوان عاشق غلام شد، یک سرِشبِ غمانگیز پاییزی بود، با کلاغهایی که صدای قارقارشان لابهلای شاخهها میپیچید و باد که آن روز شوخیاش گرفته بود، هوهو میکرد و از پردهها رد میشد و تور را روی صورت صفورا بازی میداد.
صفورا کفری شد، تور روی صورتش را انداخت زمین و رفت پشت پنجره، ایستاد به تماشای غلام. غلام آن طرف حیاط، کنار کَرت، آرام و بادقت، شاخهی نازک مویی را میگیراند به نردهی
چوبی ایوان که باد نَبَردش با خود.
آن روز، روز عروسی صفورا با غلام بود. خودش درست نمیدانست چطور زن غلام شد.