- Dec
- 2,209
- 30,915
- مدالها
- 10
کمی که گذشت، نیمهخواب و نیمهبیدار، پرههای بینیاش مثل اسبی که قند دور و برش باشد لرزید. پلکهایش هم لرزید. از خواب پرید و سیخکی نشست.
فکر کرد غلام باید همان نزدیکیها باشد. بویش میآمد. قلب صفورا دوباره دیوانه شد.
آنقدر صدایش بلند بود که صفورا فکر کرد الان است غلام بشنود. صورتش گر گرفت. پاهایش یخ کرد. غلام آنجا بود. نزدیکتر از هر زمان دیگری به صفورا، آنجا کنارش نشسته بود.
تنها پردهای میان آن دو بود. اینبار اما از قهقهههای غلام خبری نبود. تنها بوی غلام بود و صدای آه کشیدنها و خسخس سی*ن*هاش.
صفورا نفسش را توی سی*ن*ه حبس کرد. دست برد پرده را کنار بزند، اما نتوانست. سرش را چسباند به پرده و بو کشید.
فکر کرد غلام باید همان نزدیکیها باشد. بویش میآمد. قلب صفورا دوباره دیوانه شد.
آنقدر صدایش بلند بود که صفورا فکر کرد الان است غلام بشنود. صورتش گر گرفت. پاهایش یخ کرد. غلام آنجا بود. نزدیکتر از هر زمان دیگری به صفورا، آنجا کنارش نشسته بود.
تنها پردهای میان آن دو بود. اینبار اما از قهقهههای غلام خبری نبود. تنها بوی غلام بود و صدای آه کشیدنها و خسخس سی*ن*هاش.
صفورا نفسش را توی سی*ن*ه حبس کرد. دست برد پرده را کنار بزند، اما نتوانست. سرش را چسباند به پرده و بو کشید.