- Jun
- 2,319
- 46,406
- مدالها
- 3
مادر با چهرهای درهم مقابلمان ظاهر شد. نگاهی به هر دونفرمان انداخت و بعد روی چهرهی من متوقف شد.
- این همه عجله واسه چیه؟
نگاهم را از مادر گرفتم.
- دیرمون شده، باید زود برگردیم.
از کنار دست مادر رد شدم. چمدان را بلند کردهبودم تا تندتر قدم بردارم. مهری دستپاچه دنبال من راه افتاد و همزمان گفت:
- ببخشید مادر، باید بریم.
مادر ناباورانه «مهری» گفت و پریزاد هم از در آشپزخانه بیرون زد و پرسید:
- چی شده مهرزاد؟
باعجله «خداحافظ پری» گفته و داخل راهرو پیچیدم.
- مهری سبدو بردار!
«چشم» مهری را نشنیدم، اما صدای پرتحکم مادر مرا مقابل جاکفشی میخکوب کرد.
- داری فرار میکنی؟
برگشتم مهری سبد را برداشتهبود، نگاهی به من کرد و من به مادر چشم دوختم.
- نه، چرا فرار کنم؟
رو به مهری کردم.
- عجله کن، بیا، دیر شد.
مهری سریع «چشم» گفت و خواست قدمی بردارد که مادر با گفتن «کجا؟» بازوی او را گرفت و نگه داشت. مهری ناخودآگاه «آخ» گفت و من که کفشم را از جاکفشی مقابل پایم انداختهبودم، میخکوب شدم. رو به طرف آنها گرداندم. همان بازوی ضربدیدهی مهری در دست مادر بود. مهری سبد را رها کرده و با چشمان ترسیده، لبش را به دندان گرفتهبود. مادر با چشمان درشتشده نگاهش را به بازوی مهری دوختهبود. حتی پریزاد هم نزدیک شد. چمدان را زمین گذاشتم تا جلو رفته و مهری را با خود بیاورم که مادر قبل از رسیدنم رویهی تن مهری را از همان قسمت شانه عقب زد و نگاهش به رد بنفش و سبزشدهی کمربند افتاد. قلبم درون پاهایم ریخت. پلکهایم را لحظهای فشردم. دیگر تمام شد؛ مادر دید. پریزاد هین ترسیدهای کشید و مادر با غیظ تمام گفت:
- این... این چیه مهرزاد؟
باید کاری میکردم. پیش رفتم.
- هیچی نیست.
دنبال بهانهای میگشتم، سریع و بیفکر گفتم:
- گیر کرد به در ماشین.
چشمان مهری به لرزه افتاده و نگاهش میان من و مادر در گردش بود. مادر بازوی مهری را رها نکرد و انگشت دیگرش را به طرف من گرفت و با غیظ بیشتری گفت:
- مهرزاد تو به من قول دادی، به خاک برومند قسم خوردی این دخترو اذیت نمیکنی.
دست دیگر مهری را گرفتم.
- اذیت نکردم.
مادر بازوی مهری را تکان داد:
- تو اونو زدی، فکر نکن میتونی سرمو شیره بمالی.
دلهرهی از دست دادن مهری به جانم افتادهبود، دست مهری را به طرف خودم کشیدم.
- نزدمش مامان!
مادر هم مهری را طرف خودش کشید.
- دروغ نگو مهرزاد! بگو چندبار دیگه زدیش؟
تا «مامان!» گفتم میان کلامم آمد:
- خوب جواب اعتمادمو دادی، دستت درد نکنه!
عصبی شده و صدایم را کمی بالا بردم:
- این کارها چیه؟ دیرم شده، بذار بریم.
- این همه عجله واسه چیه؟
نگاهم را از مادر گرفتم.
- دیرمون شده، باید زود برگردیم.
از کنار دست مادر رد شدم. چمدان را بلند کردهبودم تا تندتر قدم بردارم. مهری دستپاچه دنبال من راه افتاد و همزمان گفت:
- ببخشید مادر، باید بریم.
مادر ناباورانه «مهری» گفت و پریزاد هم از در آشپزخانه بیرون زد و پرسید:
- چی شده مهرزاد؟
باعجله «خداحافظ پری» گفته و داخل راهرو پیچیدم.
- مهری سبدو بردار!
«چشم» مهری را نشنیدم، اما صدای پرتحکم مادر مرا مقابل جاکفشی میخکوب کرد.
- داری فرار میکنی؟
برگشتم مهری سبد را برداشتهبود، نگاهی به من کرد و من به مادر چشم دوختم.
- نه، چرا فرار کنم؟
رو به مهری کردم.
- عجله کن، بیا، دیر شد.
مهری سریع «چشم» گفت و خواست قدمی بردارد که مادر با گفتن «کجا؟» بازوی او را گرفت و نگه داشت. مهری ناخودآگاه «آخ» گفت و من که کفشم را از جاکفشی مقابل پایم انداختهبودم، میخکوب شدم. رو به طرف آنها گرداندم. همان بازوی ضربدیدهی مهری در دست مادر بود. مهری سبد را رها کرده و با چشمان ترسیده، لبش را به دندان گرفتهبود. مادر با چشمان درشتشده نگاهش را به بازوی مهری دوختهبود. حتی پریزاد هم نزدیک شد. چمدان را زمین گذاشتم تا جلو رفته و مهری را با خود بیاورم که مادر قبل از رسیدنم رویهی تن مهری را از همان قسمت شانه عقب زد و نگاهش به رد بنفش و سبزشدهی کمربند افتاد. قلبم درون پاهایم ریخت. پلکهایم را لحظهای فشردم. دیگر تمام شد؛ مادر دید. پریزاد هین ترسیدهای کشید و مادر با غیظ تمام گفت:
- این... این چیه مهرزاد؟
باید کاری میکردم. پیش رفتم.
- هیچی نیست.
دنبال بهانهای میگشتم، سریع و بیفکر گفتم:
- گیر کرد به در ماشین.
چشمان مهری به لرزه افتاده و نگاهش میان من و مادر در گردش بود. مادر بازوی مهری را رها نکرد و انگشت دیگرش را به طرف من گرفت و با غیظ بیشتری گفت:
- مهرزاد تو به من قول دادی، به خاک برومند قسم خوردی این دخترو اذیت نمیکنی.
دست دیگر مهری را گرفتم.
- اذیت نکردم.
مادر بازوی مهری را تکان داد:
- تو اونو زدی، فکر نکن میتونی سرمو شیره بمالی.
دلهرهی از دست دادن مهری به جانم افتادهبود، دست مهری را به طرف خودم کشیدم.
- نزدمش مامان!
مادر هم مهری را طرف خودش کشید.
- دروغ نگو مهرزاد! بگو چندبار دیگه زدیش؟
تا «مامان!» گفتم میان کلامم آمد:
- خوب جواب اعتمادمو دادی، دستت درد نکنه!
عصبی شده و صدایم را کمی بالا بردم:
- این کارها چیه؟ دیرم شده، بذار بریم.
آخرین ویرایش: