جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,530 بازدید, 102 پاسخ و 35 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
لای لای آهو گؤز بالام
لای لای شيرين سؤز بالام
گؤزَل ليكده دونيادا
تكدی منيم اؤز بالام
«لالايی فرزند چشم آهوی من
لالايی فرزند شيرين سخنم
در زيبايی در دنيا
فرزند من تك است»

لالاييْنام اؤز بالام
قاشی قارا گؤز بالام
ديلين بالدان شيرين دير دوداغيْند سؤز بالام
«لالايی تو هستم فرزندم*
فرزند چشم و ابرو سياه من
زبانت از عسل شيرين‌تر است
حرف روی لبت فرزندم»
(حرف كه از لب تو جاری می‌شود، زبانی كه به آن تكلم می‌كنی از عسل شيرينتر است، ای فرزند من)

لای لای ديلين دوز بالام
ديل آچ گينان تئز بالام
من اوتوروم سن دانيْش
شيرين شيرين سؤز بالام
«لالایی، زبانت نمک است فرزندم
زود زبان باز كن فرزندم
من بنشينم تو حرف بزن
حرف‌های شيرين فرزندم»

لای لای بالام گوُل بالام
من سَنَه قوربان بالام
قان ائيلَه مَه كؤنلوُموُ
گَل مَنَه بير گوُل بالام
« لالایی فرزند گل من
من به قربان تو فرزندم
دل مرا خون نكن
بيا برای من بخند فرزندم»

لای لاييْنام گوُل بالام
تئل لَري سوُنبوُل بالام
كَپَنَک دَن سئرچَه دَن
يوخوسو يوُنگوُل بالام
«لالايی تو هستم فرزند گل من
مو هايت مثل سنبل، فرزندم
از پروانه از گنجشك
فرزند من خوابش سبک‌تر است»

* لالايی تو هستم اصطلاحی است، كه برای تو لالايی مي‌خوانم معنی مي‌دهد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
لای لای آهو گؤز بالام
لای لای شيرين سؤز بالام
گؤزَل ليكده دونيادا
تكدی منيم اؤز بالام
«لالايی فرزند چشم آهوی من
لالايی فرزند شيرين سخنم
در زيبايی در دنيا
فرزند من تك است»

لالاييْنام اؤز بالام
قاشی قارا گؤز بالام
ديلين بالدان شيرين دير دوداغيْند سؤز بالام
«لالايی تو هستم فرزندم*
فرزند چشم و ابرو سياه من
زبانت از عسل شيرين‌تر است
حرف روی لبت فرزندم»

(حرف كه از لب تو جاری می‌شود، زبانی كه به آن تكلم می‌كنی از عسل شيرينتر است، ای فرزند من)

لای لای ديلين دوز بالام
ديل آچ گينان تئز بالام
من اوتوروم سن دانيْش
شيرين شيرين سؤز بالام
«لالایی، زبانت نمک است فرزندم
زود زبان باز كن فرزندم
من بنشينم تو حرف بزن
حرف‌های شيرين فرزندم»

لای لای بالام گوُل بالام
من سَنَه قوربان بالام
قان ائيلَه مَه كؤنلوُموُ
گَل مَنَه بير گوُل بالام
« لالایی فرزند گل من
من به قربان تو فرزندم
دل مرا خون نكن
بيا برای من بخند فرزندم»

لای لاييْنام گوُل بالام
تئل لَري سوُنبوُل بالام
كَپَنَک دَن سئرچَه دَن
يوخوسو يوُنگوُل بالام
«لالايی تو هستم فرزند گل من
مو هايت مثل سنبل، فرزندم
از پروانه از گنجشك
فرزند من خوابش سبک‌تر است»

* لالايی تو هستم اصطلاحی است، كه برای تو لالايی مي‌خوانم معنی مي‌دهد.

