جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال نوشتن صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط Heydarْ با نام صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,825 بازدید, 100 پاسخ و 33 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی
نویسنده موضوع Heydarْ
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Heydarْ
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
کمی که گذشت، نیمه‌خواب و نیمه‌بیدار، پره‌های بینی‌اش مثل اسبی که قند دور و برش باشد لرزید. پلک‌هایش هم لرزید. از خواب پرید و سیخکی نشست.
فکر کرد غلام باید همان نزدیکی‌ها باشد. بویش می‌آمد. قلب صفورا دوباره دیوانه شد.
آن‌قدر صدایش بلند بود که صفورا فکر کرد الان است غلام بشنود. صورتش گر گرفت. پاهایش یخ کرد. غلام آنجا بود. نزدیک‌تر از هر زمان دیگری به صفورا، آنجا کنارش نشسته بود.
تنها پرده‌ای میان آن دو بود. این‌بار اما از قهقهه‌های غلام خبری نبود. تنها بوی غلام بود و صدای آه کشیدن‌ها و خس‌خس سی*ن*ه‌اش.
صفورا نفسش را توی سی*ن*ه حبس کرد. دست برد پرده را کنار بزند، اما نتوانست. سرش را چسباند به پرده و بو کشید.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
از آن‌طرف پرده تنها صدای نفس‌های غلام می‌آمد و آه کشیدن‌های گاه و بی‌گاهش. سی*ن*ه‌اش خس‌خس می‌کرد. غلام به اندازه‌ای که همه‌ی گنجشک‌ها بیایند و از حوض حیاط امام‌زاده آب بخورند، چیزی نگفت.
زمان برای صفورا کند گذشت. بعد غلام آه بلندی کشید و گفت: «هه! میگم اوستا کریم! کار ما رو ببین! عین‌هو زن جماعت، اونم چی، خروس‌خونِ آفتاب نزده اومدیم نشستیم کنج امام‌زاده. که چی بشه حالا؟»
صفورا توی دلش گفت: «که اَرّه پیش پای تو بمیره!»
غلام گفت: «امروز دلم خیلی پره. از تو شاکی‌ام! می‌دونی؟ اومدم گلایه. آخه چرا همچی اومدی با من؟ همه‌اش از روزی شروع شد که گل‌سمن رو دیدم. ده، دوازده سال پیش بود. یادته؟ تا اومدم بفهمم مردی چیه؟ زنی چیه؟ معلوم نشد از کجا سبز شد جلو چشمم.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
مهرش رو انداختی به دل ما و بیچارمون کردی! یادته ننه‌ی خدابیامورزم رو چن بار فرستادم پیش ننه‌اش؟ چقد پا پی شدم؟ زنم نشد که نشد. یادت می‌آد؟ آره بابا حتمی یادته. بعد اون می‌دونی انگاری دنیا واسم رنگ نداشت. همین هم شد که هر دختری رو گرفتم مهرش به دلم نَشست که نَشست. می‌دونی همشونو با گل‌سمن قیاس می‌کردم. بعدشم طاقت نمی‌آوردم. یعنی ها فکر می‌کردم جای گل‌سمنو گرفتن تو خونه. بهونه می‌گرفتم، ذله‌شون می‌کردم و می‌انداختمشون بیرون.»
غلام دوباره آهی کشید و گفت: «اینم که حال و روز امروزمه. شدم یکه و یالقوز، نامرد و نالوطی شهر. اسمم که شده غلام‌بهونه. زن که بهم نمیدن هیچ، تُف هم می‌ندازن پشت سرم.»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا زیر لب خواند:
«من اما تف نمی‌ندازم غلومی
گل پرپر به سرتاپات می‌ریزم»
غلام سرفه‌ای کرد، سی*ن*ه‌اش را صاف کرد و گفت: «همین سی*ن*ه‌مو ببین. دو ماهه خرابه. یکی نیست یک جوشونده‌ای، دوایی، چیزی بده دستم. شبا از صدای خِرخِر و خس‌خس سی*ن*ه‌ام از خواب می‌پرم و خوف می‌کنم از تنهایی خونه. کارم به جایی رسیده که همدم و هم‌زبونم شده اون جوجه‌خروس بی‌محل سر دیوار، با اون صدای نکره‌اش! می‌دونی دلم خونه. همه‌ی این دخترا که اومدن خونه‌ام و زنم شدن، درست که من هی بهونه گرفتم و جون به لبشون کردم، اما حقشون بود خدایی! حقشون نبود؟ همه‌شون، تک‌تکشون به هوای پول و پله زنم شدن. به هوای سفره‌های اعیونی و مخده‌های ترمه و ظرفای نقره. غیر اینه؟»
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا زیر لب خواند:
«من اما ترمه و قرمه نمی‌خوام
تو رو با خس‌خس اون سی*ن*ه می‌خوام»
غلام گفت: «میگم پاشم برم از اینجا،م. برم یک دهی، ده‌کوره‌ای، یک جا که هیشکی نشناسدم. اینجا که زن نمی‌دن بهم. برم شاید بتونم یک زنی، چیزی...»
صفورا یک‌هو نفهمید چه می‌کند. از پشت پرده داد زد: «نه، نه! هیچ‌جا نرو غلومی. تو بری من می‌میرم!»
غلام جا خورد، پرید عقب و گفت: «بسم‌الله! کی اینجاست؟ کی فال‌گوش وایستاده؟»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا از پشت پرده گفت: «من زنت میشم غلومی. قسمت می‌دم به همه‌ی پارچه‌های توی بازار، به جون ممدحسن و ننه‌ام و ننه‌ات نرو از اینجا.» و زیر لب خواند:
«غلوم میره، دکونا بسته میشه
غلوم میره، صفورا اَرّه میشه
غلوم میره کلاغا دسته دسته
میره و نقطه‌ی سر بسته میشه»
یک‌هو صدای قهقهه‌ی غلام بالا رفت و امام‌زاده را لرزاند. صفورا دستش را روی قلبش گذاشت و لبش را محکم گاز گرفت.
غلام گفت: «شناختمت! صفورا اَرّه‌ای تو! ببینم دختر! تو نمی‌خوای دست از سر من برداری؟ برو بچسب به طاقه‌های پارچه‌ات. راستی؟ آبجی سنبله‌ات چطوره؟ ببینم بالاخره مرد چیزمیزدارِ نرم و لطیف پیدا کرد؟»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا داشت عصبانی می‌شد. غلام همین‌طور که می‌خندید گفت: «آخه من از دست تو چیکار کنم؟ خیال نکنی نمی‌دونم این همه سال خاطرخوام بودی! از همون موقع که خودتو از پشت‌بوم خونه‌تون پرت کردی می‌دونستم. خسته نمیشی؟ ببینم چرا غش نکردی؟ چرا ساکتی؟ زنده‌ای؟ دختر حیا نکردی گفتی می‌خوای زنم بشی؟ آخه این شانسه من دارم؟»
صفورا گفت: «غلومی! پرده رو واسه این وقتا خلق کرده خدا، که آدم بتونه از پشتش حرف دلش رو بزنه. غش هم نکردم واسه این‌که الانه می‌بینم تو لایق غش کردن نبودی انگاری! به سنبله چیکار داری حالا؟ کم ذله‌اش کردی؟»
صفورا نمی‌فهمید چطور دارد این حرف‌ها را می‌زند.
صدایش می‌لرزید، دست‌هایش مشت شده بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
یاد گریه‌های سنبله که می‌افتاد حالش خراب می‌شد.
غلام گفت: «یاالله! داری اَرّه میشی انگاری! پاشم. پاشم بزنم بیرون!»
صفورا دست انداخت، پرده‌ی سبز را پایین کشید، انداختش روی سر غلام و لگدی به پهلوی غلام زد و پاهایش را کوبید زمین و از امام‌زاده بیرون زد. کنار در که رسید، برگشت و نگاه کرد. حجمی بزرگ زیر پرده‌ای سبز در تاریک‌روشن امام‌زاده، آرام‌آرام تکان می‌خورد. غلام هنوز همان‌جا زیر پرده نشسته بود و می‌خندید. شانه‌هایش تکان می‌خورد و زیر نور می‌لرزید. صدای خنده‌هایش با صدای خس‌خس سی*ن*ه‌اش یکی می‌شد و توی سر صفورا می‌پیچید.
صفورا برگشت. دادی کشید، پایش را گذاشت پشت غلام و گفت: «یا همین‌جا میگی که منو می‌گیری یا شَل و پَلت می‌کنم!»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
غلام هنوز می‌خندید. گفت: «گیرم که الان گفتم، اگه نیومدم بگیرمت چی؟»
صفورا دیگر هیچ نگفت. دلش یک‌هو خالی شد. غلام را همانجا رها کرد و راه افتاد و رفت. تا به خانه برسد، انگار در خواب راه برود، به در و دیوار می‌خورد.
نمی‌فهمید چرا غش نکرده تاحالا. انگار خواب باشد که با غلام حرف زده‌، از او خواستگاری کرده و بدتر از همه غلام را زده. صفورا آن روز غش نکرد، اما تا شب دیگر حرف نزد.
دو روز بعد از آن ماجرا، صفورا تب کرد. ممدحسن و ننه‌اش هرکاری می‌توانستند کردند. صفورا درازبه‌دراز افتاده بود وسط خانه. به دیوار خیره می‌شد و هیچ نمی‌گفت.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
دو هفته بعد‌، غلام کسی را فرستاد در خانه‌شان. ننه‌اش داشت داد و هوار می‌کرد که چطور حیا نکرده و می‌خواهد این یکی دخترش را هم بدبخت کند، که صفورا از پنجره گفت: «ننه من ده ساله بدبخت این غلامم. می‌خوام زنش بشم!»
این را که گفت بالاخره غش کرد و تا شب به هوش نیامد.
 
بالا پایین