- Aug
- 77
- 1,193
- مدالها
- 2
با بلند شدن سیوان هر دو بهسمت باغ میروند و دقایقی بعد، زیر سرو مینشینند. مسعود با دیدن حال سیوان تمام تلاشش را برای عوض کردن روحیهاش به کار میبرد.
- یادته بچگیهامون رو؟ برگهاش اینقدر بلند بود که تا زمین میرسید؛ موقعی که خرابکاری میکردیم میومدیم اینجا، کسی نمیدیدمون.
سیوان با یادآوری خاطرات لبخند خستهای میزند، مسعود با دیدن آشفتگیش، قلبش فشرده میشود و ادامه میدهد:
- حرف نمیزنی؟ چی کلافت کرده؟
- نگرانم.
- نگرانه چی؟
سیوان سرش را به بازویش تکیه میدهد و به آسمان خیره میشود.
- همه چی بهم ریخته، تا میخوام وضعیت رو درست کنم یهو به خودم میام و میبینم هر چی ساختم خراب شده؛ از یه طرف اینجا و از یه طرف هم زنم.
- اینجا رو با هم سامون میدیم، خانومت هم.... خب بهش بگو بیاد اینجا. چرا خودت رو عذاب میدی؟ اینطوری بهتر هم هست، مشغلههات کمتر میشه.
سیوان چشمهایش را بر هم میفشارد و نفسش را کلافه بیرون فوت میکند.
- فعلاً تنها راه همینه سیوان.
سیوان از روی سبزهها بلند میشود و پنجهاش را میان موهایش میکشد.
- چی میگی مسعود؟ مگه به این راحتیهاست؟ نکنه یادت رفته کجاییم؟ اینجا روستاست، هر چقدر هم پیشرفت کنه باز هم روستاست و طرز فکر مردمش عوض نمیشه، مردم اینجا منتظرن یه نفر کج راه بره تا انگ بهش بچسبونن، حالا بگم پریچهر بیاد؟ بدون هیچ نسبتی؟
مسعود بلند میشود و مقابل سیوان قرار میگیرد.
- بگو نامزدته، کی جرئت میکنه چیزی بگه؟
- جلوی روم نمیگن، پشت سرم و تو روی پریچهر میگن. اگه دست من بود که چند ماه پیش، همون شهر عروسی گرفته بودیم و تموم میشد و الانم نگران زندگی روی هوام نبودم، اما اینها اگه صدای دُهل عروسی رو نمیشنیدن حرف زدنهاشون شروع میشد.
مسعود قدمی به سیوان نزدیک میشود و شانهاش را به آرامی میفشارد.
- سیوان؟
سیوان با صدایی آرام پاسخ میدهد:
- کلافم، انگار یهو همه چی آوار شده روی سرم، نبود داییم و تنهایی روناک یه دردِ، زندگیم هم یه دردِ بزرگتر. چرا مسعود؟ چرا تا میخوام بفهمم معنی خوشبختی چیه زمین و آسمون دستبهدست هم میدن و گند میخوره به همه چیز.
- یادته بچگیهامون رو؟ برگهاش اینقدر بلند بود که تا زمین میرسید؛ موقعی که خرابکاری میکردیم میومدیم اینجا، کسی نمیدیدمون.
سیوان با یادآوری خاطرات لبخند خستهای میزند، مسعود با دیدن آشفتگیش، قلبش فشرده میشود و ادامه میدهد:
- حرف نمیزنی؟ چی کلافت کرده؟
- نگرانم.
- نگرانه چی؟
سیوان سرش را به بازویش تکیه میدهد و به آسمان خیره میشود.
- همه چی بهم ریخته، تا میخوام وضعیت رو درست کنم یهو به خودم میام و میبینم هر چی ساختم خراب شده؛ از یه طرف اینجا و از یه طرف هم زنم.
- اینجا رو با هم سامون میدیم، خانومت هم.... خب بهش بگو بیاد اینجا. چرا خودت رو عذاب میدی؟ اینطوری بهتر هم هست، مشغلههات کمتر میشه.
سیوان چشمهایش را بر هم میفشارد و نفسش را کلافه بیرون فوت میکند.
- فعلاً تنها راه همینه سیوان.
سیوان از روی سبزهها بلند میشود و پنجهاش را میان موهایش میکشد.
- چی میگی مسعود؟ مگه به این راحتیهاست؟ نکنه یادت رفته کجاییم؟ اینجا روستاست، هر چقدر هم پیشرفت کنه باز هم روستاست و طرز فکر مردمش عوض نمیشه، مردم اینجا منتظرن یه نفر کج راه بره تا انگ بهش بچسبونن، حالا بگم پریچهر بیاد؟ بدون هیچ نسبتی؟
مسعود بلند میشود و مقابل سیوان قرار میگیرد.
- بگو نامزدته، کی جرئت میکنه چیزی بگه؟
- جلوی روم نمیگن، پشت سرم و تو روی پریچهر میگن. اگه دست من بود که چند ماه پیش، همون شهر عروسی گرفته بودیم و تموم میشد و الانم نگران زندگی روی هوام نبودم، اما اینها اگه صدای دُهل عروسی رو نمیشنیدن حرف زدنهاشون شروع میشد.
مسعود قدمی به سیوان نزدیک میشود و شانهاش را به آرامی میفشارد.
- سیوان؟
سیوان با صدایی آرام پاسخ میدهد:
- کلافم، انگار یهو همه چی آوار شده روی سرم، نبود داییم و تنهایی روناک یه دردِ، زندگیم هم یه دردِ بزرگتر. چرا مسعود؟ چرا تا میخوام بفهمم معنی خوشبختی چیه زمین و آسمون دستبهدست هم میدن و گند میخوره به همه چیز.