***

سعید به محض مطلع شدن از اتفاقات افتاده، به مقصد ایران بلیط گرفت و حال سیوان برای استقبالش به فرودگاه رفته‌است.
- الو داداش.
چرخ حامل ساک‌ها را به جلو هول می‌دهد و برای یافتن سیوان به اطراف نگاه می‌کند.
- کجایی سعید؟
- کنار پله برق... .
- دیدمت، وایسا الان میام.
با قطع شدن تماس از طرف سیوان، موبایلش را داخل جیبش هول می‌دهد و دستی میان تار موهای شکسته‌اش می‌کشد. با دیدن سیوان چرخ را رها می‌کند و به‌طرفش قدم تند می‌کند و لحظه‌ای بعد سخت یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.
- غم آخرت باشه مرد.
سیوان شانه‌‌ی سعید را می‌فشارد و عقب می‌کشد.
- لطف کردی اومدی، باور کن نیازی نبو... .
سعی قدمی از سیوان فاصله می‌گیرد و با اخمی ساختگی پاسخ می‌دهد:
- می‌دونم یه تنه از پس همه چی برمیای، ولی توی مرام ما نیست داداشمون‌ رو تنها بذاریم.
- جبران می... .
مشتی به بازوی سیوان می‌زند.
- هیس بابا، بذار بیام بعد تعارف کردن رو شروع کن.
سیوان لبخند خسته‌ای بر لب می‌نشاند و به‌طرف پارکینگ حرکت می‌کنند و مدتی بعد ماشین مقابل ورودی عمارت متوقف می‌شود.
سیوان به‌سمت سعید برمی‌گردد.
- وسایلت رو بذار اتاق خودم، اگه خواستی اتاق کناریش هم قابل سکونته.
- خودت کجا میری؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
خونه چندتا وسیله لازم داره، باید برم بگیرم.
- واقعاً فکر کردی حالا که دیدمت ولت می‌کنم؟ یه نیم ثانیه وایسا این ساک‌ها رو بزارم داخل، جلدی میام. خب؟ آفرین، وایسی ها!
سعی به سرعت از ماشین پیاده می‌شود و با برداشتن ساک‌ها از کنار معین که جلوی در ایستاده است می‌گذرد و در حالی که به پشت عمارت می‌رود صدایش را بالا می‌برد:
- مخلص داداش! خودت اخلاق قشنگ سیوان رو می‌شناسی، دو ثانیه دیر کنم میره ولی برگردم یه احوال‌پرسی چسبی می‌کنیم.
صدای خنده‌ی معین بالا می‌رود.
- می‌شناسم، جلدی برگردی پس!
سعید پنجه‌اش را در هوا تکان می‌دهد و با گذشت دقایقی بالاخره به پشت عمارت می‌رسد.
- سعیدجان؟ مادر؟
با شنیدن صدای خاتون ساکش را زمین می‌گذارد و به عقب باز می‌گردد.
- سلام خاتون، تسلیت میگم، غم آخرتون باشه.
- سلامت باشی پسرم، خوش اومدی.
- ببخشید بد موقع... .
خاتون با حضور سعید و تنها نبودن سیوان، اندکی آسوده خاطر می‌شود و لبخند می‌زند.
- خوب کاری کردی که اومدی، سیوان نیاز داشت کنارش باشی.
سعی متوجه نگاه پرسشی خاتون به ساک‌ها می‌شود.
- سیوان جلوی در وایساده، گفتم ساک‌ها رو بذارم پشت عمارت، بعد باهاش برم.
- برو به سلامت! مراقب خودتون باشین!سعید دستش را روی چشمش می‌گذارد و با لبخند پاسخ می‌دهد:
- چشم خاتون، با اجازه.

***
مدتی از بازگشتشان به عمارت می‌گذرد، سکوت طولانی مدت سیوان و نگاه آشفته‌‌اش که به پنجره خیره‌‌است سعید را کلافه کرده‌است
- سیوان... سیوان.
سیوان با شنیدن صدای سعید رشته‌ی افکارش پاره می‌شود و نگاه سردرگمش را به مسعود می‌دوزد.
- چیه؟
- به چی فکر می‌کردی؟
- به همه چی.
- نبینم آشفته‌ای.
سعی از روی تخت بلند می‌شود و کنار سیوان روی زمین می‌نشیند.
- حس می‌کنم مغزم داره منفجر میشه.
سیوان با انگشتانش شقیقه‌هایش را می‌فشارد و با بالا آمدن دستش، سعید متوجه دستبندی دست‌بافت که پری کوچکی انتهایش بافته شده، می‌شود و لبخند می‌زند.
- راستی اصلاً یادم رفت، مثل اینکه بالاخره دل رو دادی. تبریک میگم پسر!
نگاه سردرگم و خسته‌ی سیوان که نشان می‌دهد متوجه حرفظ نشده، قلبش را می‌فشارد.
- حرف بزنیم؟ مثل قدیم‌ها، زیر سرو.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
با بلند شدن سیوان هر دو به باغ می‌روند و دقایقی بعد، زیر سرو می‌نشینند. سعید با دیدن حال سیوان تمام تلاشش را برای عوض کردن روحیه‌اش به کار می‌برد.
- بچگی‌هامون رو یادته؟ برگ‌هاش اینقدر بلند بود که تا زمین می‌رسید. موقعی که خرابکاری می‌کردیم می‌اومدیم اینجا، کسی نمی‌دیدمون.
سیوان با یادآوری خاطرات لبخند خسته‌ای می‌زند، سعید با دیدن آشفتگیش، قلبش فشرده می‌شود و ادامه می‌دهد:
- حرف نمی‌زنی؟ چی کلافت کرده؟
- نگرانم.
- نگرانه چی؟
سیوان سرش را به بازویش تکیه می‌دهد و به آسمان خیره می‌شود.
- همه چی بهم ریخته، تا می‌خوام وضعیت رو درست کنم یهو به خودم میام و می‌بینم هر چی ساختم خراب شده؛ از یه طرف اینجا و از یه طرف هم زنم.
- اینجا رو با هم سامون می‌دیم، خانومت هم.... خب بهش بگو بیاد اینجا. چرا خودت رو عذاب میدی؟ اینطوری بهتر هم هست، مشغله‌هات کمتر میشه.
سیوان چشم‌هایش را بر هم می‌فشارد و نفسش را کلافه بیرون فوت می‌کند.
- فعلاً تنها راه همینِ سیوان.
سیوان از روی سبزه‌ها بلند می‌شود و پنجه‌اش را میان موهایش می‌کشد و با لحنی غم‌زده و عصبی دهان باز می‌کند:
- مگه به این راحتی‌هاست؟ نکنه یادت رفته کجاییم؟ اینجا روستاست، هر چقدر هم پیشرفت کنه باز هم روستاست و طرز فکر مردمش عوض نمیشه. مردم اینجا منتظرن یه نفر کج راه بره تا انگ بهش بچسبونن، حالا بگم پریچهر بیاد؟ بدون هیچ نسبتی؟
سعید بلند می‌شود و مقابل سیوان قرار می‌گیرد.
- بگو نامزدته، کی جرئت میکنه چیزی بگه؟
- جلوی روم نمیگن، پشت سرم و تو روی پریچهر میگن. اگه دست من بود که چند ماه پیش، همون شهر عروسی گرفته بودیم و تموم می‌شد و الانم نگران زندگی روی هوام نبودم، اما این‌ها اگه صدای دُهل عروسی رو نمی‌شنیدن حرف زدن‌هاشون شروع می‌شد.
سعید قدمی به سیوان نزدیک می‌شود و شانه‌اش را به آرامی می‌فشارد.
- سیوان؟
سیوان با صدایی آرام پاسخ می‌دهد:
- کلافم، انگار یهو همه چیز روی سرم آوار شده، نبود داییم و تنهایی روناک یه دردِ، زندگیم هم یه دردِ بزرگ‌تر. چرا سعید؟ چرا تا می‌خوام بفهمم معنی خوشبختی چیه زمین و آسمون دست‌به‌دست هم میدن و به همه چیز گند می‌خوره.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
سعید با چهره‌ای گرفته به چشم‌های سیوان که هاله‌ای اشک آن را پوشانده‌است، نگاه می‌کند.
- حق داری داداش، حق داری.
سیوان سرش را بالا می‌گیرد و با پلک زدن‌های پی‌در‌پی، سعی دارد مانع از ریزش اشک‌هایش شود. نفسی عمیق می‌کشد و با صدایی خسته زمزمه می‌کند:
- سعید.
با صدای سیوان از زمین نگاه می‌گیرد و به چهره‌ی سرخش چشم می‌دوزد.
- جانم داداش؟
- میری عمارت؟ می‌خوام یه خرده تنها باشم.
سعید لبخند خسته‌ای می‌زند و بدون به زبان آوردن کلمه‌ای سرش را به تایید تکان می‌دهد و از سیوان فاصله می‌گیرد.
- سعید!
به عقب برمی‌گردد.
- جان داداش!
- معذرت می‌خوام!
ابرو‌های سعید به هم نزدیک می‌شود.
- بابت؟
- صدام بالا رفت.
سعید لبخند می‌زند.
- تو ما رو بزن، فقط اینقدر گرفته نباش، باورکن من راضیم.
سیوان با خنده سرش را پایین می‌اندازد و دستش را در هوا تکان می‌دهد. با رفتن سعید خودش را سرگرم قدم زدن و فکر کردن می‌کند و به قدری در افکارش غرق می‌شود که متوجه گذر زمان نمی‌شود. با بلند شدن صدای اذان، تن خشک شده‌اش را از سرو فاصله می‌دهد، آهسته برمی‌خیزد و به‌طرف اتاقش گام بر‌می‌دارد.
- سیوان.
با شنیدن صدای مادربزرگش، میانه‌ی را متوقف می‌شود و به ایوان نگاه می‌کند.
- عزیز! بیدار شدین؟
عزیز از روی صندلی راک بلند می‌شود و در حین داخل رفتن پاسخ می‌دهد:
- تو ایوون نشسته‌بودم. بیا اتاقم!
سیوان با گام‌هایی بلند، پله‌ها را بالا می‌رود و مقابل ورودی متوقف می‌شود.
- جانم عزیز؟
- بیا بشین!
طبق خواسته‌ی مادربزرگش داخل می‌شود، کنار پنجره به دیوار تکیه می‌زند و به عزیز که کنار بخاری نشسته‌است، نگاه می‌کند.
- امر کنین عزیز! مشکلی پیش اومده؟
نگاه جدیش را به سیوان می‌دوزد.
- بعد رفتن آقات، تو شدی مرد عمارت و این روستا، اما حالا که داییت نیست کارهات بیشتر میشه.
سیوان سرش را به تایید تکان می‌دهد.
- حواسم به همه چیز هست، شما نگران نباشین!
عزیز به ظاهر پریشان سیوان نگاه می‌کند.
- نگرانتم سیوان. باز آشفته شدی چراخ‌مالم*!
- خوبم عزیز، فقط خست... .
عزیز با کمک عصایش بلند می‌شود، کنار سیوان می‌نشیند و کلامش را قطع می‌کند:
- از صبح به چند نفر این دروغ رو گفتی؟ بزرگت کردم بچه، به من که دیگه دروغ نگو.

چراخ‌مالِم: نور خونه‌ام
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
سیوان سرش را پایین می‌اندازد و عزیز ادامه می‌دهد:
- با روناک حرف زدم، میگه بعد هفتم می‌خواد به عمارت خودشون برگرده.
سیوان سرش را به ضرب بالا می‌گیرد و با صدایی که سعی در کنترلش دارد شروع به حرف زدن می‌کند:
- تنها؟ مگه الکیه. بدون اینکه به من بگ... .
عزیز دستش را به معنای سکوت بلند می‌کند.
- حرف‌هاش رو شنیدم، دلیل‌هاش جای مخالفتی نذاشتن، پس نمی‌خوام باهاش تندی کنی!
سیوان با صدایی عصبانی پاسخ می‌دهد:
- اون امانته دستم.
- امانت؟ خوبه که مراقبشی و می‌خوای امانت‌دار خوبی باشی، اما قصد اجازه گرفتن ازت رو نداشتم، فقط خواستم خبر داشته‌ باشی.
- عزیز! چرا شرایط رو درک نمی‌کنین؟ نمی‌ذارم بره اون امان... .
عزیز تشر می‌زند:
- خبه‌خبه، فعلاً غیرتت رو غلاف کن! به جای اینکه حرص و جوش روناک رو بخوری و واسم امانت‌امانت راه بندازی یه خورده حواست به امانتیِ خودت باشه! شنیدم پابه‌پات داشته تلاش می‌کرده و با دیدن این شرایط جز به همدردی دهن باز نکرده.
گرمایی که هر لحظه بیشتر تنش را در بر‌می‌گیرد، باعث می‌شود دکمه‌ی بالای پیراهنش را باز کند.
- عزیز... من ... خب... .
- حرف‌هات رو با سعید شنیدم، حق داری نگران زندگیت باشی، تا اینجا هم خیلی زحمت ما و روستا رو کشیدی.
سیوان کلمات را به سرعت کنار هم قرار می‌دهد:
- زندگی من شماهاین. فعلاً باید مراقب روناک و مامان باشم، یه سری اسناد هم دایی امانت پیشم گذاشته، باید کارهای اون‌ها رو هم انجام بدم.
عزیز از پارچ سفالی کنارش، لیوان را پر می‌کند و مقابل سیوان قرار می‌دهد.
- آفرین پسر، حالا این کارهایی که گفتی تا کی طول می‌کشه؟
سیوان جرعه‌ای از آب می‌نوشد و به چشم‌های منتظر عزیز نگاه می‌کند.
- بستگی داره، اما سعی می‌کنم تا قبل چهلم تمومش کنم و بع... .
- بعد هم اگه وقت داشتی و دیدی حوصله داری یه نگاهی هم به زندگی خودت می‌ندازی.
صدای کلافه و خسته‌ی سیوان بلند می‌شود:
- عزیز؟
- اون اول‌ها باید مجبورت می‌کردیم به روستا و مردمش هم اهمیت بدی، الان باید مجبورت کنیم که یکم حواست به خودت و زندگیت باشه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- توقع ندارین که توی این وضعیت ساز و دهل بگیرم دستم و زنم رو بیارم اینجا و بعدش هم سرم رو بکنم تو زندگیم؟ حال همه بده، باید حواسم به خانواده‌ام باشه.
عزیز به آرامی دستش را روی دست سیوان، که به زمین تکیه‌اش داده‌است می‌گذارد.
- من اومدم کمکت باشم، پس نگرانیت بابت خانواده‌ات رو تموم که نه، اما کمترش کن! نه مامانت طفلِ، نه روناک؛ در ضمن، کسی که نتونه مراقب زندگی خودش باشه زندگی بقیه رو هم نمی‌تونه سامون بده. سپس با مکثی کوتاه، نفسش را لرزان بیرون می‌دمد و ادامه می‌دهد:
- نمی‌خوام وقتی به خودت اومدی آرامش زندگیت رو از دست داده باشی و توی برزخ چندسال پیش گیر افتاده باشی.
سیوان پلک‌هایش را بر هم فشار می‌دهد و با مردک‌هایی لرزان به عزیز نگاه می‌کند. شخصیت عزیز نه‌ تنها برای سیوان بلکه برای تمام افرادی که او را می‌شناختند ستودنی بود، زنی که در هیچ شرایطی لب به گله و شکایت باز نمی‌کرد، حواسش به همه‌ی اتفاقات بود و تمام تلاشش را برای برقراری آرامش به کار می‌برد.
- عزیز... خودتون... آخه... دایی... .
عزیز شنل بافتش را به خود نزدیک‌تر می‌کند و سعی در فرو بردن بغضش دارد.
- داغش تا ابد روی دلم می‌مونه، اما همین که می‌دونم آروم رفت واسم کافیه.
سرخی چشم‌های سیوان با دیدن حال عزیز بیشتر می‌شود.
- من هستم، کنارتونم، پس نیازی نیست با گذشت چند روز طوری رفتار کنین که انگار کنار اومدی... .
عزیز از جایش بلند می‌شود، کنار پنجره به عصایش تکیه می‌دهد و به تاریکی خیره می‌شود.
- من خیلی وقته کنار اومدم، هم من هم مادرت. حواسمم هست که بحث رو عوض کردی، هنوز اینقدر پیر و سر به هوا نشدم.
- عزیز!
سیوان خجالت‌زده سرش را زیر می‌اندازد و دستی به گردنش می‌کشد.
- یه سالی می‌شد که مریضیش برگشته‌بود، خودش گفت.
چشم‌های سیوان گرد می‌شوند و سرش به ضرب بالا می‌آید.
- اما... مامان... نذرش... .
بریده حرف‌زدن و نفس‌های منقطعش به خوبی سردرگمی و حال درونیش را نشان می‌دهد.
- دکترها جوابش کردن، گفتن امکان خوب شدنش خیلی کمه. گفت نمی‌خواد نفس‌های آخرش رو روی تخت و زیر کلی دستگاه باشه، گفت نمی‌خواد اون دوا و دکترها ضعیف‌ترش کنن، می‌خواست ببینه و یادش بمونه اینجا رو، دخترش رو... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
به‌سمت سیوان بر‌می‌گردد و به چهره مبهوت و مردمک‌های لرزانش چشم می‌دوزد.
- به کسی نگفت، مامانت هم اتفاقی شنید، اما به روش نیاورد و نقش بازی کرد و خندید، خندید تا برادرش طوری که می‌خواد زندگی کنه.
با مکثی کوتاه لبخندی بر لب می‌نشاند و ادامه می‌دهد:
- این‌ها رو نگفتم که چشم‌هات خیس بشه، گفتم که بدونی دلم خیلی وقته داره خودش رو آماده می‌کنه و کنار میاد.
به‌طرف سیوان گام بر‌می‌دارد، کنارش می‌نشیند و با انگشتانش نم زیر چشمان سیوان را می‌گیرد.
- خوب نیست حالا که همدیگه رو می‌خواین از هم دور باشین، مخصوصاً وقتی که چشم انتظار همین.
صدای خش دار سیوان بلند می‌شود:
- اما... .
- همین یه کلمه رو بلدی؟
- چ... ها؟
با دیدن ابرو‌های بالا رفته‌اش لبخند می‌زند و کلامش را کامل می‌کند:
- این روستا خانی که بلد نیست ذهن و زندگیش رو آروم کنه نمی‌خواد. باهاش حرف بزن و اگه صلاح دونستین، بعد چهلم محرم بشین، اینطوری رفت و آمدتون راحت‌ و آشفتگی ذهن تو هم کمتر میشه، بعد سال هم هر طور که خواستین جشن بگیرین، باز هم میگم، هر طور خودتون صلاح می‌دونین.
چشم‌های سیوان برای یافتن اثری از نارضایتی در چهره‌ی عزیز بالا و پایین می‌شود و مردد لب می‌زند:
- عزیز؟
- مادرت هم راضیه.
زیر لب با خود زمزمه می‌کند:
- باید حواسم به بقیه‌ی بچه‌هامم باشه.
- عزیز!
- همه چی رو با هم درست می‌کنیم! باشه؟
دستانش را برای در آغوش کشیدن سیوان باز می‌کند، سیوان سرش را روی شانه‌ی عزیز می‌گذارد و حال که اندکی از آشفتگی ذهنش کاسته شده به آرامی چشم می‌بندد.

