جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 24,441 بازدید, 419 پاسخ و 68 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,319
46,406
مدال‌ها
3
مادر با چهره‌ای درهم مقابلمان ظاهر شد. نگاهی به هر دونفرمان انداخت و بعد روی چهره‌ی من متوقف شد.
- این همه عجله واسه چیه؟
نگاهم را از مادر گرفتم.
- دیرمون شده، باید زود برگردیم.
از کنار دست مادر رد شدم. چمدان را بلند کرده‌بودم تا تندتر قدم بردارم. مهری دستپاچه دنبال من راه افتاد و همزمان گفت:
- ببخشید مادر، باید بریم.
مادر ناباورانه «مهری» گفت و پریزاد هم از در آشپزخانه بیرون زد و پرسید:
- چی شده مهرزاد؟
باعجله «خداحافظ پری» گفته و داخل راهرو پیچیدم.
- مهری سبدو بردار!
«چشم» مهری را نشنیدم، اما صدای پرتحکم مادر مرا مقابل جاکفشی میخکوب کرد.
- داری فرار می‌کنی؟
برگشتم مهری سبد را برداشته‌بود، نگاهی به من کرد و من به مادر چشم دوختم.
- نه، چرا فرار کنم؟
رو به مهری کردم.
- عجله کن، بیا، دیر شد.
مهری سریع «چشم» گفت و خواست قدمی بردارد که مادر با گفتن «کجا؟» بازوی او‌ را گرفت و نگه داشت. مهری ناخودآگاه «آخ» گفت و من که کفشم را از جاکفشی مقابل پایم انداخته‌بودم، میخکوب شدم. رو به طرف آن‌ها گرداندم. همان بازوی ضرب‌دیده‌ی مهری در دست مادر بود. مهری سبد را رها کرده و با چشمان ترسیده، لبش را به دندان گرفته‌بود. مادر با چشمان درشت‌شده نگاهش را به بازوی مهری دوخته‌بود. حتی پریزاد هم نزدیک شد. چمدان را زمین گذاشتم تا جلو‌ رفته و مهری را با خود بیاورم که مادر قبل از رسیدنم رویه‌ی تن مهری را از همان قسمت شانه عقب زد و نگاهش به رد بنفش و سبزشده‌ی کمربند افتاد. قلبم درون پاهایم‌ ریخت. پلک‌هایم‌ را لحظه‌ای فشردم. دیگر تمام شد؛ مادر دید. پریزاد هین ترسیده‌ای کشید و مادر با غیظ تمام گفت:
- این... این چیه مهرزاد؟
باید کاری می‌کردم. پیش رفتم.
- هیچی نیست.
دنبال بهانه‌ای می‌گشتم، سریع و بی‌فکر گفتم:
- گیر کرد به در ماشین.
چشمان مهری به لرزه افتاده و نگاهش میان من و مادر در گردش بود. مادر بازوی مهری را رها نکرد و انگشت دیگرش را به طرف من گرفت و با غیظ بیشتری گفت:
- مهرزاد تو به من قول دادی، به خاک برومند قسم خوردی این دخترو اذیت نمی‌کنی.
دست دیگر مهری را گرفتم.
- اذیت نکردم.
مادر بازوی مهری را تکان داد:
- تو اونو زدی، فکر نکن می‌تونی سرمو شیره بمالی.
دلهره‌ی از دست دادن مهری به جانم افتاده‌بود، دست مهری را به طرف خودم کشیدم.
- نزدمش مامان!
مادر هم‌ مهری را طرف خودش کشید.
- دروغ نگو مهرزاد! بگو چندبار دیگه زدیش؟
تا «مامان!» گفتم میان کلامم آمد:
- خوب جواب اعتمادمو دادی، دستت درد نکنه!
عصبی شده و صدایم را کمی بالا بردم:
- این کارها چیه؟ دیرم شده، بذار بریم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,319
46,406
مدال‌ها
3
مادر محکم مهری را عقب کشید و دستش از دستم رها شد.
- تو آزادی بری، ولی مهری اینجا‌ می‌مونه؛ می‌مونه تا من بفهمم، دست پسرم‌ تا کجا کج رفته؟ چقدر بدقولی کرده و این طفل معصومو اذیت کرده؟ برعکس تو من سر قولم هستم، گفتم بفهمم این دخترو زدی؛ طلاقشو‌ ازت می‌گیرم. حالا هم‌ وای به حالت اگه بفهمم، قبل دیشب هم باز زدیش؛ روزگارتو سیاه می‌کنم مهرزاد! نمی‌ذارم دیگه ببینیش!
کنترل صدایم از دستم در رفت و با صدای بلندی گفتم:
- یعنی چی مامان؟ چیکار به زندگی ما دارید؟ من زندگی‌ خوبی دارم‌، چرا می‌خواید خرابش کنید؟
- تو‌ شاید، ولی مهری زندگی‌ خوبی نداره.
نگاه مصمم مادر مرا مستأصل کرد. با لحن ملتمسی گفتم:
- نکنید با من، من پسرتونم.
مادر با خشم‌ بی‌سابقه‌ای به من نگاه می‌کرد.
- کسی که بعد اون همه حرف و اتمام‌ حجت، برام اونقدر احترام قائل نبود که یه ذره به نگرانی‌های من فکر‌ کنه به نظرت پسرمه؟
به معنای واقعی کلمه داشتم سقوط می‌کردم. اگر مهری را از من جدا می‌کردند، تمام زندگیم جلوی چشمانم نابود میشد. جلو‌ رفتم و با لحن دلسوزانه‌تری گفتم:
- مامان! اصلاً غلط کردم، بذارید بریم.
مادر سرش را محکم تکان داد.
- هنوز مونده به غلط‌کردن بیفتی، نمی‌ذارم این دختر زیر دست تو هر روز تن‌وبدنش بلرزه، فکر‌ کردی کسی نیست پشتش وایسه؟ گفتم‌ مهری دختر منه و باور نکردی، حالا کاری می‌کنم باور کنی. برو... برو فقط وقتی برگرد که بخوای طلاق‌نامه‌ رو امضا کنی.
لحظاتی به چشمان خشمگین مادر‌ نگاه کردم. هیچ‌وقت چنین تحکمی را از او‌ ندیده‌بودم. نگاهم‌ را به طرف مهری که سربه‌زیر اشک می‌ریخت و شانه‌هایش تکان می‌خورد، چرخاندم. عمر خوشبختی من همین‌قدر کوتاه بود؟ نه، دیگر‌ طاقتم طاق شد. من مهری را ساده به دست نیاورده‌بودم که ساده از دست بدهم. نمی‌گذاشتم هیچ‌کـس مهری را از من بگیرد، حتی اگر آن فرد مادرم باشد. اخم کردم و محکم گفتم:
- من زنمو طلاق نمیدم، اون همراه‌ من برمی‌گرده.
مادر‌ سرش‌ را تکان داد.
- برگرده که باز هر وقت دلت کشید این بیچاره رو بزنی؟ مهری پیش من می‌مونه، مثل دختر خودم نگهش می‌دارم، نمی‌ذارم همراه تو بیاد.
چشمانم را درشت کردم.
- مامان... !
مادر میان کلامم آمد و درحالی که دستش را به طرف در دراز کرده‌بود، فریاد زد:
- برو... برو مهرزاد... مهری دیگه زن تو نیست... .
وا رفتم. چه می‌کردم؟ به همین راحتی مادر، زنم را از من گرفت. نگاهم را به مهری دوختم که سرش را بلند کرده و با چشمان سرخ و خیس به من نگاه می‌کرد. انگار التماسم می‌کرد و منتظر اقدامی از طرف من بود، اما من واقعاً نمی‌دانستم چه باید بکنم؟ مادر دست مهری را کشید تا با خود ببرد.
- دخترم‌! بیا بریم بشین، مهرزاد باید تنها برگرده.
هنوز یک قدم برنداشته‌بودند که مهری با «نه» بلندی دستش‌ را از دست مادر جدا کرد و به طرف من دوید.
- من هم میرم.
مادر متعجب از رفتار مهری به طرف ما برگشت و نامش‌ را صدا زد. مهری دست مرا گرفت و خودش‌ را به من چسباند.
- من نمی‌مونم، من‌ میرم.
از کار‌ مهری‌ جان دوباره‌ای گرفتم و دستش را محکم چسبیدم‌. مادر دو قدم‌ به طرف ما برداشت.
- مهری‌جان از مهرزاد نترس، بمون پیش‌ خودم، اگه اینجا‌ بمونی دیگه نمی‌تونه اذیتت بکنه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,319
46,406
مدال‌ها
3
مهری‌ با دست دیگرش هم دست مرا‌ چسبید و‌ همان‌طور‌ که اشک‌ می‌ریخت، چندبار سرش را تکان داد.
- نه نمی‌مونم.
مادر‌ نزدیک‌تر شد.
- دخترم بمون اینجا، لازم نیست از مهرزاد بترسی، اگه باهاش بری باز تو رو‌ می‌زنه.
مهری‌ خود را پشت سرم‌ کشید.
- نه آقا منو نمی‌زنه... من نمی‌مونم... من با آقا میرم‌ خونه‌مون.
مادر‌ دست روی شانه‌ی او‌ گذاشت.
- عزیزم، اینجا‌ هم‌ خونه‌ی‌ توئه، من هم‌ مادرتم‌ و‌ پریزاد هم‌ خواهرته، اینجا کسی اذیتت نمی‌کنه، ولی اگه برگردی توی‌ اون‌ خونه‌ باز مهرزاد تو ر‌و‌ می‌زنه.
مهری صورتش را پشت کمرم چرخاند و‌ سعی کرد خودش را پنهان کند. با لحن تندی که مخصوص‌ زمان‌های استرسش بود گفت:
- نه... آقا منو‌ نمی‌زنه... من نمی‌مونم...‌ من با آقا میرم!... آقا منو ببرید... نذارید بمونم... دستم به در‌ گیر کرده... آقا منو‌ نمی‌زنه... آقا توروخدا منو‌ ول نکنید... منو هم‌ ببرید.
مهری‌ همچون‌ کودکی کم‌سن شده‌بود. من این‌ خصلتش را می‌شناختم‌ که در‌ هنگام‌ ترس شدید بر او‌ غلبه می‌کند، اما مادر‌ و‌ پریزاد با بهت به او‌ نگاه‌ می‌کردند. مادر‌ فقط‌ توانست نامش‌ را صدا بزند. من اما‌ با خرسندی کمی برگشتم‌ تا او‌ که خود را پشت سرم‌ پنهان‌ کرده‌بود را کامل‌ در آغوشم‌ بگیرم و با نوازش‌ موهایش آرام‌ گفتم:
- باشه عزیزم... باشه میریم... هیچ‌کـس نمی‌تونه تو‌ رو‌ از من جدا کنه.
کمی‌ خم‌ شدم و‌ سرش‌ را بالا‌ آوردم‌، اشک‌هایش‌ را پاک‌ کردم و گفتم:
- گریه نکن عزیزم! برمی‌گردیم‌ خونه‌مون، مطمئن باش!
سعی کرد دیگر‌ گریه نکند و سر تکان داد. سبد را از روی زمین برداشتم و‌ به دستش دادم.
- اینو‌ بردار بریم.
باز هم سر تکان داد و‌ همان‌طور که با فشردن لبش‌ سعی می‌کرد گریه نکند «چشم» گفت. شالی که‌ روی گردنش افتاده‌بود را روی‌ سرش‌ آوردم‌ و بعد رویه را در تنش مرتب کردم.
- برو کنار ماشین تا من هم بیام.
مهری بدون آنکه حرف دیگری‌ بزند، مطیعانه سر تکان داد، به طرف در‌ رفت و بعد از پوشیدن کفشش خارج شد. در تمام‌ رگ‌وپی‌هایم‌ جشن‌ پیروزی‌ برقرار بود. با نگاهم‌ او را بدرقه کردم و با صدای مادر‌ برگشتم.
- مهرزاد! تو با این دختر چیکار‌ کردی؟ اون کامل اسیر تو‌ شده.
از تعبیر مادر اخم کردم.
- نه مامان، من کاری نکردم؛ فقط مهری زندگی با منو دوست داره، می‌دونه دوستش دارم، بدون همدیگه هم نمی‌تونیم زندگی کنیم.
کمی مکث کردم و با غرور ادامه دادم:
- من و‌ مهری باهم خوشبختیم، لطفا مزاحم خوشبختی ما نشید.
برای اینکه از دل مادر هم دربیاورم، روی شانه‌اش را بوسیدم و گفتم:
- خداحافظ مامان!
مادر‌ جوابی به من نداد. نگاهش پشت سر مهری به در مانده‌بود. سرم را به طرف پریزاد چرخاندم که از ابتدای راهرو با خشم نگاهم می‌کرد. با او هم‌ خداحافظی کردم. از او هم‌ جز تکان سری از سر تأسف جوابی نشنیدم. دیگر ماندن جایز نبود. برگشتم، کفشم را پوشیدم، دسته‌ی چمدان را گرفتم و خارج شدم. با سرعت از حیاط خارج شده و خودم‌ را به ماشین رساندم. انگار می‌ترسیدم‌ نظر مهری برای همراهی با من عوض شود. به محض خروج از خانه در ماشین را برای مهری باز کردم. او سوار شد و من وسایلمان را در صندوق‌عقب گذاشتم. سریع پشت رل قرار گرفته و بلافاصله ماشین را به حرکت درآوردم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,319
46,406
مدال‌ها
3
خطر از بیخ گوشم گذشته‌بود. اگر مهری به خاطر کتک‌های دیروز از من دلخور می‌شد و با مادر همراه می‌شد، من چه می‌کردم؟ مهری به راحتی می‌توانست حرف مادر را گوش بدهد و بماند. یک لحظه خودم هم فکر کردم او‌ می‌ماند. برای چه باید مرا انتخاب می‌کرد؟ منی که شب قبل دوبار او‌ را زده‌بودم. هرکـس‌ جای مهری بود مهربانی مادر و پریزاد او‌ را به ماندن ترغیب می‌کرد، اما مهری مرا انتخاب کرد، یعنی مرا دوست داشت و من از فکر‌کردن به این موضوع، قند در دلم آب میشد. نفس کشیدنم که به خاطر ترس از دست دادن مهری نامنظم شده‌بود، کم‌کم منظم شد. تازه یادم آمد صبحانه نخورده‌ایم و ترس و دلشوره‌ای که از سر گذرانده‌بودم، مرا گرسنه‌تر از هر صبحی کرده‌بود. رو به مهری کردم که سربه‌زیر و ساکت از ابتدای حرکتمان نشسته‌بود.
- مهرآواجان؟
سرش‌ را بلند کرد و به من نگاه دوخت.
- بله آقا؟
- حالت چطوره؟
- خوبم.
- چیزی دلت نمی‌کشه بخرم؟
نگاهی به اطراف کرد و بعد دوباره به طرفم برگشت و «نه» گفت. لحظه‌ای نگاهش روی من مکث کرد و بعد ابروهایش بالا رفت. سر به عقب چرخاند و روی صندلی عقب را نگاه کرد.
- چی شده مهری؟ دنبال چی می‌گردی؟
برگشت با همان چشم‌های درشت‌شده گفت:
- کتتون آقا... کتتون رو جا گذاشتیم.
نگاهی به لباس تنم کردم. به خاطر عجله‌ام همان تیشرت خاکستری خانگی را با شلوارم پوشیده‌بودم. مهری با لحن غمگینی گفت:
- روی تخت گذاشتم که اومدنی بپوشید.
خنده‌ای سر دادم و رو به مهری کردم. او هم‌ لباس‌هایش دست کمی از من نداشت. هر دو عجله کرده و لباس‌های نامتناسبی تن کرده‌بودیم. یک شال صورتی با رویه‌ی کرم و شلوار لی آبی. خنده‌ام بلندتر شد.
- عجب سر و وضعی داریم.
مهری با همان لحن غمگین سابق گفت:
- ببخشید آقا... باید برش می‌داشتم.
- ایرادی نداره دختر! تو که می‌دونی من زیاد اهل کت‌پوشیدن نیستم، تازه یکی دیگه هم توی خونه دارم، همون کافیه. به تیشرت پوشیدن بیرون عادت نداشتم که باید تا خونه عادت کنم، فکر‌ نکنم از توی چمدون پیرهن اتوشده در بیاد که این تیشرت رو عوض کنم.
سریع به طرفم چرخید.
- آقا نگه دارید یه پیرهن براتون پیدا می‌کنم، هنوز زیاد نگذشته که چروک بشن.
نگاهم به پارکی افتاد و گرسنگی‌ام یادم آمد. کنار خیابان نگه داشتم. با فشردن دکمه‌ی صندوق‌عقب گفتم:
- پس صبحونه هم بخوریم که بدجور‌ گرسنمه.
- آقا من دست و رومو نشستم.
با باز کردن در گفتم:
- من هم همین‌طور... آب توی صندوق‌عقب هست، نبود هم توی پارک پیدا میشه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,319
46,406
مدال‌ها
3
من در پناه در صندوق‌عقب تی‌شرتم را با پیراهنی که هنوز فرصت چروک شدن نیافته‌بود عوض می‌کردم و مهری روی چمن‌های پارک فرش انداخته و سفره‌ی صبحانه را آماده می‌کرد. نگاهم روی کلمه‌ی آبجوش که با اسپری زردرنگ روی بدنه‌ی دکه‌ای نوشته بود افتاد و همزمان با بستن دکمه‌های پیراهنم از مهری خواستم فلاسک‌ را به دستم برساند. فلاسک را برایم آورد و بعد مشغول جمع کردن چمدانی شد که درش را باز و وسایل درهم ریخته‌ی آن را پریشان‌تر کرده‌بودم. فلاسک‌ را با یک دست گرفته و با دست دیگر موهای سرم را مرتب کردم و گفتم:
- بسته نشد بی‌خیال شو، خودم می‌بندم.
به طرف دکه رفتم. یک‌ چای نپتون و آبجوش درون فلاسک، به همراه مقداری کیک و آب‌میوه برای بین راهمان از او گرفتم و پیش مهری برگشتم. صبحانه مختصرمان را خوردیم و درحالی که لم داده و منتظر بودم چای درون لیوانم خنک‌ شود، نگاهم را به مهری دوختم. این دختر با کاری که مقابل تصمیم مادر انجام داد، دین بزرگی به گردن من گذاشت. من او را دیشب زدم، آن هم دوبار و بدتر از همیشه؛ اما او با درک درستی کارم، باز پیش من ماند. همین بود که محبوب مرا از همه‌ی زنان دیگر متمایز می‌کرد. او‌ مثل بقیه دختران همسن و سالش لوس نبود و آنقدر فهم و درک بالایی داشت که می‌دانست تمام سخت‌گیری‌های من از سر عشق و محبت به اوست. من او را دوست داشتم که برای یادگرفتن رفتار درست تنبیهش می‌کردم. اگر هرکـس دیگری به جای او بود، آسودگی خانه‌ی مادر را انتخاب می‌کرد، اما مهرآوای من چون خودم بود؛ سختی تحمل تنبیه را می‌پذیرفت برای بهتر شدن. ولی عجب ترسی را امروز از سر گذراندم! اگر مادر مهری را پیش خود نگه می‌داشت و مرا مجبور به ترک او می‌کرد، دیگر چگونه باید زندگی می‌کردم؟ مادر که نمی‌دانست و هرگز قبول نمی‌کرد من زنم را از سر عقده نمی‌زنم و فقط محض تنبیه و تذکر خطاست؛ اما همین را هم باید کنار می‌گذاشتم. از لبه‌ی تیغ برگشته‌بودم و فعلاً نباید با شلاق به مهری نزدیک میشدم؛ البته که در روستا هم مشکلی پیش نمی‌آمد که نیاز به زدن باشد. مهری زن دلخواه و‌ کدبانوی من بود که هیچ ایرادی در زندگیمان نداشت که به تنبیه او محتاج شوم.
نگاهم را با لبخندی به مهری دوختم که لیوانی چای برای خودش می‌ریخت. فلاسک را کنار گذاشت، سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد و وقتی لبخندم‌ را دید، لبخند زد. من برای این لبخند جان می‌دادم. او‌ زن ارزشمندی بود که نصیبم شده‌بود و من امروز بیشتر از هر روز قدرش را می‌دانستم، چراکه فهمیدم چقدر مرا می‌خواهد. او‌ به خاطر من از راحتی و آسایش زندگی پیش مادر زده‌بود و من هم باید این فداکاریش را جبران می‌کردم. حسم می‌گفت تاکنون آن‌طور که باید عشقم را به او نشان نداده‌ام و باید کاری در جهت رفع این کم‌کاری برایش انجام می‌دادم. چگونه می‌توانستم از اینکه مرا انتخاب کرده و کنارم زندگی می‌کند از او قدردانی کنم؟ لیوان چای را تا نزدیک دهانم بردم و یک‌دفعه یاد ماه‌عسل افتادم. من از همان ابتدای عقدمان می‌خواستم‌ مهری را به ماه‌عسل ببرم، اما در این مدت جور نشده‌بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,319
46,406
مدال‌ها
3
لیوان را زمین گذاشتم و مهری را که چشم به اطراف دوخته‌بود، صدا کردم.
- مهرآواجان؟
سریع برگشت.
- جانم آقا؟
دلم با شنیدن «جانم» گفتن قنج رفت و لبخندم پررنگ‌تر شد.
- نظرت با ماه‌عسل چیه؟
ابروهایش بالا پرید.
- ماه‌عسل؟
من این چشمان گرد و حالت متعجبش را هم دوست داشتم.
- می‌دونی که‌ چیه؟
سر تکان داد.
- آره آقا... سفری که عروس و دوماد میرن، دیشب پری‌خانم می‌گفت آقاهوشمند و نسیم‌خانم امروز صبح بلیت دارن برن کیش ماه‌عسل.
ابروهایم درهم رفت. از دست خودم‌ عصبانی شدم. هوشمند زنش را بلافاصله بعد از عروسی به ماه‌عسل می‌برد و من بعد از بیشتر از یک ماه، هنوز هیچ حرکتی برای محبوبم نکرده‌بودم. قندی در دهان گذاشتم.
- خب ما هم میریم.
- میریم؟ کجا؟
لیوان چای را که به دهان نزدیک برده‌بودم، زمین گذاشتم.
- ماه‌عسل... هرجا!
کمی به من نگاه کرد و بعد با لحن مرددی پرسید:
- مگه برنمی‌گردیم خونه‌مون؟
ته لیوان چای را هم درآوردم.
- نه! از همین‌جا سر فرمون رو می‌چرخونیم میریم، تا هرجا که پولمون کشید و جیبمون اجازه داد.
ناباورانه به من نگاه دوخت. لیوان خالی چای را زمین گذاشتم و راست نشستم.
- چرا این‌جوری نگاه می‌کنی؟ کاری نمی‌کنیم که، فقط شهر به شهر میریم و خوش می‌گذرونیم... موافقی؟
شانه‌ای بالا انداخت.
- نمی‌دونم.
کمی ابرو درهم کشیدم.
- عه؟... نمی‌دونم که نشد جواب... بگو دوست داری بریم سفر یا نه؟
تردید کاملاً در تمام اجزای صورتش مشخص بود. نگاهش را به لیوان چای مقابلش دوخت.
- دوست که دارم‌ ولی... .
دیگر نگذاشتم ادامه دهد. دست راستش را که روی زانوی جمع شده‌اش گذاشته‌بود، گرفتم.
- دیگه ولی نداره، همین که دوست داری کافیه تا از همین الان آقا و خانم آذرپی ماه‌عسلشون رو شروع کنن.
سرش را بالا آورد و به چشمانم نگاه کرد. با انگشت به هر دو نفرمان اشاره کردم.
- من و تو میریم سفر تا فقط خوش بگذرونیم.

ذوق‌‌زده خندید. از همان خنده‌های دندان‌نمایی که عاشقشان بودم. از همان‌هایی که اگر در خانه بودیم باعث میشد بچلانمش و چه حیف که دستم بسته بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,319
46,406
مدال‌ها
3
یک ساعتی از حرکتمان در مسیری خلاف جهت روستا گذشته‌بود. واقعاً برنامه‌ای نداشتم و عجیب که از بی‌برنامه بودن نمی‌ترسیدم. تصمیم گرفته‌بودم مدتی را فقط به دلم گوش دهم و این حال مرا خوب می‌کرد. صدای پیامک گوشی‌ام که بلند شد آن را از روی داشبورد برداشته و به طرف مهری گرفتم.
- ببین کیه؟
مهری گوشی را گرفت و نگاه کرد.
- پری‌خانمه.
- بخون ببینم چی نوشته؟
لحظاتی بعد مهری خواند:
- نوشته... باز کن تصویری بگیرم.
همان‌طور که نگاه به جاده داشتم، گفتم:
- می‌تونی اینترنتو باز کنی؟ می‌خواد تماس تصویری بگیره.
مهری با گفتن «بلدم» مشغول شد و با اشاره به نگهدارنده گوشی گفتم:
- بعد بذارش اینجا.
مهری با «اوهوم» تأیید کرد و همین که گوشی را روی گیرنده‌‌ی مخصوص داشبورد جا داد و عقب رفت، زنگ خورد. خودم وصل کردم.
- سلام پری!
صدای دلخورش می‌گفت هنوز تحت تأثیر اتفاق صبح است.
- سلام، شما که هنوز توی ماشینید، گفتم دیگه رسیدید روستا.
نگاهم به جاده بود و جاده شلوغ؛ نمی‌توانستم حواسم را پرت حرف زدن با پریزاد کنم با حرکت دست به مهری گفتم:
- تو حرف بزن!
مهری با صدای سرزنده‌ای گفت:
- سلام پری‌خانم چطورید؟
پریزاد گویا از مهری بیشتر از من دلخور بود، با لحن تمسخرآمیزی گفت:
- مثل اینکه خیلی بهت خوش می‌گذره.
مهری متوجه کنایه‌ی او نشد و با همان ذوق سابق گفت:
- آره پری‌خانم! جای شما و مادر خالی.
پریزاد بیشتر دلخور شد و پوزخندی زد.
- رفتن از پیش ما اینقدر خوب بود که از خوشحالی سر از پا نمی‌شناسی؟
من از کنایه‌های کلام پریزاد دلخور شدم، اما گویا مهری متوجه نبود که با همان سرخوشی گفت:
- نه پری‌خانم، خوشحالم چون داریم میریم ماه‌عسل.
توجهی به صفحه‌ی گوشی نداشتم، اما صدای یک‌دفعه بلند شده‌ی پریزاد به من فهماند که جا خورده است.
- ماه‌عسل؟
لبخندی زدم و یک لحظه به مهری چشم دوختم که کمی به جلو خم شده‌بود تا با پریزاد حرف بزند. سر تکان داد و گفت:
- آره ماه‌عسل!
پریزاد بهت‌زده حرفی نزد و من گفتم:
- عروس دومادها مگه نمیرن ماه‌عسل؟ من و مهری هم عروس دومادیم دیگه، داریم میریم‌ ماه‌عسل.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,319
46,406
مدال‌ها
3
پریزاد به جای جواب سرش‌ را برگرداند و با صدای بلندی گفت:
- مامان! بیا ببین از صبح داشتی غصه کیا رو می‌خوردی!
او که مادر را صدا زد، من هم ماشین را به کنار جاده هدایت کردم تا با خیال راحت با مادر حرف بزنم.
پریزاد هنوز‌ رو به بیرون تصویر داشت و حرف میزد.
- توروخدا بیا ببین، تو داری دق می‌کنی، این دوتا دیوونه حالیشون نیست.
صدای مادر را شنیدم.
- چی شده پریزاد؟
- بیا، بیا ببین واسه‌ی کی از صبح خودخوری کردی؟
مادر کنار پری روی تخت نشست و ما دونفر همزمان سلام کردیم. مادر گوشی پریزاد را به دست گرفت. اخم میان ابرویش می‌گفت هنوز از دستم عصبانیست، حتی جواب سلام مرا هم نداد.
- سلام مهری‌جان خوبی؟
پریزاد هنوز با‌حرص حرف میزد که مهری نتوانست پاسخی بدهد.
- تو به فکر خانم‌خانما بودی، اون با این روانی خوش می‌گذرونه، ما دوتا اینجا از حرص و جوش زندگی نداریم، این دوتا پررو پاشدن رفتن ماه‌عسل.
مادر نگاهش به طرف پریزاد چرخید و پرسید:
- ماه‌عسل؟
پریزاد دستی تکان داد:
- از خودشون بپرس.
من و‌ مهری به خنده افتادیم و من برای رفع دلخوری مادر گفتم:
- مامان منو ببخش ناراحتت کردم. ما‌ تصمیم گرفتیم‌ برنگردیم روستا و به جاش بریم ماه‌عسل.
- خوبی تو؟
این حرف احوال‌پرسی نبود و می‌خواست احمقانه بودن کارمان را گوشزد کند، اما من در جواب گفتم:
- ما خوب خوبیم!
پریزاد به جای مادر گفت:
- باید هم خوب باشید، شما که نفهمیدین این چند ساعت چی به ما گذشت؟ فقط شانس آوردین الان دم‌پرم نیستید، از موقعی که از خونه زدین بیرون، مامان یه لحظه آروم ننشسته و همش حرص خورده بعد شما... به خدا دستم بهتون نمی‌رسه، وگرنه کوچیک بزرگی دیگه حالیم نبود.
مهری شرمنده «ببخشید» گفت و پریزاد با تکان دادن دستش گفت:
- برو بابا... ما غصه‌ی تو رو می‌خوردیم بعد تو...
مکث کرد و با حرص بیشتری گفت:
-یعنی خاک بر سر... .
فهمیدم کلامش را عوض کرد و همراه با برخاستن ادامه داد:
- من، که یه لحظه‌ی دیگه به حال تو فکر کنم.
پریزاد از کادر بیرون رفت و مهری شرمنده‌تر گفت:
- ببخشید پری‌خانم!
مادر بی‌توجه به من، گفت:
- مهری‌جان حالت خوبه؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,319
46,406
مدال‌ها
3
مهری با لبخند گفت:
- خوبم‌ مادر!
- ببین دخترم، وقتی گفتم تو دخترمی، واقعاً از ته دل گفتم، تو مثل پریزادی برام.
- می‌دونم مادر، شما هم مثل مادرید برای من، من خیلی دوستون دارم.
- پس هر وقت مهرزاد اذیتت کرد، به خودم بگو، می‌تونی بیای پیش من بمونی، برای همیشه، من نمی‌ذارم مهرزاد اذیتت کنه، من بیشتر از مهرزاد مادر توام، نمی‌خواد ازش بترسی، جای تو اینجا توی این خونه همیشه محفوظه.
من اخم کردم و‌ مهری جواب داد:
- نه مادر، ما خوبیم، نگران نباشید.
بلافاصله در ادامه‌ی حرف مهری گفتم:
- مامان‌جان خیالت راحت... .
مادر به تندی میان حرفم آمد.
- مهرزاد فکر‌ نکن از دستم در رفتی و دیگه کارت ندارم، به ولای علی بخوای... .
این بار من میان کلامش رفتم و با لحن ملتمسی گفتم:
- مامان‌جان! باور‌ کنید من کاری به مهری ندارم، مهری زنمه، دوستش دارم.
مادر نفسی حرصی کشید و سری به اطراف تکان داد:
- مهرزاد این دختر دستت امانته، کاری نکن تقاصشو بدی. خدا بخواد تقاص بگیره بدجور زمینت می‌زنه ها!
- عه؟ مگه من کاری کردم؟ غیر اینه می‌خوام ببرمش سفر خوش بگذرونه؟ مادر اینقدر حرص و جوش ما دونفرو نخور، ما زندگیمون خوبه، باور کنید، مهری هم‌ خوشحاله، مگه نه مهری؟
انتهای حرفم‌ را رو به مهری زدم و او رو به مادر‌ جواب داد:
- بله مادر، منم خوشحالم، ببخشید ناراحتتون کردیم، ولی ما با هم خوبیم، شما غصه نخورید.
مادر لحظاتی سکوت کرد و بعد آرام‌تر از قبل گفت:
- خیلی خب، سفرتون سلامت، خوش بگذرونید و ما رو هم از خودتون بی‌خبر نذارید.
بعد از خداحافظی تماس را قطع کردم و مهری با ناراحتی گفت:
- پری‌خانم باهامون قهر کرد؟
درحالی که باز ماشین را به حرکت درمی‌آوردم گفتم:
- غصه‌ی پری رو نخور، تا شب دوباره بهش زنگ می‌زنیم از دلش درمیاریم.
- میشه زود بهش زنگ‌ بزنید؟
- پری الان یه خرده دلخوره، بذار چندساعت دیگه، اصلاً خودت بهش زنگ بزن ولی...
ماشین را وارد جاده کرده و نگاهی به چهره‌ی ناراحت مهری انداختم و ادامه دادم:
- الان بخند تا ماهمون عسل بشه.
لبخند دندان‌نمایی زد و گفت:
- ممنونم آقا... شما خیلی خوبید.
هیچ چیز بهتر از این تعریف از زبان مهری حال مرا خوب نمی‌کرد. لبخندی زدم و گفتم:
- من و تو با هم خوبیم، اینو هیچ وقت یادت نره!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,319
46,406
مدال‌ها
3
نزدیک به ده‌روز شهر به شهر گشتیم. هر جا که میلمان کشید، ماندیم و هرجا که دلمان خواست وقت گذراندیم. شب‌ها را در خانه‌های معلم سر کردیم و در صورت مهیا نبودن، به اقامتگاه‌های دیگر رفتیم. در هیچ‌چیز سخت‌گیری نکردم و سعی کردم این ده‌روز را فقط خوش بگذرانیم. گرچه مدت‌ها بود خودم هم به سفر نرفته‌بودم، اما وقتی ذوق و شوق مهری را دیدم که برای اولین بار مسافرت می‌کرد، راحتی خودم‌ را فراموش کردم و تمام هم و غمم‌ را گذاشتم تا او‌ راحت باشد و خوش بگذراند. وقتی بالأخره عزم برگشت به خانه کردیم، حال هردویمان عوض شده‌بود. مهری تمام طول مسیر برگشت با شوق و ذوق و چندباره از خوشی‌های سفر و خاطراتمان حرف می‌زد و مدام یادآور می‌شد که به محض برگشت به دیدن خاله‌بتول می‌رود تا همه‌چیز را برای او تعریف می‌کند. من نیز در تمام مسیر برگشت به خوشبختی زندگی دونفره‌مان فکر می‌کردم. من و مهری هیچ مشکلی در زندگی نداشتیم که کسی بخواهد و بتواند ما را از هم جدا کند. ماه‌عسل عجیبی رفته‌بودیم که شبیه هیچ ماه‌عسلی نبود، اما مطمئنم بیش از هر عروس و دامادی به ما خوش گذشته‌بود.
خانه‌های روستا که از دور مشخص شد. مهری نفس عمیقی کشید و گفت:
- بالاخره برگشتیم خونه.
خندیدم.
- فکر کردم این همه خوش گذروندی دیگه دلت نیاد برگردی روستا، اینقدر برای روستا دلت تنگ شده؟
کامل برگشت.
- برای روستا دلم تنگ نشده، برای خونه دلم تنگ شده.
یک لحظه به طرفش برگشتم. مهری من واقعاً بزرگ شده‌بود یا من احساس می‌کردم او دارد بزرگ می‌شود.
- خونه هم دلش برای خانمش تنگ شده.
خندید. زیبا مثل همیشه.
بعدازظهر بود و روستا خلوت. درون کوچه پیچیدم و‌ ماشین را مقابل خانه پارک کردم.
- دیگه رسیدیم خونه، زود بریم که من کلی خسته‌م و دلم یه خستگی در کردن اساسی می‌خواد.
چشمکی به او زدم و او منظورم را گرفت. صدادار خندید و گفت:
- از دست شما آقا!
از ماشین پیاده شد. من هم در را باز کرده و پیاده شدم؛ تا خواستم او را دعوت به خانه کنم، متوجه نگاه میخ شده‌اش شدم. خنده از صورتش پر کشیده‌بود. رو برگرداندم تا بفهمم چه چیزی او‌ را مات کرده، نگاهم به ته کوچه رسید، به خانه‌ی حاج‌بشیر و پارچه‌ی سیاهی که به دیوار کنار در زده شده‌بود. صدای نگران مهری را شنیدم.
- چی شده آقا؟
 
بالا پایین