***
روی ایوان می‌ایستد، به خورشید کم‌جان نگاهی می‌اندازد و دمی عمیق از هوا می‌گیرد و سپس پله‌ها را پایین می‌آید. به ساک میان انگشتان روناک نگاه می‌کند و آهسته قدم برمی‌دارد. با رسیدن به روناک، دستش را برای گرفتن ساک دراز می‌کند.
- بده بگیرم! سنگینِ.
روناک دسته‌ی ساک را محکم‌تر می‌گیرد و قدمی عقب می‌رود.
- مرسی آقاسیوان، خودم می‌تونم.
متعجب از برخورد روناک، ابرویش را بالا می‌اندازد و دستش را درون جیب شلوارش فرو می‌برد.
- قهری دختردایی؟
روناک سرش را پایین می‌اندازد.
- مگه کاری کردید که قهر باشم؟
ابروهای سیوان از تغییرات ناگهانی و جملات پرتناقص روناک به هم نزدیک می‌شوند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- می‌خواید نذارید برم؟
- می‌خوایم... نذاریم... بری... چند نفرم؟
سیوان با دیدن روناک که باز هم قدمی عقب می‌رود کلافه با گامی بلند فاصله را پر می‌کند.
- مگه قشون‌کشی کردیم سمتت که عقب‌گرد می‌کنی؟ من کی باشم که بخوام چیزی بگم و مانعت بشم؟ تو که حرف‌هات رو از قبل با عزیز زدی.
روناک مضطرب کلمات را کنار هم می‌چیند:
- باور کنین یهویی شد. برم عمارت خودمون راحت‌ترم.
سیوان گوشه‌ی لبش را می‌خاراند و سرش را به تایید تکان می‌دهد.
- به سیمین و ساره سپردم باهات بیان که تنها نباشی. هر وقت کمک خواستی بهم بگو! باشه؟
روناک به چشمان سیوان خیره می‌شود و تمام سعیش را به کار می‌برد تا لرزش صدایش را کنترل کند.
- این مدت خیلی زحمت کشیدین، ایشا... بتونم جبرا... .
سیوان که از رفتارهای عجیب روناک کلافه شده‌، با لحنی که حال اندکی تند شده‌است کلامش را قطع می‌کند:
- وظیفه‌ام بود دختردایی. دیرت نشه!
روناک با پلک‌زدن‌های پشت هم سعی در جلوگیری از ریزش اشک‌هایش دارد.
- مراقب خودتون باشین! با اجازه.
هنوز چند قدمی دور نشده‌است که صدای سیوان متوقفش می‌کند، ساکش را زمین می‌گذارد و آهسته به عقب برمی‌گردد.
- روناک! امانتی دستم، حواسم بهت هست، تو هم مراقب خودت باش!
به چهره‌ی جدی سیوان نگاه می‌کند، لبخندی بر لب‌های لرزانش می‌نشاند و سرش را پایین می‌اندازد.
- چشم. خداحافظ.
ساک را بلند می‌کند و دسته‌‌اش را میان انگشتانش می‌فشارد، با گام‌هایی بلند خودش را به ماشین می‌رساند و وسایلش را به دست برزفر که دقایقی است کنار ماشین منتظر خانم خانه است، می‌دهد. به محض سوار شدن، در ماشین را می‌بندد و سرش را به شیشه تکیه می‌دهد و یقه‌ی پیراهن مشکیش را چنگ می‌زند. گویا دستی راه تنفسش را می‌فشارد و شخصی در مغزش مویه سر می‌دهد. برزفر بالأخره ساک را درون صندوق می‌گذارد و ثانیه‌ای بعد خودرو به حرکت در می‌آید. روناک با بالا آمدن دست سیوان رو بر‌می‌گرداند و به سختی بغض و خشمی که تمام وجودش را در برگرفته، قورت می‌دهد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
***
موبایل را کنار گوشش قرار می‌دهد، نفسش را محکم بیرون می‌دمد و به ابرهای سیاه که قصد کنار رفتن ندارند نگاهی می‌اندازد. از واکنش پریچهر واهمه دارد و هوای ابری کلا‌فگیش را چند برابر کرده‌است. بعد از دقایقی صحبت با پریچهر و دل‌دل کردن، بالاخره حرفش را بیان می‌کند و منتظر شنیدن صدای دلخور و شاید هم عصبانی پریچهر روی کنده‌چوب وسط حیاط می‌نشیند.
- مطمئنی که خودشون گفتن؟
سیوان که سؤال پریچهر را پای عصبانی شدنش می‌گذارد، دستپاچه سعی در خاتمه دادن بحث دارد:
- پری‌جانم باور کن منظوری نداشتن، فقط می‌خواستن ک... .
پریچهر که سوءبرداشت‌ سیوان را متوجه شده، سعی در آرام کردن جو دارد:
- وا سیوان مگه من گفتم منظوری داشتن؟ فقط پرسیدم مطمئنی که راضین؟
سیوان لبخند خسته‌ای می‌زند.
- مطمئنم.
- آخه نکنه چون مجبور شده این‌ها رو گفته؟
- چرا حرف عجیب می‌زنی ملوچک؟ کی مجبورش کرده؟
- سیوان؟
تمام وجودش بودن پریچهر را طالب است، اما باز هم خوشحالی او را اولویت قرار می‌دهد.
- چاوانگم!* اگه نمی‌خوای نیازی نیست. حق داری قبول نکنی.
سیوان دستی به صورت غمگین و کلافه‌اش می‌کشد و منتظر شنیدن مخالفت پریچهر می‌شود اما برخلاف انتظارش صدای بشاش پریچهر در گوشش می‌پیچد و روح خسته‌اش را اندکی جلا می‌بخشد.
- معلومه که قبول می‌کنم. توی این یه هفته دق کردم. همش با خودم می‌گفتم کاش پیشش بودم، یعنی الان چی‌کار می‌کنه؟ حالش خوبه؟
سیوان نفس حبس شده‌اش را رها می‌کند و از فشار انگشتان پیچیده شده‌اش به دور موبایل کاسته می‌شود.
- آخ من فدای تو بشم!
- خدانکنه! الان خیلی خوشحالم سیوان!
- پری اگه بخوای می‌تونیم بعداً عقد بگیریم که هر طور بخوای برگزارش کنی، نمی‌خوام به‌خاطر تنها نبودن من پا بذاری روی چیزهایی که می خوا... .
- فقط می‌خوام پیشت باشم.
جمله‌ی پریچهر به ثانیه‌ای بر زخم‌های دردناکش مرهم می‌شود. همهمهٔ میان ذهنش خاموش می‌شود، لب‌هایش روی هم چفت می‌شوند و بالاخره از اعماق وجودش می‌خندد.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین